برای نازنین
 
بروس لی (Bruce Lee)


    
    
شايد جوانان و نوجوانان امروز تنها نامی‌ از بروس لی شنيده اند. اما همه جوانان قديمی ‌حدود ۳۰ الی ۴۰ سال پيش بروس لی را می‌شناسند. در آن زمان تعداد اكشن من‌ها و فيلم‌های زد و خوردی مانند امروز زياد و متعدد نبود. بروس لی يكی از كسانی بود كه در آن زمان محبوبيت خاصی ميان همه مردم داشت. فردی كه دستهايش مانند تيغ عمل می‌كرد و در كاراته بازی شهرتی جهانی يافته بود. در آن دوران اكثر جوانان به ويژه پسرها اتاقهای خود را با عكسهايی از بروس لی تزئين می‌كردند. امروزه هنرپيشه‌هايی مانند جكی چان، آرنولد و... بسيار زياد هستند. اما ۳۰ الی ۴۰ سال پيش چنين نبود. اكنون می‌خواهيم زندگی كاراته باز چند دهه پيش را برايتان بازگو نماييم. هم چنين درباره مرگ مشكوك او مطالبی بيان كنيم.
    
    متولد آمريكا
    
    بروس لی (لی هسيا الانگ Lee Hsiaolung) در ۲۷ نوامبر ۱۹۴۰ در سان فرانسيسكو به دنيا آمد. مادر و پدرش هنگ كنگی بودند. پدرش خواننده اپرای چينيها بود. بروس يك سال داشت كه به همراه خانواده اش به هنگ كنگ رفت. او در همان دوران كودكی به بازيگری علاقه زيادی داشت و كاراته را در آن زمان آموخت. ۶ ساله بود كه در فيلم تولد انسان بازی كرد. آخرين فيلمش نيز به سال ۱۹۷۳ بازی مرگ نام داشت كه نيمه تمام ماند و از دنيا رفت. او فنون كاراته و كونگ فو را از استاد معروف ييپ كانگ آموخت. اما او قبل از اين كه نزد استاد برود خودش كاراته بازی می‌كرد. ولی تحت نظر استادان با تجربه در كاراته بازی بسيار خبره شد. ۱۹ سال داشت كه هنگ كنگ را به قصد آمريكا ترك گفت و در دانشگاه واشنگتن در رشته فلسفه مشغول به تحصيل شد. در كنار تحصيل در دانشگاه برای تامين معاش پيش خدمت يك رستوران شد و هم‌چنين مهارت‌هايش را به چند دانشجو می‌آموخت و پولی دريافت می‌كرد. او آن قدر مهارت داشت كه كم كم توانست مدرسه‌ای داير كند و در آنجا هنرجويان بيشتری را آموزش دهد. بسياری از دانشجويان ژاپنی در سياتل سعی داشتند كه با بروس مبارزه كنند و او را از پای در آورند. اما در بيشتر مبارزات بروس برنده نهايی بود.
    
    ازدواج او
    
    
او در دانشگاه با ليندا آشنا شد و ازدواج كرد. حاصل ازدواجشان يك پسر بود كه از لحاظ قيافه مانند چينی‌ها شبيه پدرش و از لحاظ رنگ پوست و مو مانند غربی‌ها كه شبيه مادرش بود. نامش را براندون نهادند. در واقع تركيبی از دو نژاد چينی و غربی بود. آوازه شهرت كاراته بازی او در آمريكا پيچيد و به دليل داشتن سابقه بازيگری در دوران كودكی و نوجوانی، تهيه كنندگان فيلم در ‌هاليوود از او تقاضای بازی نمودند و او را اژدهای كوچك لقب دادند.
    بسياری از بازيگران مشهور ‌هاليوود می‌خواستند از او فنون كونگ فو ياد بگيرند. استيو مك‌كويين، جيمز كوبارن، لی ماروين از جمله كسانی بودند كه با بروس آشنا شدند و از او مهارت‌هايی آموختند. بروس آنقدر هنرمند بود كه در عرض مدت كوتاهی ستاره‌های سينماهای ‌هاليوود شد. در سال ۱۹۶۸ بار ديگر به هنگ كنگ رفت و در آنجا با استقبال مردم روبه رو شد. او بعداز بازگشت از هنگ كنگ كتابی در زمينه مهارتهای كاراته نوشت. حركاتی كه او انجام می‌داد امروزه از آن حركات الهام گرفته اند و در برنامه ريزی رباتها برای ساخت فيلمهای اكشن به كار می‌برند. هيكلی مانند آرنولد شوارزينگر نداشت او با قدی متوسط و جثه ای استخوانی اما قوی و ورزشكار می‌توانست مانند پروانه جست بزند و از سويی به سوی ديگر رود و در يك چشم به هم زدن رقيب خود را شكست دهد. او محبوب مردم بود و در آن زمان پير و جوان در محافل از مهارتهای بروس صحبت می‌كردند. نوجوانان و جوانان لباسهايی با تصاوير بروس و اژدها به تن می‌كردند و در دعواهايشان از فنون او كه در فيلمهای سينمايی ديده بودند به كار می‌بردند. او چند ماه قبل از مرگش در فيلمی‌به نام ورود اژدها بازی كرد. بروس لی در فيلم ورود اژدها لباس سنتی چينی‌ها را به تن كرده بود و ۲۰۰ ميليون دلار به دست آورد. مرگ بروس لی رازی است كه بر همگان پوشيده بود. هر كسی درباره مرگ بروس لی جوان عقيده ای داشت.
    
    شايعات پيش از مرگ او
    
    بروس لی در سال ۱۹۷۳ در سن ۳۳ سالگی از دنيا رفت. او ۳۲ سال داشت كه شايعه شد در آپارتمانش در هنگ‌كنگ خوابيده بود‌ه و ناگهان مورد اصابت گلوله‌ای قرار می‌گيرد. بروس لی اين طور اظهار داشت. يك روز از سوی معتبرترين روزنامه هنگ‌كنگ به منزلم تلفن زده شد گوشی را برداشتم. خبرنگار روزنامه گفت می‌خواستم ببينم واقعا" بروس لی زنده است؟ من هم گفتم پس تو با چه كسی حرف می‌زنی؟ بله من زنده‌ام. من بروس لی هستم!
    اما وقتی بروس لی واقعا" مرد، شايعه‌ها اين طور پخش شد كه بروس لی در هنگ كنگ به باج گيرها پول نپرداخته و توسط آنان ترور شد.
    بسياری از چينی‌ها معتقد بودند كه بروس هنگام تمرين يكی از فيلمهايش مورد سوء قصد قرار گرفته است. در صحنه‌ای كه قرار بوده با يك اسلحه قلابی به سوی بروس لی شليك شود، اسلحه پر از گلوله بوده و بروس لی مورد اصابت گلوله قرار گرفته و كشته شده است. عده‌ای می‌گفتند هنگام تمرين استادش عصبانی شده و ضربه‌ای به سرش زده و او ضربه مغزی شده است. اما حقيقت چنين نبود. حال به تفصيل موقعيت زمان قبل از مرگ بروس لی را بازگو می‌كنيم:
    
    مرگ او
    
    

بروس لی به تومور مغزی دچار شده بود و هنگامی‌ كه می‌خواسته برای تمرين فيلم بازی مرگ برود بی‌هوش شده و تلاش پزشكان بی نتيجه بود و تيم پزشكی بروس لی ۵ دليل برای مرگ نابهنگام او ارائه دادند. يكی از دلايل اصلی مرگ زودرس بروس تورم و رشد يك غده در مغز او بود. به گفته همسرش ليندا، بروس با تهيه كننده فيلم ريموندجو در ساعدت ۲ بعدازظهر قرار داشت. آن دو در مورد ساخت فيلم بازی مرگ با يكديگر مشورت كردند و تا ساعت ۴ بعدازظهر با هم صحبت كردند و بعد به خانه بتی تينگچی بازيگر تايوانی الاصل كه نقش اصلی زن فيلم بازی مرگ را داشت رفتند. بعد از ساعتی چو آنجا را ترك می‌كند و بروس و بتی با هم شام می‌خورند. در آنجا بروس احساس سردرد می‌كند و بتی يك قرص Eguagesic (آسپرين قوی) به او می‌دهد. حدود ساعت ۷ شب بروس به خواب می‌رود. چو به خانه بتی تلفن می‌زند تا با بروس حرف بزند اما بتی می‌گويد بروس به خواب عميقی رفته و نمی‌تواند او را بيدار كند. بلافاصله او را به بيمارستان می‌رسانند. پزشكان به معاينه دقيق می‌پردازند. او به كما رفته بود بعد از مدت كوتاهی نيز حتی نفس هم نمی‌كشيد. پزشكان متوجه شدند كه مغزش تورم دارد. وزن مغز او از ۱۴۰۰ به ۱۵۷۵ گرم رسيده بود. هيچ يك از رگهای خونی بسته يا پاره نشده بود. تمام اعضا و جوارح بدن مورد معاينه قرار گرفته و كالبد شكافی شد. در معده‌اش همان قرص آسپرين قوی بود كه بتی به او داده بود. علاوه بر اين چند دانه شاهدانه در معده‌اش يافت شد كه مشخص نشد اين شاهدانه‌ها را از دست چه كسی خورده است. عده ای از پزشكان معتقد بودند كه شاهدانه‌ها به زهر آغشته شده بود و همين امر سبب مرگ وی شده است. اما پزشك اصلی او معتقد بود كه به دليل خوردن آسپرين قوی، تومور فعال شده و مرگش فرار رسيده بود. در واقع چنين فردی با داشتن تومور مغزی نبايد چنين آسپرينی مصرف می‌كرد.
    همسرش ليندا می‌گفت: او هيچ گاه دوست نداشت عمر طولانی داشته باشد. زيرا او نمی‌توانست تحمل كند كه قدرت بدنيش با كهولت سن روز به روز تحليل رود. بروس لی می‌گفت اگر من بايد فردا بميرم هيچ شكايتی ندارم. من به آرزوهايم دست يافته ام و در دنيا آنچه را كه می‌خواستم انجام داده ام. از زندگی انتظار بيشتری ندارم.
------------------------------------------------------------------

منبع: خانواده سبز(www.ksabz.ne)


نظرات | ۱۳۸٦/٥/۳٠ - کاوه |لینک به نوشته

يک ضرب المثل چينی

وقتی باد می وزد بعضی دیوار می سازند و بعضی آسیاب.


نظرات | ۱۳۸٦/٥/٢٩ - کاوه |لینک به نوشته

10حقیقت جالب و خواندنی از زندگی انيشتين

برگرفته از سایت اردیبهشتگان

آلبرت انیشتین در یکی از معروفترین عکسهایش.این عکس در سال1951 توسط عکاسی به نام Arthur Sasse گرفته شد.

- تا حالا فکر کردید که آلبرت انیشتین فیزیکدان معروف را چقدر می شناسید؟! نابغه گیج و پریشان خیالی که نظریه نسبیت عام و خاص را مطرح کرد و ثابت کرد.
آیا تا حالا میدونیتسد که آلبرت انیشتین هنگام تولدش دارای یک سر بزرگ بود تا حدی که مادرش فکر میکرد که اون ناقص الخلقه به دنیا اومده؟!آیا میدونستید که آلبرت قبل از اینکه ازدواج کنه دارای یک بچه مرموز! بود؟!
برای اینکه بخواهید حقایق مبهم بیشتری از زندگی آلبرت انیشتین را بدونید نوشتار زیر را بخونید:



1- آلبرت انیشتین یک کودک چاق با یک سر بزرگ بود.
موقعی که مادر آلبرت – Pauline Einstein- او را به دنیا آورد،سر او آنقدر بزرگ و بدشکل بود که مادرش فکر می کرد که او ناقص الخلقه به دنیا آمده است!
به دلیل اینکه پشت سر آلبرت خیلی بزرگ به نظر می رشید خانواده اش در ابتدا او را یک موجود شگفت آور تصور می کردند.به هر حال پزشک توانست خانواده آلبرت را متقاعد کند که مشکل خاصی نیست.البته نگرانی خانواده آلبرت بی دلیل هم نبود زیرا در هنگام تولد او موجودی شبیه یک هیولا بود؛هرچند با گذشت زمان سرش به وضعیت نرمال برگشت.
جالب است بدانید که موقعی که مادر بزرگ آلبرت او را برای اولین بار دید بصورت مدام زیر لب جمله"بیش از حد چاق است" را تکرار می کرد!
به هر حال بر خلاف تمام ترسها و اضطرابها آلبرت به حالت نرمال بزرگ شد به جز اینکه کمی بیش از حد او آرام به نظر می رسید!

2-آلبرت انیشتین بعنوان یک بچه مشکل صحبت کردن داشت(لکنت زبان)



یکی از عکسهای آلبرت انیشتین که از دانشگاه Hebrew University of Jerusalem بدست آمده است.



آلبرت در زمان کودکی اش به ندرت صحبت می کرد و موقعی هم که صحبت می کرد خیلی آرام بود!
در واقع او ابتدا همه جملات را در ذهنش می سنجید(و یا آنها را زیر لب تکرار میکرد)و تا موقعی که به درستی آنها مطمئن نمی شد آنها را به زبان نمی آورد.بر طبق گزارشات آلبرت این حالات را تا 9 سالگی داشت و پدر و مادر آلبرت از اینکه او عقب افتاده باشد می ترسیدند.

حکایت جالب زیر توسط مورخ علم- Otto Neugebauer- از زندگی آلبرت نقل شده است:
چون که آلبرت لکنت زبان داشت پدر و مادر او خیلی نگرانش بودند.سرانجام یک شب سر میز شام آلبرت سکوت را شکست و گفت:"سوپ خیلی داغ است"
پدر و مادر آلبرت که خیلی تسکین یافته بودند گفتند که چرا تابحال او یک کلام حرف نزده بود و آلبرت جواب داد:"چون تابحال همه چیز خوب خوده است!"
Thomas sowell در کتابش نوشته است که علارقم آلبرت صحبت کردن تعداد زیادی از مردم باهوش و نابغه نسبتاً دیر در زمان کودکی پیشرفت کرده اند.او این شرایط را "Einstein syndrome"
(علائم ناخوشی آلبرت) نامید.

3- نخستین جرقه های علاقه آلرت به علم و بخصوص فیزیک از توجه به یک قطب نما گرفته شد.
موقعی که آلبرت در سن 5سالگی در وضعیت بیماری روی تخت خواب در حال استراحت بود پدرش یک وسیله کوچک جذاب و ساده جیبی را به او نشان داد که باعث علاقه او به علم شد و آن یک قطب نما بود.
آنچه که آلبرت5 ساله را به این وسیله کوچک علاقه مند کرد این بود در هر حالتی که قطب نما به چرخش در می آمد عقربه(سوزن)آن همیشه در یک مسیر مشابه بود.او فکر میکرد که یک مقدار نیرو در یک فضای خالی فرضی که روی سوزن قطب نما اثر میکند باید وجود داشته باشد!


4- آلبرت انیشتین در امتحان ورودی دانشگاه رد شد
در سال 1895 در سن 17 سالگی آلبرت برای ورود به مدرسه Swiss Federal Polytechnical یا ETH در خواست کرد.آلبرت ریاضیات و شاخه های فنی امتحان ورودی را پاس کرد اما در بقیه درسها مثل تاریخ،زبان،جغرافی و... رد شد!آلبرت مجبور شد به مدرسه فنی و حرفه ای برود هر چند سال بعد در این کالج پذیرفته شد.

5- آلبرت انیشتین یک بچه نامشروع داشت!
در دهه 1980 نامه های خصوصی آلبرت مورد خاصی از زندگی نابغه فیزیک را آشکار کرد.او یک دختر نامشروع از Mileya Maric که یکی از شاگردانش بود، داشت.(البته بعدا آلبرت با میلیا ازدواج کرد)
در اواخر ژانویه سال 1902، و یک سال قبل از ازدواجشان میلیا دختری به اسم Lieserl بدنیا آورد که آلبرت این دختر را هرگز ندید و سرنوشتش ناشناس باقی ماند.
البته در نامه های بدست امده از آلبرت به اسم Lieserl اشاره شده است؛دختری که طی یک فرایند سخت زایمان به دنیا آمد ولی اسم رسمی و واقعی این دختر هنوز نامعلوم باقی مانده است و حتی سرنوشت این دختر هم تاکنون نامعلوم بوده است!
Michele Zackheim در کتابش به نام"دختر انیشتین" نتیجه گرفته است که Lieserl روزهای ابتدائی عمر این دختر دارای مشکلات حاد جسمی بوده است تا جائی که آلبرت متقاعد شده بود که او (دخترش)جان خود را از دست داده است ولی بعداً با مطالعه نامه هائی که گفته شد، دریافت که در سپتامبر 1903 میلیا این دختر را بعنوان فرزند خوانده به دیگری سپرده است!
در یک نامه از آلبرت به میلیا در 19 سپتامبر 1903 نام Lieserl برای آخرین بار ذکر شد و از آن موقع تاکنون هیچ کس از این دختر هیچ چیز نمی داند.

6- آلبرت انیشتین از همسر اولش بیزار شد ولی به او پیشنهاد یک قرارداد عجیب را داد!
بعد از اینکه آلبرت با میلیا ازدواج کرد آنها صاحب دو فرزند پسر به نامها Hans  و Eduard شدند.
موفقیت های آکادمیک آلبرت و مسافرتهای جهانی او باعث کم ارزش شدن همسرش در نظر او شد و برای مدتی آلبرت و همسرش سعی کردند مشکلاتشان را حل کنند و حتی آلبرت پیشنهاد یک قرارداد عجیب را به میلیا داد.
این قرارداد عجیب بین این دو زن و شوهر دارای مفادی بود که آلبرت فقط به شرط قبول آنها از طرف همسرش حاضر به ادامه زندگی با او بود،قراردادی که اتفاقا به امضای همسرش رسید هر چند آلبرت در نهایت از او جدا شد...




میلیا،همسر اول آلبرت انیشتین

و اما این شرایط عبارت بودند از:
الف:شما(آلبرت)مطمئن خواهید شد که:
1- لباس و رخت های شستنی تان در شرایط خوبی نگهداری خواهد شد
2- سه وعده غذائی را بطور منظم در اتاقتان دریافت خواهید کرد
3- اتاق خواب و مطالعه تان تمیز خواهد بود و مخصوصا میزتان که فقط برای استفاده شما(آلبرت)است.

ب: من هم از همه ارتباط شخصی با شما دست خواهم کشید تا موقعی که تنها به دلایل اجتماعی اجتناب ناپذیر باشد

ج:در صورتی که شما درخواست کردید من حتی از صحبت کردن با شما خودداری خواهم کرد!

*میلیا(همسر آلبرت)همه این شرایط را قبول کرد!
آلبرت برای همسرش دوباره نوشت تا مطمئن باشد که او همه مفاد را اجرا خواهد کرد و آلبرت هم بعنوان مثال متعهد شد که:
من(آلبرت)به تو اطمینان میدهم که در مورد رفتار درست یک زن به تو به عنوان یک زن غریبه (و نه همسر!!!)رفتار خواهم کرد.

7- آلبرت انیشتین با پسر بزرگش سازگار نبود


هنس،پسر بزرگ آلبرت انیشتین


بعد از طلاق،رابطه آلبرت با پسر بزرگش- Hans- بد شد.دلیل اصلی این امر مخالفت پسر بزرگ آلبرت با پدرش در مورد جدائی از مادرش بود.این اختلافات موقعی فزونی یافت که هنس خواست با دختری بزرگتر از خودش که اتفاقاً از نظر ظاهری زیاد هم جذاب نبود ازدواج کند.آلبرت با ازدواج پسرش با این دختر که Frieda Knecht نام داشت شدیداً مخالف بود.در هر صورت هنس با این دختر در سن 23 سالگی ازدواج کرد و همین امر باعث جدائی پسر و پدر از همدیگر شد و Hans به ایالات متحده مهاجرت کرد و در نهایت موفق شد مدرک پرفسوری مهندسی هیدرولیک خود را از دانشگاه UC Berkeley دریافت کند.
حتی در ایالات متحده هم پدر و پسر از همدیگر جدا بودند و در نهایت موقعی که آلبرت از دنیا رفت ارث کمی را برای هنس به جا گذاشت.

لینک:برای کسب اطلاعات بیشتر از هنس آلبرت انیشتین اینجا را کلیک کنید

8- آلبرت انیشتین مرد زنها بود!


آلبرت انیشتین همراه با همسر دوم خود(Elsa)



بعد از اینکه آلبرت از میلیا جدا شد،بلافاصله با دختر یکی از اقوام نزدیک خود به اسم Elsa Lowenthal ازدواج کرد.البته در ابتدا آلبرت قصد داشت با دختر Elsa که حاصل ازدواج اول "السا" بود و 18 سال از آلبرت کوچکتر بود ازدواج کرد که Elsa با این امر شدیدا مخالفت کرد؛به هر حال نهایتا آلبرت با "السا" ازدواج کرد.
بر خلاف "میلیا" نگرانی اصلی "السا" این بود که از شوهر مشهورش نگهداری کند!!
در یک سری از نامه ها که توسط دانشگاه Hebrew در Jerusalem منتشر شد، ذکر شده است که آلبرت انیشتین با 6 زن که اوقات خود را با آنها گذرانده بود! در نهایت با "السا" ازدواج کرد.

9- آلبرت انیشتین،صلح طلب جنگ!، به FDR اصرار کرد که بمب اتمی را بسازد!



در این عکس آلبرت انیشتین به همراه Szilárd را مشاهده می کنید که در حال امضای نامه ای هستند خطاب به روزولت برای پیشنهاد به توسعه بمب اتمی ایالات متحده نوشته شده است.(عکس از Wikipedia)



در سال 1939 Leo Szilard فیزیکدان پس از اطلاع از شورش نازی های آلمان آلبرت را متقاعد کرد که با نوشتن نامه ای به
Franklin Delano Roosvelt(FDR او را نسبت به نازی های آلمان هشدار دهد و اینکه نازی های در حال پیشرفت دادن به بمب های اتمی خود هستند و به آمریکا هم اصرار کرد که بمب های اتمی خود را گسترش دهد.
نامه Szilard و آلبرت اغلب بعنوان یکی از دلایلی ذکر می شود که پروژه مرموز منهتن به منظور پیشرفت پروژه بمبهای اتمی آمریکا توسط روزولت شروع بکار کرد.
اگر چه بعدا آشکار شد که بمباران کردن Pearl Harbor در سال 1941 شاید بیشتر موثر واقع شد تا نامه ای که آلبرت به منظور تحریک دولت وقت آمریکا برای گسترش بمبهای اتمی خود بکار برد.
جالب است بدانید ارتش آمریکا به هیچ عنوان از آلبرت انیشتین برای کمک به این پروژه دعوت نکرد هرچند آلبرت انیشتین بسیار باهوش بود ولی ارتش عقیده داشت که آلبرت یک ریسک امنیتی برای این پروژه است!


10- قصه مغز آلبرت انیشتین:
بعد از مرگ آلبرت در سال 1955، مغز آلبرت بدون اجازه از خانواده اش توسط Thomas Stoltz Harvey بیرون آورده شد."هاروی" مغز آلبرت را به خانه اش برد و آنرا داخل یک ظرف شیشه ای دهان گشاد نگهداری کرد، هر چند او بعد بدلیل انجام این کار از محل کارش که مخصوص تشریح اجساد بود اخراج شد.



عکسی از مغز آلبرت انیشتین.



چند سال بعد،"هاروی" از Hans پسر بزرگ آلبرت برای مطالعه و بررسی مغز پدرش اجازه گرفت و تکه هائی از مغز آلبرت را برای دانشمندان مختلف در سرتاسر دنیا فرستاد.یکی از این دانشمندان به نام Marian Diamond بود که در دانشگاه UC Berkeley  بود و او با مطالعه قسمتی از مغز آلبرت متوجه شد که او در مقایسه با یک شخص نرمال، بطور قابل توجهی سلولهائی از مغزش که مسئول ترکیب کردن و مرتب کردن اطلاعات هست وجود دارد.
در مطالعه ای دیگر، Sandra Witelson از دانشگاه MC Master فهمید که مغز آلبرت دارای کمبود یک چین خاصی از مغزش است که شکاف Sylyian نامیده می شود.
"ویتلسون" مشاهده کرد که این استخوان بندی غیر معمول اجازه می دهد به اعصابها در مغز آلبرت که بهتر با دیگران رابطه برقرار کند.
نتایج مطالعه دیگری نشان می داد که مغز آلبرت آن آویختگی جداری زیرین که اغلب درگیر توانائیهای ریاضیات هست را بزرگتر از انسانهای معمولی دارا بود...

منبع:
Neatorama


نظرات | ۱۳۸٦/٥/٢٤ - کاوه |لینک به نوشته

گزارش تکاندهنده از تجارت سکس در اسراییل

در حال حاضر اسرائیل و در رأس آن شهر تل‌آویو به محلی امن برای فعالیت فاحشه‌خانه‌هایی تبدیل شده که عمدتاً زنان حاضر در آن را زنان کشورهای دیگر و در رأس آن کشورهای اروپای شرقی و کشورهای تازه استقلال یافته تشکیل می‌دهد. آنچه در پی می‌آید تصویری شوم از وضعیت این تجارت کثیف در جامعه اسرائیل می‌باشد.

نویسندگان: هسدای وست‌بروک ـ ویکتوریا بلینت
خانم نوی لونکسرن، به عنوان مدیر حقوقی سازمان مایگرنت که در راستای مبارزه با تجارت زنان به فعالیت مشغول است، روز کاری خود را معمولاً از ساعت پنج صبح آغاز می‌کند. همواره دو گوشی موبایل همراه خود دارد و به سرعت صحبت می‌کند. لهجه فصیح انگلیسی‌اش، حتی از بسیاری از انگلیسی زبانان هم بهتر است و هنگامی هم که به زبان عبری صحبت می‌کند، به قدری تند صحبت می‌کند که گویا، فراموش کرده که باید نفس بکشد.
امروزه چهره فاحشه خانه‌های اسرائیل، شکل خاصی به خیابان‌های شهرهای این کشور و به ویژه تل‌آویو داده است. عمده خیابان‌هایی که این فاحشه‌خانه‌ها در آن قرار دارد، خیابان‌هایی کثیف و ساختمان‌های آن مخروبه و قدیمی است. فلش‌های قرمز رنگ بر روی دیوارهای این مناطق، مشتریان را به این مکان‌ها كه با نام «باشگاه سلامت» یا «سالن ماساژ» خوانده می‌شوند، هدایت می‌کند.
تصاویر زنان برهنه در کنار علامت دلار در جای جای این خیابان‌ها به چشم می‌خورد، اما در داخل این فاحشه‌خانه‌ها، زنان فاحشه چندان هم مایل و راغب به نظر نمی‌رسند. از کنار درهای باز فاحشه‌خانه‌ها که می‌گذریم، می‌توانیم اکراه را در نحوه آرایش صورت و موهایشان ببینیم. از کنار پنجره‌ها که می‌گذریم، شاهد صحبت کردن آن‌ها و سیگار کشیدن‌شان با یکدیگر در داخل فاحشه‌خانه‌هاییم.
میرکوهن، رییس بخش تحقیقات پلیس ملی اسرائیل، در این باره می‌گوید: «در عمده‌ی فاحشه‌خانه‌های تل‌آویو هیچ بررسی‌ای از زنان حاضر در آنجا که عمده‌شان به این کشور قاچاق شده‌اند، صورت نمی‌گیرد.»
عمده زنانی که به اسرائیل قاچاق می‌شوند، از رومانی و یا کشورهای تازه استقلال یافته به این کشور آمده‌اند. این زنان که توسط عاملین جرم‌های سازمان یافته، اغوا می‌شوند، عمدتاً با امید رسیدن به پول‌های هنگفت قاچاق می‌شوند. عمده‌ی این افراد را دختران جوانی همچون آنا 23 ساله یعنی دختر رومانیایی که در سال 2002 پایش به یکی از دادگاه‌های اسرائیل باز شد، تشکیل می‌دهد.
آنا در این‌باره در دادگاه گفت: در سال 2001، در زادگاهش با دختری اسرائیلی به نام شولا آشنا شد. شولا به وی قول داد که در تل‌آویو می‌تواند با نگهداری از افراد مسن و از کار افتاده، پول خوبی به دست آورد. شولا وی را با هواپیمایی از بخارست از کشور خارج نمود و این در حالی بود که آنا واقعاً نمی‌دانست که در کجا فرود خواهد آمد. زمانی که هواپیما در قاهره به زمین نشست، آنا تصور می‌کرد که در اسرائیل است. پس از آن بود که به همراه گروهی از دیگر دختران، با ماشینی روباز خود را در بیابان‌های مصر یافت و این در حالی بود که افرادی با چهره‌ای پوشیده و مسلح به سلاح‌های خودکار، آن‌ها را همراهی می‌کردند. ساعت دو نیمه شب بود که آن‌ها ماشین را ترک کرده و پس از چند ساعت پیاده‌روی، سینه‌خیز از حصارهای سیم‌خاردار، عبور کردند.
معمولاً همین افراد هستند که برای نخستین‌بار به آن‌ها می‌گویند که قربانی قاچاق انسانی شده‌اند و باید از این به بعد به عنوان فاحشه به کار بپردازند. یکی دیگر از این قربانیان گفت: «در ابتدای ورودم به مصر تصور کردم که باید در همین کشور به فاحشگی بپردازم و از همین رو تلاش کردم تا از آن معرکه بگریزم، اما توسط یکی از همان افراد دستگیر شدم و در غروب آن روز بود که چهار نفر یکی پس از دیگری به نحوی وحشیانه به من تجاوز کردند و در این رفتار وحشیانه بود که به قدری خونریزی نمودم که دیگر قادر به راه رفتن نبودم و خود را در آستانه مرگ دیدم.»

اگر چه آنا این شانس را داشت که در حین انتقال به تل‌آویو، مورد تجاوز جنسی قرار نگیرد اما آن زمان نمی‌دانست که چه در انتظارش است. پس از عبور از مرز بود که توسط مردی به نام جرج‌بن آبراهام یوسف به تل‌آویو برده شد. در هتلی در تل‌آویو بود که یوسف به او دستور داد تا در یک اتاق پر از مرد، لخت مادرزاد شود.
این عذاب چیزی جز یک «حراج» خوانده نمی‌شود، همانند خریداران بازار احشام. این قاچاقچیان مشتری خود را ورانداز نموده و قیمتی برایش پیشنهاد می‌کنند. ماریو که از جمله قاچاقچیان زن این عرصه است، می‌گوید: «زنان باید لخت لخت وسط اتاق بایستند. قاچاقچیان هم با لمس سینه‌ها، باسن و نگاه به زبان، دندان و دیگر نقاط بدن، وضعیت سلامت آن‌ها را بررسی می‌کنند. علاوه بر بررسی اندام جنسی، از آن‌ها می‌خواهند تا جلو و عقب بروند، خم شوند و در حالات مختلف قرار گیرند. البته قاچاقچیان هم نسبت به ارزش مورد معامله خیلی سخت‌گیر نیستند. حتی در یک مورد، زنی که در یکی از اتاق‌های فروشگاه مک‌دونالد، به مشتریان عرضه شد به قیمت هزار دلار به فروش رفت.»
پنج سال پیش، زمانی که مؤسسه‌ها‌تلاین از نومی درخواست کمک و همکاری نمود، براساس قوانین اسرائیل، قاچاق زنان حتی جرم هم محسوب نمی‌شد. و در ابتدا نومی که در دانشگاه حقوق به فعالیت مشغول بود، علاقه‌ای برای همکاری از خود نشان نداد. تا آن زمان که وی به حوزه جرم‌شناسی علاقه‌مند بود، بیش از آن‌که با قربانیان برخورد داشته باشد، با مجرمین برخورد داشت. اما عمده‌ترین امتیاز و مهارت نومی که سبب درخواست کمک از سوی مؤسسات‌ها‌تلاین شد، توانایی وی در صحبت به زبان رومانیایی بود.
خود در این باره می‌گوید: «اگر چه دوران بسیار سخت و مشقت‌باری را در رومانی گذراندم اما امروزه خیلی از این قضیه خوشحالم چرا که بدون دانستن زبان رومانیایی، الان نمی‌توانستم تا این حد تأثیر گذار باشم.»
در ابتدا مؤسسه مذکور از وی خواست که داوطلبانه چند ساعتی با آن‌ها همکاری نماید و با قربانیان این تجارت که عمدتاً رومانیایی هستند، صحبت کند. آن چه که نومی از آن‌ها شنید، وحشی‌گری‌هایی بود که از سوی مجرمین و پلیس بر آن‌ها وارد شده بود و وی را سخت به خود آورد. دو ساعت کار دواطلبانه در هفته به دو ساعت کار داوطلبانه در روز تبدیل شد و سپس به هیجده ساعت در روز رسید تا جایی که امروزه تنها چهار ساعت می‌خوابد و حتی به قول خودش وقتی هم که می‌خوابد، خواب کارهایش را می‌بیند.
مصیبت آن دختر مولداویایی که به شش قاچاقچی فروخته شده بود، به نقطه عطفی در تلاش‌های نومی تبدیل شد. دختری که خواست علیه قاچاقچیان شهادت دهد و پلیس هیچ توجهی به وی نکرد. حتی در آن زمان چنین افرادی به عنوان قربانی شناخته نمی‌شدند و به قول میرکوهن، بازجوی پلیس اسرائیلی، این زنان به عنوان شریک جرم شناخته می‌شدند. به جای آن‌که این افراد شهادت دهند، صرفاً دستگیر و از اسرائیل اخراج می‌شدند. همچنین به پلیس گفته شده بود که به هیچ‌وجه در کار فاحشه خانه‌ها دخالت نکنند و حتی مقامات ترجیح می‌دادند تا از این دلالان به عنوان منابع اطلاعاتی هم استفاده کنند.
پلیس بئرشبا به نومی گفت که موکل مولداویایی دروغ می‌گوید و مسأله ابداً این‌گونه نیست و اصلاً موضوعی مهم نیست. از این‌رو بود که نومی از قاچاقچیان به دادگاه مدنی شکایت کرد و بعد از آن هم از پلیس به خاطر عدم بررسی موضوع به دادگاه شکایت کرد. حتی وی از وزیر کشور به خاطر عدم صدور ویزا برای این زن شکایت نمود. ناگهان پلیس به خود آمد، چرا که پنجاه نفر در این ماجرا دستگیر شدند. نومی گفت: «جالب بود، دیگر تقریباً مردی در این شهر نبود که دستگیر نشده باشد.»
در ماه می‌سال 2000، سازمان عفو بین‌الملل، گزارش تکان‌دهنده‌ای منتشر نمود که در آن اسرائیل را به خاطر نگاه بی‌توجهانه‌اش به موضوع بردگی سکس محکوم نمود. در نتیجه هیاهوهای شکل گرفته در جامعه اسراییل بود که موجب شد مجلس این کشور قاچاق زنان را یک جرم آشکار بداند و برای آن حداکثر شانزده سال حبس در نظر بگیرد، اما ماجرای این قانون هم خود به موضوعی جدید تبدیل شد.
مارین سولدکین از اعضای مجلس اسراییل در این باره می‌گوید: «هیچ‌کس نمی‌خواهد به این مشکل توجهی کند. راحت‌ترین کار آن است که صرفاً وانمود شود که این زنان نه مهاجرند و نه به اسراییل قاچاق شده‌اند.» اما در سایه تلاش‌های نومی و دیگر فعالان این عرصه بود که حتی ایالات متحده در سال 2001 اسراییل را در فهرست سیاه کشورهایی قرار داد که تلاشی در راستای مبارزه با قاچاق زنان انجام نمی‌دهند.
اسراییل با چالشی جدی روبرو شد. در کشوری که تقاضا برای فاحشه‌خانه‌ها سرسام‌آور است، یعنی در هر ماه یک میلیون مراجعه ثبت می‌شود، هرگونه واکنشی سخت می‌نمود. سازمان‌های حقوق بشر هم برآوردشان بر آن است که همه ساله حداقل سه هزار زن برای تجارت سکس به این کشور قاچاق می‌شوند. جدای از رومانی، این زنان از روسیه، مولداوی و اوکراین یعنی کشورهایی که سقوط نظام تأمین‌اجتماعی ناشی از اقتصادهای پس از کمونیسم را تجربه کرده‌اند، به این کشور قاچاق می‌شوند.
در بررسی صورت گرفته توسط سازمان‌ها‌تلاین که در زندان زنان نواترزا انجام گرفت، مشخص شد که یک سوم زنان همانند آنا هنگام ورودشان به اسراییل از حرفه آینده‌شان یعنی فاحشگی اطلاعی نداشتند. بقیه هم از ماجرا اطلاع داشتند، از قاچاقچیان خود قول گرفته بودند که در اسراییل وضعیت خوبی داشته باشند. قاچاقچیان هم به آن‌ها گفته بودند که هر روز مشتریان آن‌ها محدود بوده و ماهانه چند هزار دلار درآمد خواهند داشت که این رقم در کشورهای اروپای شرقی میزان قابل توجهی است. نهایتاً هم قاچاقچیان به آن‌ها گفته بودند که در صورت نارضایتی می‌توانند فاحشه‌خانه‌ها را ترک کنند، فارغ از آن‌که حتی در این فاحشه‌خانه‌ها خندیدن هم برای زنان و دختران فاحشه ممنوع است و تنها باید در جلوی مشتریان خود صاف بنشینند و لبخند بزنند.
آنا در دادگاه توضیح داد که چگونه همانند یک حیوان فروخته شد. پس از آن‌که در هتل به فروش رفت، لباس‌های تنگ و بدن‌نما به تن کرد و به اتاقی برده شد که مردی در آن به انتظار وی نشسته بود و بقیه مردان هم بیرون اتاق ایستاده بودند و نعره می‌زدند. در آنجا بود که وی برای نخستین‌بار وحشیانه مورد تجاوز قرار گرفت. پس از آن بود که مردان دیگر به ترتیب به سراغ وی آمدند و پس از هر تجاوزً 150 شکل می‌پرداختند که این پول هم به جیب نوچه‌های یور یعنی فردی که عهده‌دار اداره هتل بود، می‌رفت و در نهایت تنها 200 شکل به آنا داده شد که آن هم خرج غذا و قرص‌های ضدبارداری او شد.
دیگر زنانی که در این مطالعه مورد پرسش قرار گرفته بودند، ابراز نمودند که مالکان فاحشه‌خانه‌ها هر هفت روز هفته و هر روز به طور متوسط سیزده ساعت آن‌ها را به فاحشگی وامی‌داشتند و در هنگام قاعدگی نیز باید یا به کلفتی می‌پرداختند و یا با استفاده از نوعی از دیافراگم از خروج قاعدگی جلوگیری می‌کردند. پس از هر مشتری باید دوش ولرمی گرفته و دوباره به سالن عرضه باز گردند.
مشتریان این فاحشه‌خانه‌ها را اسراییلی‌ها تشکیل می‌دهند. سربازان که با لباس‌های نظامی مراجعه می‌کنند از تخفیف برخوردارند. یهودیان ارتدوکس هم هنگامی که می‌خواهند به این مکان‌ها بیایند، ابتدا کلاه‌های خود را در جیب‌شان می‌گذراند و پس از خروج دوباره آن را بر سر می‌گذارند.
در صورتی هم که مشتری از سکس خود راضی نباشد، فاحشه تنبیه می‌شود. دختری هجده ساله در این باره گفت که آن‌ها طوری ما را کتک می‌زنند که هیچ اثری بر بدن ما باقی نماند چرا که مشتریان دوست ندارند اثری بر روی بدن ما باشد. در صورتی هم که هر یک از فاحشه‌ها بیمار و یا حامله شوند، برای درمان وی یا به دامپزشک‌ها رجوع می‌شود و یا به دکترهایی که در مناطق دنج به کورتاژ اقدام می‌کنند، برده می‌شوند.
حدود نیمی از زنانی که مورد بررسی قرار گرفتند، اذعان نمودند در فاحشه‌خانه‌ها بارها حبس شده‌اند و حتی در یک مورد دو زن که قصد فرار داشتند، دست و پا بسته داخل قفسی گذاشته شدند و با همان وضعیت مجبور به سرویس‌دهی به مردان شدند.
در کنفرانسی درباره فساد و فحشا در آگوست سال 2002، ژنرال پلیس موشه نیرراهی در سخنرانی خود گفت: «قاچاق زنان در اسراییل جرمی سازمان یافته است.» طرح این موضوع، غیرمعمول به نظر می‌رسد، چرا که مقامات اسراییل مدت‌ها بود که به هر نحو ممکن هرگونه وجود جرم سازمان یافته در مرزهای خود را منکر می‌شدند، اما دیگر شرایط به شکلی بود که انکار آن غیرممکن می‌نمود.
مطابق گزارش نومی و همکارانش، قاچاق در اسراییل توسط شبکه‌ای هدایت می‌شود که عمده افرادش یعنی فاحشه‌هایش از کشورهای استقلال یافته می‌باشند. حدود هشتاد درصد زنانی که نومی با آن‌ها مصاحبه می‌کرد، ابراز نمودند که قاچاقچیان آن‌ها اسراییلی هستند که اصل و نسب‌شان به روسیه و دیگر کشورهای تازه استقلال یافته بازمی‌گردد. مهارت زبانی و ارتباط قوی آن‌ها، امتیازی برای آن‌ها می‌باشد.
با حضور زنان در فاحشه‌خانه‌هاست که قاچاقچیان در همان آغاز به خشونت متوسل می‌شوند و آن‌ها را متقاعد می‌سازند که اگر هم بتوانند از آنجا بگریزند، شهادت یا هرگونه افشاگری آن‌ها تأثیری ندارد. یکی از فاحشه‌های سابق از نحوه بردنش به ساحل دریا و تهدید به غرق شدن توسط صاحبش، خاطراتی را برای نومی ذکر کرد. آنا هم تعریف نمود که در ساعات استراحتش در اتاق به عبادت می‌پرداخت که صاحب فاحشه‌خانه با آگاهی از موضوع به سراغش رفته و با انجیل به صورتش کوبید و به او گفت: «خیال کردی اینجا کلیسا است!؟»
البته قاچاقچیان هم هیچ تمایلی به کشتن فاحشه‌ها ندارند چرا که مرگ آن‌ها به منزله از دست رفتن کالاهای تجاری‌شان است. اما رقابت قاچاقچیان هم حکایت خاص خود را دارد؛ دزدیدن زنان، آتش زدن فاحشه‌خانه‌ها توسط رقبا و... از مواردی است که در اسراییل شاهدیم.
همین ترس و فساد بیرون از فاحشه‌خانه‌هاست که سبب می‌شود این قربانیان هیچ واکنشی نشان ندهند. نومی می‌گوید: زمانی که از مردم شهر می‌خواهیم که به خاطر فعالیت فاحشه‌خانه‌های محله‌هایشان شکایت کنند، مردم می‌گویند: «شوخی می‌کنید، آن‌ها ما را خواهند کشت.» حتی زمانی هم که مردم این جرأت را به خود دهند که به پلیس شکایت کنند با نوعی بی‌تفاوتی روبرو می‌شوند. نومی می‌گوید: «پلیس خوب می‌داند که در تل‌آویو چه می‌گذرد، اما بدان بی‌توجه است و آن را به چشم یک جرم نمی‌بیند و حتی تصور می‌کند که زنان از این کار لذت می‌برند.»
اما نکته قابل تأمل دیگر آن‌که بر طبق بررسی مؤسسه‌ها‌تلاین، چهل درصد فاحشه‌هایی که تن به مصاحبه دادند، اعتراف نمودند که پلیس‌ها مشتریان ثابت فاحشه‌خانه‌ها هستند.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع: هم اندیشی


نظرات | ۱۳۸٦/٥/٢٤ - کاوه |لینک به نوشته

ادعاي ارتباط عشقي خبرنگار خارج‌نشين با علي دايي

«كامليا انتخابي فرد»، خبرنگار روزنامه‌هاي «همشهري»، «زن» و «آفتاب‌گردون» با انتشار كتاب خاطرات خود كه به صورت مسلسل‌وار در يك روزنامه كويتي نيز منتشر مي‌شود، مدعي ارتباط عشقي ميان خود و علي دايي در هشت سال پيش شده است.

كامليا انتخابي فردبه گزارش خبرنگار «بازتاب»، اين روزنامه‌نگار كه چند سالي است با خروج از كشور در آمريكا اقامت دارد، با ادعاي اين‌كه با درخواست علي دايي از ايران به آلمان مهاجرت كرده بود، در خاطرات خود نوشته است: در خانه علي دايي در آلمان به كلفت و معشوقه وي تبديل شده بود.

وي در ادامه خاطرات خود مدعي شده، در بازجويي‌هاي خود در ايران اعتراف كرده است كه تاكنون با 67 مرد رابطه داشته، اما اين اظهارات تحت فشار بوده است!

اين روزنامه‌نگار سابق كه مدتي براي راديو فردا نيز فعاليت مي‌كرد، درباره نحوه جدا شدن خود از علي دايي ادعا كرده است: «من و او [علي دايي] براي همديگر مناسب نبوديم، زيرا او از من انتظار داشت فقط در خانه‌داري شركت كنم و ضمن اين‌كه اصلا از ازدواج و نامزدي حرفي نمي‌زد. از من مي‌خواست به كار روزنامه‌نگاري برنگردم كه معلوم بود قصد داشت مرا از جهاني كه داشتم، به عامل شست‌و شوي لباس‌هاي ورزشي‌اش و منشي خودش تبديل كند و يا حتي از اين‌كه نمي‌توانم با غذاي خوب از او پذيرايي كنم، گله مي‌كرد. به هنگام مشاهده اين وضعيت از وي درخواست كردم كه به ايران بازگردم و او نيز موافقت كرد و در ايستگاه قطار به من بسته پولي داد، اما من قبول نكردم و به تهران بازگشتم».

گفتني است، انتشار سريالي خاطرات عجيب و غريب انتخابی فرعليه شناخته‌شده‌ترين ورزشكار ايران ، تنها يك نمونه از اقدامات تخريبي گسترده مطبوعات كويتي در تخریب ایران است كه تاکنون با بی تفاوتی دستگاه ديپلماسي كشورمان همراه شده است.


نظرات | ۱۳۸٦/٥/۱٧ - کاوه |لینک به نوشته

onLoad and onUnload Example