برای نازنین
 
متن منشور اخلاقی دولت تدبیر و امید

متن «منشور اخلاقی دولت تدبیر و امید» در اولین جلسه هیات دولت یازدهم به ریاست حجت الاسلام و المسلمین دکتر حسن روحانی، قرائت شد.

به گزارش عصر ایران به نقل از پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری متن این منشور به شرح ذیل است:

بسم‌الله الرحمن الرحیم

منشور اخلاقی دولت تدبیر و امید

1- خداوند را در همه حالات ناظر بر اعمال و رفتار خویش و مسئولیت را امانتی الهی بدانم.

2- همه آحاد مردم ایران را از همه اقوام و مذاهب الهی و بدون توجه به تفاوت‌های فردی، جنسیتی و گروهی، محترم بشمارم و از حقوق، حریم خصوصی، حیثیت و شرافت آنان پاسداری کنم و در استفاده از تمام سرمایه‌های انسانی کشور بکوشم.

3- هدف اول من تامین مصالح پایدار نظام جمهوری اسلامی ایران باشد و در صورتی که بین منافع فردی حزبی، سازمانی، قومی و حرفه‌ای من با مصالح ملی تضادی باشد، از منافع خود بگذرم و مصالح ملی را مبنای تصمیم قرار دهم؛ در تمام تصمیمات و اقدامات خود، سیاست‌های کلی نظام (ابلاغ شده توسط مقام معظم رهبری)، برنامه‌های توسعه، قوانین و اولویت‌های اعلام شده از طرف رییس‌جمهور را مد نظر قرار دهم.

4- اندیشه‌ام در مدار اعتدال، تصمیماتم بر مبنای تدبیر و رفتارم در چارچوب قانون باشد و از تندروی، شتاب‌زدگی و خودسری بپرهیزم.

5- همواره از دروغ بپرهیزم؛ به شعور و افکار عمومی احترام بگذارم؛ از دست‌کاری در اطلاعات و یا ارایه اطلاعات به گونه‌ای که موجب فریب دیگران به ویژه مسئولان عالی نظام شود به شدت پرهیز کنم؛ به عنوان امین نظام جمهوری اسلامی، اطلاعات و اسرار نظام را حفظ نمایم؛ چه در زمان مسئولیت و چه بعد از آن رازدار باشم.

6- در تمام تصمیمات و اقدامات خود جویا و پذیرای نقد و نظر دیگران باشم، مسئولیت خطاهای خود را بپذیرم؛ برای دیدگاه مخالف و انتقاد، ارزش قائل باشم و خود را مقید به گزارش‌دهی منظم به رییس‌جمهور و مردم بدانم.

7- نگاه و هدف خود را به سازمان تحت مدیریت خود محدود نکنم، بلکه تعاملات بین سازمانی و هم‌افزایی های فراسازمانی را مدنظر قرار دهم. در این راه به ویژه با وزارت‌خانه‌های هم‌گروه، فراتر از منافع سازمانی و با هدف دستیابی به اهداف ملی همکاری مؤثر داشته باشم.

8- مبنای واگذاری مناصب را شایستگی، راستگویی و درستکاری قرار دهم و نزدیکان سببی و نسبی من در انتصابات از هیچ امتیاز و تقدمی برخوردار نباشند.

9- مدیران زیردست خود را برای پذیرش مسئولیت‌های بزرگتر و بلند رتبه‌تر آماده کنم و کارکنان خود را به مثابه سرمایه‌ای بپندارم که بهره‌وری و بالندگی آن‌ها بر عهده من است.

10- نظرات تخصصی مدیران قبلی، کارمندان، منتقدان و مشاوران مستقل خود را جویا شوم و به آن توجه ویژه کنم.

11- حق مردم در دسترسی به اطلاعات را پاس دارم، شفافیت اطلاعاتی را مبنای عمل قرار دهم؛ در ارایه اطلاعات به آنان و تعامل با رسانه‌ها فعالانه و با رویکرد مثبت عمل کنم و در این مسیر با نظام اطلاع‌رسانی دولت هماهنگ عمل کنم.

12- سرمایه‌های هستی چون انرژی، محیط زیست و نیروی انسانی را سرمایه‌های تمام بشر دانسته، در حفظ، کاربرد درست و بهسازی آنها کوشش کنم و این سرمایه را همچون میراثی بپندارم که از گذشتگان به ما رسیده است و چون امانتی بپندارم که باید به آیندگان برسانیم.

13- هر گاه به این جمع‌بندی برسم که توان لازم برای انجام مسئولیت را از دست داده‌ام مراتب را به رییس‌جمهور اعلام کنم و زمانی که می‌خواهم سازمان تحت مدیریت خود را تحویل مسئول بعدی دهم، تمام اطلاعات و تجربیات خویش را به جانشین خود منتقل کنم.

من در پیشگاه قرآن کریم و در برابر رییس‌جمهوری اسلامی ایران به خداوند قادر متعال سوگند می‌خورم که همواره در دوران مسئولیت خود به منشور اخلاقی دولت «تدبیر و امید» متعهد باشم و همه توان خود را در راه ایفای وظیفه‌ام بکار گیرم.

 

منبع: عصر ایران


نظرات | ۱۳٩٢/٥/٢۸ - کاوه |لینک به نوشته

اعدام 6 نفر به جرم تجاوز به زنان مقابل چشم همسران

معاون قضائی رئیس کل دادگستری استان خوزستان از اعدام 6 متجاوز در زندان کارون اهواز خبر داد که 10 زن را در برابر همسرانشان مورد آزار و اذیت قرار داده بودند.
قاضی علی افتخاری در تشریح جزئیات جنایت سیاه این 6 متجاوز به مهر، گفت:  28 دی ماه سال 90 گزارشی به ماموران پلیس آگاهی شوشتر رسید که آثاری از خون در یک منطقه گردشگری در این شهرستان دیده شده است. در ادامه تیمی از ماموران برای بررسی موضوع راهی محل مورد نظر شده و علاوه بر آثار خون با رد چرخ یک خودرو روبرو شدند. با ردیابی رد چرخ ماموران به محلی خلوت رسیدند که در آنجا یک چادر مشکی، کفش و لباس زنانه، آثار شکستگی شیشه خودرو و رد خون مشاهده می شد.  این در حالی بود که در آن منطقه با چند مورد شکایت مشابه در خصوص تجاوز به عنف روبرو بودیم.
وی افزود: در ادامه با گزارش موضوع به دادستان شهرستان، با دستور وی یک اکیپ از ماموران با خودروی پراید شیشه دودی راهی محل مورد نظر شده و به گشت زنی در این منطقه پرداختند.  
اعضای این باند متجاوز که تصور می کردند در داخل خودروی پراید طعمه های جدید آنها هستند با چاقو و قمه وارد خودرو شده اما با مشاهده ماموران موتورسیکلت های خود را در آن منطقه رها کرده و متواری شدند.
معاون قضائی رئیس کل دادگستری استان خوزستان ادامه داد: ماموران با ردیابی موتورسیکلت ها و انجام تحقیقات گسترده موفق شدند 6 نفر از اعضای این باند را دستگیر کنند که  متهمان در جریان بازجویی ها اعترافات تکان دهنده ای را بیان کردند.  
یکی از اعضای این باند درباره جزئیات جنایت خود گفت:  40 روز قبل از دستگیری ساعت 12 ظهر با یک خودروی پژوی مشکی در منطقه روبرو شدیم که دختر و پسر جوانی سوار آن بودند سه نفری به این خودرو حمله کرده و با تهدید چوب و ضرب و شتم راننده را به داخل دره ای در آن منطقه برده و بعد به همسرش تجاوز کردیم. زن جوان با التماس از ما می خواست که طلاهایش را بگیریم اما با او کاری نداشته باشیم اما ما بدون توجه به التماس های زن جوان او را مورد آزار و اذیت قرار داده و بعد طلاهایش را سرقت کردیم.
10 روز بعد دختر و پسر دیگری را دیدیم که 4 نفری به خودروی آنها حمله کرده و پس از شکستن شیشه خودرو راننده را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده و در مقابل او نامزدش را مورد آزار و اذیت قرار دادیم. پس از تجاوز طلاهای زن جوان را سرقت کردیم. در جریان سرقت گوشواره های زن جوان یکی از اعضای باند به نام علی چنان وحشیانه عمل کرد که گوش های او دچار جراحت شدید شد. در جریان آخرین  تجاوز نیز قربانی خود را بر روی زمین کشیده که رد خون باقی مانده در محل مربوط به جراحت های بدن او می باشد.
این مقام قضائی ادامه داد: اعضای این باند در بازجویی ها به 10 فقره تجاوز به عنف اعتراف کردند که در خصوص شگردشان مدعی شدند با موتورسیکلت در مناطق گردشگری اطراف شوشتر پرسه می زدیم و با کمین در میان تپه ها قربانیان خود را از میان زوج های جوان شناسایی و در فرصتی مناسب آنها را به محاصره خود در می آوردیم. برای این که آنها در برابر ما مقاومت نکنند فضای رعب و وحشت را در منطقه ایجاد می کردیم. از سوی دیگر بررسی سابقه مجرمان نشان داد، اعضای این باند از مجرمان سابقه دار و دارای اعتیاد هستند.
معاون قضائی دادگستری استان خوزستان خاطرنشان کرد: با توجه به حساسیت موضوع بازپرس ویژه ای برای پرونده تعیین و  تحقیقات گسترده ای در این زمینه برای اثبات جرم انجام شد. متجاوزان  صحنه های وقوع جرم را به طور کامل بازسازی کرده و حتی در یکی از صحنه ها موی زنانه کشف شده با موی یکی از قربانیان تطابق داشت که این موضوع از سوی پزشکی قانونی نیز مورد تایید قرار گرفت. اعضای این باند وقتی با مقاومت این زن روبرو شده بودند او را از موی سر گرفته و بر روی زمین کشیده بودند که این اقدام آنها باعث شد آثار موی قربانی در محل حادثه باقی بماند.
در ادامه بازپرس پرونده متهمان را با شاکیان روبرو کرده که تمام شاکیان پرونده آنها را مورد شناسایی قرار دادند. شدت اقدامات مجرمانه اعضای این باندن به گونه ای بود که یکی از شاکیان پس از روبرو شدن با مجرمان دچار شوک عصبی شد و گفت: یکی از اعضای این باند گلوی مرا محکم گرفته و وقتی  مقاومت کردم قصد داشت مرا خفه کنم.
قاضی افتخاری با اشاره به محاکمه مجرمان در دادگاه کیفری گفت: پس از اعتراف متهمان و تکمیل تحقیقات پرونده برای محاکمه به دادگاه کیفری استان خوزستان فرستاده شد که با ابلاغ رئیس کل دادگستری شعبه ویژه ای رسیدگی به این پرونده را آغاز کرد و 6 عضو این باند به اعدام محکوم شدند. با تایید حکم اعدام در  دیوان عالی کشور و تنفیذ رئیس قوه قضائیه 6 مرد متجاوز سحرگاه امروز در زندان کارون اهواز به دار مجازات آویخته شدند.
وی خاطرنشان کرد: روند رسیدگی به این پرونده یک سال و نیم به طول انجامید اما در این مدت تحقیقات گسترده ای بر روی پرونده انجام شد و پس از انجام مقدمات قانونی متجاوزین به سزای عمل خود رسیدند. آنها قبل از اجرای حکم از اقدامات مجرمانه خود اظهار پشیمانی کرده و می گفتند تصور نمی کردیم از سوی ماموران دستگیر و سرانجام اعدام شویم اما حالا از کارهای خود پشیمانیم و می دانیم دیر شده است.
معاون قضائی رئیس کل دادگستری استان خوزستان در پایان خاطرنشان کرد: متجاوزین و ناامن کنندگان امنیت جامعه از اقدامات خود دست برداشته و بدانند قوه قضائیه با آنها به صورت قاطع برخورد می کند و اجازه نمی دهد آنها با اقدامات خود امنیت شهروندان را به خطر بیاندازند. به پرونده متجاوزین و نا امن کنندگان امنیت جامعه به صورت ویژه رسیدگی می شود و به سزای عمل خود می رسند.
 
منبع:‌ فرارو


نظرات | ۱۳٩٢/٥/٢۳ - کاوه |لینک به نوشته

آخر بدشانسی

دو پسرخاله که دختران جوان را می‌ربودند و مورد آزار جنسی قرار می‌دادند در جلسه محاکمه‌شان اتهامات را رد کردند و مدعی شدند گفته‌های شاکیان دروغ است. 
به گزارش شرق، این دو پسرخاله که گفته می‌شود چهار زن جوان را مورد تعرض قرار داده‌اند متهم هستند آنها را ربوده و در یک سوله متروکه مورد تجاوز قرار داده و اموال یکی از آنها را سرقت کرده‌اند. شکایت از شاهرخ و مهدی پنج ماه قبل به ماموران پلیس داده شد. در اولین شکایت دختری به نام نگار به ماموران پلیس گفت از سوی دو مرد جوان مورد آزار قرار گرفته ‌است. او گفت: در خیابان ولیعصر یک موتوری موبایلم را دزدیده ‌بود و من خیلی ترسیده ‌بودم و داشتم گریه می‌کردم. به خیابان راه‌آهن که رسیدم سوار ماشین پرایدی شدم که دو مرد سوار آن بودند و به نظر می‌رسید مسافربر هستند. آنها که گریه من را دیدند پرسیدند چه شده ‌است من هم گفتم موبایلم را دزدیده‌اند. یکی از متهمان که جثه بزرگی هم داشت رو به من کرد و گفت فکر می‌کند می‌داند سارق موبایلم کیست. وقتی حواسم به او جلب شد یکدفعه از روی صندلی جلو به عقب آمد و بعد هم مرد راننده از مسیر اصلی خارج شد. او چاقویی زیر گلوی من گذاشت و گفت حرفی نزن. آنها من را به یک سوله بردند و مورد آزار قرار دادند. گفتند اگر در برابرمان مقاومت کنی تو را می‌کشیم و نمی‌توانی کاری بکنی. کسی هم متوجه نمی‌شود. 
بعد از شکایت این دختر جوان چند شکایت مشابه دیگر هم به ماموران اعلام شد. با مشخصاتی که ماموران از دو پسر جوان به دست آوردند، توانستند آنها را شناسایی و در پاسگاه نعمت‌آباد بازداشت کنند. شاهرخ و مهدی - دو پسرخاله- زمانی که در برابر بازپرس قرار گرفتند مدعی شدند شکایاتی که علیه آنها مطرح شده دروغ است اما وقتی از سوی اولین شاکی شناسایی شدند به جرم‌شان اعتراف کردند.
 
منبع: فرارو


نظرات | ۱۳٩٢/٥/٢٢ - کاوه |لینک به نوشته

طراح آرم و پرچم جمهوری اسلامی کیست؟

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، تمایل انقلابیون بر این بود که هر نمادی از رژیم گذشته از بین برود و به این دلیل نماد پرچم کشور که در مناسبت‌های مختلف ملی و پادشاهی از آن استفاده شده بود در معرض تغییر گرفت.


نماد استفاده شده در پرچم با وجود بعضی اظهارنظرها مبنی‌بر این که این نماد از سلسله پهلوی نیست، تغییر کرد ولی توصیه برخی بر این که سه رنگ پرچم ایران تغییری نکند پذیرفته شد. در آن زمان یکی از مهم‌ترین مخالفت‌ها با این نماد توسط رهبر انقلاب صورت گرفت.


امام خمینی(ره) در اسفند 57 یعنی یک ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در یک سخنرانی گفت: «ما یک مملکت محمدی ایجاد می‌کنیم. بیرق ایران نباید بیرق شاهنشاهی باشد، آرم‌های ایران نباید آرم‌های شاهنشاهی باشد، باید آرم‌های اسلامی باشد. از همه وزارتخانه‌ها، از همه ادارات، باید این شیر و خورشید منحوس قطع بشود، علم اسلام باید باشد. آثار طاغوت باید برود. اینها آثار طاغوت است؛ این تاج آثار طاغوت است؛ آثار اسلام باید باشد.»


به این ترتیب مشخص شد عزم دولت برای تغییر تاریخ و پرچم جدی است. طراحان مختلف برای کشیدن طرح جدید پرچم و نماد جمهوری اسلامی دست به کار شدند. هر چند ابتدا کاری متفاوت با نماد امروزین مورد توجه بود اما مدتی بعد آیت‌الله هاشمی رفسنجانی یکی از اعضای هیات انقلاب به حمید ندیمی (طراح این آرم و پرچم) خبر داد طرح او مورد استفاده قرار خواهد گرفت.


حمید ندیمی اکنون یکی از اساتید دانشکده معماری دانشگاه تهران است. در رسانه‌ها حرفی از او نیست مگر مصاحبه کوتاهی که سال‌ها پیش با یک نشریه انقلابی داشته است. او در این سال‌ها به درس و تحقیقش مشغول بوده و نام برادرش که مدت‌ها رئیس دانشگاه شهید بهشتی تهران بوده بیش از او به گوش رسیده است.


ندیمی در همان مصاحبه سال‌های قبل از علاقه شدید خود به کار طراحی این پرچم خبر می‌دهد و از این که می‌خواسته «نمادی جهانی» برای اسلام درست کند. او در توصیف نمادی که ساخته حرف‌های زیادی بر زبان رانده است. نماد در یک آن هم به صورت الله و هم به صورت لااله الا الله خوانده می شود، در آن نمادهای کتاب، عدل و اعتدال (قرینه بودن و حالتی از ترازو داشتن) و نیز توحید، جهاد و ایستادگی (الف مشدد میان آرم که با تشدید آن شبیه شمشیر است) قرار دارد. در عین حال نماد به شکلی کشیده شده که شکل گل لاله را هم داشته باشد. گلی که خود نمادی از شهیدان است. به این ترتیب به نظر می‌رسد چنین نمادی توانسته بسیاری از مسائل مورد توجه نظام جمهوری اسلامی را در خود جای دهد.


در مورد رنگ‌ها باید گفت گرچه نوع و ترکیب این رنگ‌ها با قانون اساسی مشروطه متفاوت نیست، ولی بعد از انقلاب اسلامی، 11 الله اکبر به خط کوفی در نوار سبز بالایی و قرمز پایین پرچم نقش بسته است.


11 نمادی که به تنهایی یادآور ماه یازدهم سال (یعنی بهمن) و البته در جمع با یکدیگر یادآور روز بیست و دوم این ماه یعنی پیروزی انقلاب است و اگر رنگ پرچم تغییری نکرد تغییری عمده در نمادهای روی آن به وجود آمد. تفسیر حکومت جدید و مردم از رنگ‌ها هم در نوع خود جالب بود؛ آمیخته‌ای از مسائل ملی و نیز انقلابی که مورد اخیر در حکومت پیشین و تفاسیر آن جایی نداشت.


از دید ایرانیان امروزی سبزی پرچم به معنای آبادانی، سپیدی آن به معنای صلح و دوستی و البته قرمز آن نشانی از جنگاوری و البته فدای جان برای وطن است. به این ترتیب در دل یکپارچه کوچک هزاران معنا جا خوش کرده است.

حمید ندیمی کیست؟

 

به نوشته دانشنامه آزاد ویکیپدیا، حمید ندیمی گرافیست، معمار، مترجم و مدرس دانشگاه اهل ایران است. او دانشیار دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی است. برجسته‌ترین کار او طراحی نشان رسمی ایران و پرچم کنونی ایران است. او دارای مدرک دکترای مهندسی معماری از دانشگاه یورک است.

 حمید ندیمی به جز طراحی نشان رسمی ایران و پرچم ایران، نمادهای خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران (ایرنا)، دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، نماد پیشین سازمان سنجش آموزش کشور، دانشگاه زنجان، مرکز توسعه صادرات، انجمن اولیا و مربیان و مؤسسه عالی پژوهش در برنامه‌ریزی و توسعه را هم طراحی کرده‌است.

سوابق تحصیلی، اجرایی، علمی و پژوهشی

در وبسایت رسمی دانشگاه شهید بهشتی، سوابق وی چنین برشمرده شده است:

دکترای معماری از مؤسسۀ تحقیقات پیشرفتۀ معماری، دانشگاه یورک، انگلستان 1374  کارشناسی ارشد معماری از دانشکدۀ هنرهای زیبا، دانشگاه تهران، ایران 1358

 عضو کمیتۀ برنامه ریزی هنر، ستاد انقلاب فرهنگی (بعدا شورایعالی برنامه ریزی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری 1390 – 1361  عضو شورای پژوهشی، مرکز مطالعاتی و تحقیقاتی، وزارت مسکن و شهرسازی 1385 تاکنون  عضو هیأت تحریریۀ نشریۀ علمی پژوهشی صفه، دانشگاه شهید بهشتی 1380 تاکنون  عضو هیأت تحریریۀ نشریۀ علمی پژوهشی نامۀ معماری و شهرسازی، دانشگاه هنر تهران 1387 تاکنون  همکار مدعو، گروه علوم مهندسی، فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی، 1390 تاکنون

 معاون مدیر عامل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در امور تولید هنری 1371 – 1360  عضو هیأت علمی مؤسسۀ پژوهش و برنامه ریزی آموزش عالی، وزارت علوم، تحقیقات و فناوری 1376 – 1371  عضو هیأت علمی، دانشکدۀ معماری و شهرسازی، دانشگاه شهید بهشتی 1376 تاکنون  معاون پژوهشی، دانشکدۀ معماری و شهرسازی، دانشگاه شهید بهشتی 1382 – 1387  مدیر گروه معماری، دانشکدۀ معماری و شهرسازی، دانشگاه شهید بهشتی 1385 – 1382  هماهنگ کنندۀ دورۀ دکترای معماری، دانشکدۀ معماری و شهرسازی، دانشگاه شهید بهشتی 1385 تاکنون

مصاحبه ای با طراح پرچم جمهوری اسلامی

مجله الکترونیکی طراحان گرافیک ایران، گفتگویی با ندیمی منتشر کرده که مشروح آن را در ادامه می خوانید:

اگر گفت‌وگو را تمام نمی‌کردم و می‌خواستم بیشتر با دکتر صحبت کنم، همان کاری را با من می‌کرد که چند دقیقه قبل با عکاس کرده بود: «ممنون که تشریف آوردید، ولی از من عکس نیندازید. چه لزومی دارد مردم چهرة مرا بشناسند؟» مدام یک جمله را تکرار می‌کرد و اصرار داشت معنی آن را بفهمم. «افراد فانی را به مسائل باقی و مقدس متصل نکنید. اکراه دارم خودم را به این مسائل سنجاق کنم. مردم چهرة مرا نبینند خیلی بهتر است. این پرچم مقدس است. اگر فردا ضد انقلاب شدم چه؟ پس کاری به من نداشته باشید.» بعد به چشمانم خیره شد و گفت: «خودم را لوس نمی‌کنم. معنی حرفم می‌فهمی؟» سری تکان دادم که یعنی متوجه‌ام، ولی راضی نمی‌شد. باز پرسید: «قصد لوس کردن خودم را ندارم. بفهمید که چرا نمی‌خواهم نامی یا عکسی از من منتشر شود. متوجه می‌شوید؟» این بار با صدای رساتر پاسخ دادم: «بله، متوجه شدم. منظورتان را می‌فهمم.» و این جمله کمی او را آرام کرد.

دکتر حمید ندیمی، با این‌که چهره‌ای کاملا جدی دارد اما صمیمیت را می‌توان در نگاهش دید. استاد معماری دانشگاه شهید بهشتی است، متولد تهران است، چه سالی؟ نمی‌دانم. چون اصلاً تمایل نداشت دربارة خودش حرف بزند و زمانی که این سؤالات را از او می‌پرسیدم باز چهره‌اش درهم می‌رفت که اینها را برای چه می‌پرسید. در اینترنت هم جزء مقالات علمی نشانی از او نیست. فقط سایت دانشگاه شهید بهشتی اطلاعات مختصری می‌دهد. مثل اینکه دکتری معماری از انگلستان دارد و استاد درس نظریه و روش‌های طراحی است.
بعد از چندین بار پیگیری، قبول کرد چند جزوه درخصوص پرچم ایران در اختیار من بگذارد. وقتی وارد اتاق شدم. جزوه ی مؤسسه استاندارد در خصوص پرچم را به همراه صفحه کپی‌شده‌ای از مجلة پاسدار اسلام در اختیارم گذاشت که یعنی خوب این هم آن چیزهایی که قول داده بودم. چقدر تقلا کردم که سر صحبت باز شود، با این موضوعات که «برای ما نسل سومی‌ها چقدر ضرورت دارد این خاطرات را بشنویم» و اینکه «می‌خواهم سؤالات متفاوتی بپرسم.» به هر حال دکتر ندیمی، طراح آرم جمهوری‌اسلامی، قبول کرد، پس از 14 سال از آخرین گفت‌وگویش، با من به صحبت بنشیند. این سومین باری است که طراح آرم جمهوری اسلامی دربارة اثر ماندگارش حرف می‌زند. یک بار در 1359 و فردای روزی که آرم به تنفیذ امام خمینی (ره) رسید، گفت‌وگوی خبری با روزنامة جمهوری اسلامی داشت.
سه سال بعد، در مجله پاسدار اسلام گفت‌وگوی بسیار مختصری انجام داد و حالا پس از گذر این سال‌ها پذیرفته بود که بار دیگر از احساسات خود درباره آرم جمهوری اسلامی بگوید. ندیمی آرزوی طراحی چنین آرمی را در گذشته می‌دانست: «قبل از انقلاب در جلسات دکتر شریعتی شرکت می‌کردم. ایدة چنین کاری را در این جلسات و زمانی که تفسیر سورة حدید مطرح بود به دست آوردم. علاقه داشتم برای جهان اسلام یک نشان درست کنم.  در آن جلسات دریافتم که حکومت اسلامی سه اصل اساسی دارد: "کتاب، میزان، حدید" یا "کتاب، ترازو و آهن"، یعنی اگر جامعه‌ای یکی از این سه اصل را نداشته باشد به سوی رستگاری نمی‌رود.»
وقتی خاطرات آن دوران را مرور می‌کرد، اشتیاق عجیبی در چشمانش موج می‌زد. گویی اینکه تمام آن روزها را از جلو چشم می‌گذراند و بعد دربارة آنها سخن می‌گفت: «وقتی حضرت امام (ره) فرمودند که نشان شیر و خورشید باید عوض شود و کشور به نشان جدیدی نیازمند است، به صورت جدی ایده‌ام را پیگیری کردم و به مرور سیاه‌مشق‌های قبلی پرداختم.»
دولت در آن سال‌ها، پس از صحبت امام (ره) ، مسابقه‌ای عمومی گذاشت که هرکس تمایل دارد طرح و نشان خود را ارسال کند. ندیمی هم نسخه‌ای از طرح خود را برای دفتر نخست‌وزیری، که برگزارکنندة مسابقه بود، فرستاد. اما طرح او پذیرفته نشد و طرحی که در آن یک مشت گره‌کرده به همراه چند ستاره دیده می‌شد، مورد قبول قرار گرفت. حتی این طرح را بر روی برخی اسکناس‌ها چاپ کردند، ولی در نهایت با آن موافقت نشد. بعد از آن، به چندین طراح معروف سفارش دادند، ولی طرح آنها هم پذیرفته نشد.
«آقای ندیمی، طرح شما در شورای انقلاب تصویب شده و حضرت امام هم آن را تنفیذ کرده‌اند.» اینها جملاتی است که هاشمی‌رفسنجانی، پس از تأیید و تنفیذ علامت مخصوص جمهوری اسلامی توسط امام(ره) در 19 اردیبهشت 1359، تلفنی به ندیمی گفت و ادامه ‌داد: «بهتر است خود شما روی طرح کل پرچم هم کارکنید.»
وقتی از احساسش بعد از تلفن هاشمی‌رفسنجانی پرسیدم، نگاهش را به یک‌سو خیره کرد و آرام گفت: «ته دلم برای این طرح حقانیتی قائل بودم. بنابراین از تماس آقای هاشمی اصلاً تعجب نکردم. انتظار داشتم چنین اتفاقی بیفتد.» شانه‌هایش را بالا انداخت و بعد گفت: «من که اصلاً این‌کاره نبودم. این طرح را باید گرافیست‌های بزرگ می‌کشیدند. کارِ من نیست. این کاری خدایی است، به من ربطی ندارد.»
وقتی می‌خواستم برای گفت‌وگو بروم، چند نفر از من خواستند که این سؤال را بپرسم که آیا درست است این آرم برگرفته از آرم گروه خاصی در هندوستان است. حتی عکاس هم که دیر رسیده بود بعد از گفت‌وگو گفت: «ای کاش زودتر می‌رسیدم. دوست داشتم این نکته را از او می‌پرسیدی که آیا ...» پاسخ دکتر ندیمی و حال و هوای او حکایت از چیز دیگری داشت: «هلال‌های تعبیه‌شده در این آرم از نقش مبارکی ریشه می‌گیرد که حضرت رسول (ص) بارها با شمشیر مبارکشان به عنوان امضا بر روی شن‌ها ترسیم کرده‌اند. این طرح پنج بخش دارد که نشان‌دهندة پنج اصل دین است. اصل توحید را در حکم عمود دو ساقة اصلی در میان خود دارد. علاوه بر کلمة الله که در ترکیب اصلی آن دیده می‌شود، لااله‌الاالله نیز در آن مستتر است. جزء قائم میانی در ترکیب با شکل تشدید ( ّ ) که در خط فارسی و عربی نشانة شدت است، شمشیر را تداعی می‌کند؛ این همان تعبیر کلمة «حدید» است. تقارن‌های این آرم هم نشانة تعادل و توازن است؛ این همان میزان است.
بزرگ‌ترین و اصلی‌ترین ویژگی این آرم همان بیان کلمة الله است که قالب و محتوا را در خود جای داده است. آرم به صورت کروی طراحی شد تا نشان‌دهنده ی پیام جهانی آن باشد.»
در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آمده است: «پرچم رسمی ایران به رنگ‌های سبز و سفید و سرخ با علامت مخصوص جمهوری‌اسلامی و شعار "الله‌اکبر" است.» شورای انقلاب هم خواسته بود دکتر ندیمی که آرم را طراحی کرده پرچم را هم طراحی کند. «خیلی کار سختی بود، چون آقای هاشمی گفت باید شعار الله‌اکبر در آن آورده شود، این متن قانون اساسی است. با خودم فکر کردم چه چیزی باید طراحی کرد که آرم را تحت‌الشعاع قرار ندهد و رقیب آرم نشود. از شعار بودن الله‌اکبر، تکرار را اقتباس کردم و یازده الله‌اکبر در بالا و یازده الله‌اکبر در پایین طراحی شد.»
کمی مکث کرد و ادامه داد: «همه‌چیز این انقلاب را خدا جور کرد. شما ببینید یازده الله‌اکبر تعبیه کردیم که مجموع آنها شد بیست‌ودو تا الله‌اکبر، یعنی تاریخ پیروزی انقلاب اسلامی، 22/11/57، آن هم با شعار الله‌اکبر.» کاغذی را جلو ‌کشید و با مداد یک الله‌اکبر متفاوت ترسیم کرد، «الله‌اکبرِ پرچم اول جور دیگری بود، همان شکلی که در مناره‌ها و مساجد دیده می‌شود. مثلاً این نقش در مسجد گوهرشاد هم وجود دارد.» بعد زد زیر خنده و گفت: «برخی قشریون از آرم حسینیه ارشاد خوششان نیامد و از دل آن اسم برخی خلفا را درآوردند. نمی‌دانم کدام شیر پاک‌خورده‌ای گفت در الله‌اکبر ما عبارت (USA) دیده می‌شود. بعد قرار شد شکل دیگری را طراحی کنیم، ولی من اولی را بیشتر دوست داشتم.»
وقتی ‌پرسیدم: « آرم شما را که امام خمینی (ره) تنفیذ کردند، به دیدارشان رفتید؟» جوابی داد که متوجه ‌شدم چرا تا امروز هیچ نام و نشانی از دکتر حمید ندیمی نیست: «به انگیزه ی آرم نرفتم. چند سال بعد به حسینیة جماران رفتم تا ایشان عقد من و همسرم را بخوانند.»
پرسیدم: «در آنجا گفتید که طراح آرم جمهوری اسلامی شما هستید؟ در جواب گفت: «نه، ما برای مراسم دیگری رفته بودیم. چه دلیلی داشت که به امام (ره) بگویم آرم جمهوری‌اسلامی را من طراحی کرده‌ام؟»
برای شکستن سکوتی که بیشتر ناشی از تعجب خودم بود، دنبال سؤال می‌گشتم. در نهایت پرسیدم: «حادثه خاصی بوده که از دیدن پرچم ایران بیش از اندازه خوشحال شوید؟» ندیمی ابروهایش را درهم کشید، مثل آدمی که داشت به سرعت خاطراتش را مرور می‌کرد و بعد گفت: «حادثه خاصی به ذهنم نمی‌رسد. همیشه از دیدن پرچم ایران یک احساس داشتم. برای من هم مثل همة مردم، این پرچم عزیز و مقدس است.»
وقتی خواستم از خودش و احساساتش در مقام خالق پرچم جمهوری‌اسلامی بیشتر بگوید، فضای گفت‌وگو به سمت دیگری رفت: «اکراه دارم خودم را به این مسئله سنجاق کنم. هر چیزی که باعث محدود شدن پرچم شود، خیانت است.»
با مطرح کردن نیاز نسل سوم به آشنایی با خاطرات گذشته تلاش کردم کمی از مواضعش کوتاه بیاید و بیشتر درباره خودش بگوید، ولی کوتاه نمی‌آمد: «از نسل سوم و نسل‌های آینده خواهش می‌کنم بگذارند تخیل مخاطب بیشتر کار کند. همة ما از حافظ تصوری رویایی داریم و با لذت غزلیات او را می‌خوانیم، چون حافظ در تخیل ماست. اگر می‌گفتند آقای فلانی که این خصوصیات را دارد همان شخص حافظ است، آیا آن تصور رویایی نمی‌شکست؟ خواهش می‌کنم قداست برخی چیزها را مخدوش نکنید. من مدیون این آرم هستم، نه اینکه آرم مدیون من باشد. این پرچم باعث شده که من خیلی از کارها را انجام ندهم.»
صدای در که آمد فهمیدم عکاس مجله چه موقع بدی وارد ماجرا شده است. با احتیاط گفتم: «عکاس مجله است. من گفتم بیاید.» با حرارت بیشتری خطاب به عکاس ادامه داد: «ممنون که تشریف آوردید. شما مهمان من هستید، ولی از من عکس نیندازید. آقا، این پرچم مقدس است. مردم آن را دوست دارند، روی تابوت شهدا می‌کشند، چرا می‌خواهید عکس مرا چاپ کنید؟ اگر فردا رفتم ضد انقلاب شدم چه؟ خواهش می‌کنم ما آدم‌های فانی را به مسائل باقی و مقدس وصل نکنید.»
از اینجا، سکوت من و عکاس بود و حرف‌های پرشور دکتر ندیمی. حرف‌هایی که سعی داشت در مقام استاد به ما بفهماند. دوست نداشت وقتی از پیش او می‌رویم زیر لب غرولند کنیم که ای بابا این چه آدمی بود. دوست داشت ما بفهمیم که چرا این‌همه سال است که هیچ نمی‌گوید: «خودم را لوس نمی‌کنم. خواهش می‌کنم بفهمید که چرا نمی‌خواهم مطرح شوم. این پرچم متعلق به ملت است، متعلق به اسلام و امام زمان (عج) است.» من که جرئت نکرده بودم ضبط‌صوت را هم از کیفم بیرون بیاورم تا مبادا از انجام گفت‌وگو پشیمان شود، به‌سرعت کاغذهایم را جمع‌وجور کردم. ندیمی هنوز با حرارت داشت دلایل سکوت خود را در سال‌های اخیر می‌گفت و من در ذهنم مرور می‌کردم که فقط بخشی از داستان این پرچم مقدس را فهمیده‌ام و اصل ماجرا در دل خالق آن مانده است. با اینکه دوست داشتم از جزئیات طراحی آرم و پرچم ایران بیشتر بدانم، نگران این بودم که همین مقدار از ماجرا را هم از دست بدهم. پس با انبوه سؤالات نپرسیده آمادة رفتن شدم. اگر گفت‌وگو را تمام نمی‌کردم و می‌خواستم بیشتر با دکتر صحبت کنم، همان کاری را با من می‌کرد که چند دقیقه قبل با عکاس کرده بود.

 

منابع:

fararu.com (به نقل از جام جم)

fa.wikipedia.org

rangmagazine.com (به نقل از ماهنامه سپیده دانایی)

وبسایت دانشگاه شهید بهشتی


نظرات | ۱۳٩٢/٥/٢۱ - کاوه |لینک به نوشته

مهندس غرضی و آموزش چریکی در فلسطین و لبنان

دستیار رهبر معظم انقلاب با اشاره به مقطع پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران گفت: «از نظر نظامی ادامه دفاع کاری مشروع و منطقی بود. ما باید ارتش عراق را منهدم و رژیم بعث را تضعیف می‌کردیم. بعد از فتح شلمچه، فاو و حلبچه حامیان عراق حس کردند ایران در حال قدرت گرفتن است و در ‌‌نهایت مجبور شدند در قطعنامه ۵۹۸ به ما امتیاز دهند. من به عنوان یک فرمانده نظامی، تا آخرین روز، جنگ را یک دفاع مشروع و منطقی و عاقلانه می‌دانستم. ما این استعداد را داشتیم که صدام را ساقط کنیم اما بعضی از مسوولان سیاسی با امام همراهی نکردند.»

 

به گزارش خبرگزاری مهر، برنامه شناسنامه دیروز با حضور سردار سیدیحیی صفوی و با اجرای محمد حسین رنجبران روی آنتن رفت. صفوی در ابتدای برنامه راجع به تغییر نامش گفت: «قبل از انقلاب به علت اینکه تحت تعقیب ساواک بودم، مجبور شدم از ایران فرار کنم. برای جلوگیری از لو رفتن اطلاعات و همچنین محل سکونتم در ارتباطات تلفنی که از خارج با دوستان داشتم، نامم را تغییر دادم.»

 

وی ادامه داد: «من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم و از زمانی که به سن تکلیف رسیدم از امام(ره) تقلید می‌کردم. از سال آخر سال ۴۹ فعالیت‌های انقلابی‌ام را در دبیرستان نشاط اصفهان و تحت تاثیر یکی از معلم‌های انقلابی خود (عبدالله زاهد) آغاز کردم. با ورود به دانشگاه در سال ۵۰، فضای دانشگاه را انقلابی‌تر و پر جنب و جوش‌تر دیدم. اما مشکلی که در دانشگاه تبریز با آن روبه‌رو بودیم این بود که جو قالب دانشگاه در دست کمونیست‌ها بود. سال ۵۰ یک عده‌ای از نیروهای مذهبی از شهرهای مختلف وارد دانشگاه تبریز شده بودند که در‌‌ همان سال اول یکدیگر را پیدا کردند و به تدریج فعالیت‌های خود را آغاز کردند. در آن سال‌ها فعالیت‌های ما به اوج رسید و تا سال ۵۴ که فارغ‌التحصیل شدم این فعالیت‌ها را ادامه دادیم.»

 

صفوی افزود: «وقتی به تهران می‌آمدم به منزل آیت‌الله بهشتی می‌رفتم و ایشان را ملاقات می‌کردم. یک روز که از تبریز آمده بودم با ایشان تماس گرفتم و ایشان فرمودند ساعت ۱۱ تا ۱۱:۳۰ به منزل ما بیا. منزل شهید بهشتی در شمال شهر واقع بود و به همین دلیل با ۱۰ دقیقه تاخیر یعنی ۱۱:۱۰ رسیدم. ایشان بدون عبا پایین آمدند و خیلی قاطع فرمودند، جناب آقای صفوی ۱۰ دقیقه دیر آمدی، اگر با وقت باقی‌مانده مشکل حل می‌شود، بیا! وگرنه برو و منظم باش.»

 

فرمانده سابق سپاه با بیان اینکه در دانشگاه تبریز گروه‌های مذهبی دارای دو خط فکر مجزا بودند، اظهار داشت: «یک عده‌ای طرفدار تفکر شهید بهشتی و شهید مطهری و یک عده‌ای هم هوادار تفکرات دکتر شریعتی بودند. من و عده‌ای از دوستان جزو کسانی بودیم که مقلد امام بودیم و امام را در افکار شهید مطهری(ره) و شهید بهشتی جست‌و‌جو می‌کردیم و از طرف دیگر ارتباطمان را هم با روحانیت حفظ کرده بودیم.»

 

وی ادامه داد: «از سال ۵۴ تا ۵۶ در تیپ ۵۵ هوابرد شیراز افسر وظیفه بودم که در این دو سال آموزش‌های نظامی خوبی را پشت سر گذاشتم. ۲۹ بهمن ۵۶ که اربعین شهدای قم بود به تبریز رفتم. در آن روز مردم تبریز با اعلامیه علما به مسجد قزلی آمدند که در مسجد بسته شده بود. مردم به بسته بودن درب مسجد معترض بودند که یکی از افسران پلیس حاضر در محل گفت: در این طویله باید بسته باشد! همین جمله باعث درگیری مردم و پلیس شد. یک جوان‌‌ همان جا شهید شد و مردم هم جنازه آن جوان را سر دست گرفتند و پلیسی که عامل شهادت آن جوان شد را نیز کشتند.»

 

صفوی افزود: «۲۹ بهمن مردم انقلابی کردند که نه ساواک و نه شهربانی نتوانستند آن را کنترل کنند. در آن روز من هم همراه با مردم تبریز در تظاهرات شرکت کردم. آن روز ما سوار یک پیکان بودیم که ماشین ساواک جلوی ما پیچید و ماشین را به رگبار بست که یک تیر به پای من اصابت کرد. ما را برای مداوا به بیمارستان پهلوی بردند. پلیس به داخل بیمارستان آمد تا همه زخمی‌ها را دستگیر کند. دوستانی که همراه من بودند وقتی فهمیدند پلیس وارد بیمارستان شده من را با‌‌ همان لباس خونین و از روی تخت جراحی به بیرون بیمارستان منتقل کردند و با یک موتورسیکلت از بیمارستان فراری‌ام دادند و به خانه مهندس رضا آیت‌اللهی فرستادند.»

 

وی ادامه داد: «تیر داخل پایم گیر کرده بود. حدود ۵‌ـ‌۴ روز بعد ساواک به اصفهان رفت و برادرانم را بازداشت کرد و با تحت فشار قرار دادن خانواده‌ام به دنبال دستگیری من بود. در ‌‌نهایت مجبور شدم به خارج از کشور فرار کنم. مدتی در سوریه و لبنان بودم و در جبهه الفتح حضور داشتم.»

 

صفوی در مورد حضورش در سوریه و لبنان گفت: «برادرم (سید سلمان) قبلا دوره‌های چریکی فلسطینی را گذرانده بود و از طریق ایشان متوجه شدم که می‌توانم به سوریه و لبنان مهاجرت کنم. البته این را هم باید بگویم که برای خروج از کشور از آیت‌الله مشکینی اجازه گرفتم. سه ماه در یکی از پایگاه‌های فلسطینی‌ها در سوریه آموزش چریکی دیدم و سه ماه هم در دو اردوگاه دیگر فلسطینیان که در لبنان بود این آموزش‌ها را پیگیری کردم. در لبنان و سوریه مهندس محمد غرضی که آنجا به اسم آقای حیدری معروف بود به ما آموزش می‌داد. یک ماه اول که در سوریه بودم رابطم را گم کرده بودم و از طرف دیگر خرجی‌ام هم تمام شده بود. به حرم حضرت زینب(س) رفتم و خطاب به ایشان گفتم شما عمه سادات هستید و من هم پولم تمام شده و کسی را هم ندارم. وقتی از حرم بیرون آمدم یک نفر گفت آقا شما ایرانی هستید؟ گفتم بله. گفت نمی‌خواهی آقای جنتی را ببینی؟ گفتم کدام جنتی؟ گفت علی آقای جنتی، پسر آیت‌الله جنتی.»

 

وی ادامه داد: «آقای غرضی ما را به جبهه فلسطینیان برد. وقتی هم که امام به فرانسه رفتند، چون دلمان با امام بود به پاریس رفتم و یک ماه در خدمت ایشان بودم.»

 

صفوی در ادامه برنامه و در مورد اولین دیدارش با امام هم گفت: «در اولین دیدار حال عجیبی داشتم. اولین بار بعد از نماز ظهر و عصر و در حالی که امام زیر سایه درخت نشسته بودند، خدمت ایشان رسیدم و در حالی که نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم دست ایشان را بوسیدم. در آن یک ماه که در نوفل‌لوشاتو خدمت امام بودم آقای غرضی یک ماشین در اختیار ما قرار داده بود و من به دلیل اینکه با زبان انگلیسی آشنا بودم، برای خرید به داخل شهر می‌رفتم.»

 

مشاور مقام معظم رهبری در بخش دیگری از برنامه با بیان اینکه دوست داشتم معلم شوم، گفت: «بعد از پایان سربازی به قم آمدم و در حوزه علمیه مشغول تحصیل شدم. در ‌‌نهایت دوست داشتم یا معلم شوم یا طلبه اما مسایل انقلاب ما را به سمتی دیگر کشاند. من در تجزیه و تحلیل‌های خودم از انقلاب‌های ایران به این نتیجه رسیدم که اگر امام و انقلاب یک بازوی مسلح که از جنس انقلاب، مردم و رهبری انقلاب است نداشته باشد، نمی‌تواند موفق باشد. این بازو‌ها در ابتدا با نام کمیته‌های انقلاب شهری فعالیت می‌کردند و در ادامه هم با نام سپاه به فعالیت خود ادامه دادند.» وی افزود: «فکر نمی‌کردم نظامی شوم اما خدا و امیرالمومنین دستم را گرفتند و من را در این مسیر قرار دادند.»

 

صفوی در بخش دیگری از مصاحبه تلویزیونی خود در مورد آشنایی با شهید صیاد هم گفت: «وقتی کمیته و سپاه را در اصفهان تشکیل دادیم، با چند نیروی مذهبی رفیق شدیم. صیاد شیرازی که آن زمان سروان فرماندهی توپخانه و موشک‌های نیروی زمینی بود و عباس بابایی هم ستوان یکم بود که در پایگاه هشتم شکاری خلبان اف ۱۴ بود. شهید صیاد نیروهای مذهبی را دور هم جمع می‌کرد و با هم جلسات متعددی برگزار می‌کردیم. در واقع از ابتدای انقلاب با ایشان آشنا شدیم که این آشنایی تا زمان شهادت ایشان تداوم داشت.» وی ادامه داد: «صیاد یک فرمانده مومن، شجاع، خردمند و انقلابی بود. او مثل یک پاسدار رفتار می‌کرد و نسبت به امام زمان(عج) ارادت زیادی داشت.»

 

صفوی در پاسخ به این سوال که منافقین به چه دلیلی نسبت به شهید صیاد کینه داشتند گفت: «به نظرم از بالا به منافقین دستور ترور شهید صیاد را صادر کرده بودند. چون ایشان یکی از آینده‌های ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. ایشان افسری بود که به امام، انقلاب، رهبری و سپاه علاقمند بود. از نظر من هم در مورد ترور سپهبد قرنی و هم در مورد ترور شهید صیاد دستور از بالا به منافقین صادر شده بود. شهید صیاد در آمریکا دوره دیده بود و آن‌ها صیاد را به خوبی می‌شناختند به همین دلیل از بالا دستور دادند که ایشان را ترور کنند.»

 

سردار صفوی در بخش دیگری از مصاحبه خود با برنامه شناسنامه در پاسخ به این سوال که لحظه آغاز جنگ کجا بودید، گفت: «آن روز من در سنندج بودم و به عنوان فرمانده عملیات سنندج فعالیت می‌کردم. همراه با ۲۰۰ پاسدار و بسیجی همراه با ۱۰ نفر از اعضای مومن و مذهبی ارتش مثل شهید صیاد که به صورت داوطلب با ما همراه شدند به وسیله هواپیما به سنندج رفتیم و بعد از ۲۶ شبانه روز جنگ سنندج را آزاد کردیم. در آن ایام فقط فرودگاه شهر سنندج و پادگان لشکر ۲۸ کردستان در اختیار حکومت بود و بقیه شهر در دست ضد انقلاب بود. شهریور آن سال تقریبا همه شهرهای کردستان را آزاد کرده بودیم. ۳۱ شهریور حوالی ساعت ۱۰ صبح بود که دیدیم فرودگاه سنندج بمباران شد. البته ما پیش‌بینی می‌کردیم جنگ اتفاق بیفتد.»

 

وی افزود: «شورای عالی دفاع در کرمانشاه تشکیل شد و بنی‌صدر، شهید رجایی، فکوری، مرحوم ظهیر‌نژاد، بنده و صیاد شیرازی در این جلسه حاضر بودیم. بنده و صیاد شیرازی در آن جلسه و با توجه به مشاهداتی که از منطقه داشتیم گفتیم که عراق می‌خواهد به ما حمله کند. آقای بنی‌صدر در جواب گفتند شما پاسدار‌ها امنیت کردستان را برقرار کنید، جنگ به شما مربوط نمی‌شود. بقیه فرماندهان ارتش هم موضوع اتفاق جنگ را باور نکردند.»

 

صفوی ادامه داد: «بنی‌صدر گفت شما پاسدار‌ها اصلا می‌دانید جنگ چیست؟ باید معادله قوا بین آمریکا شوروی بهم بخورد، در واقع منظورش‌‌ همان جهان دوقطبی بود. بعد هم به مریوان رفت و طی مصاحبه‌ای که داشت گفت مردم ببینید من الان در مریوان هستم و هیچ خبری هم نیست.»

 

وی افزود: «من در شروع جنگ در کردستان بودم. شهید یوسف کلاهدوز با من تماس گرفت و گفت ماموریت تو در کردستان به پایان رسیده و به وجودت در خوزستان نیاز است. من همراه با ۱۵۰ نفر از کردستان به اهواز رفتیم.»

 

فرمانده سابق سپاه در مورد ماجرای ازدواجش هم گفت: «یک بار که از اصفهان به سمت تهران می‌آمدم، سر راه به زیارت حضرت معصومه (سلام‌الله علیه) رفتم. خدمت ایشان عرض کردم وقتش رسیده ازدواج کنم از طرفی دختر‌ها را هم نمی‌شناسم. در مورد آینده‌ام هم نمی‌دانم چه پیش می‌آید. شما عمه سادات هستید، عنایت کنید و خانمی که خودتان می‌پسندید و در پاسداری از انقلاب همراهی‌ام می‌کند را سر راهم قرار دهید. حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیه) عنایت کردند و کسی را سر راهم قرار دادند که از خودم انقلابی‌تر بود.»

 

صفوی با بیان اینکه فروردین ۵۹ ازدواج کردم، گفت: «یک هفته بعد از ازدواجم به کردستان رفتم. همسرم یک ماه بعد امریه گرفت و به کردستان آمد. دو ماه بعد هم یکدیگر را با بی‌سیم پیدا کردیم. همسر من پاسدار و انقلابی بود. قبل ازدواج گفتم ممکن است شهید شوم، شما می‌توانید این شرایط را قبول کنید؟ ایشان هم در جواب گفتند برای رضای خدا صبر می‌کنم اما یک شرط دارم و آن هم این است که اگر برای آزادی فلسطین رفتید، من را هم تا آنجایی که می‌شود همراه خودتان ببرید. در واقع شرط ضمن عقد ایشان این بود که حداقل تا سوریه و لبنان همراه ما بیاید.»

 

وی ادامه داد: «اعلامیه ازدواجمان را روی یک کاغذ نوشتیم و دم درب سپاه نصب کردیم. این قدر با پوتین به مراسم عروسی ما آمدند که پوتین‌ها داخل خانه جا نشد و پوتین‌ها را داخل کوچه گذاشتیم.» صفوی گفت: «ما به جدمان امیرالمومنین(ع) خیلی اعتقاد داریم. ایشان دست من و خانواده‌ام را در مسیر زندگی گرفته است.»

 

صفوی در بخش دیگری از برنامه شناسنامه اظهار داشت: «شهید خرازی انسان عجیبی بود. وقتی می‌خواست وارد سپاه شود، در مصاحبه ورودی که با او داشتم، پرسیدم چرا می‌خواهی وارد سپاه شوی؟ گفت می‌خواهم جانم را فدای اسلام کنم.»

 

سردار صفوی در مورد ماجرا ادامه جنگ گفت: «ادامه جنگ دو بخش نظامی و سیاسی دارد. رهبران سیاسی جنگ‌ها را شروع و تمام می‌کنند و فرماندهان سیاسی تابع تصمیمات رهبران سیاسی هستند. رهبری سیاسی عراق تصمیم گرفت وارد جنگ با ایران شود. رهبری سیاسی ایران هم به این تصمیم رسید که قطعنامه ۵۹۸ را بپذیرد. آغاز و انجام جنگ یک تصمیم سیاسی است. البته فرماندهان جنگ مشورت می‌دهند اما تصمیم‌گیری نهایی بر عهده آن‌ها نیست. این موضوع در تمام دنیا وجود دارد و در قانون اساسی ما هم آمده است که جنگ و صلح جزو مسوولیت‌های ولی فقیه است.»

 

وی ادامه داد: «وقتی خرمشهر آزاد شد، از نظر نظامی آن منطقه قابل دفاع نبود و عراقی‌ها هنوز بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر از مرزهای غربی ما را در اختیار داشتند. از طرفی باید بدانیم که هدف از جنگ‌ها، تحمیل اراده سیاسی یک کشور به کشور دیگر است. صدام که به ما حمله کرد می‌خواست خوزستان را از ایران جدا و در نتیجه انقلاب را ساقط کند. ما برای اینکه این هدف را از بین ببریم یا باید نیروی نظامی دشمن را منهدم کنیم یا او را مجبور به قبول صلح کنیم. از نظر نظامی اگر سال ۶۱ صلح را قبول می‌کردیم صدام می‌توانست مجددا به ایران حمله کند. کمااینکه او بعد از امضای قطعنامه ۵۹۸ باز هم به ایران حمله کرد. صدام اصلا قابل اعتماد نبود.»

 

صفوی گفت: «از نظر نظامی ادامه دفاع کاری مشروع و منطقی بود. ما باید ارتش عراق را منهدم و رژیم بعث را تضعیف می‌کردیم. بعد از فتح شلمچه، فاو و حلبچه حامیان عراق حس کردند ایران در حال قدرت گرفتن است و در ‌‌نهایت مجبور شدند در قطعنامه ۵۹۸ به ما امتیاز دهند. من به عنوان یک فرمانده نظامی، تا آخرین روز، جنگ را یک دفاع مشروع و منطقی و عاقلانه می‌دانستم. ما این استعداد را داشتیم که صدام را ساقط کنیم اما بعضی از مسوولان سیاسی با امام همراهی نکردند.»

 

سردار صفوی در واکنش به این صحبت که بعضی‌ها می‌گویند عملیات‌های سپاه و بسیج در زمان جنگ بدون اطلاعات و برنامه‌ریزی دقیق انجام می‌شده، گفت: «به عنوان کسی که از ابتدا تا انتهای جنگ مسوولیت داشتم و در تمامی عملیات‌های جنوب و غرب به عنوان مسوول مستقیم حضور داشتم با اطمینان عرض می‌کنم که فرماندهان جنگ، فرماندهان عاقل، با تدبیر و متشرع بودند. ما برای اینکه خون جوان‌هایمان کمتر ریخته شود و پیروزی به دست بیاید، دقیق‌ترین کارهای اطلاعاتی را انجام می‌دادیم. شناسایی‌های ما بعضا شش ماه طول می‌کشید. در طرح‌ریزی عملیات هم از فرماندهان لشکر‌ها مثل حسین خرازی و شهید همت استفاده می‌کردیم و حتی نظرات فرماندهان گردان را جویا می‌شدیم و تا به اطمینان کامل نسبت به پیروزی عملیات دست پیدا نمی‌کردیم، دستور عملیات صادر نمی‌شد.»

 

وی افزود: «طرف دیگر ماجرا دشمن بود که او هم فعالیت داشت. دشمن در داخل کشور نیروهای نفوذی داشت. مثلا عملیات کربلای ۴ کاملا لو رفت و ما هم بدون اطلاع از اینکه دشمن در جریان عملیات است، کار را آغاز کردیم و در شروع عملیات متحمل تلفات سنگینی شدیم و‌‌ همان ساعت اول، عملیات را قطع کردیم و بعد از ۱۵ روز با عملیات کربلای ۵ دشمن را در شرق بصره غافلگیر کردیم.»

 

صفوی ادامه داد: «من با اطمینان عرض می‌کنم که فرماندهان مومن، خردمند و شجاع در سپاه حضور داشتند. ما بیمارستان‌هایمان را نزدیک خطوط جبهه قرار می‌دادیم که رزمنده‌های مجروح خیلی زود برای مداوا و جراحی به بیمارستان منتقل شوند. در جنگ ویتنام دو ساعت و نیم طول می‌کشید که سربازان آمریکایی به بیمارستان برسند اما ما این زمان را در جنگ با عراق به یک الی یک و نیم ساعت کاهش دادیم.»

 

منبع: تاریخ ایرانی


نظرات | ۱۳٩٢/٥/۱٥ - کاوه |لینک به نوشته


محمود رفت...

روز گذشته با تنفیذ حکم ریاست جمهوری حسن روحانی، دوران زمامداری محمود احمدی نژاد رسماً پایان یافت.


نظرات | ۱۳٩٢/٥/۱۳ - کاوه |لینک به نوشته

آنچه در گوادلوپ گذشت

تاریخ ایرانی: مایک ایوانز* در بخشی از کتاب خود تحت عنوان "ایران اتمی"(2009) مختصر نگاهی به شرایط ایران در سال 1979، سقوط شاه و انقلاب اسلامی ایران کرده است. تاکید او در این برهه زمانی بر روی سیاست‌های ایالات‌متحده، شوروی و دیگر کشور‌های متحد با محمدرضا شاه در سال‌ها و حتی ماه‌های آخر سقوط حکومت پهلوی در ایران است.

 

 وی با پرداختن به موضوع کنفرانس "گوادلوپ"، ( گردهمایی که به میزبانی فرانسه و با حضور 4 قدرت غربی با هدف بررسی بحران خاورمیانه و انزوای شاه ایران صورت گرفت) در آن زمان و دلایل تدارک چنین کنفرانسی از سوی کشورهای بلوک غرب، نقش ایالات‌متحده در کمک به سقوط شاه را زیر ذربین قرار داده است. متن ذیل بخشی از نگاه او به آن روزهای ایران برگرفته از فصل هفدهم کتاب وی است:

 

حوادث در ایران نشان می‌داد که کشور در سراشیبی سقوط قرار گرفته‌است. ویلیام هیلی سولیوان (آخرین سفیر آمریکا در ایران در سال‌های 1977 تا 1979) بدون هیچ اختیار و مجوزی از کاخ سفید، اعلام کرده ‌بود که حکومت شاه باید هر چه سریع‌تر پایان یابد. سولیوان برای دستیابی به این هدف، شروع به مذاکره با رهبران مخالفان در ایران کرده بود. سفیر آمریکا در تهران کاملا احساس کرده بود که شاه ایران قادر به کنترل امور داخلی کشور نیست. همین موضوع او را بر آن داشته بود تا علاوه بر در پیش گرفتن سیاست مذاکره با مخالفان در درون کشور، لیستی کامل متشکل از حدود یکصد نفر از نظامیان داخلی در ایران را تهیه کند تا زمان خروج شاه از ایران آنها نیز همراه با وی از ایران خارج شوند.

 

تصمیم بر آن بود تا در نهایت بعد از خروج شاه، نیروهای انقلابی در کشور جایگزینی برای او انتخاب کنند. بیشتر عناصر میانه‌رو از سولیوان خواسته بودند که این اطمینان را به آنها بدهد تا در هنگام اجرای تصمیم سرنگونی شاه هیچ خطری از جانب نظامیان آنها را تهدید نکند. مسخر‌گی و فضاحت اینکه سفیر یک کشور بتواند تصمیم به سرنگونی بالاترین مقام کشوری دیگر گرفته و در این راستا وارد مذاکره با گروه‌های مخالف هم بشود، خود موضوعی قابل تامل و بحث است. زمانی که سولیوان مشغول انجام ماموریت در ایران بود جیمی کارتر، رییس جمهور وقت ایالات متحده نیز با حضور در کنفرانس گوادلوپ به میزبانی فرانسه و حضور متحدانی چون آلمان و انگلیس به روشی دیگر در تلاش برای خالی‌کردن جای پای شاه ایران بود.کارتر قصد داشت تا حمایت کامل رهبران سه کشور را برای خلع شاه از قدرت و حکومت بدست آورد. او بعدها طی سخنانی نه چندان قابل اعتماد پس از انتقادهایی که در رابطه با دخالت ایالات متحده برای سرنگونی شاه ایران صورت گرفته بود،گفت:« ایالات متحده کاملا واضح و آشکارا، چه در بیانیه‌های مختلف و چه در سخنانی که از سوی"سایرس ونس"(وزیر خارجه وقت آمریکا) مطرح شده، اعلام کرده‌است که هیچ دخالتی در تصمیم مردم ایران برای سرنگونی حکومت شاه این کشور نداشته است.»

 

موقعیت جغرافیایی گوادلوپ

در نوامبر 1978، لئونید ایلیچ برژنف، رهبر حزب کمونیست شوروی ( ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۲) به ایالات‌ متحده هشدار داد که هر گونه دخالت، بویژه از نوع نظامی در مسائل مربوط به ایران به عنوان یک موضوع مهم و تاثیرگذار برای منافع امنیتی شوروی تلقی خواهد شد. (در آن زمان یکی از نگرانی‌های عمده شاه این بود که درگیری‌های داخلی ایران پای روس‌ها را به کشور باز کند.) همین موضوع حتی باعث شده بود که ایالات‌متحده هر گونه سیاستی را به‌کار بگیرد تا در ظاهر نشان دهد که هیچ گونه دخالتی در مسائل داخلی ایران نمی‌کند. اما شاید بتوان گفت که آنچه در ذهن کارتر در رابطه با سیاست خارجی ایالات‌متحده در مقابل شاه ایران و بحران انقلاب در این کشور می‌گذشت درکنفرانس مطبوعاتی او در دسامبر 1987 به وضوح مشخص شد؛ از رییس‌جمهور آمریکا پرسیده شد که آیا به نظر شما شاه ایران بر سر قدرت باقی خواهد ماند؟ کارتر پاسخ داد که من خود به شخصه ترجیح می‌دهم که شاه همچنان مرد اول حکومت ایران باشد اما تصمیم‌گیری درمورد چنین موضوعی به عهده مردم ایران است. از این مصاحبه چه در داخل هر دو کشور ایران و آمریکا و چه در رسانه‌های مختلف دنیا، برداشت‌ها و تفسیر‌های مختلفی شد. مطبوعات داخلی و خارجی، این جمله رییس‌جمهور آمریکا را آمادگی ایالات‌متحده برای خالی کردن جای پای محمد رضاشاه پهلوی تفسیر کردند.

 

در نوامبر 1978 گروه حقیقت‌یابی از سوی وزارت خارجه ایالات‌متحده متشکل از "استفن کوهن"،"جورج گریفین"،"کارل کلمنت"و "ویلیام سولیوان" رسما در گزارشی اعلام کردند که شاه ایران مدت زیادی قادر  به حکومت بر ایران نخواهد بود. آنها در گزارش خود آوردند: اما کسانی که قصد دارند تا جایگزین حکومت شاه شوند به احتمال زیاد، خواهان حضور ایالات‌ متحده در ایران نیستند.

 

در اکتبر همان سال بود که روزنامه واشنگتن پست با انتشار سرمقاله‌ای در صفحه نخست خود بار دیگر سعی کرد تا رییس‌جمهور کارتر را از تیررس اتهامات وارده در رابطه با ایران تبرئه کند. واشنگتن‌پست نوشت: دولت کارتر، دولتی است که تعهد بسیار عمیقی به شاه ایران و  دیدگاه او در رابطه با اهمیت استراتژیک کشورش در منطقه داشته است.کارتر از شاه ایران حمایت می‌کند. اما در عین حال تاکیدش به ایجاد فضای باز سیاسی در کشور است.ایجاد فضای باز سیاسی در ایران،به نوعی وارد شدن در یک بازی قمار است. اما شاه در این قمار پیروز می‌شود. حداقل تا زمانی که شرایط باز سیاسی در کشور مهیاست و شاه در راس قدرت است، ما از او حمایت خواهیم کرد.

 

 تقریبا یک ماه بعد واشنگتن‌پست در مقاله دیگری نوشت: شمارش معکوس برای سقوط شاه آغاز شده است.این روزنامه آمریکایی طرفدار دولت بدون هیچ اشاره‌ای به کوتاهی دولت کارتر در حمایت از بزرگترین و قوی‌ترین متحد خود در منطقه خلیج فارس نوشت: این بحران ربطی به کارتر نداشت.

 

اما ایالات‌متحده که قصد داشت تا در همهمه‌ تلاش برای سرنگونی شاه نفوذ خود میان نظامیان در ایران را افزایش دهد تصمیم گرفت تا ژنرال هایزر، معاون فرماندهی سازمان آتلانتیک شمالی (ناتو) را در همان زمانی که کارتر در نشست گوادلوپ حضور یافته بود به ایران بفرستند. این تصمیم که شخصا از جانب خود رییس‌جمهور کارتر اتخاذ شده بود با واکنش تند سولیوان و ژنرال"الکساندر هیگ"(وزیر خارجه در دولت ریگان) روبرو شد. هیگ با "چارلز دانکن"، معاون وزیر دفاع تماس گرفت و عصبانیت خود از تصمیم رییس‌جمهور کارتر را اینگونه بیان کرد: سیاست بدی در پیش گرفته شده است.کار اشتباهی می‌کنید. در ضمن هایزر مردی نیست که از لحاظ شخصیتی مناسب فعالیت‌های نظامی باشد. فرد نامناسبی را برای هدف نامناسبی به ایران فرستاده‌اید. اما کارتر در مقابل پاسخ تندی به هیگ داد. کارتر در پاسخ نوشت: کاری را که موظف به انجام آن هستید، انجام دهید. باید مانع از انهدام نیروی نظامی ایران شوید.

 

در همان زمان نگرانی روس‌ها با انتشار خبری در روزنامه پراودا"(روزنامه دولتی شوروی) مبنی بر ورود هایزر برای کودتا در ایران نمایان شد. روزنامه "هرالد تریبیون" نیز در واکنش به روس‌ها نوشت: هیچ کودتایی در کار نیست، هایزر به ایران آمده است تا مانع از وقوع کودتا شود و نه عامل بروز آن. اما واقعیت چیز دیگری بود. آمریکایی‌ها نیز این بار باور داشتند که شاه رفتنی است. حتی کار به درگیری میان خود مقامات نیز کشیده شده بود. از یک سو مشاجرات میان کارتر و برژینسکی (مشاور امنیت ملی آمریکا) در گوادلوپ بالا گرفته بود و از سوی دیگر اختلافات میان هایزر و هیگ در ایران همچنان ادامه داشت. در این میان سولیوان نیز نگران اجرایی نشدن تصمیمش برای خروج نظامیان همراه شاه از ایران بود. سولیوان که تا 3 ژانویه (13 دی) همزمان با مذاکرات خود با رهبران اپوزیسیون فهرست یکصد نفره‌ای برای خروج افسران ارتش از ایران تهیه کرده بود، از شنیدن خبر سفر هایزر به تهران شاکی بود. چرا که می‌دانست هایزر ماموریت دارد تا این افسران را در تهران نگه دارد.

 

 کارتر، ژیسکار دستن، کالاهان و اشمیت در کنفرانس گوادلوپ

زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی آمریکا می‌گوید: رییس‌جمهور کارتر قبل از سفر به گوادلوپ تصمیم داشت تا از شاه ایران حمایت کند. بعدها ژیسکاردستن، رییس‌جمهور فرانسه در کتاب خود تحت عنوان"‌‌قدرت و زندگی" با اشاره به نشست گوادلوپ نوشت: رییس‌جمهور کارتر خیلی ناگهانی به ما اعلام کرد که کشورش قصد حمایت از شاه ایران را ندارد. رییس‌جمهور فرانسه در بخشی از کتابش می‌نویسد: عدم حمایت ایالات متحده از ایران به منزله سقوط شاه بود. من در آن لحظه که کارتر این موضوع را مطرح کرد به گزارش میشل پونیاتوسکی (فرستاده ویژه فرانسه به ایران برای مذاکره با شاه) فکر می‌کردم. پونیاتوسکی در 27 دسامبر 1979 با شاه ایران ملاقات کرده بود و می‌گفت که شاه کاملا غمگین و خسته بود. گویا تازه از خواب بیدار شده است. او فکر می‌کرد که آمریکا تا آخر پشتش است اما در عرض یک هفته همه چیز تغییر کرد و کارتر به گونه‌ای دیگر وارد عمل شد.

 

بعدها برژینسکی در خاطرات خود در رابطه با آنچه در گوادلوپ گذشت، آورد: باید بگویم که شدیدا تحث تاثیر بحث‌ها در کنفرانس قرار گرفته بودم. کارتر به صورتی کاملا جامع و در عین حال تحریک‌آمیز مروری بر شرایط امنیتی موجود کرد. او به دیگران فشار می‌آورد تا موضع خود را در مقابل این تهدید مشخص کنند. برژینسکی می‌نویسد: در این جلسه ژیسکاردستن کاملا قاطع برخورد می‌کرد و جیمز کالاهان(نخست‌وزیر بریتانیا) نیز قدرتمند برخورد کرده و کاملا حس یک سیاستمدار قوی را منتقل می‌کرد. او در عین حال معقول و منطقی صحبت می‌کرد. اما هلموت اشمیت (صدراعظم آلمان ) تنها نگرانی‌اش بحث تهدید هسته‌ای شوروی در اروپا بود و پاسخ قاطعی به موضوع مطرح شده از سوی کارتر نمی‌داد.

 

کارتر، برژینسکی (مشاور امنیت ملی آمریکا)، دیوید آرون (معاون برژینسکی) و "ونس"  نقش عمده‌ای در شکل‌گیری آینده شاه ایفا کردند . شاه ایران در دو راهی تصمیم‌گیری حامیان خارجی خود قرار گرفت.شاه ناامید از حمایت‌های خارجی، خود را در معرض سقوط می‌دید. او در آخرین لحظات گفت: من خود را از طریق مبارزه با فساد اقتصادی و بی‌عدالتی، تشکیل حکومت ملی و برگزاری انتخاباتی آزاد، متعهد به جبران اشتباهات گذشتگان می‌دانم. با فساد و بی‌عدالتی مبارزه کردم. تضمین می‌کنم که بعد از دولت نظامی آزادی و قانون اساسی دوباره اجرا خواهد شد. پیام انقلاب شما شنیده شده است.

 

ژیسکاردستن، تعجب خود از نحوه برخورد کارتر با شاه کشوری که حداقل به مدت یک دهه یکی از نزدیک‌ترین متحدان آمریکا بود، را این گونه بیان می‌کند: از لحاظ جنبه انسانی قضیه، همگی ما از نحوه صحبت کردن کارتر در مورد شاه و ایران شوکه شده بودیم. چرا که می‌دانستیم همه چیز در نهایت با شکنجه و یا کشته شدن شاه خاتمه خواهد یافت. او اصلا خجالت نمی‌کشید. نه. نه. او اصلا خجالت نمی‌کشید و خیلی راحت و واضح در مورد برخورد با مردی که پیش از این ما از او سخت حمایت می‌کردیم (محمدرضا شاه) صحبت می‌کرد. او (کارتر) مثل یک حرام‌زاده رفتار کرد و بی‌پرده اعلام کرد مردی را که همگی ما از او حمایت می‌کردیم، کنار می‌گذارد. شاید یک کم احساسات بد نبود. ما هم هیچ بحثی نکردیم. بدون کوچترین ملاحظه انسانی و فکر کردن به سرنوشت شاه. ما شاه را خوب می‌شناختیم. ما او را دیده بودیم، با او کار کرده بودیم، اما از لحاظ سیاسی نیز به این نتیجه رسیده بودیم که به احتمال زیاد برگشتی وجود ندارد و او نهایتا سرنگون خواهد شد. سخت بود. چون دلمان برای او می‌سوخت.

 

 

*نویسنده نشریات نیوزویک، نیویورک تایمز و  واشنگتن‌ پست و تحلیلگر مسایل خاورمیانه

 

منبع: تاریخ ایرانی


نظرات | ۱۳٩٢/٥/۱۱ - کاوه |لینک به نوشته

کارنامه درخشان احمدی نژاد

محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهور دیشب در برنامه زنده تلویزیونی به بیان اقدامات و برنامه‌هایی پرداخت که نام "برای اولین بار" بر روی آنها گذاشت؛ اما او هیچگاه در این برنامه به سمت گرانی‌های فزاینده، وقوع بزرگترین فساد اقتصادی تاریخ، کاهش ارزش پول ملی به یک سوم، منفی شدن رشد اقتصادی و ... نرفت و مجری سرشناس سیما نیز پرسش‌هایی در این باره مطرح نکرد.
محمود احمدی‌نژاد پس از 8 سال ریاست جمهوری از عصر شنبه هفته آینده دیگر رئیس جمهور ایران نیست و باید آینده مشخص کند او چه خواهد کرد اما آنطور که شواهد و قرائن نشان می‌دهد در پی راه‌اندازی دانشگاه بین المللی غیرانتفاعی "ایرانیان" با همکاری یاران فعلی‌اش است و جنب و جوش‌ها را در این باره آغاز کرده است.
احمدی‌نژاد که دیشب نزدیک به یک ساعت و نیم دوباره رودروی مردم نشست، باز هم آنچه می‌خواست گفت و آنچه می‌خواست نگفت و در پایان هم برای خودش یک برنامه دیگر خداحافظی در نظر گرفت و گفت، باز هم در هفته‌های آینده می‌آیم.
"برای اولین بار" نام برنامه‌ها و اقداماتی بود که محمود احمدی‌نژاد برای این برنامه زنده تلویزیونی خود گذاشت و به صورت یکطرفه و در حالی که بود و نبود مجری سرشناس در این برنامه تفاوتی نداشت، هرچه خواست گفت؛ اما به خیلی چیزها و مسایل اقتصادی که برای اولین بار اتفاق افتاد، اشاره نکرد و ما در این گزارش به بخشی از آنها اشاره می‌کنیم.
  • برای اولین بار بزرگترین فساد بزرگ تاریخ اقتصاد ایران معروف به فساد 3 هزار میلیارد تومانی در دولت دهم شکل گرفت و این فساد زلزله در نظام بانکی کشور به پا کرد؛ فسادی که منجر به محکومیت معاونان چند وزیر و متواری شدن مدیرعامل بزرگترین بانک دولتی ایران شد.
  • برای اولین بار ارزش پول ملی کشور ظرف مدت یکسال به یک سوم کاهش یافت و دلاری که احمدی‌نژاد در دوران ریاست جمهوری‌اش می‌گفت 300 - 400 تومان هم ارزش ندارد (اولین جمعه ماه مبارک رمضان سال 88 در مسجد سلمان ریاست جمهوری)، دوران از مرز 3 هزار تومان گذشت.
  • برای اولین بار حجم نقدینگی کشور که در زمان روی کار آمدن احمدی‌نژاد زیر 100 هزار میلیارد تومان بود، با رشد غیرطبیعی به فراتر از 450 هزار میلیارد تومان رسید.
  • برای اولین بار گرانی کالاهای اساسی ظرف مدت یکسال چندین برابر شد که صدای مقامات ارشد اجرایی کشور چون معاون اول رئیس جمهور و وزیر صنعت، معدن و تجارت هم بلند شد.
  • برای اولین بار درآمد نفتی ایران در دوران احمدی نژاد به حدود 700 میلیارد دلار رسید.
  • برای اولین بار در تاریخ اقتصاد ایران، رئیس جمهور برای مدتی سرپرست وزارت نفت جمهوری اسلامی ایران شد.
  • برای اولین بار وقوع فساد بزرگ در بیمه ایران، همه را در این باره شوکه کرد.
  • تغییرات پیاپی حلقه اقتصادی دولت به خصوص در چهارسال اول فعالیت، بی‌برنامگی را بیش از بیش نمایان کرد.
  • برای انحلال سازمان مدیریت داستان سرایی شد و گفتند همه جا متشکل از وزارتخانه‌ها و دستگاه‌ها معاونت برنامه ریزی دارند، پس دیگر سازمان مدیریت برای چه است.
  • وزرای عضو شورای گفتگوی دولت و بخش خصوصی به دلیل دستور مستقیم مقامات ارشد اجرایی به این شورا نرفتند.
  • شورای پول و اعتبار برای اولین بار در دولت احمدی‌نژاد منحل شد ولی به دلیل مخالفت شدید کارشناسان و نمایندگان مجلس، این شورا دوباره احیا شد.
  • نرخ تورم برای دومین بار در اقتصاد ایران - پس از سال 74 و تورم بیش از 49 درصدی در این سال- رکوردشکنی کرد و از مرز 35 درصد عبور کرد و نرخ تورم نقطه به نقطه به فراتر از 45 درصد رسید و تورم مواد خوراکی هم از 60 درصد عبور کرد.
  • برای اولین بار در تاریخ اقتصاد ایران، بودجه سالیانه کل کشور به دلیل تاخیرات طولانی مدت دولت در ارائه آن به مجلس رکورددار و به جای فروردین، از تیرماه ابلاغ شد که همین مساله مشکلات اساسی برای هزینه های جاری و عمرانی کشور ایجاد کرد.
  • در میان وعده‌های رنگارنگ اشتغالی احمدی‌نژاد، نرخ بیکاری نه تنها ظرف مدت 8 سال ریشه کن نشد بلکه افزایش هم یافت.
  • برای اولین بار، رشد اقتصادی ایران پس از سالها منفی شد.
  • برای اولین بار مرکز آمار ایران در روزهای پایانی دولت اعلام کرد که در دوران 8 ساله احمدی‌نژاد کمی بیش از 500 هزار شغل ایجاد شد، این در حالی بود که پیش از این دولتمردان اعلام می کردند که 7 میلیون شغل در این سالها ایجاد کرده‌اند.
  • برای اولین بار در تاریخ اقتصاد ایران، شورای اقتصاد در دولت احمدی‌نژاد منحل شد ولی در ماه‌های پایانی دولت دهم، بنابه دلایلی که فقط دولتمردان می‌دانند، دوباره جلساتش را آغاز کرد.
  • برای اولین بار در تاریخ اقتصاد ایران، دولت از حساب بانکها بنا به دلایل خودساخته که مرجع قانونی نداشت، مستقیما بیش از 3 هزار میلیارد تومان پول برداشت. تازه اگر مقاومت‌های بانک مرکزی نبود، رقم برداشت دولت نزدیک به سه برابر می‌شد.
  •  برای اولین بار و به شکل غیرطبیعی قیمت سکه تمام بهار آزادی، ظرف مدت کوتاهی، چندین برابر شد و نرخ یک میلیون و 500 هزار تومان را تجربه کرد، این در حالی است که دوران روی کار آمدن احمدی‌نژاد نرخ سکه حدود 120 هزار تومان بود.
  • برای اولین بار، بخش مسکن و شهرسازی که هیچ ارتباطی با راه و ترابری نداشت، در دوران احمدی‌نژاد با یکدیگر ادغام شدند.
  • در دوران 8 ساله احمدی‌نژاد متوسط قیمت یک متر مربع زیربنای مسکونی از 659 هزار تومان به 3 میلیون و 282 هزار تومان براساس مرکز آمار ایران رسید. در همین حال، متوسط قیمت اجاره و مسکن هم از 306 هزار تومان سال 84 به 980 هزار تومان در سال 91 افزایش یافت.
  • برای اولین بار، با بازی خودرویی دولتمردان، قیمت خودرو ظرف مدت شش ماه - نیمه دوم سال 91- حدود 3 برابر شد.
  • برای اولین بار تولید خودرو در ایران در سال گذشته نصف شد.
  • برای اولین بار میزان کسری بودجه دولت در یکسال از مرز 50 هزار میلیارد تومان گذشت.
  • برای اولین بار، تعداد زیادی از پروژه‌های ناآماده، بهره‌برداری نمایشی و بعدها این پروژه ها با مشکلات زیادی روبرو شدند.
  • برای اولین بار، دولتمران که زمانی تحریمها را کاغذپاره می‌دانستند، در سال پایانی تمام مشکلات اقتصادی را به گردن تحریمها انداختند و حتی رئیس دولت گفت که این مسایل به برنامه های اقتصادی دولت مربوط نمی‌شود.
حال جدول قیمت کالاهای مصرفی در آغاز و پایان دولت احمدی نژاد را منتشر می کنیم:

قیمت اقلام مهم مصرفی در آغاز و پایان دولت احمدی‌نژاد

گروه کالا واحد متوسط قیمت در سطح شهر ( قیمت به ریال)
پایان دولت آغاز دولت

1- لبنیات

ماست غیرپاستوریزه

ماست پاستوریزه

پنیر غیرپاستوریزه

پنیر پاستوریزه

کره پاستوریزه

شیر پاستوریزه

 

کیلو

کیلو

کیلو

بسته 450 گرمی

کیلو

لیتر

 

26110

22360

156400

37090

120000

21110

 

 

8160

8000

41790

11500

45410

8040

 

2- تخم مرغ

تخم مرغ

 

شانه حدود 2 کیلو

 

78450

 

29570

3- برنج

برنج داخله درجه یک

برنجه داخله درجه دو

 

کیلو

کیلو

 

71590

55800

 

18880

13100

4- حبوب

نخود

لپه نخود

عدس

لوبیا چیتی

لوبیا چشم بلبلی

لوبیا سفید

لوبیا قرمز

 

کیلو

کیلو

کیلو

کیلو

کیلو

کیلو

کیلو

 

61960

75840

64520

109260

82780

90020

90930

 

 

12760

17200

15340

20740

16660

15250

20780

 

5- سبزی های تازه

خیار

گوجه فرنگی

بادنجان

کدو سبز

سیب زمینی

پیاز

لوبیا سبز

سبزی های برگی

 

 

کیلو

کیلو

کیلو

کیلو

کیلو

کیلو

کیلو

کیلو

 

 

20060

19600

14070

17070

22360

12030

24450

22180

 

7220

5720

8790

14810

4840

3100

 

5700

6- گوشت قرمز

گوشت گوسفند با استخوان

گوشت گاو و گوساله بی استخوان

 

کیلو

کیلو

 

295570

309500

 

86940

77440

7- گوشت مرغ

گوشت مرغ

 

کیلو

 

62850

 

23200

8- قند و شکر

قند

شکر

 

کیلو

کیلو

 

25560

22200

 

8050

5770

9- چای

چای خارجی

 

بسته 500 گرمی

 

150880

 

39940

10- روغن نباتی

روغن نباتی جامد

روغن نباتی مایع

 

حلب 5 کیلویی

لیتر

 

215880

45930

 

88590

14950

 

منبع: فرارو


نظرات | ۱۳٩٢/٥/٧ - کاوه |لینک به نوشته

پرداخت غرامت جنگی توسط عراق به کویت

عراق یک میلیارد دلار دیگر بابت غرامت جنگی به کویت پرداخت کرد. به گزارش عصر ایران به نقل از خبرگزاری فرانسه، کمیته غرامت در سازمان ملل متحد اعلام کرد 1.07 میلیارد دلار دیگر را با دریافت از دولت عراق، به عنوان بخشی از کل مبلغ غرامت به کویت پرداخت کرد.

سازمان ملل متحد معمولا پول غرامت را از عراق دریافت و میان طرف های مختلفی که باید غرامت دریافت کنند و در راس آنها، دولت کویت توزیع می کند. این غرامت بابت حمله نظامی حکومت صدام حسین رئیس جمهور وقت عراق به کویت در سال 1990 و اشغال 7 ماه این کشور، دریافت می شود.

کمیته غرامت سازمان ملل افزود: با پرداخت این مبلغ، کل غرامت های جنگی پرداخت شده به کویت به رقم 42.3 میلیارد دلار می رسد. کل غرامت های تعیین شده که دولت عراق باید بابت حمله نظامی و اشغال کویت در سال 1990 بپردازد 52.4 میلیارد دلار است.

این رقم به کمیته غرامت های سازمان ملل متحد پرداخت می شود تا میان یکصد کشور و سازمان بین المللی ارائه کننده 1.5 میلیون درخواست تاییده شده دریافت غرامت توزیع شود.

کمیته غرامت سازمان ملل متحد که در ژنو سوئیس مستقر است اضافه کرد: این بخش از غرامت ها مربوط به آسیب هایی است که به تاسیسات نفتی کویت وارد شد و ضررهای ناشی از درآمدهای این بخش است.

عراق هم اکنون پنج درصد از درآمدهای فروش نفت خام و فرآورده های نفتی خود را به عنوان غرامت برای آسیب دیدگان از حمله نظامی و اشغال کویت در سال 1990 می پردازد.

 

منبع: عصر ایران


نظرات | ۱۳٩٢/٥/٥ - کاوه |لینک به نوشته

ناگفته‌هایی از خانواده حسن روحانی

تاریخ ایرانی: روحانی خوش‌پوشی که در انگلستان درس خوانده و چند زبان زندۀ دنیا را از بر است، روزگاری مسئول مذاکره با قدرت‌های جهانی درباره یکی از مهمترین پرونده‌های سیاسی- حقوقی ایران در مواجهه با جامعه بین‌المللی بوده است. او را «شیخ دیپلمات» می‌نامند. اطلاق این صفت پر بی‌راه هم نیست که آشناترین تصویر از او برای بسیاری از مردم ایران، همان است که در گذشته‌ای نه چندان دور، در قاب چهار نفره‌ای با وزرای امور خارجه سه کشور مهم اروپایی به ثبت رسید. اما هدایت پرونده هسته‌ای ایران تنها سابقۀ مدیریتی روحانی نیست. او جز این سمت، نمایندگی مردم تهران در مجلس خبرگان رهبری، عضویت در مجمع تشخیص مصلحت نظام از سال ۱۳۷۰، عضویت در شورای عالی امنیت ملی از سال ۱۳۶۸، ریاست مرکز تحقیقات استراتژیک از سال ۱۳۷۱، نایب رئیسی مجلس شورای اسلامی در دوره‌های چهارم و پنجم و دبیری شورای عالی امنیت ملی از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۸۴ را نیز در کارنامه دارد. او همچنین در دوران جنگ تحمیلی سمت‌هایی چون معاونت فرماندهی جنگ و ریاست قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا را نیز عهده‌دار بوده است.

 

حجت‌الاسلام شیخ حسن روحانی حالا هفتمین کسی است که ردای ریاست‌جمهوری اسلامی ایران را بر تن می‌کند. او جمعه‌ای که گذشت اعتماد بیش از نیمی از رای‌دهندگان در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم را جلب کرد و حالا با کسب ۱۸ میلیون و ۶۱۳ هزار و ۳۲۹ رای، می‌رود تا کلید ساختمان پاستور را از محمود احمدی‌نژاد تحویل بگیرد و «دولت تدبیر و امید» را تشکیل دهد. اما شاید بسیاری از ایرانیان و حتی جمع گسترده‌ای از مردمانی که طی روزهای آخر تبلیغات تصمیم گرفتند رای خود را به نام شیخ حسن روحانی به صندوق‌های رای بیاندازند، جز اینکه او نیز همچون رییس‌جمهوری پیشین، از اهالی استان سمنان است، اطلاع دقیقی از خاستگاه خانوادگی او نداشته باشند. اینکه رییس دولت یازدهم در چه خانواده‌ای به دنیا آمده، پدر و مادرش از کدام خاندان بودند و داستان نام خانوادگی روحانی که پیش‌تر «فریدون» بوده چیست. دکتر حسن روحانی خود در کتاب خاطراتش که تیرماه سال ۱۳۸۸ توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی به بازار آمد به این مسائل پرداخته است. «تاریخ ایرانی» بخش‌هایی از این کتاب را که به موقعیت خانوادگی‌اش اختصاص دارد، انتخاب کرده که در پی می‌آید.

 

 

***

 

اسم کوچک من «حسن» است و نام خانوادگی‌ام تا جوانی، همانند نام خانوادگی پدرم «فریدون» بود. «فریدون» از نام‌های قدیم ایرانی است که در شاهنامه هم ذکر شده، اما نمی‌دانم به چه دلیل این نام به عنوان نام خانوادگی جدّ ما انتخاب شده بود. پدربزرگ ما، مرحوم شیخ زین‌العابدین، عالم و روحانی و اهل بیان و دارای مکتب‌خانه بود که در دوران کودکی پدرم وفات یافت، بنابراین من هرگز او را ندیدم و مطالبی که دربارۀ ایشان می‌دانم، مطالب منقول از پدر و مادربزرگم است. پدرم در دوران کودکی، پدر خود را از دست داد و از دورۀ نوجوانی، یتیم شد و با مرحوم عمویم، هر دو با یتیمی بزرگ شدند؛ البته مادرشان، تکفل آن‌ها را بر عهده گرفت. مادربزرگ من، یعنی جدۀ پدری من، عالمه‌ای بود معروف به «ملا لقمان». به رغم اینکه لقمان معمولا اسم مرد است، نمی‌دانم چرا نام ایشان لقمان بود. او مکتب‌خانه‌ای داشت که دختر‌ها و خانم‌ها به آنجا می‌رفتند و نزد وی قرائت قرآن و احکام دین را یاد می‌گرفتند.

 

مادربزرگم در خانۀ ما و در جمع خانواده زندگی می‌کرد. صبح‌ها که آفتاب، به خصوص در فصل پاییز ملایم و مطلوب بود، فرشی در حیاط پهن می‌کرد و با قرائت قرآن و مفاتیح و ذکر، صبح را به ظهر می‌رساند. او علاقۀ زیادی به من داشت، چرا که اولین نوۀ او بودم که در کنار او زندگی می‌کردم. او نکات دینی و اسلامی و خواندن نماز را به من یاد داد. پدرم هم در آموزش تعلیمات اسلامی به من نقش اساسی داشت و در سن قبل از دبستان، یعنی پنج، شش سالگی، معمولا من را برای نماز جماعت ظهر و عصر و مغرب و عشا، همراه خود به مسجد می‌برد.

 

پدرم چون از کودکی یتیم بود، به ناچار از نوجوانی همراه عمویم کار می‌کرد. این دو برای اینکه بتوانند زندگی خودشان را اداره کنند، هم به کشاورزی اشتغال داشتند و هم مغازه‌ای را اداره می‌کردند. به این ترتیب همۀ ساعات روز را به کار و تلاش می‌گذراندند تا با عزت، زندگی خود را بگذرانند. سرپرستی آن‌ها را نیز مادرشان برعهده داشت. مادر ایشان‌‌ همان طور که اشاره کردم، مکتب‌خانه داشت و دختر‌ها را تعلیم می‌داد و از این طریق به زندگیشان کمک می‌شد. پدرم برادری به نام ابراهیم داشت و چون پدربزرگ ما همسر دیگری در مازندران داشته و از او صاحب دختری به نام کلثوم شده بود؛ بنابراین پدر و عمویم، خواهری ناتنی داشتند که در مازندران زندگی می‌کرد که چند سال قبل از پیروزی انقلاب فوت کرد.

 

اسم کوچک پدرم اسدالله است و در منطقۀ ما به «حاج اسدالله» معروف است. تحصیلات پدرم در حد مکتب‌خانه یعنی خواندن و نوشتن و قرائت قرآن بود و تحصیلات کلاسیک نداشت، منتهی فرد با استعدادی بود و علی‌رغم اینکه سواد وی در حد خواندن و نوشتن بود، همواره اهل مطالعه و مأنوس با کتاب بود. از دوران کودکی در خانۀ خودمان، شاهد بودم که در اوقات فراغت، کتاب‌هایی مانند: «عین‌الحیات»، «حلیة‌المتقین»، «رساله توضیح‌المسائل» و «منتهی‌الامال»* را مطالعه می‌کرد.

 

ایشان معمولا کتاب‌های دینی، مذهبی یا تفسیر قرآن را می‌خواند. پدرم کتاب دیگری داشت به نام «نجات از مرگ مصنوعی» که آن را یک پزشک ساکن تهران تالیف کرده بود. پدرم خیلی به او علاقه‌مند بود. این پزشک به «دکتر آبغوره‌ای» معروف بود، چون داروی اکثر درد‌ها را آبغوره می‌دانست. وی با مصرف قند و شکر بسیار مخالف بود و مواد شیمیایی موجود در قند و شکر را برای سلامتی بسیار مضر می‌خواند. او طرفدار داروهای گیاهی بود و کتاب‌هایی در این زمینه داشت که پدرم همیشه آن کتاب‌ها را مطالعه می‌کرد.

 

روستای سُرخه، یعنی محل تولد من، در ۱۸ کیلومتری غرب شهر سمنان قرار دارد که امروز به صورت بخش در آمده است. سرخه در زمان تولد من، روستایی متوسط در منطقه غرب شهرستان سمنان بود. روستای ما با اینکه از لحاظ جغرافیایی و جمعیت محدود بود، اما عالمان بزرگی از آنجا برخاستند. این روستا در قدیم چند مدرسه علمیه داشت. در میان پیرمرد‌ها معروف بود که در یک مقطعی، روستای ما، حدود هفتاد نفر عالم و طلبه داشته است. این روستا، علمای بزرگی چون آیت‌الله عباسعلی ارسطو (متوفای ۱۳۲۰ هـ ق) که معروف است از شاگردان شیخ مرتضی انصاری(ره) بوده و همچنین مرحوم آیت‌الله شیخ محمدرضا فیض را در خود پرورانده است. آیت‌الله فیض در دورۀ نوجوانی‌ام، یعنی زمانی که دانش‌آموز دبستان بودم، فوت کرد. او از علمای بزرگ بود و دو جلد کتاب فقهی به نام «کتاب الطهارة» از وی به یادگار مانده که بعد از وفات ایشان چاپ شده است. عمده تحصیلات ایشان در حوزۀ علمیۀ نجف بوده و هنگام بازگشت از نجف، مدتی در سرخه زندگی کرد و بقیۀ عمر خود را در شهرستان سمنان گذراند. ایشان در واقع مرجع دینی مردم و مورد احترام همه بود. آیت‌الله فیض در سال ۱۳۳۹ به رحمت ایزدی پیوست. مرحوم آیت‌الله شیخ زین‌العابدین سرخه‌ای نیز از علما و سخنرانان معروف تهران (عمدتا در منطقۀ امامزاده یحیی) بود که گرچه پدر ایشان سرخه‌ای و خود متولد تهران بود، ولی همواره جزو افتخارات این دیار محسوب می‌شده است.

 

بنابراین از این روستا، عالمان زیادی از نسل قبلی ما برخاستند، ولی در دوران ما علمای زیادی در این روستا نبودند. البته چند نفر از شاگردان‌‌ همان علمای قدیم هنوز در روستای ما به فعالیت تبلیغی مشغول هستند. با اینکه روستای ما خیلی بزرگ نبود و در هنگام تولد من کمتر از سه هزار نفر جمعیت داشت، اما پنج، شش مسجد معمور داشت که مراسم نماز جماعت در آن‌ها پر رونق بود و در سه وقت، اقامه می‌شد. این روستا حدود دوازده محله با نام‌های مختلف (از قبیل پشت خندق، بیرون دژ، کالان، رباط و ...) داشت که معمولا محله‌های بزرگ هم مسجد و هم حسینیه (تکیه) داشتند.

 

پدر من همزمان با جنگ جهانی دوم دورۀ سربازی را می‌گذرانده و بر مبنای خاطراتی که برای ما تعریف می‌کرد، هنگام حملۀ متفقین به ایران، به عنوان سرباز در تهران خدمت می‌کرده است. اما به محض ورود متفقین به کشور، وقتی فرمانده‌اش به سربازان می‌گوید که پادگان را تخلیه کنند، او هم سواره و پیاده خودش را از تهران به «سرخه» می‌رساند. تولد ایشان سه سال قبل از سال ۱۳۰۰ بوده و در حال حاضر حدود نود سال دارد. پدرم بعد از سربازی، با دختری به نام سکینه پیوندی که از خانوادۀ نسبتا معروفی در روستا بود، ازدواج می‌کند. پدرم از خانواده‌ای مستضعف و مادرم از خانوادۀ نسبتا مرفهی بوده است که لقب «بیگ»** داشته‌اند. جدّ مادری من، نورالله پیوندی، صاحب باغ و املاک و رعیت بود و به همین جهت به ایشان نورالله بیگ، یعنی نورالله بزرگ می‌گفتند. خاندان آن‌ها باغ و املاک و کشاورز و خدمه داشتند. پدرم از خانوادۀ فقیر و مستضعفی بود، اما علت وصلتش با این خانواده این بوده که با عموی مادرم دوست صمیمی بوده و مغازه‌ای هم با مشارکت یکدیگر اداره می‌کردند. البته ابتدا پدرم پیش او کار می‌کرده و بعد‌ها با او شریک می‌شود. پدرم جوانی امین و اخلاق و رفتارش مورد اعتماد همه بوده و لذا عموی مادرم همۀ امور مالی خود را در اختیار او می‌گذارد. رابطۀ صمیمانه بین آن دو باعث می‌شود وقتی پدرم به سن ازدواج می‌رسد، عموی مادرم پیشنهاد می‌کند که با دختر برادرش ازدواج کند. گرچه به دلیل اختلاف طبقاتی، پدرم خیلی موافق نبوده و مادرش هم تمایل چندانی به این ازدواج نداشته، اما در ‌‌نهایت با پیگیری عموی مادرم، این ازدواج انجام می‌شود. ازدواج آنان طبق معمول آن زمان در سنین نسبتا جوانی هر دو صورت می‌گیرد.

 

پیش از این اشاره کردم که پدرم در سال ۱۳۲۰، دورۀ سربازی‌اش را می‌گذراند و پس از ورود متفقین به ایران، واحد نظامی که در آن خدمت می‌کرده، به هم می‌ریزد و او به سرخه بر می‌گردد. اصل خواستگاری، قبل از دورۀ سربازی بوده است. هنگام ازدواج سن پدرم حدود ۲۳ سال و سن مادرم حدود چهارده سال بوده است. البته در آن زمان مرسوم بود که دختران در سنین سیزده، چهارده سالگی ازدواج می‌کردند. ازدواج و زندگی مشترک پدر و مادرم، بعد از دورۀ سربازی پدرم شروع می‌شود؛ بنابراین در زمان ازدواج، مادرم در آغاز جوانی بوده و تحصیلاتش در حد تحصیلات مکتب‌خانۀ آن زمان بوده است.

 

در آن زمان در سرخه، دبستان دولتی نه تنها برای دختران که حتی برای پسران هم وجود نداشت. از این رو معمولا کودکان و نوجوانان در مکتب‌خانه درس می‌خواندند. مادرم نیز در مکتب‌خانۀ مادربزرگم، خانم لقمان آزاد (معروف به ملا لقمان)، درس خوانده بود. در واقع مادر شوهر آیندۀ او معلمش بوده است. محل مکتب‌خانه، بخشی از منزل پدربزرگ ما بود که دختر‌ها به آنجا می‌رفتند و قرائت قرآن و بخشی از مسائل شرعی را می‌آموختند. بنابراین سواد آن‌ها معمولا سواد قرآنی و در حد خواندن قرآن و مفاتیح بوده است. البته در بعضی از مکتب‌خانه‌ها، کتاب‌هایی نظیر گلستان سعدی هم آموزش داده می‌شد.

 

پدرم خیلی به عبادت و تهجد مقید بود، مادرم نیز مقید به مستحبات، خواندن قرآن و نماز اول وقت، دعا و توسل بود. مادرم بار‌ها به من می‌گفت که در دوران شیرخوارگی من، هیچ وقت بدون وضو به من شیر نداده و همواره در موقع شیر خوردن من، سوره «انا انزلناه» (قدر) را می‌خوانده است. همین موضوع نشان می‌دهد که مادرم از جوانی به انجام مستحبات توجه ویژه‌ای داشته است، بنابراین در خانوادۀ ما، یک زندگی مذهبی و در عین حال ساده و در حد متوسط جریان داشت.

 

مادرم بعد از ازدواج، صاحب یک پسر و سپس یک دختر می‌شود که هر دو در کودکی فوت می‌کنند، بنابراین من در حال حاضر، فرزند اول خانواده به حساب می‌آیم، ولی در واقع، فرزند سوم هستم. طبق شناسنامه‌ای که در اختیار من است، متولد ۲۱ آبان ۱۳۲۷ هجری شمسی هستم که این تاریخ با دهم محرم‌الحرام ۱۳۶۸ هجری قمری منطبق است. دربارۀ تاریخ دقیق تولدم از مادرم سوال کردم که آیا تولد من در روز عاشورا بوده است؟ ایشان گفتند: نه، در شب بیست و هشتم ماه صفر بوده، لذا متوجه شدم که تاریخ تولد شناسنامه‌ای من با تاریخ تولد واقعی من منطبق نیست. در واقع تاریخ تولد را در شناسنامه چهل و هشت روز زود‌تر از تولد واقعی ثبت کرده‌اند. شاید به این دلیل که می‌خواستند زود‌تر بتوانم به مدرسه بروم. طبق نظر مادرم که قاعدتا نظر او دقیق است، من صبح روز ۲۸ صفر ۱۳۶۸ قمری، مطابق با پنجشنبه ۹ دی ۱۳۲۷ و برابر با ۳۰ دسامبر ۱۹۴۸ متولد شدم. مادرم می‌گوید موقع اذان صبح و حدود ساعت ۴:۳۰ متولد شده‌ام.

 

ما دو برادر و سه خواهر هستیم. برادر من آقای حسین فریدون (روحانی) است که در اوایل پیروزی انقلاب فرماندار نیشابور و بعد مدتی فرماندار کرج بود، سپس سفیر جمهوری اسلامی ایران در مالزی شد و چند سال هم از سفرای ج.ا.ا در سازمان ملل متحد در نیویورک بود و هم اکنون به عنوان مشاور وزیر امور خارجه فعالیت می‌کند. هر سه خواهرم، یعنی خانم‌ها: طوبی، فاطمه و طاهره ازدواج کرده‌اند. داماد اول ما آقای حسن نجار است که فرهنگی است و بعد از انقلاب هم مدتی مدیرکل آموزش و پرورش استان سمنان بود و در حال حاضر بازنشسته شده است. داماد دوم ما آقای عبدالله سماوی است که مهندس کشاورزی است و کارمند وزارت کشاورزی بود، ایشان هم فعلا بازنشسته است. داماد سوم ما آقای اسدالله وطنی است که ایشان هم فوق‌ لیسانس و دبیر آموزش و پرورش بود که بازنشسته شده است.

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

* عین‌الحیات و حلیة‌المتقین هر دو از تألیفات علامه ملا محمدباقر مجلسی (۱۰۳۷-۱۱۱۱ ق) به زبان فارسی است و منتهی‌الامال نیز کتابی است در زندگی چهارده معصوم(ع) که آن را شیخ عباس قمی مؤلف مفاتیح‌الجنان به زبان فارسی نوشته است.

 

** بیگ یا بیک کلمه‌ای است ترکی به معنی بزرگ و مهتر. دربارۀ این کلمه بنگرید به لغت‌نامۀ دهخدا. چاپ انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم از دورۀ جدید، جلد ۴، مدخل بیک و بیگ.

 

منبع: تاریخ ایرانی


نظرات | ۱۳٩٢/٥/٤ - کاوه |لینک به نوشته

مروری بر کارنامه و سرانجام پزشک احمدی

از مکافات عمل غافل مشو

گندم از گندم بروید جو ز جو

ناهید فرهادنیا: احمد احمدی فرزند محمدعلی مشهور به پزشک احمدی در سال ۱۲۶۶ در یکی از محلات تبریز به دنیا آمد. در سنین نوجوانی به کار فروش دارو سرگرم شد. حدود سال ۱۳۰۷ در ۴۱ سالگی به تهران آمد و در بیمارستان احمدی تهران که بعد‌ها به بیمارستان سپه موسوم گردید، به کار پرستاری پرداخت. او با مشاهده اعمال پزشکان سعی می‌کرد امور پزشکی را بیاموزد. سر و کار با بیماران متعدد اهمیت واقعی بیماری و درد را در نظرش کم اهمیت جلوه می‌داد. او زمانی اقدام به دایر کردن داروخانه کوچکی در مشهد نمود. همین که می‌گفتند از تهران آمده و در یکی از بیمارستان‌های مهم مرکزی کار می‌کرد، برای معروفیتش کافی بود تا مردم به او مراجعه نمایند هر چند که سواد اندکی داشت. در سال ۱۳۱۰ در دوران ریاست آیرم بر شهربانی وارد یکی از مهم‌ترین ادارات مرکز شد. به ظاهر گفته می‌شد که طبیب مخصوص شهربانی است و تنها رئیس کل آن اداره و شاید چند نفر مامورین عالی‌رتبه از کارهای او خبر داشتند.
 

احمدی در زمان ریاست رکن‌الدین مختار، نام‌آور‌تر گردید. مشهور است که وی اغلب شب و نصف شب در سر خدمت حاضر می‌شد و با آمپول‌های مخصوص خود «انژکسیون»[۱] آمپول داغ، آمپول هوا و... بیماران را راحت می‌کرد. وی مردی به ظاهر مقدس بود. یکی از همسایگانش در خیابان ناصرخسرو قسم می‌خورد روزی به خانه ما آمد و گفت مگر شما مسلمان نیستید؟ پرسیدم چرا؟ در این موقع اشاره‌ای به آن اطاق که ویالون و قرآن در آن بود، نمود و گفت در قیامت جواب خدا را چه می‌دهید؟ همیشه تسبیح در دست داشت و پیوسته وردی را زیر لب زمزمه می‌کرد.[۲] او را زمانی شفاءالدوله[۳] نیز می‌خواندند. تکیه کلام این مرد کوتاه قد، عبارات به مرگِ عزیزت، به مرگِ عزیزم و قسم به قرآن مجید و به ‌ایزد منان بود. اهل دعا و عبادت بود. بسیار زبان‌باز، پرحرف و مأکول بود و هیچ واقعه‌ای سبب ترک صبحانه و ناهار و شامش نمی‌شد. وی می‌گفت: «حرف حق بسیار ارزنده و قابل احترام است، اما نباید حرف حق را به صرف حق بودن بر زبان راند باید همیشه گوش به فرمان و مطیع بود و از بیان حقایق ابا داشت.»[۴] به دستور رضاشاه و ریاست شهربانی، زندانیانی که دیگر ضرورتی به زنده ماندن آن‌ها احساس نمی‌شد، با بهره‌گیری از تخصص پزشک احمدی در تزریق آمپول هوا در بیمارستان شهربانی یا محل دیگر کشته می‌شدند.

 

در زمان سلطنت رضاشاه، دستگاه اطلاعاتی به معنای خاص آن یعنی جمع‌آوری خبر از کشور هدف، در ایران وجود نداشت. رضاشاه همه چیز را از نظمیه که بعد‌ها به شهربانی تغییر نام یافت، می‌خواست ولی شهربانی برای کسب اطلاعات، سازمان نیافته بود لذا بیشتر اطلاعات از طریق سفارتخانه‌های ایران در کشورهای مورد نظر و کانال وزارت امور خارجه به شاه می‌رسید.[۵] شاید به توصیه انگلیسی‌ها شاه از شهربانی خواست تا به فعالیت‌های سیاسی که به ضرر حکومت بود رسیدگی کند. شهربانی رضاشاه نیز با حدّت و شدّت به این کار مبادرت ورزید.[۶] در زمان ریاست رکن‌الدین مختار بر شهربانی جوّ خفقان و خوف‌انگیز به اوج رسید و فعال‌ترین ادارات شهربانی کل در این دوره، اداره پلیس سیاسی و اداره زندان بودند. اداره پلیس سیاسی وظایف پلیس امنیتی را انجام می‌داد و اداره زندان، مقصرین عادی و سیاسی را نگهداری می‌کرد.[۷]

 

زندان دوران رضاشاه دروازه گورستان بود. فقط ساعات و روزهای انتظار فرق می‌کرد،[۸] این جوّ مخوف ادامه داشت تا در سوم شهریور ۱۳۲۰ شمسی با حمله نیروهای انگلیس و شوروی به ایران و اشغال آن و از آنجا که دو کشور با ادامه سلطنت رضاشاه به خصوص در اثر سیاست نزدیکی به آلمان، موافق نبودند، با گفت‌وگوهای انجام شده میان تهران- مسکو- لندن موجبات استعفای اجباری رضاشاه و به قدرت رسیدن پهلوی پسر فراهم شد.

 

پس از این تغییر و به قدرت رسیدن محمدرضا پهلوی و برقراری آزادی نسبیِ مطبوعات و آزادی‌های سیاسی، تعدادی از کسانی که خود یا بستگان آنان (خانواده تیمورتاش، سردار اسعد وزیر جنگ رضاشاه...) از رژیم گذشته صدمه دیده بودند، به دادسرای دیوان کیفر شکایت نمودند و با مطرح شدن توقیف‌های غیرقانونی و شکنجه و قتل اشخاصی چون مدرس، سردار اسعد، فرخی یزدی، تیمورتاش... که به دستور شاه وقت توسط مامورین شهربانی (نظمیه سابق) در زندان یا تبعیدگاه‌ها صورت گرفته بود، در محافل سیاسی و روزنامه‌ها و لزوم بررسی و کیفر مجرمین که واکنش مجلس را نیز به همراه داشت و شیخ‌الاسلام ملایری نماینده گروس علیه مختار (رئیس شهربانی رضاشاه ۱۳۲۰‌-‌۱۳۱۴) اعلام جرم کرده و از دولت خواست پیش از آنکه مختار با کمک دوستان صاحب نفوذش در کرمانشاه از طریق قصر شیرین به عراق برود، دستگیرش کنند، جریان شکایات وارد مرحله تازه‌ای گردید.[۹]

 

دولت فروغی در اثر فشار افکار عمومی، به دستگیری افراد بنامی مانند رکن‌الدین مختار، مصطفی راسخ رئیس زندان و پزشک احمدی و چند نفر دیگر اقدام نمود[۱۰] و از مهرماه سال ۱۳۲۰ مقدمات محاکمه عمال نظمیه آغاز شد و مختار که قصد خروج از ایران را داشت، تعقیب و به تهران منتقل گردید.[۱۱] احمدی هم چون می‌دانست که ایران تیمورتاش و خانواده دیگر قربانیان که با مشارکت او به قتل رسیده بودند درصدد شکایت و بازداشت وی بر خواهند آمد، ابتدا از خانه‌اش به خانه این و آن پناه می‌برد و بالاخره با مقداری پول و یک گذرنامه جعلی راهی عتبات شد، اما ایران تیمورتاش که برای انتقام خون پدر قسم یاد کرده بود، در جستجوی احمدی، کربلا، نجف و کاظمین را پشت سر گذاشت تا سرانجام پزشک مجاز شهربانی را در فندق‌المناف بغداد در حالی که مویش را رنگ کرده و ریش گذاشته بود، یافت. ایران به کمک آشنایی که از متنفّذین شیعی عراق بود، به شرطه خانه رفت و احمدی را یک فرد خطرناک معرفی نمود.[۱۲]

 

احمد احمدی فرزند محمدعلی که توسط مامورین عراق دستگیر شده، به درخواست دولت ایران تحویل مامورین ایرانی گردید.[۱۳] «حدود ۴ ساعت بعدازظهر پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۲۱ به تهران وارد شده و بلافاصله پس از ورود به دیوان کیفر تسلیم و در‌‌ همان موقع تحقیقات و بازپرسی از مشارالیه برای تکمیل پرونده آغاز گردید.»[۱۴] محاکمه رئیس شهربانی رضاشاه و سایر متهمین شهربانی (مختار و حدود ۱۴ نفر از افسران و مامورین شهربانی) در مرداد ۱۳۲۱ در شعبه یکم دیوان کیفر پشت کاخ گلستان عمارت وزارت امور خارجه سابق به ریاست علی‌اکبر موسوی‌زاده در دادستانی جلال عبده آغاز گردید که تا شهریور ادامه یافت و نتیجه نشان داد قسمتی از قتل‌های رخ داده در زمان سرلشکر آیرم و قسمت عمده آن در زمان رکن‌الدین مختار صورت گرفته است و در مورد تعدادی از قتل‌های رخ‌ داده، پزشک احمدی عامل اصلی جنایت بوده است. از آنجا که رسیدگی به جرایمی که مجازات آن اعدام بود در حدود وظایف دیوان عالی جنایی بود، پرونده احمدی پس از تکمیل در دیوان کیفر در بهمن ماه ۱۳۲۲ در دادگاه دیوان عالی جنایی مورد بررسی قرار گرفت.[۱۵]

 

پزشک مجاز زندان قصر به موجب قرار صادره در پرونده مربوط به قتل سردار اسعد بازداشت گردید. وی علاوه بر آن متهم بود به آزار و اذیت و قتل محمد فرخی یزدی به دستور و امر مختار و نیرومند[۱۶] و علاوه بر این اتهامات، متهم به قتل تیمورتاش وزیر دربار رضاشاه نیز بود. شاه پس از بدگمان شدن به تیمورتاش وی را از وزارت دربار عزل و دستور زندانی شدنش را صادر نمود و عبدالحسین تیمورتاش در زندان شماره ۴ قصر زندانی شد.[۱۷]

 

پزشک احمدی، تیمورتاش را بر اساس دستور رئیس کل شهربانی (آیرم) با تزریق استریکنین[۱۸] مسموم می‌کند ولی چون هنوز مختصر حیاتی داشته به گواهی دکتر محمد خروش و اظهارات معین طبیب و ابوالقاسم حائری برای اینکه کارش زود‌تر تمام شود، بالش را بر دهانش گذاشته و او را خفه می‌کند.[۱۹] تیمورتاش در مهرماه ۱۳۱۲ برابر سپتامبر ۱۹۳۳م به قتل رسید و طبق گفته دخترش ایران، این بالش خون‌آلود تنها چیزی بود که از زندان پدرم برای ما ارسال داشتند.[۲۰]

 

این موارد نمونه‌ای از اتهامات پزشک احمدی بود. وی افراد گمنامی را نیز به قتل رساند که اولاً به دلیل گمنامی و ثانیاً برای اینکه کسی نبود که علیه او اعلام جرم کند، بیشتر جنایاتش برای همیشه مخفی باقی ‌ماند. در دادگاه عالی جنایی، پرونده‌های قتل فرخی، ارانی، سردار اسعد و خان‌بابا اسعد در پشت کاخ گلستان عمارت سابق وزارت امور خارجه مورد رسیدگی قرار گرفت و همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، موارد اتهام پزشک احمدی توسط دادستان با حضور وکلای مدعیان خصوصی ارسلان خلعتبری وکیل ورثه سردار اسعد، عباس نراقی وکیل ورثه فرخی و احمد کسروی وکیل مدافع احمدی مطرح گردیده[۲۱] که بیان می‌گردد.

 

در دادگاه عالی جنایی متهمین مختار، راسخ، نیرومند و احمدی، کنار هم در ردیف اول قرار گرفتند. احمدی با پالتوی قهوه‌ای رنگ و ریش گندمگونش از بدو ورود به دادگاه زیر لب چیز‌هایی می‌گفت. قبل از بیان موارد اتهام رئیس محکمه از متهمین سوالاتی می‌پرسد، به دلیل ارتباط با موضوع این تحقیق تنها به یک مورد اشاره می‌شود نام؟ احمد، نام خانوادگی؟ احمدی، سابق چه شغلی داشتید؟ پزشک مجاز بودم، سن؟ حدود ۶۱ سال، ساکن؟ تهران (حال ساکن زندان)، عیال و اولاد داری؟ یک عیال و پنج طفل صغیر دارم،[۲۲] سابقه محکومیت؟ سابقه بدی ندارم، سواد دارید؟ سواد جزئی دارم، مسلمان و تابع ایران هستید؟ بلی مسلمان خدا‌شناسی هستم و تابع ایران می‌باشم.[۲۳]

 

بعد از پایان تحقیقات، ارسلان خلعتبری وکیل ورثه سردار اسعد در دیوان عالی کشور علیه احمدی بیاناتی ایراد می‌کند که به اختصار به گوشه‌ای از آن‌ها اشاره می‌گردد: در زندان شهربانی اسم احمدی و لفظ موت با هم مترادف بودند. اینکه احمدی می‌گوید به مریض‌ها او هرگز آمپول نمی‌زد صحیح است زیرا او هرگز آن آمپول کذایی را برای شفاء و معالجه یک مریض به کار نبرده است که درد مریض را تخفیف بدهد بلکه او همیشه آمپول خود را به محبوسین سیاسی و بی‌گناه و از قضا سالم و تندرست می‌زد از قبیل مرحوم سردار اسعد و فرخی و غیره.[۲۴] «احمدی از تمام لوازم و اسباب طبی یک کیف کوچکی داشت و یک انژکسیون بزرگ و از لوازم زهد و تقوا تسبیحی همیشه به دست و کتابچه کوچکی هم در بغل که کتاب دعایش بود و وقتی آمپول نمی‌زد، تسبیح می‌چرخاند و خود را یک زاهد مصنوعی جلوه می‌داد و بعد از آمپول زدن هم از کتاب دعا می‌خواند و ثواب آن را نثار روح شهدای خود می‌کرد. احمدی برای هر قتلی انعامی می‌گرفت. خرده پا‌ها و اشخاص غیرمعروف کمتر و معروفین بیشتر.»[۲۵] اینکه گفته برای زیارت حسین(ع) به کربلا رفتم، دروغ است. او در کربلا در تجسس مقبره همکاران و هم‌مسلکان خود یعنی شمربن ذی‌الجوشن و یزید بن معاویه بوده تا با روح آن‌ها صحبت کند که کاری که شما در صحرای کربلا کردید من با آزادیخواهان ایران در زندان قصر کردم.

 

اگر اوضاع شهریور پیش نمی‌آمد، احمدی بقیه رجال و آزادی‌خواهان را از زحمت حیات خلاص می‌کرد.[۲۶] تمام مسایلی که در پرونده جمع‌آوری شده، منشأش در زندان بود و از جزئیات این اعمال، زندانی‌ها خبر داشتند. پاسبان‌ها و مامورین محبس می‌دانستند آلت جنایت‌اند. شهربانی امنیت‌کُش است نه امنیت‌بخش. لذا با آن دستگاه صمیمی نبودند و در مقام پول و انعام همه چیز را می‌گفتند. آقای دادستان می‌فرمایند این شخص (احمدی) شریف‌ترین شغل را آلت جنایت قرار داده و به جای کمک به مردم، موجب هلاکت آنان می‌شده. احمدی هم تا حدی که توانست زحمت کشیده و اوقاتی که همه خواب بودند یعنی نصف شب به بعد مشغول کار می‌شد. اطباء سعی می‌کنند از بروز سکته جلوگیری کنند وی طریقه ایجاد سکته قلبی را کشف کرد. این محاکمه عادی نیست. قتل معمولی واقع نشده. افراد حکومت که خود حافظ جان و حقوق مردم بوده‌اند، مرتکب قتل شده‌اند. افکار عمومی از این محاکمه استقبال می‌کند زیرا نظم آینده جامعه را در مجازات مسوولین و کسانی می‌دانند که آن نظم را از بین بردند. مسوولین جنایات بیست ساله، آن‌هایی هستند که ما را تا لب پرتگاه آوردند، یعنی تا وقتی که تمام قدرت را به یک نفر تسلیم نمودیم و خود نشستیم و تماشا کردیم او چه می‌کند. در آن دستگاه هر کس کار کرد، از روی اجبار نبود لذا چنین اشخاصی اعم از وزیر و مستشار و قاضی و مدیرکل و احمدی تماماً مسوولند زیرا عالماً و قاصداً خود را به آن دستگاه فروخته بودند. احمدی به قیمت کمتر و آن‌ها به عوض بیشتر. چون احمدی برای ریاکاری اغلب قرآن می‌خواند، من حکم خداوند را که در این آیه شریفه است تذکر می‌دهم تا او بداند خداوند، رحم و دلسوزی درباره مجرمین را نمی‌فرمود:[۲۷]«قُل سیرُوا فِی الارضِ فَانظِروِا کَیفَ کانَ عاقِبه المُجرِمینَ وَ لاتَخزَن عَلَیهِم وَ لاتَکُن فی صَبقٍ مِمّا یَمکُرُون.»[۲۸]

 

بعد از پایان بیانات خلعتبری وکیل ورثه سردار اسعد، پزشک احمدی آخرین دفاعش را اظهار می‌دارد: پدرم مرد مقدس و باتقوایی بود. مادرم علویه و از اولاد امام زین‌العابدین(ع) بود. آیا وجدان و انصاف اجازه می‌دهد که این اتهام را به من ببندید؟ همه این‌ها دروغ گفته‌اند. احمدی قرآنی از جیب درآورده و دست روی آن گذاشته و گفت شما را به این قرآن من در عمرم کیف نخریده‌ام، نه اینجا و نه مشهد. کیف نداشته‌ام. آقای خلعتبری می‌گوید همه را من آمپول زده‌ام. دروغ می‌گویند. من غرضی با این‌ها نداشته‌ام. دست من مرتعش است چه طور می‌توانستم آمپول بزنم. در این دنیا اول وکیل من خدا است، دوم وکیلم علی بن ابیطالب، سوم هیات قضات دادگاه، چهارم آقای کسروی است. رئیس خطاب به احمدی بیان می‌دارد که بقیه مدافعات شما را آقای کسروی ادامه خواهند داد.

 

آقای کسروی اظهار می‌دارد که اگر احمدی آدم کشته است باید بالای دار برود و مرا از او دفاعی نیست لیکن باید دید آیا قضیه مسلم است؟ آیا گناه احمدی ثابت می‌باشد؟ مقدمه‌ای عرض می‌کنم: احساسات و تمایلات هر زمان رنگ تازه‌ای به خود می‌گیرد. روزی در این کشور مردی نیرومند برخاسته، در آن روز همگی ستایشگر می‌شوند همگی چاپلوسی می‌کنند. کسی که ستایشگر یا چاپلوس نیست باید عقب بماند و صدمه و آزار یابد. روزی آن مرد نیرومند از کشور بیرون می‌رود. در این هنگام همگی نکوهشگر می‌گردند. شما که می‌خواهید هر روزی رنگ دیگری پیش آورید، ما را چرا افزار کار خود می‌گردانید. این مقدمه بود مقصودم این است آیا با این پیشینه و بازگشت احساسات می‌توان به این پرونده اطمینان کرد؟ گواهان کیستند؟ آیا نه‌‌ همان کارکنان شهربانی‌اند؟ این گواهان کسانی‌اند که به گفته خودشان در زیردست احمدی و راسخ و نیرومند و مختاری اجرای جنایت کرده‌اند. می‌پرسیم چرا دیروز آن کار‌ها را کرده‌اید؟ خواهند گفت مجبور بودیم. می‌گوییم از کجا که امروز مجبور نباشید؟ کسی که دیروز مجبور شده جنایت کرده، امروز هم مجبور شده گواهی دروغ تواند داد. آیا احمدی را می‌توان قاتل سردار اسعد فرخی... محسوب کرد؟ آیا ماده ۱۷۰ (حکم اعدام) را شامل او می‌توان دانست. منشأ تردید این است که قاتل کسی است که قصد قتل کند و مقصود از آن قتل در اندیشه خود داشته باشد. احمدی نه قصد قتل کرده و نه مقصودی او را بوده است. احمدی افزار قتل بوده نه عامل آن. احمدی گله‌مند بود که از او دفاع نکردم. من خیلی مختصر دفاع کردم ولی حقایق را گفتم. با این پرونده احمدی را نمی‌توان متهم دانست. (تطبیق با ماده ۱۷۰) و محکوم کرد. مقدرات او در دست شما پنج قاضی است که حکم تبرئه او را صادر کنید.[۲۹]

 

علی ابوالحسنی در خصوص وکالت کسروی می‌نویسد: «دلایل کسروی در لوث کردن جنایات پزشک احمدی همگی سست و بی‌بنیاد بود.»[۳۰] دادگاه بعد از بررسی‌های لازم به جهت ارتکاب احمدی به قتل عمدی، جرم وی را محرز و بنا به ماده ۱۷۰ قانون مجازات عمومی وی محکوم به اعدام گردید و در مورد سایر مجرمین (مختار...) به دلیل معاونت در قتل به حبس‌های طولانی اکتفا گردید.[۳۱]

 

 

پایان کار احمدی

 

غلامحسین بقیعی در کتاب خاطراتش می‌نویسد: «یکی از مسایل مهم روز که پیوسته در مطبوعات منعکس می‌شد، محاکمه پزشک احمدی بود. یک روز روزنامه‌فروش‌ها داد می‌زدند: فوق‌العاده! به دار زدن پزشک احمدی!.... فردا در میدان توپخانه!... فوق‌العاده!.... اذان صبح خود را به آنجا رساندم غوغای غریبی برپا بود. یک تیر چوبی بسیار بلند با قرقره و طناب مخصوص در ضلع غربی میدان به چشم می‌خورد. نماینده دادستان حکمش را قرائت نمود و قاضی عسکر گفت: استغفار و توبه کند و از مامورین تقاضا نمود که اجازه دهند محکوم دو رکعت نماز بخواند. پس از نماز روی چهارپایه زیر چوبه دار ایستاد و فریاد زد:‌ ای مردم من قاتل نیستم!... یگانه گناهم اینه که دستور مافوقم را اجرا کرده‌ام... و حالا چون از همه ضعیف‌ترم، همه چیز به گردن من افتاده... قاتل اصلی سرتیپ مختار و خود رضا شاهه. پاسبان‌ها بیش از این مهلت ندادند. حلقه طناب را به گردنش انداختند و به سرعت بالا کشیدند.»[۳۲] قبل از خاتمه دادن به زندگی احمدی از وی خواسته شد که اگر چنانچه تقاضایی دارد اظهار نماید. محکوم قلم و کاغذ خواست و چنین نوشت: «این حکم غیرقابل قبول شما ۱۳۲۳.۷.۲۲ ساعت ۵:۳۰ صبح که قبلاً اظهار می‌دارید، اولاً لازم بود قبلاً نتیجه حکم دیوان عالی کشور را به بنده اعلام دارید، تاکنون تا این ساعت نشده. نسبت به مفاد حکم صادره جداً معترضم و تقاضای رسیدگی دارم. ضمناً از آقایانی که اسامی آن‌ها در این ورقه نوشتم، حاضر فرمایید امانتی نزد بنده است در حضور آقای دادستان تقدیم دارم. ۱. نماینده سفیر جمهوری دولت آمریکا، ۲. سفیر بریتانیا، ۳. نماینده سفیر دولت شوروی، ۴. آقای شیخ علی مدرس مقیم خیابان خانی‌آباد... و بعد از حضور آقایان یک ساعت اجازه نطق مرحمت فرمایید و اطفالم را حاضر کنید ببینم و خرده ریز و اسبابی در شهربانی کربلا دارم آن‌ها را بخواهید به اطفالم بدهید.» وقتی احمدی قلم بر زمین گذاشت نماینده دادستان گفت: انجام تقاضای شما برای ملاقات این اشخاص مقدور نیست. امانت خود را به ما بدهید. درخواست اجازه نطق وی نیز در اثر عدم تطبیق با مقررات و قانون و ذیق وقت ممکن نبود. محکوم گفت: «جنازه مرا در قم خاک کنید. سپس اضافه کرد من هیچ دارایی ندارم. بیست سال است در یک اتاق کرایه‌نشین هستم. مردم به من کمک می‌کنند. مخارج بچه‌های مرا تا اتمام تحصیل باید دولت بپردازد.»[۳۳] شیخ حیدر علی نیاورانی گفت: پرداخت خواهد شد. نماینده دادستان پرسید چه کسی پرداخت می‌کند: قاضی پاسخ داد اعانه برای این کار جمع‌آوری شده است. بعد حکم دیوان کشور مبنی بر اعدام در مورد وی اجرا شد. در ساعت ۶:۲۰ صبح روز ۱۳۲۳.۷.۲۲، بعد از یک ساعت جسدش به گورستان منتقل گردید.[۳۴]

 

آنچه باید در اینجا بدان اشاره نمود، این است که ماجرای اعدام پزشک احمدی و تاریخ دقیق آن به جز در روزنامه اطلاعات در هیچ کتابی دیده نشده است. تمامی کتبی که مورد مطالعه نگارنده قرار گرفته، یا به ذکر نام احمدی اکتفا کرده و یا اگر توضیح هم داشته‌اند با استناد به چند منبع مشخص بوده که تمامی آن منابع استناد در این مقاله مورد استفاده قرار گرفته است.

 

به هر حال احمدی اگرچه به قول آقای خلعتبری (وکیل ورثه سردار اسعد) مسوول بود، مافوقان او (مختار، راسخ، نیرومند و...) هم مسوول بودند. شاید دیواری کوتاه‌تر از او پیدا نکردند یا به قول خودش «ضعیف‌تر» از او نبود، و «زورشان به بزرگ بزرگ‌ها نمی‌رسید»[۳۵] تا لااقل با صادر نمودن یک حکم اعدام اندکی از اندوه و کینه آنانی را که یکی از اعضای خانواده‌شان توسط آن دستگاه مخوف، بی‌گناه مجازات یا به قتل رسیده بودند، بکاهند. اگرچه عدالت در مورد احمدی اجرا شد اما در مورد مختار، راسخ و نیرومند که حتماً از نفوذ بیشتری برخوردار بودند اینگونه نشد.

 

 

متن بازخوانی اسناد

 

درخواست کمک به خانواده پزشک احمدی

از طرف بانو فاطمه احمدی دارای چهار نفر اطفال صغیر و پریشان و هیچ محلی برای امرار معاش ندارد مستدعی بذل عطیه ملوکانه است که امرار معاش نماید.

اداره کلانتری وزارت دربار شاهنشاهی

۲۳.۸.۲۱

 

پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاهی ایران ارواحنافداه

عاجزانه به خاک پای همایونی معروض می‌دارد کمینه[۳۶] با داشتن چهار اولاد صغیر و کبیر از بدو دستگیر شدن مرحوم احمدی الی روز ۱۳۲۳.۷.۲۲ در مدت سه سال و کسری، آنچه مایحتاج زندگانی بوده تدریجاً به فروش رسانده مخارج اعاشه و تحصیلات و غیره اطفال معصوم و خود مرحوم احمدی در زندان نموده برای امیدواری آتی. امروز که فاقد از هر چیز بدون سرپرست در ‌‌نهایت بیچارگی در مضیقه با داشتن مخارج حتمی و ضروری مخصوصاً در فرا رسیدن زمستان بی‌اطلاعی اطفال عقل نارس یک‌تنه چه می‌تواند بنمایم در این موقع پناهندۀ جز آستان مبارک آن شهریار تاجدار غمخور عموم ملت ایران کسی را نداریم، عاجزانه استدعا می‌نمایم بنام سلامتی وجود مقدس و علیاحضرت ملکه ایران و علیاحضرتین تقاضای استمداد نموده اوامر ملوکانه صادر فرمایید در کمک خرج تحصیلی و مساعدت‌هایی که نظر ملوکانه از راه بنده‌نوازی قرار می‌گیرد عطف توجهی مبذول فرمایید عین صواب است.

کمینه فاطمه احمدی

نشانی خیابان ناصر خسرو کوچه خدا بنده‌لو منزل اولاد صغار مرحوم احمدی

 

 

[نشان تاج و شیر و خورشید]

شماره ۶۷۵، شماره خصوصی ۱۳۶۳۵، به تاریخ ۱۳۲۳.۱۰.۱۱

اداره کل شهربانی

از نخست‌وزیری عین عریضه بانو فاطمه همسر مرحوم پزشک احمدی را که به پیشگاه مبارک ملوکانه تقدیم نموده به ضمیمه رونوشت گزارش شماره بـ آن اداره به این وزارت فرستاده و استعلام نموده‌اند. چه نوع مساعدتی ممکن است برای امرار معاش بازماندگان پزشک مزبور نمود. قدغن فرمایند در این باب دقیقاً بررسی نموده از هر گونه اقدامی که در این مورد می‌توان به عمل آورد. وزارت کشور را آگاه سازند.

وزارت کشور

رئیس اداره کارگزینی

۱۳۲۳.۱۰.۹

 

[نشان تاج و شیر و خورشید]

نخست‌وزیر، مورخه ۲۳.۹.۲۵

نمره ۴۹۷۲۳.۵۳۴۴.بـ

جناب آقای نخست‌وزیر

مرجوعه شماره نمره عریضه بانو فاطمه احمدی به پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی تقدیم و معروض می‌دارد. بر طبق گزارشی کلانتری مربوطه مشارالیها عیال مرحوم دکتر احمدی پزشک سابق شهربانی که اعدام شده است و دارای چهار فرزند صغیر به شرح زیر می‌باشد.

مریم احمدی متولد ۱۳۰۴، فخرالملوک احمدی متولد ۱۳۱۱، مهرالملوک احمدی ۱۳۱۳، محمد احمدی ۱۳۱۶، کلیه دارایی آن‌ها عبارت از مقداری اثاثیه جزیی بوده است که از فروش آن و کمک اهالی محل امرار معاش می‌کنند. مشارالیها هیچ‌گونه درآمدی ندارد و به سختی زندگی می‌نمایند.

رئیس شهربانی کل کشور سرپاس سیف

 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

[۱]. در برخی منابع این اصطلاح به کار رفته است. انژکسیون یک لغت فرانسوی در پزشکی است تزریق آمپول دوایی، آمپول زدن و وارد کردن دارویی مایع در رگ به وسیلهٔ سرنگ. علی‌اکبر دهخدا، لغتنامه، (تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۷۲)، ج۳، ص ۲۵۴۷.

 

[۲]. ع امیرانی، «گرفتار پنجه عدالت»، روزنامه اطلاعات، سال هفدهم، شماره ۴۹۴۸، (۲ مرداد ۱۳۲۱)، ص ۳. البته لازم به ذکر است برخی منابع به این مقاله استناد کرده‌اند. کتاب شکنجه‌گران می‌گویند. ص ۳۳۶. و کتاب محاکمه جهانگیر موسوی‌زاده ج اول انتهای صفحه در قسمت اسناد و تصاویر.

 

[۳]. رسا «حاج آقا نورالله، روحانی بزرگ اسلام را چگونه کشتند»، مجله خواندنیها، سال ششم، شماره ۱۷، (۲۴ آذر ۱۳۲۴)، صفحه ۱۵‌‌-‌۱۰ این ماجرا در کتاب حسن مکی، تاریخ ۲۰ ساله ایران، جلد ۴، تهران، علمی، ۱۳۷۴ صفحه ۴۱۵‌-‌۴۰۳ آمده است

 

[۴]. خسرو معتضد، پلیس سیاسی عصر بیست ساله، تهران، جانزاده، ۱۳۶۹، ص ۲۷۳‌-‌۲۷۱.

 

[۵]. قاسم حسن‌پور، شکنجه‌گران می‌گویند، تهران، موزه عبرت ایران، ۱۳۸۶، ص ۲۲.

 

[۶]. حسین فردوست، ظهور و سقط پهلوی: خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، ج۱، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۰، ص ۸۰

 

[۷]. مرتضی سیفی قمی تفرشی، پلیس خفیه ایران، تهران، ققنوس، ۱۳۶۷، ص ۲۱۰.

 

[۸]. گذشته چراغ راه آینده است: تاریخ ایران در فاصله دو کودتا ۱۳۳۲‌-‌۱۲۹۹، پژوهش جامی، تهران، ققنوس، ۱۳۷۷، ص۱۴۹.

 

[۹]. جهانگیر موسوی‌زاده، محاکمه، ج ۲، تهران، موسوی‌زاده، ۱۳۷۷، ص ۱۱۴۱‌-‌۱۱۴۰.

 

[۱۰]. گذشته چراغ راه آینده، ص۱۳۴.

 

[۱۱]. جهانگیر موسوی‌زاده، تبریز زیر چکمه‌های ارتش سرخ، ج۲، تهران، موسوی‌زاده، ۱۳۸۱، ص ۱۴۷۳.

 

[۱۲]. مسعود بهنود، همان، ص ۳۳۶‌‌-‌‌۳۳۴.

 

[۱۳]. سیفی قمی تفرشی، همان، ص ۲۹۳.

 

[۱۴]. «ورود احمدی به تهران»، روزنامه اطلاعات، سال شانزدهم، شماره ۴۸۴۳، ۲۰ فروردین ۱۳۲۱، ص۱.

 

[۱۵]. جلال عبده، خاطرات چهل سال در صحنه قضایی، سیاسی، دیپلماسی ایران و جهان، ویرایش مجید تفرشی، ج ۱، تهران، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ۱۳۶۸، ص ۱۷۴‌-‌۱۵۶.

 

[۱۶]. روزنامه اطلاعات، سال هجدهم، ش ۵۲۷۹، ۴ بهمن ۱۳۲۲، ص۴.

 

[۱۷]. محمود پورشانچی، قزاق: عصر رضاشاه پهلوی بر اساس اسناد وزارت امور خارجه فرانسه، (تهران، فیروز، ۱۳۸۴)، ص۵۷۱.

 

[۱۸]. کلمه فرانسوی از یونانی استروخنس به معنی جوز القی، اذاراقی ماده سمی که از پوست دانه اذاراقی گرفته می‌شود. علی‌اکبر دهخدا، همان، ج۲، ص۱۸۱۸.

 

[۱۹]. جلال عبده، همان، ص ۱۷۲.

 

[۲۰]. محمود پورشانچی، همان، ص ۵۷۳.

 

[۲۱]. روزنامه اطلاعات، سال هجدهم، ش ۵۲۷۹، ۴ بهمن ۱۳۲۲، ص۱.

 

[۲۲]. بر طبق محتویات سندی که پیوست این مندرجات آمده وی ۴ فرزند داشته است، سازمان اسناد ملی ایران، شماره سند ۲۹۳۰۰۳۱۲۱، محل در آرشیو، ۱۰۹ ع ۳ ب آا.

 

[۲۳]. محمد گلبن و یوسف شریفی، محاکمه محاکمه‌گران، تهران، نقره، ۱۳۶۳، ص ۲۹‌-‌۲۸.

 

[۲۴]. کیوان پهلوان، رضاشاه و دیدگاه ما، تهران، خاورزمین، ۱۳۸۴، ص ۴۱۳‌-‌۴۰۷.

 

[۲۵]. ارسلان خلعتبری، «شرکت احمدی با عزراییل»، روزنامه ستاره شماره، ۱۷۳۱، ۱۳ بهمن ۱۳۲۲، ص۱.

 

[۲۶]. کیوان پهلوان، همان، ص ۴۱۳‌-‌۴۰۷.

 

[۲۷]. محمود حکیمی، داستان‌های از عصر رضا شاه، تهران، قلم، بی‌تا، ص ۴۲۴‌-‌۳۸۴.

 

[۲۸]. آیه ۷۰‌-‌۶۸ سوره نمل. ‌ای رسول ما به این کافران بگو در روی زمین سیر کنید تا بنگرید عاقبت کار بدکاران به کجا کشید و چگونه همه هلاک شدند. ‌ای رسول تو بر کفر و بدبختی این کافران، اندوهناک مشو و از مکر آنان نیز دلتنگ مباش که ما قادر به انتقام آن‌هاییم.

 

[۲۹]. حمیدرضا دالوند، همان، ص ۱۸۸‌-‌۱۷۸.

 

[۳۰]. علی ابوالحسن، شیخ فضل‌الله نوری و مکتب تاریخ‌نگاری مشروطه، تهران، موسسه تاریخ معاصر ایران، ۱۳۸۵، ص۲۴۰.

 

[۳۱]. محمد گلبن و یوسف شریفی، همان، ص ۴۰۶‌ـ‌۴۰۵.

 

[۳۲]. غلامحسین بقیعی، انگیزه: خاطراتی از دوران فعالیت حزب توده، تهران، خدمات فرهنگی رسا، ۱۳۷۳، ص ۲۵۲-۲۵۱

 

[۳۳]. این تقاضا نیز تأمین نمی‌شود. همسر احمدی بعد از اعدامش تقاضا کمک می‌نماید، سازمان اسناد ملی ایران،‌‌ همان سند.

 

[۳۴]. اعدام پزشک احمدی، «نامه پزشک احمدی»، سال نوزدهم، ش ۵۵۸۹، ۲۲ مهر ۱۳۲۳، ص ۱

 

[۳۵]. گذشته چراغ راه آینده است، ص۱۵۰.

 

[۳۶]. کمینه. کمترین علی‌اکبر دهخدا،‌‌ همان ج۱۱، ص۱۶۴۰۱.

 

 

منبع: مجله پیام بهارستان، شماره ۱۸

برگرفته از پایگاه اینترنتی تاریخ ما


نظرات | ۱۳٩٢/٥/٤ - کاوه |لینک به نوشته

روزی که پخش موسیقی از رادیو و تلویزیون ممنوع شد

در روز ۲ مرداد ۱۳۵۸ پخش موسیقی از رادیو و تلویزیون ممنوع شد. روزنامه کیهان با اعلام این خبر نوشت: در پی توصیه امام خمینی مبنی بر قطع و حذف برنامه‌های موسیقی از رادیو تلویزیون، عبدالرحیم مکری سرپرست موسیقی صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران طی بخشنامه‌ای دستور داد که پخش موسیقی تا اطلاع ثانوی از رادیو تلویزیون قطع شود.

 

متن بخشنامه چنین است:

«بنام خدا – بخشنامه به قسمت‌های پخش صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران.

صدابرداران و تهیه‌کنندگان محترم از این تاریخ تا اطلاع ثانوی در فواصل برنامه‌ها فقط سرود‌ها و موسیقی‌های مارش قابل پخش خواهند بود. لیست سرودهای مجاز ضمیمه است و نسخه‌ای از آن نیز برای انتخاب دو نوع موسیقی در آرشیو پخش در اختیار صدابرداران و تهیه‌کنندگان محترم قرار دارد. لیست موسیقی‌های مارش مجاز نیز بزودی در اختیار قرار داده خواهد شد. سرپرست موسیقی صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران»

 

بر اساس گزارش‌ها تعدادی از سرودهایی که قابل پخش تشخیص داده شدند، عبارت بودند از: بهاران خجسته باد – قبله شهادت – امید توده‌ها – کارگر – ۱۵ خرداد و... به نوشته کیهان «قرار شد برنامه‌های تولیدی که قبلا موزیک روی آن گذاشته شده طی چند روز آینده اجازه پخش داشته باشند اما پس از آن فقط مارش و سرود از رادیو تلویزیون بگوش خواهد رسید.»

 

 

قطب‌زاده: موسیقی فقط در ماه رمضان پخش نمی‌شود

 

همزمان با بخشنامه مکری، سرپرست صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران در اطلاعیه‌ای با تایید این بخشنامه، در عین حال اعلام کرد که پخش موسیقی تنها تا پایان ماه مبارک رمضان ممنوع خواهد بود.

 

صادق قطب‌زاده نوشته بود: «بسمه تعالی. سال گذشته در چنین روزهایی امام خمینی اعلامیه‌ای خطاب به ملت ایران صادر فرمودند که ضمن آن ملت را که در گرماگرم مبارزه شکوهمند خود به سوی هدف بلند خویش اوج می‌گرفت، هشدار دادند که از این ماه مبارک، از این ماه خدا، ماهی که مسلمانان به میهمانی خدا خوانده شده‌اند حداکثر استفاده را بنمایند. تجمع در مساجد را ارج نهند و در منابر مصائب و دردهای ملت ایران را بازگو کنند و دیدیم که ملت ایران چنین کرد و از دریای ناآرام انقلاب ایران امواج آگاهی و عصیان آگاهانه بر علیه نظام طاغوتی خاک برخاست. امسال در آستانه چنین ماهی بر ملت ایران فرض است که چونان سال گذشته دل به هدف متعالی انقلاب اسلامی خویش بسپارند و نگذارند حتی لحظه‌ای از این فرصت طلایی هدر رود. صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران نیز همراه سایر هموطنان سعی خواهد کرد برنامه‌های خود را تا حد امکان با مقتضیات خاص این ماه وفق دهد. بر این اساس برای عطف توجه بیشتر هموطنان عزیز به درون از آن جهت که در آن خود تامل کنند و به بیرون به از آن جهت که در محیط خود تفکر کنند در طول ماه مبارک رمضان پخش موسیقی از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران قطع شده و تنها سرودهای انقلابی و مارش پخش خواهد شد.»

 

 

شورای موسس اتحادیه کارکنان: رادیو تلویزیون خصایص انقلاب را ندارد

 

همزمان با این تحولات اما گویا بسیاری از عملکرد صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران راضی نبودند و هر روز صفحات روزنامه‌ها پر بود از انتقاداتی از این دست که این صداوسیمای «انقلاب» نیست. از آن جمله شورای موسس اتحادیه کارکنان سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران که از محورهای اعتصاب در رادیو تلویزیون بودند، همزمان با اعلام قطع پخش موسیقی از صداوسیما در کنفرانسی مطبوعاتی نقطه نظرهای خود را پیرامون مسائل رادیو تلویزیون اعلام کردند.

 

سخنگویان شورا در این نشست تاکید کردند که «رادیو تلویزیون در اختیار شورای موسس نیست، در اختیار هیات حاکم بر این سازمان است. به نظر ما هیچ یک از برنامه‌های این سازمان در مسیر انقلاب نیست. انقلاب ما سه خصیصه ضد استعماری، ضددیکتاتوری و ضدارتجاعی داشت که فعلا برنامه‌ها هیچ یک از این خصایص ندارد.»

منبع: تاریخ ایرانی


نظرات | ۱۳٩٢/٥/۳ - کاوه |لینک به نوشته

سید نورالدین هندی؛ برادر کمتر معرفی شده امام خمینی

«برادر امام» همه را در وهله اول به یاد آیت الله سید مرتضی پسندیده می اندازد. اما رهبر فقید انقلاب اسلامی تنها همین یک برادر را نداشت. بلکه برادر دیگری نیز داشت به نام «سید نورالدین هندی» که در 30 تیر 1355 درگذشت.

در تمام 34 سال گذشته اما بسیار به ندرت درباره این برادر گفته شده است. شاید به خاطر سوء استفاده ای که ساواک به خاطر این نام خانوادگی در پیش از انقلاب انجام داده بود. یک بار البته حجت الاسلام جلالی خمینی در برنامه ای تلویزیونی نکاتی را درباره این برادر امام گفت اما چون در کنار موارد دیگر مطرح شد بازتاب رسانه ای چندانی نداشت. این بار اما نشریه حریم امام (متعلق به آستان مقدس امام خمینی) در سی و هفتمین سالروز درگذشت سید نورالدین از او یاد کرده و درباره اش نوشته است.(شماره 75- صفحه 18)

به گزارش عصرایران ، بخش هایی از این مطلب از این قرار است:

- سید نورالدین – که در خانه به نورالله مشهور بود- در سحرگاه اول اسفند 1276 خورشیدی در همان خانه ای که 5 سال بعد امام خمینی به دنیا آمد چشم به جهان گشود.

- هر چند ابتدا به تحصیل حوزوی پرداخت ولی بعد علاقه ای نشان نداد و به کشاورزی مشغول شد. در عین حال به کسب معلومات قضایی نیز می پرداخت.

- پس از کودتای سوم اسفند 1299 و تاسیس تشکیلات جدید اداری به خصوص ادارات قضایی به خاطر معلومات و سر شناسی ،آقا نورالدین به ریاست دادگستری خمین برگزیده شد. البته در رسیدگی به امور قضایی خمین تنها نبود بلکه پسر عمه اش – میرزا علی محمد امام جمعه - نیز به عنوان فقیه دادگستری مددیار او بود.

- بعدها به دلیل ارتباط نزدیک با بختیاری ها مغضوب رضا خان سردار سپه شد و مورد پیگرد قرار گرفت به گونه ای که در سال 1303 از سوی نظمیه بازداشت شد. در پی آن سید نورالدین ناچار از ترک اداره دادگستری شد و به عنوان وکیل دادگستری مشغول کار شد و تا آخر نیز در این شغل باقی ماند.

- آقا نورالله به رسم آن زمان از هنگام شروع به تحصیل از 6 سالگی عبا  و عمامه استفاده می کرد و در دوره کار دادگستری خمین و وکالت نیز با همین لباس فعالیت داشت اما در سال 1313 از زمانی که قانون پوشیدن لباس های متحد الشکل برای مردان تصویب و اجباری شد و برای لباس روحانیت هم مجوز و حکم اجتهاد می خواستند چون مجوز معمم بودن نداشت ناگزیر از کنار گذاشتن عبا و عمامه شد و تا آخر عمر نیز لباس رسمی – کت وشلوار و کراوات – بر تن داشت.

- ایشان در نهایت در 79 سالگی در تیرماه 1355 درگذشت و در قم (آرامستان باغ بهشت – رو به روی گلزار شهدای قم) به خاک سپرده شد.

- خانم فاطمه طباطبایی عروس امام هم در خاطرات خود به او اشاره می کند: « آقای هندی با توجه به شغل وکالت به دلیل دشمنی یکی از موکلین در آغاز دهه 40 با چاقو به شدت مضروب شد و چند هفته در بیمارستان بستری بود و امام خمینی برای عیادت برادر از قم به تهران می آمد.»

- پس از فوت او امام نامه ای از نجف فرستادند: «من الان تنها نشسته ام و به برادرم که در این آخر عمر موفق نشدم او را ببینم فکر می کنم تقدیر این است که من به ملاقات عزیزانم نایل نشوم. از امشب مجلس ختم در مسجد شیخ منعقد است...  مقدر بود که من به مجلس عزای برادرم بروم. زنده باشم و تحمل مصیبت کنم ... من با حال بسیار افسرده این نامه را نوشتم..»

- علت تفاوت نام خانوادگی برادران (مصطفوی، پسندیده و هندی) این بود که به موجب قانون اولیه ثبت احوال در هر شهر نباید نام خانوادگی اشخاص تکراری می شد. لذا آقا روح الله نام خانوادگی مصطفوی (برگرفته از نام پدر) و سید مرتضی و سید نورالدین به رغم منع قانونی هر دو نام خانوادگی هندی را برمی گزینند.... در جریان جنگ جهانی دوم ( سال های 1317 و 1318 خورشیدی) که سربازان هندی برای انگلیسی ها می جنگیدند رضا شاه که به نوعی با آلمان ها بود با هر چه یادآور انگلیس و هند باشد مخالف بود و به همین خاطر حذف آثار هندی و انگلیسی در دستور کار دولت قرار گرفت و کمیسیونی برای رسیدگی به نام خانوادگی آقا مرتضی و آقا نورالدین در خمین تشکیل شد که رای به تغییر نام هندی داد. آقا مرتضی قبول کرد و «پسندیده»را پیشنهاد داد و کمیسیون پذیرفت ولی آقا نورالدین از رای کمیسیون اطاعت نکرد.

- ساواک بعدها درصدد برآمد از نام خانوادگی «هندی» علیه امام سوء استفاده کند اما به نتیجه مورد نظر دست نیافتند.

- امام خمینی پس از بازگشت به ایران و بعد از یک ماه که از تهران به قم رفتند، پس از دو سال و نیم این امکان را یافتند که بر مزار برادر حاضر شوند.

 

منبع: عصر ایران


نظرات | ۱۳٩٢/٥/۳ - کاوه |لینک به نوشته

onLoad and onUnload Example