برای نازنین
 
گفتگو با خالق شخصیتهای انیمیشنی سيا ساکتی و داوود خطر

ريش بلند، موهاى بسته و لاغراندام. نه! فكر مى كرديم كمى چاق تر از اين باشد، البته با همان ريش بلند و موهاى بسته و خلاصه تيپ هنرى. در دفتر كار چند دستگاه رايانه مى بينيم و پرونده هاى مرتب. نه! فكر مى كرديم بايد شلوغ پلوغ باشد و همه جا پر از عكس شخصيت هاى معروف انيميشن ها، مثل سيا ساكتى و هوتن.بهرام عظيمى كه به تعريف بين المللى سن جوانى، ۱۲ سال و ۹ ماه و ۲۱ روز است كه ديگر جوان نيست و با وجود اين هيچ كس نمى تواند بگويد كه جوان نيست، مجموعه انيميشن هاى راهنمايى و رانندگى و بابابرقى را در كارنامه اش دارد. مى گويد در جوانى، كار را از صفر شروع كرده، حوصله به خرج داده و حالا به اينجا رسيده. مى گويد كه هيچ سعى نداشته تيپ سازى كند. فكر مى كند خودش شبيه داوود خطر است؛ عاشق مرام و معرفت. از همه چيز مى گويد. از آخرين برگ جريمه اى كه گرفته تا عشق ماشين بودن اعضاى گروهى كه انيميشن هاى راهنمايى و رانندگى را مى ساختند و البته اكثرشان ماشين نداشتند. معتقد است ايران كشور بزرگى است و در خيلى از زمينه ها از جمله انيميشن از كشورهاى همسايه جلوتر است، برخى از مديران، جوانان را جدى نمى گيرند و به آنان اعتماد ندارند و جوانان ايرانى بسيار با هوشند اما اغلب حوصله به خرج نمى دهند و تلاش لازم را به كار نمى بندند تا به هدف برسند. با «داوود خطر» زنده در دفتر كار مرتبش گپ زده ايم. او مى گويد كه شخصيت ها را مثبت مثبت نمى بيند و به همين علت گاهى هم در كار به مشكل برمى خورد.

* چه مشكلى آقاى عظيمى
* ترجيح من اين است كه اشخاص مثبت مثبت نباشند، حتى وجه منفى شان بيشتر از وجه مثبت شان باشد، اما با اين رويكرد، در تلويزيون با مشكل مواجه مى شوم. تلويزيون هميشه مى خواهد بخش مثبت آدم ها را نشان دهد. من توانايى انجام كارهايى از اين قبيل را ندارم.
* چطور
* وقتى مى خواهم يك شخصيت مثبت طراحى كنم، آنقدر اغراق مى كنم كه شخصيت مثبت، منفى مى شود.
( و اينجا يك آرزو مطرح مى شود)
* دوست دارم روزى انيميشنى بسازم كه همه شخصيت ها آن قدر مثبت باشند كه بيننده متوجه شود من به خاطر خط قرمزهاى تلويزيون مجبور به ساخت اين نوع انيميشن شده ام.
(اين هم يك جور آرزوست. البته عظيمى توضيح بيشترى مى دهد)
* دليل نمى شود كه يك شخصيت مثبت، خطا نكند. اصلاً يكى از علت هاى جذابيت شخصيت ها خطاهاى آنهاست. براى اين منظور، به اشتباهات اطرافيانم دقت مى كنم و هميشه اين اشتباهات را در نمايش ها مى گنجانم.
(قابل توجه اطرافيان بهرام عظيمى، ما كه از اين لحظه به جد دست و پايمان را جمع مى كنيم.)
* آقاى عظيمى، كدام شخصيت به خودتان شبيه تر است
* داوود خطر!
* داوود خطر !
* درخلق شخصيت هاى انيميشن از اطرافيانم، بويژه دوستان و خانواده ام الهام مى گيرم. بايد بگويم شخصيت داوود خطر بيشتر شبيه خودم است. خيلى دوست دارم شخصيت هايى كه مى سازم با معرفت باشند. اين خصلت همه ايرانيان است. در خلق شخصيت داوود خطر همه اين موارد را به كار بردم.
* داوود خطر مگر چه ويژگى اى غير از معرفت دارد
* داوود خطر، يك آدم ۴۰ ساله مجرد، بى پول، با معرفت و رفيق باز است.با اين تيپ آدم ها خيلى برخورد كرده ام.
وقتى هنرستان مى رفتم و اتوبوس سوار مى شدم، اين تيپ آدم ها را زياد مى ديدم. شخصيت هايى كه قبلاً راننده كاميون يا اتوبوس بودند ولى به علت بى پولى، پا ركاب راننده اتوبوس شده بودند و بليت مردم را مى گرفتند. آدم هاى بى آزارى كه هميشه پيش راننده اتوبوس مى نشستند و برخى از آنها براى راننده خالى مى بستند. اين تيپ آدم ها را خيلى دوست دارم.وقتى آن بخش از انيميشن ها پخش شد، صحبت داوود خطر بين راننده ها زياد بود. يا اسم او را پشت ماشين شان نوشته بودند يا عكس اش را روى داشبورد ماشين چسبانده بودند. همه راننده ها، داوود خطر را دوست داشتند. من هم از اين شخصيت لذت مى بردم. حتى اوايل، مردم همه كارها را به اسم داوود خطر مى شناختند. ولى بعد كه «سيا ساكتى» آمد، رويكرد مردم عوض شد.البته بايد بگويم كه براى ساخت انيميشن هاى راهنمايى و رانندگى با يك گروه قوى كار كردم. در حقيقت، حمايت راهنمايى و رانندگى و قوى بودن تيم سازنده كار، موجب موفقيت اين كارها شد.
(خيلى ها مى گويند كار گروهى در كشور جواب نمى دهد، اما بهرام عظيمى از كار گروهى نتيجه خوب گرفته است.)
* چطور

 

* كارى موفق است كه تيمى باشد. كار انفرادى هيچ وقت جواب نمى دهد. تمام كارهاى من گروهى بود. شخصيت هاى داستانى را خودم خلق مى كردم اما با همكارى يك تيم متشكل از كارگردان، نويسنده و انيماتور كارها را تمام مى كردم. من با يك تيم حرفه اى كار كرده ام. ما افكار يكديگر را خوب مى شناختيم. در انيميشن هاى راهنمايى و رانندگى، بچه هاى گروه از نظر فكرى خيلى به هم نزديك بودند و همه هنرى. در حقيقت حمايت راهنمايى و رانندگى و قوى بودن تيم موجب شد شخصيت ها مورد توجه مردم قرار گيرند.
(يكى از وجوه مشترك اين گروه، جالب است)
* همه ما عاشق ماشين بوديم، با اين حال، بيشتر افراد تيم ماشين نداشتند! به همين علت كار بسيار عالى درآمد!
* از شخصيت هاى خارجى در كارهايتان الهام مى گيريد
* نه. از شخصيت هاى خارجى الهام نمى گيرم. البته گاهى اوقات از فيلم هايى كه مى بينم الهام مى گيرم. بخصوص از فيلم هايى كه شخصيت مثبت اصلى داستان بميرد! مثل فيلم شعله. فيلم شعله را شايد ۵۰ بار ديده ام! به نظرم يكى از بهترين فيلم هايى است كه در طول عمرم ديده ام. جالب اينجاست كه هر بار اين فيلم را مى بينم گريه مى كنم. شايد برخى از انيميشن هايم برگرفته از شخصيت اصلى اين فيلم باشد!
(ما فكر مى كنيم شخصيتى كه عظيمى به آن اشاره كرده، سياساكتى است. اگر اشتباه كرده ايم لطفاً خودشان صحيح اش را به ما بگويند. البته فكر نكنيد كه ايشان از علاقه مندان فيلم هندى اند.)
* نه! اصلاً. فيلم هاى هندى را فقط براى خنده مى بينم. به جاى اين كه بخواهم فيلم كمدى خنده دار ببينم، فقط هم به خاطر اين كه از حرص، خنده ام مى گيرد.
(اگر فكر مى كنيد، بهرام عظيمى كاملاً به توصيه هايى كه شخصيت هايش مى دهند، پايبند است، سخت در اشتباهيد. ظاهراً گوش او آنقدرها هم به اين توصيه ها بدهكار نيست. )
* من هم در كارهايم اشتباه دارم. اصلاً نمى توانم كه اشتباه نكنم. سعى مى كنم مسائلى را كه در انيميشن مطرح مى كنم رعايت كنم. قبل از اين كه انيميشن راهنمايى و رانندگى را بسازم خيلى خلاف مقررات رانندگى مى كردم. الآن هم خلاف مى كنم اما كمتر از سابق. اگر اشتباهى هم در رانندگى داشته باشم، بچه هايم به من تذكر مى دهند. شخصيت بابا برقى را ساختم و در آن تأكيد كردم كه لامپ اضافى خاموش. ولى اصلاً خودم به اين توصيه توجه نمى كنم. ولى خب، بچه هايم به من تذكر مى دهند.

 

* آخرين قبض جريمه
*۳ ماه پيش داشتم رانندگى مى كردم، موبايلم زنگ زد. گوشى را آوردم بالا، قطع كردم. افسر ديد. ايست داد، نگه داشتم. مرا شناخت. گفت شما آقاى سياساكتى نيستيد گفتم چرا گفت شما كه همكار ما هستيد. چرا خلاف مى كنيد ماجرا را گفتم، هزار تومن جريمه شدم.
* يك موضوع ديگر؛ در اين آشفته بازار كه خيلى از جوان ها سردرگم اند و در انتخاب راه مشكل دارند، چطور به اينجا رسيديد
* مديريت كلان و خرد بسيار مهم است. من و تعدادى ازجوانان، از يك شركت كوچك و از صفر شروع كرديم. مديريت اين شركت را فرد لايقى بر عهده داشت كه جوانان را به خوبى درك مى كرد، او به ما اجازه كار داد و هيچ وقت سليقه خودش را به ما اعمال نكرد، چون جوانان را باور داشت. او توانست افراد متخصصى تربيت كند. مديريت بسيار مهم است. جوانان اين دوره با نسل پيش تفاوت دارند. نسل جديد هنرى ما واقعاً متفاوتند. تيپ خاص خودشان را دارند. شايد يك مدير دولتى نتواند ظاهر و سلايق يك جوان هنرى را قبول كند و حتى حاضر نشود به او اعتماد كند. اعتماد به جوانان خيلى كم شده. اين اعتماد ميان مديران بايد رشد كند. ما جوانان باهوشى داريم اما آنان براى به دست آوردن موفقيت به تلاش و پيگيرى نياز دارند.

اگر بخواهيد انيميشن جوانان را بسازيد، چه تيپى برايشان تعريف مى كنيد
* آنها را از نظر ظاهر و اخلاق، نه بيش از حد مؤمن نشان مى دهم، نه امروزى. نه خيلى مرفه، نه خيلى فقير، يك آدم معمولى، خوش قيافه، تر و تميز و منطقى. ولى اگر بخواهم چند تا شخصيت جوان بسازم، جوان مؤمن، جوان سوسول و جوان معمولى را حتماً در انيميشن مى گذارم. هيچ وقت هم نمى گويم كدام يك خوب است، كدام يك بد.
(فكر مى كنيد جوانان ما بيشتر شبيه كدام يك از شخصيت هاى انيميشن هاى عظيمى است سياساكتى هوتن داوود خطر عظيمى مى گويد: هوتن.)
* شخصيت هوتن در انيميشن راهنمايى و رانندگى به جوانان خيلى نزديك است. هرچند جوانان از نگاه من افرادى هستند كه زياد احساس مسئوليت نمى كنند. به روابط اجتماعى چندان توجهى ندارند و نصيحت پذير هم نيستند مگر اين كه سرشون به سنگ بخوره.
* اغراق نمى كنيد
* نه!
-----------------------------------------------------

منبع: iran-newspaper.com


نظرات | ۱۳۸٦/۸/٢٧ - کاوه |لینک به نوشته

استالين، ديكتاتوري كه جان ميليون‌ها نفر را گرفت

فقط در پي قدرت بي‌حد و مرز نبود، افتخار هم مي‌خواست و در عرصه تاريخ نمي‌بايست كسي بالاتر از او پيدا مي‌شد، از اينرو با بسياري كسان دشمن شد، نه به خاطر آنكه آنان با رژيم مخالف بودند، به عكس براي آنكه خدمات گرانبهايي به رژيم كرده بودند.

استالين"ژوزف ويساريونوويچ جوگاشويلي" كه دنيا او را به نام استالين مي‌شناسد، قريب 30‌سال بر اتحاد جماهير شوروي حكومت ‌كرد و در هشت سال آخر عمر، قلمرو حكومت خود را تا قلب اروپا توسعه داد.حكومت استالين بر شوروي در واقع در زمان حيات لنين و يك سال قبل از مرگ او آغاز مي‌شود.
لنين از سال 1923 عملا‌ هيچ نقشي در حكومت شوروي نداشت و استالين در مقام دبيركلي حزب كمونيست و با همكاري دو رهبر با نفوذ ديگر زينوويف و كامنف كارها را قبضه كرده بود.
استالين در مبارزه با رقبا و مخالفان سياسي خود روش موذيانه‌اي داشت. او قبل از هر سازمان ديگر دولتي و حزبي روي دستگاه پليس امنيت شوروي (چكا) دست انداخت و درژينسكي رئيس اين سازمان را با خود همراه ساخت.
استالين به كمك چكا از اسرار زندگي خصوصي و نقاط ضعف افرادي كه در مقامات بالا‌ي حزبي و دولتي قرار داشتند واقف مي‌شد و از اين نقاط ضعف براي وادار ساختن آنها به اطاعت از خود و يا طرد آنان در موقع لزوم بهره‌برداري مي‌كرد. او يك شبكه جاسوسي شخصي نيز در كاخ كرملين به‌وجود آورده بود و شخصا مكالمات تلفني مقامات برجسته حزبي و دولتي را كنترل مي‌كرد.
باژانف رئيس دبيرخانه دفتر سياسي حزب كمونيست شوروي در اوايل حكومت استالين، در خاطرات خود مي‌نويسد كه خود شخصا ناظر استراق سمع استالين از مكالمات تلفني داخل كرملين بوده و توضيح مي‌دهد كه يك مهندس كمونيست چك ضمن نصب دستگاه‌هاي تلفن داخلي كرملين،اين دستگاه استراق سمع را در اتاق استالين كارگذاشته بود و پس از نصب و آزمايش دستگاه براي اينكه اسرار آن را بروز ندهد توسط مامورين چكا بازداشت و تيرباران شد.
يكي از روش‌هاي معمول استالين در تمام دوران حكومتش ايجاد رقابت و اختلاف بين مقامات مختلف دولتي،حزبي و نظامي بود و با اين شيوه مي‌توانست هرگروه را به جاسوسي عليه گروه ديگر وادار سازد.وي در مبارزه با رقيبان خود كمترين ملاحظه و ترحمي نداشت و در مبارزه با كساني كه آنها را براي قدرت خود مضر و مزاحم تشخيص مي‌‌داد به هيچوجه به خدمات گذشته آنان يا روابط شخص خود با آنها توجه نمي‌كرد.
باژانف رئيس دبيرخانه دفتر سياسي حزب كمونيست شوروي در اوائل حكومت استالين در

یکی از سیاست‌های سانسور گرایی که در زمان استالین و در شوروی سابق حاکم بود ایجاد تغییر در تصاویر افرادی بود که توسط استالین به اعدام محکوم شده بودند. 

تصویر بالا قبل از دسامبر ۱۹۳۸ (میلادی):از چپ به راست:وروشیلوف ،مولوتوف ،استالین و یژوف هنگام بازدید از آب راه مسکو-ولگا ،تصویر پایین:بعد از سپتامبر ۱۹۳۸ ،یژوف سقوط می‌کند.استالین دستور می‌دهد که یژوف از عکس حذف شود.

خاطرات خود مي‌نويسد هيچ كس به اندازه زينوويف در قدرت يافتن استالين موثر نبود، ولي هنگامي كه تصميم به بركناري او گرفت ( و چند سال بعد دستور اعدامش را صادر كرد) گذشته‌ها را به كلي از ياد برد. وي كه خود شاهد گفت‌وگوي استالين و زينوويف در يكي از جلسات حزبي بوده مي‌نويسد وقتي زينوويف خدمات گذشته خود را به استالين يادآوري كرده و پرسيد« آيا رفيق استالين معني وفا و حق شناسي را مي داند؟» استالين با لحن گزنده‌اي پاسخ داد «بله خوب مي دانم... اين يك نوع بيماري است كه معمولا سگ ها به آن مبتلا مي‌شوند.»
بر اساس آماري كه خروشچف ارائه مي‌كند از 1956 نماينده كنگره هفدهم حزب كمونيست شوروي كه قدرت و اختيارات ديكتاتوري استالين را تثبيت كرد 1108 نفر يعني نزديك به دوسوم مجموع نمايندگان مشمول تسويه قرار گرفتند و عده كثيري از آنها تيرباران شدند. به موجب همين گزارش از مجموع 139 نفر اعضا و نامزدهاي عضويت كميته مركزي حزب نيز كه در كنگره هفدهم انتخاب شده بودند 98 نفر و به عبارت ديگر 70 درصد آنان در جريان تسويه‌هاي خونين سال‌هاي 1936 تا 1938 بازداشت و تيرباران شدند.
‌محاكمات بزرگي كه در آن سال‌ها صورت گرفت فقط بخشي از عمليات خونين سال‌هاي 1936 تا 1938 را دربرمي‌گيرد. علا‌وه بر اين محاكمات، صدها جلسه محاكمه نيز در نقاط مختلف شوروي برگزار شد و هزاران نفر بدون محاكمه به جوخه اعدام سپرده شدند.
استالين از دوران كودكي عقده حقارتي داشت كه در تركيب با جاه‌طلبي و خودپرستي او به حسادت و كينه تبديل شد. او كه هيچ نوع آموزش جدي نديده بود و با هيچ زبان خارجي آشنايي نداشت در سال 1917 عضو حكومتي شد كه حتي دشمنانش آن را بافرهنگ‌ترين حكومت‌هاي اروپا تلقي مي‌كردند.
استالين كه در ميان بسياري از شخصيت‌هاي درخشان قرار گرفته بود حقارت خود را به عنوان رهبر سياسي، به‌عنوان تئوريسين و به ‌عنوان سخنران به خوبي احساس كرد. حسادت استالين نسبت به روشنفكران واقعي حزب از اينجا سرچشمه مي‌گرفت. او فقط در پي قدرت بي‌حد و مرز نبود، افتخار هم مي‌خواست. در عرصه تاريخ نمي‌بايست كسي بالاتر از او پيدا شود. از اينرو با بسياري كسان دشمن شد، نه به خاطر آنكه آنان با رژيم مخالف بودند، به عكس براي آنكه خدمات گرانبهايي به رژيم كرده بودند.
استالين همچنين در پيشبرد سياست‌هاي خود ميليون‌ها كشته برجاي گذاشت. وي تنها در اجراي يكي از سياست‌هاي خود به نام اشتراكي كردن كشاورزي وقتي تصميم گرفت كشاورزان خرده مالك كه آنها را كولاك‌ها مي‌ناميد به عنوان يك طبقه از ميان بردارد و با مقاومت آنها در برابر ماموران دولتي مواجه شد، موجب كشتار بي‌رحمانه ميليون‌ها نفر يا تبعيد آنها به سيبري گرديد.
ولي تنها كولاك ها نبودند كه در برابر سياست جديد اشتراكي كردن كشاورزي مقاومت مي نمودند، بلكه بسياري از كشاورزان متوسط و فقير نيز كه ترجيح مي‌دادند خود صاحب اختيار مزرعه كوچك خود باشند و به صورت رعيت دولت در نيايند در برابر طرح اشتراكي كردن كشاورزي مقاومت مي كردند. اين گروه از كشاورزان متوسط و فقير را نيز با برچسب «پادكولاچنيكي» يعني طرفدار كولاك قلع و قمع كردند و به طوري كه استالين خود ضمن گفت وگو با چرچيل در سال هاي جنگ اعتراف كرد (و چرچيل در خاطرات خود به آن اشاره كرده است) در جريان اشتراكي كردن كشاورزي در روسيه 10 ميليون نفر قرباني شدند.
در سال 1932 در زندگي خصوصي استالين هم فاجعه بزرگي روي داد كه هر چند بر روي آن سرپوش نهاده شد، در اخلا‌ق و رفتار استالين نسبت به اطرافيانش تاثيرات منفي بر جاي گذاشت. اين واقعه قتل يا خودكشي «نادژدا- آليلويورا» همسر 32ساله استالين بود كه به دنبال يك مشاجره لفظي در مجلس جشني به مناسبت پانزدهمين سال پيروزي انقلا‌ب بلشويكي در روسيه به وقوع پيوست.
در كتاب‌هايي كه درباره زندگي خصوصي استالين نوشته شده به اين نكته اشاره شده است كه استالين مردي عياش و زنباره بود. نادژدا كه زني حساس و تحصيلكرده بود از اين موضوع رنج مي‌برد و در سا‌ل‌هاي آخر زندگي با استالين براي اينكه از اين محيط رنج‌آور دور بشود در دانشگاه مسكو ثبت‌نام كرد و بيشتر اوقات خود را در خارج از كرملين به سر مي‌برد.
ولي آشنايي نادژدا با واقعيات زندگي مردم شوروي بيشتر موجب نفرت او از استالين و مباحثات شديد آنها در مسائل سياسي و اقتصادي شد و در پي يكي از اين مشاجره‌ها بود كه او را در حاليكه هفت‌تيري در دست داشت در آپارتمانش مرده يافتند.
در 5 مارس سال 1953 استالين درگذشت. حيات سياسي وي به عنوان خودكامه‌اي كه بر زندگي ميليون ها انسان استيلا داشت طي چند دهه مورد تجزيه و تحليل و موشكافي قرار گرفته است.اما حدس و گمان و حتي جدال درباره آخرين روزهاي زندگي او همچنان ادامه دارد. آيا استالين پس از خونريزي مغزي به دلايل طبيعي جان باخت يا چون قصد هدايت اتحاد جماهير شوروي به سوي جنگي نافرخنده را داشت توسط اطرافيانش به قتل رسيد؟
شب قبل روزي كه استالين را در كف اتاقش به دليل خونريزي مغزي يافتند، لاورنتي بريا (رئيس كا گ ب)، نيكيتا خروشچف (رهبر بعدي شوروي)، نيكولاي بولگانين و جورجي مالنكوف، مهمانش بودند. آنها ابتدا به تماشاي فيلمي در كاخ كرملين نشستند و سپس براي شركت در ضيافت شبانه ديگري به ويلاي استالين در فاصله 10دقيقه‌اي مسكو رفتند.در ساعات اوليه روز بعد يعني روز اول ماه مارس، مهمانان استالين به خانه‌هاي خود در مسكو بازگشته بودند.
آنچه پس از آن روي داد براي مردي مانند استالين كه وسوسه‌اي جنون آميز نسبت به امنيت خود داشت عجيب به نظر مي رسد. او محافظان خود را مرخص كرد و گفت تمام شب مزاحمش نشوند. همين تغيير در نحوه رفتار استالين بود كه توجه ادوارد رادزينسكي، مورخ روس را جلب كرد. او چند سال قبل موفق شد "پيوتر لوزگاچف" يكي از محافظان آن شب استالين را يافته و با او ملاقات كند.
محافظ استالين تاييد كرد كه آن شب نه خود استالين بلكه خروستالف، سرمحافظ استالين بود كه دستور آزادباش را داده بود. صبح روز بعد استالين تا ديروقت از اتاقش خارج نشد. محافظان بتدريج نگران حال او شدند، اما هيچكدام جرات نداشتند به اتاق او بروند. آنها حق نداشتند مزاحم استالين شوند مگر آنكه او شخصا آنها را فرابخواند.
بالاخره ساعت شش و نيم صبح نوري از اتاق استالين تابيد و از نگراني محافظان كاسته شد. اما وقتي ساعت 10 شد آنها وحشت كرده بودند. بالاخره لوزگاچف براي پرس و جوي حال استالين به اتاق او رفت.
او مي گويد: "من به سوي او دويدم و پرسيدم: « رفيق استالين چه اتفاقي افتاده است؟»، آخر مي‌دانيد او روي زمين دراز كشيده بود و خود را خيس كرده بود و صداهاي نامفهومي از خودش درمي آورد. ساعت جيبي و روزنامه پراودا روي زمين افتاده بود. ساعت شش و نيم صبح را نشان مي داد. احتمالا اين اتفاق ساعت شش و نيم روي داده بود."
محافظان فورا با اعضاي پوليتبورو (كميته مركزي حزب كمونيست) يعني ياران شب‌هاي عيش و نوش استالين تماس گرفتند. اما واكنش خونسرد و كند آنها به اين موقعيت اضطراري و سستي آنها در فراخواندن كمك هاي پزشكي، پرسش هايي را براي رادزينسكي، مورخ روس پيش آورده است.
وي تاكيد مي‌كند كه خروستالف، سرمحافظ استالين، به فرمان لاورنتي بريا، رئيس كا گ ب (سازمان جاسوسي اتحاد جماهير شوروي سابق) سمي به او تزريق كرده بود. اما علت قتل استالين چه بود؟
آقاي رادزينسكي مي گويد: "تمام اطرافيان نزديك استالين به نيات او براي جنگي كه مي توانست به جنگ جهاني سوم بدل شود پي برده بودند. استالين تصميم گرفته بود كشور را براي اين جنگ آماده كند."
"او گفته بود ما فرصت مناسبي براي ايجاد يك اروپاي كمونيستي داريم اما بايد عجله كنيم. اما بريا، خروشچف، مالنكوف و هر آدم عاقلي مي فهميد كه آغاز جنگ با آمريكا وحشتناك است زيرا روسيه صاحب يك اقتصاد پابرجا نبود."
بسياري در انظار عمومي براي كسي كه "پدر"، "آموزگار" و "خداي" خود مي خواندند اشك ريختند. برخي نيز كه در اردوگاه‌هاي اجباري در اطراف كشور به سر مي‌برند در خفا لبخندهاي شادماني رد و بدل كردند و به آينده‌اي بهتر اميد بستند.
با گذشت پنجاه سال از مرگ استالين، شايعات درباره او همچنان ادامه دارد. براي ديكتاتوري مثل استالين، ترك دنيا به اين سادگي غيرقابل هضم است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:۱)خبرگزاری فارس      ۲)ویکیپدیای فارسی


نظرات | ۱۳۸٦/۸/۱٢ - کاوه |لینک به نوشته

لحظه ديدار

برای دیدن تو از فاصله ها گذشتم...


نظرات | ۱۳۸٦/۸/٩ - کاوه |لینک به نوشته

بچه های اين دوره زمانه!


نظرات | ۱۳۸٦/۸/٥ - کاوه |لینک به نوشته

فال گير و دعا نويس و آبله و امیرکبير

در سال ۱۲۶۴ قمری نخستين برنامه دولت ايران برای واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه كودكان و نوجوانان ايرانی را آبله كوبی می كردند؛ اما چند روز پس از آغاز آبله كوبی به اميركبير خبر دادند كه مردم نمی خواهند واكسن بزنند؛ چون چند تن از فالگيرها و دعانويس ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان می شود.

هنگامی كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماری آبله جان باخته اند، امير بی درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور می كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله می كوبند. شماری كه پول كافی داشتند پنج تومان را پرداختند و از آبله كوبی سرباز زدند. شماری ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می شدند يا از شهر بيرون می رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه شهر تهران و روستاهای پيرامون آن تنها ۳۳۰ نفر آبله كوبيده اند. در همان روز پاره دوزی را كه فرزندش از بيماری آبله مرده بود به نزد او آوردند. امير به جسد كودک نگريست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچه هايتان آبله كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم، جن زده می شود. امير فرياد كشيد: وای از جهل و نادانی. حال گذشته از اين كه فرزندت را از دست داده ای بايد پنج تومان هم جريمه بدهی. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمیگردد. اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر بقالی را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گريستن كرد.

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودک شيرخوار پاره دوز و بقالی از بيماری آبله مرده اند. ميرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب! من تصور می كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير مرده است كه او اين چنين های های می گريد. سپس به امير نزديک شد و گفت: گريستن آن هم به اين گونه برای دو بچه شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست؛ آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک هايش را پاک كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده اند. امير با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. تمام ايرانی ها اولاد حقيقی من هستند و من از اين می گريم كه چرا اين مردم بايد اينقدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.

----------------------------------------------------------------------

منبع: webneveshteha.com


نظرات | ۱۳۸٦/۸/٢ - کاوه |لینک به نوشته

کدام استقلال، کدام پيروزي؟

  • در کشورهايي که پس از پايان جنگ مشکلات زيادي داشتند، براي اينکه مردم از طرح مطالبات اجتماعي خودشان غافل شوند، فوتبال را به جامعه تزريق مي کردند.
  •  در دانشگاه دو جريان بر سر يک انديشه شيشه مي شکنند ولي در داربي بر سر يک غفلت. 
  •  يک زماني توي همين کشور گفتن کلمه «قرمزته» يا «آبيته» در تلويزيون جرم بود. ولي امروز هر کاري در تلويزيون مي کنند که مردم سرگرم شوند.
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
مهدي امير پور در ویژه نامه اعتماد مصاحبه ای داشته با مسعود ده نمکی در مورد داربی پرسپولیس  و استقلال. با هم آن را می خوانیم:
 
مسعود ده نمکي آدم جذابي است. نه به خاطر «اخراجي ها» و فروش دوميلياردي اش که او پيش از آن هم «فقر و فحشا» را ساخته بود؛ فيلمي مستند که از خودش شنيده اند 10 ميليون نسخه غيرقانوني آن بين مردم دست به دست چرخيده که حتي پيش از آن هم وقتي اصلاً سمت دوربين نرفته، با قلم خودش در نشريات تندرو «شلمچه » و «صبح دوکوهه» حسابي سر و صدا راه انداخته بود. اين آدم جذاب در کارنامه خودش فيلم مستندي دارد به نام «کدام استقلال، کدام پيروزي»؛ فيلمي که ده نمکي براي آن به مدت دو سال تمام داربي هاي تهران را به استاديوم رفته و البته در آن بين به هر جايي که تصورش را بکنيد، سرزده. از کارگران گرفته تا زاغه نشينان پايين شهر که براي داربي ساندويج مارتادلا درست مي کنند و مي فروشند. فيلم يک تمثيل بين فوتبال و سياست است و اسمي برايش انتخاب شده که انگار حسابي به دل ده نمکي نشسته. اين فيلم پارسال در سينما سپيده خصوصي اکران شد و بدون اينکه اکران عمومي شود، در آستانه داربي 63 از سوي يکي از موسسه هاي ويدئوي خانگي سي دي هاي آن در کشور توزيع شده. فيلمي که شايد به خاطر اغراقش دل آدم ها را بزند ولي کافي است بدانيد از بهترين مستندهايي است که با موضوع فوتبال ساخته شده. به قول خود ده نمکي «کدام استقلال، کدام پيروزي» فعلاً خيرالموجودين است.



-کاملاً ديد مثبتي به فوتبال نداريد. پارسال در حاشيه نمايشگاه کتاب بود که براي اولين بار شنيدم کسي عليه جام جهاني حرف مي زند. شما بوديد. جام جهاني را يک شوي تبليغاتي مي دانستيد که راه مي اندازند تا با آن سر مردم را گرم کنند. هنوز هم آنقدر به فوتبال بدبين هستيد؟

من براي ساختن «کدام استقلال، کدام پيروزي» مقاله هاي زيادي را با موضوع فوتبال خواندم. تکان دهنده ترين آنها يک مقاله بود که روي پيدايش فوتبال در کشورهاي جنگ زده زوم کرده بودم. در کشورهايي که پس از پايان جنگ مشکلات زيادي داشتند، براي اينکه مردم از طرح مطالبات اجتماعي خودشان غافل شوند، فوتبال را به جامعه تزريق مي کردند. پيش از آن مارکسيست ها شعاري داشتند که «دين افيون توده هاست» اما در کشورهاي غربي فوتبال جاي دين را گرفت؛ فوتبالي که فينال جام جهاني آن سه ميليارد نفر را به پاي تلويزيون بنشاند. فوتبالي که درآمد ساليانه اش براي فيفا بالاي 300 ميليارد دلار است. من در آن دوره تمام جنجال هاي تاريخ فوتبال دنيا را جمع کردم و ديدم 10 هزار نفري در حاشيه مسابقات فوتبال در استاديوم ها جان شان را از دست داده اند.

-چرا رفتيد سراغ ساختن «کدام استقلال، کدام پيروزي»؟

در «فقر و فحشا» من فحشا را انتخاب کردم تا به فقر برسم و از آن برسم به بي عدالتي اجتماعي. بعد از «فقر و فحشا» ديدم فوتبال مي تواند دومين پديده يي باشد که مي توان با آن غفلت و بي عدالتي در جامعه را راحت تر نشان داد. حالا نماد اين فوتبال در بين ما استقلال و پيروزي است؛ آبي و قرمز. من استقلال و پيروزي را بهانه کردم تا با آن حرف هاي ديگري بزنم. در صحنه هاي فيلم اين را مي بينيد. من اين دو تيم را به دو جناح سياسي کشور تعبير کردم.

-البته روي تصاوير اين قضيه را يک جوري به جنگ ايران - عراق هم ارتباط داديد.

در جنگ ايران - عراق آدم ها با گرايش هاي مختلف کنار هم ايستادند، جنگيدند و پيروز شدند. اين وسط يکسري قرباني مي شوند که ما آنها را فراموش مي کنيم. يک مدتي از اين پيروزي شاد مي شوند و بعد باز هم وارد منازعات سياسي مي شوند. اين کاملاً اتفاقي بود که در بازي ايران - ژاپن در مسابقات مقدماتي جام جهاني اتفاق افتاد. تماشاگران فوتبال با هم متحد شدند، رفتند استاديوم. ژاپن را مي بريم. در کنار آن هفت نفر از تماشاگران هم زير دست و پا کشته مي شوند که کسي اصلاً سراغ آنها نمي رود. به جايش مردم توي خيابان ها جشن مي گيرند و به بازيکنان تيم ملي زانتيا پاداش مي دهند. بعد هم که اين جريان تمام مي شود، اتحاد مردم از بين مي رود. دوباره هر کسي مي رود سراغ جناح خودش. يکسري مي روند سمت استقلال، يکسري هم سمت پيروزي. بعد اين دو تا جناح چند ماه بعد در داربي تهران عليه هم مي جنگند. قرمز و آبي، چپ و راست. اصلاً برويم به قديم تر پايين ده و بالا ده. مي بينيم که اين جناح ها در استاديوم به جان هم مي افتند. در سياست در زمان انتخابات يک جريان متهم مي شود به امريکايي بودن، يک جريان متهم مي شود به طالباني بودن. اما انتخابات که تمام مي شود مي بينيم اين آدم ها در عروسي ها هم شرکت مي کنند و ميوه مي خورند در حالي که جلوي دانشگاه تهران دانشجوها هنوز دارند همديگر را مي زنند. در داربي هم اين جوري است. وقتي بازي تمام مي شود قلعه نويي و پروين مي روند کنار فلان کانديدا عکس مي اندازند تا از او در انتخابات حمايت کنند. اما در آن زمان باز هم توي استاديوم تماشاگران دارند به هم فحش مي دهند.

-اين دو بحث اين قدر هم که شما در فيلم به تصوير کشيده ايد، به هم شباهت ندارند. بالاخره يک جاهايي با هم تفاوت دارند.

بله، يک تفاوت هست. سر هر بازي استقلال - پرسپوليس سيصد چهارصد تا اتوبوس داغان مي شود. شيشه ها مي آيد پايين. هفته بعد همه اتوبوس ها را نو مي کنند مي گذارند سر جايش. اما وقتي يکي از اين شيشه هاي توي دانشگاه مي شکند جنجال راه مي افتد. در دانشگاه دو جريان بر سر يک انديشه شيشه مي شکنند ولي در داربي بر سر يک غفلت. به خاطر همين حکومت ترجيح مي دهد که مردم شيشه اتوبوس هاي استاديوم را بشکنند تا هيجان شان تخليه شود. بالاخره بهتر است از اينکه عدالت اجتماعي بخواهند و آرمانگرا باشند. بعضي ها دوست دارند قرمز و آبي داشته باشيم تا چپ و راست.

-توي «کدام استقلال، کدام پيروزي» هم حسابي روي اين موضوع ها پافشاري مي کرديد. تدوين موازي صحنه هاي داربي و دعواهاي سياسي همين حرف ها را در ذهن القا مي کرد.

حتي شعارهايي که در استاديوم مي دهند، شباهت زيادي دارد به چيزهايي که در ميتينگ هاي سياسي مي گويند. شايد کارشناسي ترين حرف فيلم را دستفروش استاديوم مي زند که مي گويد؛ «هر ملتي که مي خواهد بر سرنوشت خودش مسلط بشود بايد آگاه باشد.»اين جمله شبيه حرف شهيد بهشتي است که مي گويد؛ «اگر به بي تفاوتي کشيده شويم هلاک مي شويم.» اين يک لايه فيلم است. لايه ديگر فيلم اين است که شما از بيرون خودت را نگاه کن، ما هميشه 90 دقيقه زمين چمن را نگاه مي کنيم. ولي من اين دفعه 90 دقيقه دوربينم را رو به تماشاگرها گرفتم. آنجا مي بينيم که اين تب پيرمرد 90ساله را گرفته، بچه 3 ساله را هم گرفته. توي ديوانه خانه هم که مي رويد مي بينيد هيجاني که ديوانه ها از تماشاي فوتبال دارند، کاملاً شبيه به هيجان تماشاگران استاديوم است. زنجير مي کشند، داد مي زنند، گريه مي کنند و فحش ناموس مي دهند.

-پس با اين حساب شما مطمئن هستيد که الان دارند از فوتبال استفاده که نه، سوءاستفاده مي کنند؟

حتماً، يک زماني توي همين کشور گفتن کلمه «قرمزته» يا «آبيته» در تلويزيون جرم بود. ولي امروز هر کاري در تلويزيون مي کنند که مردم سرگرم شوند. آيا اينقدري که پول خرج تعمير اتوبوس هاي خراب شده استاديوم مي کنند، پول براي امکانات ورزشي توده ها هم مي دهند يا اينکه فقط مي خواهند سر مردم را گرم کنند.

-ولي به هر حال اين استاديوم رفتن يک جور تمرين دموکراسي است. اينکه شما جايي برويد که جناح روبه روي شما کنارتان نشسته و آزادانه بتوانيد از جناح تان دفاع کنيد، اتفاقي است که در کمتر جايي اجازه اش به مردم داده مي شود.

اين اتفاقاً آنتي دموکراسي است. يعني به نوعي مردم را از سرنوشت خودشان غافل مي کند. جايي خواندم که يک محقق نوشته بود فوتبال دگرديسي شده گلادياتوريسم است. حتي استاديوم هايشان هم شبيه به هم است.



- در «کدام استقلال، کدام پيروزي» هم جلد يک روزنامه ورزشي را نشان مي دهيد که روي آن داربي را به نبرد گلادياتورها تشبيه کرده.

البته فوتبال الان يک فرقي با گلادياتوريسم آن زمان دارد. آن دوره برده ها با هم مي جنگيدند تا اشراف لذت ببرند اما حالا اشراف مي جنگند تا فقرا سرگرم شوند.

- البته در جنگ اشراف کسي کشته نمي شود.

اتفاقاً نان آنها در اين است که اين جنگ دائمي باشد. استقلال بدون پرسپوليس معنا ندارد.

- اين نگاه خيلي استعاري است. من تصور نمي کنم که داستان اينقدر پيچيده باشد.

شما مطمئن باشيد که يک سياستمدار بيانيه صادر نمي کند. سياستمدار کاري مي کند که بيانيه را اعمال کند. ما خودمان در گرداب هستيم و اين گرداب به قدري بزرگ است که ما متوجه حرکت آن نيستيم.

- شما براي فيلمبرداري «کدام استقلال، کدام پيروزي» چند تا داربي به استاديوم رفتيد؟

به مدت دو سال همه بازي ها را رفتيم. در اين دو سال هميشه بعد از بازي ها مي گويند براي اينکه ديگر بين تماشاگران دعوا نشود بايد فرهنگسازي کنيم. بعد هم مي گويند بايد کار ريشه يي کرد و بعدش هم کاري نمي کنند.

- با اين ديد سينما هم يک جور وسيله است براي سرگرم کردن توده ها.

هر چيزي مي تواند در خدمت سياست باشد.



-يک پاي استدلال شما مي لنگد. مطمئناً استقلال و پرسپوليس را تاسيس نکردند که با آن مردم را سرگرم کنند. وقتي ديدند مردم اين دو تيم را دوست دارند، به فکر استفاده از آن افتادند.

شايد، به هرحال الان همه سياستمداران مي خواهند اين دو تيم را تصاحب کنند. من با اين فيلم هشدار دادم که فوتبال بيشتر از اين سياسي نشود. من اصلاً با استقلال و پرسپوليس مشکل ندارم.

- نه تنها با اين دو تيم مشکلي نداريد که انگار حتي عاشق علي پروين هم هستيد؟

پروين نسبت به فوتباليست هاي ديگر معرفت بيشتري دارد. کاريزماي عجيبي دارد.

- يک بار در «صبح دوکوهه» پروين و هاشمي رفسنجاني را با هم مقايسه کرده بوديد.

تيتر زده بوديم «دو سلطان،» در آن دوره پروين در ليگ برتر به شموشکي باخت که فرشاد پيوس شاگرد پروين مربي اش بود. هاشمي رفسنجاني هم در انتخابات رياست جمهوري به استاندارش باخت. ديدم خيلي شبيه به هم هستند.پروين شخصيت جالبي براي من است. اما هيچ وقت برخورد نزديک با هم نداشتيم. حتي زماني که براي فيلمبرداري «کدام استقلال، کدام پيروزي» به کارگران رفتم هم با هم برخوردي نداشتيم. البته چندماه پيش در جشن دنياي تصوير از دور همديگر را ديديم.

- استقلال کسي را داشته که به جايگاه پروين برسد؟

خودشان خيلي دوست دارند داشته باشند. حتي ژنرال را جلوي سلطان علم کردند اما قلعه نويي زود رفت تيم ملي. شايد اگر نمي رفت تا 10 سال ديگر مي توانست شبيه به پروين شود.

- يک مقداري به چهره هاي پوپوليستي فوتبال علاقه داريد.

نمي دانم تا حالا نفهميدم که چرا مردم قيصر را دوست دارند. نمي دانم چرا پروين را دوست دارند. چرا مجيد سوزوکي را دوست دارند. شايد به خاطر اين باشد که شبيه به مردم هستند.

- در اين چند تا داربي که به استاديوم رفتيد چه تفاوت هايي بين تماشاگران استقلال و پرسپوليس ديديد؟

جنوب شهري ها همه پرسپوليسي اند. آدم هايي هم که يک مقدار با کلاس ترند طرفدار استقلال هستند. کلاً پرسپوليس تيم سنتي تري است برخلاف استقلال که هميشه دنبال چهره هاي جديدتري بوده و هميشه سراغ تجدد رفته.

- البته پيش از انقلاب بين تماشاگران شاهين، روشنفکر زياد داشتيم. زماني هم که شاهين منحل شد اين تماشاگران رفتند سراغ پرسپوليس. چه اتفاقي افتاده که آن روشنفکران استاديوم برو جايشان را به آدم هاي پايين شهر توده داده اند؟

شايد به خاطر اين است که روشنفکرها فهميدند به جاي اينکه بازي را ببينند بهتر است بازي را بگردانند.

- البته از آن طرف تاج تيم سطحي تري بوده. هميشه اين تيم دنبال بازيکنان خوش تيپ فوتبال بوده. دنبال بازيکنان ژيگول تر بوده، اصلاً يک بار خواستيم خوش تيپ هاي تاريخ دو تيم را با هم مقايسه کنيم که ديديم چقدر تفاوت دارند. اين طرف حجازي و شاهين بياني را داشته، آن طرف پروين و مايلي کهن را. اين طرف فرهاد مجيدي را داشته آن طرف پايان رأفت را. شايد فقط همايون بهزادي خوش تيپ قرمزها بوده.

حتي من به شما بگويم تماشاگران استقلال هم ژيگول تر از پرسپوليسي ها هستند. دخترها و بالاشهري ها و تحصيلکرده ها استقلالي هستند، عوام پرسپوليسي.

- شما حالا با اين ديد منفي نسبت به استقلال و پرسپوليس، داربي را نگاه مي کنيد؟

نگاه مي کنم، ولي فقط نگاه مي کنم.

- پس الان طرفدار هيچ کدام نيستيد؟

نه ديگر.

-اگر بخواهيم پرسپوليس را سياسي تعبير کنيم، تيمي است که سال ها روي اصول پروين اداره شده، پروين هم که ديگر همه مي دانند هر اصلاحي را پس مي زند و روي اصول خودش مي ماند. تيم در تمام اين سال ها يک جور اصولگرايانه مديريت شده. ولي وقتي مي رويم سراغ اصلاح طلبان سياست مي بينيم همه طرفدار پرسپوليس هستند. بزرگ ترين شان سيدمحمد خاتمي که ديگر همه مي دانستند پرسپوليسي است و با پسرش که استقلالي است کري دارد.

اين به خاطر به هم ريختگي سياسي است. الان جبهه بندي ها عوض شده. اگر برگرديم به 10 سال پيش وضع فرق مي کرد. آن دوره پرسپوليس تيم اصولگرايان بود.

- شما فوتبال بازي مي کنيد؟

بله يک دوره حتي توي تيم جوانان يکي از همين دو باشگاه عضو بودم.

- کدام شان؟

نمي گويم.

- چه سال هايي؟

بعد از جنگ بود. سال 68 .

- چه پستي بازي مي کرديد؟

حمله، به من حمله مي آيد.

- البته الان ديگر هافبک شديد؟

(مي خندد) آن دوره هم هافبک بودم.

- چرا فوتبال را ول کرديد؟

به خاطر مجروحيت جنگي. البته در آن سال ها مي خواستم چهره سياسي بشوم ديگر خوب نبود که شورت پايم کنم و بيايم تو زمين. آن دوره آنقدر خجالت مي کشيدم که با اسم مستعار عضو تيم بودم.

- واقعاً؟ اسم تان چي بود؟

نمي گويم. مي رويد عکس هايم را پيدا مي کنيد، آبرويم مي رود،

- آن دوره هنوز که مشهور نشده بوديد؟

نه ولي مسوول بسيج دانشگاه آزاد بودم.

- توي دانشگاه فوتبال بازي نمي کرديد؟

نه من هر جايي يک چهره هستم،

- توي دانشگاه بسيجي ها خيلي اهل فوتبال هستند. عکس تيمي آقاي احمدي نژاد چند وقت پيش منتشر شد. آقاي حدادعادل هم که گل کوچک باز حرفه يي هستند و آقاي علي آبادي هم زماني در تيم راه آهن بازي مي کردند و شاگرد پرويز ابوطالب بودند. آقاي باهنر هم که حسابي اهل فوتبال هستند.

حالا اين خوب است يا بد؟

- به هر حال شايد به خاطر اين بوده که همه بچه هاي پايين شهر هستند و تفريح کودکي شان فوتبال بوده.

بالاخره مثل اصلاح طلبان پول بيليارد و پاتيناژ را نداشتند.

- جوان که بوديد براي تماشاي داربي به استاديوم مي رفتيد؟

آره، خيلي.

- توي فيلم «کدام استقلال، کدام پيروزي» خوب رفتيد سراغ جايگاه 36 پرسپوليسي ها. آدم حدس مي زند که خود آقاي ده نمکي زماني آنجا مي نشسته.

نه آنجا نشسته بودم. سر فيلمبرداري آن صحنه ها 15 تا دوربين برده بوديم ورزشگاه.

- جعفر پناهي هم که «آفسايد» را ساخت خودش در جواني حسابي استاديوم برو بوده؟

اصلاً توي فيلم ما جعفر پناهي را هم مي بينيد. سر يکي از داربي ها آقاي پناهي آمده بودند دنبال دخترهايي که مي خواستند قاچاقي بروند توي ورزشگاه. يک صحنه در فيلم هستند که دارند فيلمبرداري مي کنند.

- شما موافق هستيد که دخترها بروند ورزشگاه؟

اصلاً بحث نمي کنم درباره اش.

- در آستانه اين داربي استقلال برخلاف سال هاي گذشته سنتي تر اداره مي شود و پرسپوليس هم در غياب پروين و با آمدن قطبي علمي تر بازي مي کند. اين بازي را چه جور پيش بيني مي کنيد؟

غيرقابل پيش بيني است.

- حالا دوست داريد کدام تيم ببرد؟

استقلال ببرد بهتر است.

- حتماً به خاطر اينکه پرسپوليس پروين را ندارد.

نه تحليلم اين است.

- ولي اگر پرسپوليس ببازد که شما ناراحت مي شويد؟

نه من که ناراحت نمي شوم. کامبيز ديرباز ناراحت مي شود. تا يک بازي را مي برند، سريع براي من اس ام اس مي فرستد.

- راستي در تمام اين مدت داشتم روي ميز کارتان را نگاه مي کردم. خودکار آبي نداشتيد. به جايش تا دل تان بخواهد خودکار قرمز اينجا است.

بابا اين حرف ها چيه؟ کدام استقلال، کدام پيروزي؟

منبع: فردانیوز


نظرات | ۱۳۸٦/۸/٢ - کاوه |لینک به نوشته

onLoad and onUnload Example