برای نازنین
 
یارانه، آزمونی برای شناخت رفتار ایرانیان

در پی فراخوانهای گسترده برای انصراف مردم از دریافت یارانه نقدی، در اواخر فروردین ماه 1393 ثبت نام اینترنتی داوطلبان دریافت یارانه صورت گرفت. نتایج حاصل هر چند در وهله نخست شاید آنچنان که باید مورد توجه و مداقه در فضای عمومی کشور قرار نگرفت، اما با نگاهی دقیقتر بازگوکننده واقعیاتی در مورد جامعه کنونی ایران است.

ابتدا می خواهیم ببینیم تا قبل از اجرای طرح جدید، چه تعداد از مردم ایران یارانه نقدی دریافت می کردند.

منصور حقیقت پور، نائب رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی در دی ماه سال 1392 در گفتگو با خبرنگار «فردا» با بیان اینکه در حال حاضر 5 میلیون نفر بیش از کل جمعیت ایران یارانه دریافت می کنند، اظهار داشت: این روزها اموات هم در کشور ما یارانه می گیرند. به عنوان مثل یک فردی در روستایی فوت کرده و طبق قانون یارانه وی باید قطع می شده است. اما به دلیل نبود سیستم، خانواده وی همچنان با شناسنامه این فرد یارانه دریافت می کنند.  
 
وی در ادامه خاطر نشان کرد: 3 میلیون نفر از ایرانیان خارج از کشور نیز در حال حاضر یارانه دریافت می کنند. 2 میلیون نفر هم در کشور بیش از جمعیت کشور یارانه می گیرند. این درحالی است که خارج نشینان نباید حقی از یارانه های داخل کشور داشته باشند. یارانه ها برای قشر آسیب پذیر و طبقه متوسط جامعه است. خارجی ها نه تنها نباید یارانه بگیرند بلکه باید یارانه هم بدهند. اما متاسفانه به دلیل عدم وجود سیستم در کشور این مشکل پابرجاست و دولت به 77 میلیون نفر در حال حاضر یارانه می دهد.  
 نماینده مردم اردبیل افزود: اگر 10 میلیون نفر از مردم کشور را ثروتمند بدانیم و 5 میلیون نفر دیگر هم که مازاد بر جمعیت کشور یارانه می گیرند را شناسایی کنیم، آن موقع است که می توان گفت یارانه 15 میلیون نفر در حال حاضر اضافه بر سازمان پرداخت می شود. (منبع)

رییس کمیسیون تجارت اتاق تهران در اسفنده ماه 1392 در گفت‌وگو با ایسنا، با اعلام این که 500 هزار فرد متوفی در کشور یارانه دریافت می‌کنند! گفت: در حال حاضر بر اساس آمار رسمی بالغ بر 77 میلیون نفر از جمعیت کشور یارانه دریافت می‌کنند. این در حالی است که بیش از جمعیت سرشماری شده در کشور یارانه نقدی واریز می‌شود. (منبع)
پس از پایان مهلت ثبت نام در طرح جدید، محمدباقر نوبخت سخنگوی دولت در اوایل اردیبهشت ماه 1392 در مصاحبه با ایسنا گفت: در این مرحله خانواده‌ها دو گزینه را می‌توانستند انتخاب کنند که حدود دو میلیون و 400 هزار نفر از دریافت یارانه انصراف دادند.
سخنگوی دولت با بیان اینکه "در روزهای نخست تعداد افرادی که ثبت‌نام نکرده بودند به بیش از 10 درصد رسید و پیش‌بینی ما این بود که حدود هفت تا هشت میلیون نفر از ثبت‌نام انصراف دهند"، گفت: در نهایت حدود دو میلیون و 400 هزار نفر از دریافت یارانه انصراف دادند. (منبع)
در همان ایام ابراهیم نکو، عضو کمیسیون اقتصادی مجلس، درباره تعداد انصراف دهندگان از یارانه نقدی در مرحله جدید اجرای قانون هدفمندی یارانه‌ها اظهار داشت: در حالت کلی طبق آمار دریافتی از سوی مسئولان حدود 7.5 درصد از مردم در این مرحله ثبت نام نکرده و از دریافت یارانه نقدی انصراف داده‌اند. وی افزود: البته از این رقم بخش بزرگی مربوط به ایرانیان خارج نشین یا کسانی که در خارج به سر می‌برند است از همین رو بدون لحاظ این افراد باید گفت در دور جدید ثبت نام برای دریافت یارانه نقدی تنها 3.5 الی 4 درصد از مردم از ثبت نام خودداری کرده و انصراف داده‌اند.
نکو با بیان اینکه 71 میلیون نفر از ایرانیان داخل کشور نسبت به دریافت یارانه نقدی ثبت نام کرده‌اند تصریح کرد: در این مرحله کمتر از 7 میلیون نفر ثبت نام نکرده‌اند که بدون لحاظ خارج نشینان باید گفت فقط سه و نیم میلیون نفر در داخل کشور انصراف داده‌اند.
وی با اشاره به اینکه آمار انصراف 3.5 الی 4 درصدی هم باید برای دولت قابل توجه باشد، گفت: دولت باید از این آمار به عنوان موفقیت یاد کند چرا که از بین 77 میلیون نفر باز هم تعدادی از مردم به توصیه دولت گوش کرده و نسبت به دریافت یارانه نقدی اقدام نکرده‌اند. (منبع)
چند روز بعد جعفر قادری، عضو کمیسیون برنامه و بودجه مجلس شورای اسلامی گفت: 90 درصد ثبت نام کنندگان در سامانه دریافت یارانه نقدی درآمد خود را زیر یک میلیون تومان اعلام کرده اند که از این میان 60 درصد در آمد خود را زیر 600 هزار تومان اعلام کرده اند. (منبع)
از دو حال خارج نیست: یا واقعا درآمد ماهانه 90 درصد مردم ایران زیر یک میلیون تومان است که تصویر تیره و تاری ترسیم می کند و با هیچ یک از مدعاهای اقتصادی سازگار نیست یا چنین نیست که به معنی اظهار نادرست درآمد است که باز با ادعاهای اخلاقی درباره خودمان، انطباق ندارد و در هر دو صورت قابل تامل و البته تاسف است.
در حالت اول، درآمد ماهانه 90 درصد مردم تنها 350 دلار در ماه است. چنانچه ساعات کار هر هفته را 44 ساعت در نظر بگیریم هرساعت تنها 2 دلار خواهد شد. در حالت دوم، جامعه ای که در آن از بام تا شام درباره اخلاق و معنویت سخن گفته می شود در ورطه دروغ افتاده است. (منبع)
همه آنهایی که از خیر یارانه گذشته اند پولدارها نیستند و همه آنهایی که یارانه می گیرند کم درآمد نیستند. 73 میلیون در برابر دو میلیون 400هزار نفر یعنی شکست برای واقعی کردن یارانه بگیرها. این یعنی مردم دارند به دولت دروغ می گویند؟ این یعنی از مردم اعتمادی به دولت ندارند؟ این یعنی مردم به زبان بی زبانی به دولت می گویند آنچه را وظیفه داری به من بدهی بده! این یعنی مردم به دولت می گویند اگر تا به حال بر اساس بی تدبیری ها ثروت و داریی ام کم ارزش شده حداقل دلم خوش است که ماه به ماه مبلغی را در ازای ضرر من پرداخت می کنی!
مردم از دولت مستقر یا واقعی تر بگویم از همه دولت های سابق بدهکارند. خود را طلبکاری می دانند که می خواهند هر چه می توانند از مطالباتشان را وصول کنند. این نگاه طلبکارانه مردم از دولت کار را سخت می کند. مردم با این نگاه مشارکتشان در توسعه کشور پایین می آید. مردم طلبکار شهروندان صدیقی نیستند. مردم طلبکار فقط طلبکارند و شاکی. به مردم طلبکار همان قدر که اعتماد نمی کنند نمی شود اعتماد کرد. مردم دولت را صادق نمی دانند که می گوید میخواهیم یارانه ها را بهتر برای شما خرج کنیم و دولت هم همه 73 میلیون نفری که خودش را مُحِق دریافت یارانه می دانند صادق نمی داند.
بی اعتمادی مردم و دولت نشانه های یک سونامی مهلک است. کسی حواشس هست؟!!! (منبع)


نظرات | ۱۳٩۳/٢/٢۱ - کاوه |لینک به نوشته

حافظ در کلام رهبری

بیانات رهبر انقلاب در آیین گشایش کنگره جهانی حافظ

سخنرانی در تاریخ 1367/08/28

 


بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم

الحمدللَّه و الصّلاة علی رسول اللَّه و علی آله الأطیبین

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
ترا در این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن‌فروشان به جلوه آمده‌اند
کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

به حقّ صحبت دیرین که هیچ محرم راز
به یار یک‌جهتِ حق‌گزار ما نرسد

هزار نقش برآمد ز کلک صنع و یکی
به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار کاینات آرند
یکی به سکه‌ی صاحب عیار ما نرسد

دریغِ قافله‌ی عمر کان چنان رفتند
که گردشان به هوای دیار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه‌ی او
به سمع پادشه کامکار ما نرسد

بهترین فاتحه‌ی سخن، در بزرگداشت این عزیز همیشگی ملت ایران و درّ یگانه‌ی فرهنگ فارسی، سخنی بود از خود او، که این غزل را به عنوان ارادتی به خواجه‌ی شیراز و شاعر همه‌ی عصرها و قرنهایمان در حضور شما عزیزان - برادران و خواهران و میهمانان گرامی - خواندم و در حقیقت توصیفی برای خود حافظ شیرازی است.

حافظ بدون شک، درخشانترین ستاره‌ی فرهنگ فارسی است - شعر فارسی، - در طول این چندین قرن تا امروز نداریم هیچ شاعری را که به قدر حافظ، در اعماق و زوایای جامعه‌ی ما و ذهن و دل ملت ما نفوذ کرده باشد و حضور داشته باشد. شاعرِ همه‌ی قرنهاست و همه‌ی قشرهاست. از عرفای بی‌خود از خودِ مجذوبِ جلوه‌های الهی، تا ادیبان و شاعران خوش‌ذوق، تا رندان بی‌سر و پا و تا مردان و زنان معمولی جامعه‌ی ما، هر کدام در حافظ سخن دل خود را یافتند و به زبان او، شرح حال و وصف حال خود را سرودند. شاعری که دیوان او تا امروز هم، پرفروشترین کتاب و پرنشرترین کتاب، بعد از قرآن است و دیوان او در همه جای این کشور و در بسیاری از خانه‌ها - یا بیشتر خانه‌ها - با قداست و حرمت، در کنار کتاب الهی گذاشته شده است. شاعری که لفظ و معنا را و قالب و محتوا را با هم به اوج رسانده و در هر مقوله‌ای که سخن رانده، زبده‌ترین و موجزترین و شیرینترین را گفته است. امروز بزرگداشت این شاعر است.

البته در جامعه‌ی ما و در بیرون از کشور ما، درباره‌ی حافظ، سخنها گفتند و قلمها زدند و به دهها زبان دیوان او را برگرداندند و دهها کتاب در شرح حال او یا دیوان او نوشتند؛ امّا همچنان حافظ به صورت کامل، ناشناخته است. این را اعتراف می‌کنیم و بر اساس این اعتراف باید حرکت کنیم و این کنگره بزرگترین هنرش این خواهد بود ان‌شاءاللَّه که در این راه گامی به جلو باشد.

در این کنگره،اساتید بزرگ، شعرا، ادبا و صاحب فضیلتان و افراد صاحب‌نظر بحمداللَّه زیادند. باید بگویند و بسرایند و بنویسند و پس از این جلسه هم، باید این حرکت ادامه پیدا کند.

ما حافظ را فقط به عنوان یک حادثه‌ی تاریخی ارج نمی‌نهیم، بلکه حافظ همچنین حامل یک پیام و یک فرهنگ است. دو خصوصیت وجود دارد که به ما حکم می‌کند که از حافظ تجلیل کنیم و یاد او را زنده کنیم. اول: زبان فاخر اوست که همچنان در قله‌ی زبان فارسی و شعر فارسی است و ما این زبان را باید ارج بنهیم و از آن معراجی بسازیم به سوی زبان پاکِ پیراسته‌ی کامل والا؛ چیزی که امروز از آن محرومیم.

دوم: معارف حافظی است که خود او تکرار می‌کند که از نکات قرآنی استفاده کرده است. قرآن درس همیشگی زندگی انسان است و دیوان حافظ مستفاد از قرآن است و خود او اعتراف می‌کند که نکات قرآنی را آموخته و زبان خودش را به آنها گشوده است. پس محتوای شعر حافظ آن‌جا که از جنبه‌ی شعری محضْ خارج می‌شود و قدم در وادی بیان معارف و اخلاقیات می‌گذارد، یک گنجینه و ذخیره است برای ملت ما امروز و نسلهای آینده و همچنین برای ملتهای دیگر؛ چون معارف والای انسانی مرز نمی‌شناسد. پس بزرگداشت از حافظ، بزرگداشت از فرهنگ قرآنی و اسلامی و ایرانی است و بزرگداشت از آن اندیشه‌های نابی است که در این دیوان کوچک، گردآوری شده و به بهترین و شیواترین زبان، ادا شده است.

من امروز مایل بودم بتوانم یک بحث مورد قبول خود - حداقل - در این مجمع شما داشته باشم. ارادت به حافظ و احساس مسؤولیت در مقابل پیام حافظ و جهان‌بینی او و نیز زبان او، من را وادار می‌کند و می‌کرد به شرکت در این اجتماع و همکاری با شما؛ امّا وقت و گرفتاریهای من به من اجازه نداده‌اند و نمی‌دهند که آن چنان که دلخواه یک دوستدار حافظ است، درباره‌ی او حرف بزنم و بیان کنم. در استعجال، با کمک از حافظه و از حافظ، مطالبی را آماده کرده‌ام که عرض کنم.

بحث را در سه قسمت عرض خواهم کرد: یک قسمت در باب شعر حافظ، قسمت دیگر در باب جهان‌بینی حافظ و قسمت سوم در باب شخصیت حافظ.

آن چنان که من جمع‌بندی می‌کنم از دیوان او و ازمجموعه‌ی سخن او شعر حافظ در اوج هنر فارسی است و از جهات مختلف در حد اعلاست. این بحث که بهترین شاعر فارسی کیست، تاکنون بحث بی‌جوابی مانده و شاید بعد از این هم بی‌جواب بماند؛ امّا می‌توان ادعا کرد که به اوج سخن حافظ - یعنی به اوجی که در سخن حافظ هست - هیچ سخن دیگری نرسیده است. نه این‌که مرتبه‌ی شعر حافظ در همه‌ی غزلیات و سروده‌ها مرتبه‌ای است والاتر از دیگران، بلکه بدین معنا که در بخشی از این مجموعه‌ی گرانبها و نفیس، اوجی وجود دارد که شبیه آن را در کلام دیگران انسان مشاهده نمی‌کند.

یک تقریبی به ذهن برادران و خواهرانی که با حافظ تا حدودی آشنائی دارند عرض می‌کنم. شعر غزلی به طور طبیعی شعر عشق است - هر نوع شعر غزلی، چه عارفانه و چه غیرعارفانه - و شعر عشقی که متعهد بیان لطیفترین احساسات انسان را متعهد است، به طور طبیعی نمی‌تواند از شیوه‌ها و اسلوبها و کلماتی استفاده کند که به فخامت شعر خواهد انجامید؛ آنچه که در قصیده به راحتی می‌توان از آن بهره برد و حتّی در مثنوی. لذا شما می‌بینید که سعدی بزرگ که استاد سخن هست، فخامتی را که در بوستان نشان می‌دهد؛ در غزلیات خودش نمی‌تواند نشان بدهد. این، طبیعت زبان غزل است و هر شاعری ناگزیر در غزل محدودیتهایی دارد، محدودیتهایی که سخن را از استحکام و فخامت و جزالت لازم می‌اندازد.

حالا اگر نگاه کنید به تشبیبها و نسیبهایی که در مقدمات قصائد معمولاً شعرا داشته‌اند - که در گذشته کمتر قصیده‌ای بود که از تشبیب و نسیب، یعنی از همان ابیات عاشقانه‌ای که در ابتدای قصیده شاعر می‌سرود، خالی باشد - خواهید دید که هیچ کدام از این ابیاتی که به عنوان تشبیب در مقدمه و طلیعه‌ی قصائد، سروده شده؛ نتوانسته است کار یک غزل را در بین مردم بکند. نه هرگز با او خواننده‌ای آوازی سروده و نه به عنوان وصف‌الحال عاشقی به کار رفته است. با این‌که غزل است و شعر است در مضمون غزل؛ امّا طنطنه‌ی قصیده، مانع از این است که آن لطف و آب غزل را داشته باشد آن لطافت و نازکی غزل را دارا باشد.

پس لطافت و نازکی در غزل، به طور طبیعی منافات دارد با طبیعت استحکام و محکم بودن شعر که در قصیده مشاهده می‌شود، حالا ما شعری را اگر پیدا کردیم که با این‌که غزل هست، از لحاظ استحکام الفاظ، کوچکترین نقیصه‌ای ندارد؛ این شکل شعر، برترین است. اگر غزلی را ما یافتیم که علاوه بر لطف سخن و لطافت کلمات، از یک استحکام و استواری هم برخوردار است - به طوری که نمی‌توان جای هیچ کلمه‌ای از کلمات آن را عوض کرد یا چیزی به آن افزود یا چیزی از آن کاست - باید استنتاج کنیم که این غزل، این سخن، در حد اوج است و در دیوان حافظ، از این قبیل بسیار است. آن چنان استحکام سخن در غزل حافظ، چشم را به خود جلب می‌کند که کسانی که بر روی خصوصیات لفظی سخن کار می‌کنند - منهای مسائل معنوی - بلاشک یکی از چیزهایی که آنها را مبهوت می‌کند، همین استحکام سخن حافظ است در بسیاری از ابیات او و غزلیات او. که حالا در خلال صحبت، ممکن است بعضی از اینها را عرض کنم.

البته همان‌طور که عرض کردم نمی‌خواهیم بگوئیم که همه‌ی غزلیات حافظ این جوری است. به قول غنیّ کشمیری:

شعر اگر اعجاز باشد بی‌بلند و پست نیست
در ید بیضا همه انگشتها یکدست نیست

بنابراین در شعر حافظ هم، کوتاه و بلند وجود دارد و تصادفاً شعرهای پائین حافظ، آن چیزهایی است که نشانه‌های مدح در او هست.

احمد اللَّه علی معدلة السلطانی
احمد شیخ اویس حسن ایلخانی

این را برای مدح گفته است. این، شعر حافظ می‌توان گفت به شمار نمی‌آید. شعر حافظ را در جاهای دیگری و بخشهای دیگری بایستی جستجو کرد.

برخی از خصوصیّات شعر حافظ را من عرض می‌کنم -خصوصیات بیشتر لفظی شعر حافظ - البته در این باره اساتید چیزهای خوبی نوشتند بنده هم از بعضی از اینها در گذشته غالباً استفاده کردم و فرصت مراجعه‌ی درستِ کاملی این ایام نداشتم و شما برادران و خواهرانی که اهل استفاده‌ی از این کتابها هستند، می‌توانند استفاده کنند اساتید هم که خودشان می‌دانند. امّا یک چیزهایی را من از خصوصیّات لفظی شعر حافظ عرض می‌کنم:

یکی از این خصوصیّات، قدرت تصویر در شعر حافظ است؛ از چیزهایی است که کمتر به آن پرداخته شده است. تصویر در مثنوی، چیز آسان و ممکنی است. لذا شما تصویرگری فردوسی را در شاهنامه و مخصوصاً نظامی را در کتابهای مثنویش، مشاهده می‌کنید که چه تصویرهای زیبائی از طبیعت، از وضعیت، می‌کند. در غزل این کار، کار آسانی نیست. بخصوص وقتی که غزلی باید دارای محتوا باشد؛ یعنی شاعر متعهد است که محتوایی در آن غزل، حتماً بیان کند و معارفی را ادا کند. تصویر، با آن زبان محکم و با لطافتهای ویژه‌ی شعر حافظ و با مفهوم، چیز نزدیک به اعجازی است. چند نمونه از تصویرهای حافظ را من می‌خوانم، چون روی این قسمت تصویری‌گری حافظ گمان می‌کنم کمتر کار شده، یعنی من ندیده‌ام. چون همه‌ی کتابهایی که در باب حافظ نوشته شده، من ندیده‌ام، شاید هم این بحث شده و من به آن دست نیافتم.

برای این‌که بیشتر روی این قضیه در شعر حافظ کار بشود، این ابیاتی که عرض می‌شود تصویر می‌کند یک منظره‌ای را؛ شما ببینید چقدر زیبا و قوی تصویر می‌کند!

در سرای مغان رُفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلائی به شیخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر
ولی ز ترک کُلَه چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته‌ی رحمت
تا می‌رسد به این‌جا:

سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که ای خمارکش مفلس شراب زده

چه کسی؟ چه کاره‌ای و چطور؟ سؤال می‌کند از او تا می‌رسد به این جا:

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب‌زده

پیام شعر را ببینید چه قدر زیبا و بلند و شعر چه قدر برخوردار از استحکام لفظی است که حقیقتاً کم نظیر است از لحاظ استحکام لفظی و درعین‌حال این جور تصویرگری، درِ سرای مغان را نشان می‌دهد و پیر را نشان می‌دهد و مغبچگان را نشان می‌دهد و چهره‌هایشان را نشان می‌دهد، حال خودش را تصویر می‌کند. یک چیز عجیبی است این تصویری که انسان در این غزل مشاهده می‌کند و نظایر این در دیوان حافظ زیاد است. همین غزل معروف:

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه‌نشین باده‌ی مستانه زدند

یک ترسیم بسیار روشن از آن چیزی است که در یک مکاشفه یا در یک الهام ذهنی یا در یک بینش عرفانی شاعر دارد و احساس می‌کند که این را به بهترین زبان ذکر می‌کند که اگر ما قبول کنیم - که قبول هم داریم - که این پیام عرفانی‌ای است و بیان معرفتی از معارف عرفانی؛ شاید به بهتر از این زبان، به هیچ زبانی حقیقتاً نشود این را بیان کرد، تصویر کرد. تصویرگری حافظ، یکی از برجسته‌ترین خصوصیّات اوست.

ایهام بیان حافظ را بزرگ داشتند، نویسندگانی و گویندگانی همین‌جور هم هست، در باره‌اش زیاد بحث شده من تکرار نمی‌کنم.

از جمله‌ی خصوصیّات زبان حافظ، شورآفرینی است. شعر حافظ شعر پرشور و شورانگیز است. با این‌که شعر غزلی - در برخی از اشکالش که شاید صبغه‌ی غالب هم داشته باشد - شعر رخوت و بی‌حالی است؛ امّا شعر حافظ، شعر شورانگیز و ولوله‌آفرین است. ابیاتی را به یاد شما می‌آورم، ببینید چقدر این پرتحرک و برانگیزاننده است!

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
که مِی خورند حریفان و من نظاره کنم

...

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

...

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

...

حاشا که من به موسم گل ترک مِی کنم
من لاف عقل می‌زنم این کار کِی کنم

سر تا پا شور و حرکت و هیجان است این شعرها و هیچ به یک سخن یک انسانِ بی‌حالِ افتاده‌ی دنیا را به ترک گفته، ندارد. همین شعر معروفی که اول دیوان حافظ هست و در فاتحه‌ی دیوانِ آن هست همین:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

نمونه‌ی بارزی از همین شورآفرینی و ولوله‌آفرینی است و این یکی از خصوصیّات شعر حافظ است.

خصوصیت دیگر این است که شعر حافظ، سرشار از مضامین است - چه مضامین ابتکاری و چه مضامین شعرای گذشته - که آنها را با بهترین بیانی و غالباً با بهتر از بیان خودشان، ادا کرده است. چه شعرای عرب و چه شعرای پیش از خودش مثل سعدی و چه شعرای معاصر خودش مثل خواجو و سلمان ساوجی که گاهی مضمونی را از آنها گرفته و به زیباتر از بیانی از بیان خود آنها، آن را ادا کرده است.

اینی که گفته می‌شود که در شعر حافظ مضمون نیست، این ناشی از دو علت است: یکی این‌که مضامین حافظ آن قدر بعد از او تکرار شده و تقلید شده که امروز که ما آن را می‌خوانیم، به گوشمان تازه نمی‌آید. این گناه حافظ نیست این مدح حافظ است که شعر او و سخن او و مضمون او، آن قدر دست به دست گشته و همه او را گفتند و گرفتند و تقلید کردند که امروز یک حرف تازه به گوش نمی‌آید و دوم این‌که: زیبائی سخن و صافی سخن، آن چنانی که مضمون در او گم می‌شود، بر خلاف بسیاری از گویندگان سبک هندی که مضامین عالی را به کیفیتی بیان می‌کنند که زبان سبک هندی این البته این، نقص آن سبک هم نیست، در آن‌جا هم در جای خود بحث دارد و نظر هست که آن‌جا یکی از کمالات سبک هندی است. به‌هرحال در آن‌جا برجسته است مضمون در شعر حافظ، آن چنان هموار و آرام بیان شده، مضمون که به چشم نمی‌آید.

کم‌گوئی و گزیده‌گوئی، خصوصیت دیگر شعر اوست. یعنی حقیقتاً جزء برخی از ابیات حافظ یا بعضی از غزلیات و قصائدی که غالباً هم معلوم می‌شود که مربوط به اوضاع و احوال خاص خودش هست یا مدح این و آن هست که راجع به این مدح هم بعد اگر یادم ماند مطلبی عرض خواهم کرد؛ در بقیه‌ی دیوان، نمی‌شود جایی را پیدا کرد که انسان بگوید توی این غزل، اگر این یک بیت نبود، بهتر بود، کاری که با دیوان خیلی از شعرا این کار می‌شود. انسان دیوانهای بسیار خوب را - از شعرای بزرگ - می‌خواند، می‌بیند توی این قصیده‌ی به این قشنگی، تو این غزل به این شیوائی، این بیت زیادی است! اگر نبود، یکدست‌تر بود، بهتر بود. در شعر حافظ، چنین چیزی را آدم نمی‌تواند پیدا کند.

روانی، صیقل‌زدگی الفاظ، ترکیبات بسیار شیرین و لحن زبان شیرین، یکی از خصوصیّات استثنائی حافظ است. با این‌که کیفیت بیان او - همچنان که در شعر منسوب به او هست - بسیار شبیه به خواجوست؛ یک جاهایی انسان شعر خواجو را وقتی می‌خواند می‌بیند که شبیه شعر حافظ و قابل اشتباه است. امّا شیرینی بیان حافظ، در مجموع دیوان، در هیچ دیوان دیگری از دیوانهای فارسی - تا آن‌جائی که بنده دیدم و احساس کردم مشاهده نمی‌شود.

بعضی حافظ را متهم کردند به تکرار، باید عرض کنم تکرار حافظ، تکرار مضمون نیست، تکرار ایده‌ها و مفاهیم است. یک مفهوم را به زبانهای گوناگون تکرار می‌کند. نمی‌شود این را گفت تکرار مضمون که معیوب، عیب هست در شعر.

موسیقی عبارات حافظ و گوش‌نوازی این کلمات، خود یک خصوصیت دیگری است. شعر را به سبک معمولی وقتی که بخوانند، گوش‌نواز است. چیزی که در شعر فارسی، نظیرش انصافاً کم است. بعضی از غزلیات دیگر هم البته همین جور است. در معاصرین او، خواجو همین‌جور است. بسیاری از غزلیات سعدی همین جور است. بعضی از مثنویات همین جور است. امّا در حافظ، این یک صبغه‌ی عمومی است. کثرت ظرافتها و ریزه‌کاریهای لفظی، از قبیل جناسها و مراعات نظیرها و ایهام و تناسبها و ایهام و تضادها، الی‌ماشاءاللَّه است که شاید کمتر بتواند انسان پیدا کند غزلی را که در آن غزل، چند مورد از این ظرافتها و ریزه‌کاریها و ظریف‌کاریها و ترصیع‌های لفظی وجود نداشته باشد. این بیتی که این‌جا یادداشت کردم به مناسبت همین ظرافتهااین را بخوانم:

جگر چون نافه‌ام خون گشت و کم زینم نمی‌باید

جزای آن‌که با زلفت سخن از چین خطا گفتم

یکی از خصوصیّات شعر حافظ، روانی و رسائی است که هر کسی که با زبان فارسی آشنا باشد شعر حافظ را می‌فهمد. شما شعر حافظ را با زبان معمولی به یک آدمی که هیچ سواد هم نداشته باشد وقتی که بخوانید، برایش، راحت می‌فهمد؛ مثل حرف زدن معمولی:

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

اصلاً هیچ ابهامی و نکته‌ای که پیچ و خمی در او باشد، انسان مشاهده نمی‌کند. نو ماندن زبان که به گفته‌ی یکی از ادبا و نویسندگان معاصر ما که ایشان ادعا می‌کند، باید هم همین جور باشد می‌گوید هنوز زبان غزلی ما، مدیون حافظ است و همین هم درست است یعنی؛ امروز شیواترین غزل ما، آن غزلی است که شباهتی به حافظ می‌رساند. نمی‌گویم اگر کسی درست، نسخه‌ی حافظ تقلید کند؛ این بهترین غزل خواهد بود. نه، تطوّر زبان و تحوّل سبکها و پیشرفت شعر، یقیناً ما را به جاهای جدیدی رسانده و حقّ هم همین است. امّا در همین شعر غزلی ناب پیشرفته‌ی امروز، آن جایی که شباهتی به حافظ و زبان حافظ در او هست، انسان احساس شیوائی می‌کند.

و بالأخره به کار بردن معانی رمزی و کنائی، که این هیچ شکّی درش نیست، یعنی حتّی آن کسانی که شعر حافظ را یکسره شعر عاشقانه و به قول خودشان رندانه می‌دانند و هیچ معتقد به گرایش عرفانی در حافظ نیستند - که واقعاً جفای به حافظ است کسی این جور حرف بزند حتی آنها هم - در یک مواردی، نمی‌توانند ردّ کنند که سخن حافظ، سخن رمزی است. یعنی کاملاً روشن است که سخن حافظ، این‌جا عبارتی را و تعبیری را به جای معنای دیگر مورد نظر خودش گذاشته است.

نقد صوفی نه همین صافی بی‌غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

خب نقد صوفی نه همین صافی بی‌غش، صافی بی‌غش یعنی «می»، در حالی که صوفی که ادعای «می» ندارد، ادعای معنویات دارد. بنابراین صافی بی‌غش به کار رفته به معنای «می ناب»، یعنی به معنای عرفان ناب. صافی بی‌غش که به معنای می ناب است به کار رفته به معنای عرفان ناب و خالص .

نقد صوفی نه همین صافی بی‌غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

خصوصیات لفظی زیادی باز، از جمله‌ی چیزهایی که من به نظرم رسید که جا دارد روی این کار بشود، در شعر حافظ استفاده‌ی شجاعانه‌ی از لهجه‌ی محلّی است با ظرافت؛ یعنی از لهجه‌ی شیرازی در شعری با آن عظمت استفاده کرده حافظ که موارد زیادی دیده می‌شود. این استفاده کردن «به» به جای «با»:

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

که تا امروز هم در لهجه‌ی شیرازی، این موجود است. یا:

در خرابات طریقت ما به هم منزل شدیم یا شویم
کاین چنین رفتست از عهد ازل تقدیر ما

و موارد دیگری از این قبیل هست. در این غزل معروف حافظ: «صلاح کار کجا و من خراب کجا» که کجا ردیف است و «با»ی قبل از ردیف که حرف ردیف باید ساکن باشد. در حالی که در مصراع بعدی می‌گوید: «ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا». این غلط نیست به لهجه‌ی شیرازی : «ببین تفاوت ره از کجاست تا کجا» که الان هم شیرازیها وقتی حرف می‌زنند، همین‌جور حرف می‌زنند؛ تابْکجا. یعنی از لهجه‌ی شیرازی - لهجه‌ی محلّی - استفاده کرده و آن را در قافیه به کار برده.

استفاده از اصطلاحات روزمرّه‌ی معمولی و از این قبیل چیزها که زیاد است. حالا من بخواهم باز هم در این زمینه حرف بزنم، بحثهای زیادی است.

یک نکته‌ی دیگر هم عرض بکنم این قسمت مربوط به شعر را خاتمه بدهم و آن‌که نشانه‌های سبک هندی را هم در غزل حافظ بنده مشاهده می‌کنم، یعنی؛ ریشه‌های سبک هندی را می‌شود فهمید و ارادت صائب و نظیری و عُرفی و کلیم - این شعرای بزرگ سبک هندی - به حافظ، احتمالاً به معنای انس زیادی اینها با زبان حافظ است و یقیناً اثر داشته که من دو تا بیت را همین‌طور دم دستی پیدا کردم و یادداشت کردم اگر بتوانم این‌جا بخوانم:

کردار اهل صومعه‌ام کرد مِی پرست
این دود بین که نامه‌ی من شد سیاه از او

که کاملاً بوی سبک هندی را می‌دهد.

ای جرعه‌نوش مجلس جم سینه پاک دار
کائینه‌ایست جام جهان بین که وای از او

بنابراین در زمینه‌ی مسائل شعر حافظ، بحثها و حرفهای زیاد و خصوصیّات ممتازی هست که اساتید و نویسندگان روی این، کار کردند؛ باز هم باید کار بکنند. - من همین جا از فرصت استفاده کنم؛ توصیه کنم برای کار روی دیوان حافظ، از جهات مختلف. با این‌که کارهای خوبی نسبتاً شده، جای برخی از کارها خالی است. مثلاً «کشف‌الکلمات» حافظ ما نداریم. یعنی شما اگر چنانچه یک کلمه‌ای را بخواهید در حافظ جستجو کنید دارید؟... آقای دکتر شهیدی می‌فرمایند داریم. خب این هم از بی‌سعادتی‌های ماست که به قول مرحوم آقای جلال همائی «تا یک ورق از کلیله در گوشم شد سیصد ورق از شفا فراموشم شد» تا یک ورق از کارهای روزمرّه‌ی سیاسی را ما دست گرفتیم به قول ایشان سیصد ورق از کتاب و درس و بحث و ... پس خوب است من نگویم، پیشنهاد نکنم. بعد خصوصی به برادران می‌گویم، ممکن است هر چی که به ذهن من رسیده، قبلاً انجام شده باشد. - خب، یک بحث دیگر درباره‌ی جهان‌بینی حافظ است. در باب جهان‌بینی حافظ، بحثهای زیادی شده بنده هم در این زمینه نظری دارم که عرض می‌کنم. مطمئناً در این جلسه هم بحثهای مختلفی خواهد شد و نظرات گوناگونی ابراز خواهد شد و حالا که مسأله اختلاف‌انگیز هست و مورد بحث هست؛ چه بهتر که کسانی دور از تعصّب، دور از پیش‌داوری حقیقتاً بروند وارد دیوان حافظ بشوند تا جهان‌بینی این مرد بزرگ را به صورت قطعی و مسلّم بیاورند بیرون. متأسّفانه در دوره‌ی اخیر در این چهل، پنجاه سال اخیر - کتابهایی نوشته شد که در این کتابها، این بی‌نظری و بی‌غرضی رعایت نشد و مطالبی نوشته شد و گفته شد که حقاً و انصافاً بعضی از آنها، جفای به حافظ است. بعضی اهانت به حافظ است. بعضی بی‌بصری در مقابل حافظ است و انسان حیرت می‌کند که چرا بایستی این حرفها به ذهن کسی خطور کند؟! حافظ را کافر و بی‌دین و زندیق و منکر آخرت و از این قبیل چیزها معرّفی کردند! آن کسی که زیباترین اشعارش، اشعار عرفانی است یا لااقل اشعار عرفانی، جزو زیباترین اشعار اوست:

در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین غیرت شد از این آتش و بر آدم زد

مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه‌ی نامحرم زد

و از این قبیل، اشعار فراوانی که در سرتاسر دیوان حافظ پراکنده است و ندای یک عرفان والای مصفّای عِلوی را می‌دهد و خبرش در وجود حافظ. این را ندیده بگیرند! بیایند بگویند این آدم به خدا وبه قیامت و به دین معتقد نبود!این از این

شبیه همین جفا شاید یک مرحله پائین‌تر است - جفای آن کسانی است که علیرغم این همه شعر عرفانی و این همه شعر اخلاقی در وجود حافظ، جهان‌بینی او را جهان‌بینی شکّ و بی‌خبری و بی‌اطلاعی از غیب و معرفت جهانی و انسانی معرفی کردند و خود او را که حالا درباره‌ی خود او بعداً عرض خواهم کرد - یک انسانی که معتقد به دمْ غنیمتی و دمدمی مزاجی و اسیر شهوات روزمرّه‌ی زندگی و نیازهای پست و حقیر مادّی!

عجیب این است که این افرادی که حافظ را فاسق و فاجر و غرق در محرّمات و پستی‌های معمولی روح بشر معرّفی می‌کنند؛ همینها باز حافظ را ستایش می‌کنند به این‌که این دچار سرمستی بود، دچار نمی‌دانم غرق سرمستی بود، غرق معرفت بود. من نمی‌دانم چه معرفتی است دیگر؟! سرمستی باده را با سرمستی از عرفان و معنویّت با هم مخلوط می‌کنند که متأسّفانه این را من هم در نوشته‌های معاصرین خودمان - از فضلا و دانشمندان - دیدم؛ هم در گذشته‌ها که مرحوم شبلی نعمانی در «شعرالعجم» می‌گوید که به من نگوئید که «می» حافظ مِی ظاهری بود یا مِی معنوی، هر دو مستی می‌آورد.

این شد حرف! تعجب است از این دانشمند بزرگ و فاضل ادیب که یک چنین حرفی را بزند! هر دو مستی می‌آورد! خب بله، امّا این مستی، مستی و بی‌خودی از عقل است، بیگانگی از خرد انسانی است و از شعور انسانی است؛ آن، بی‌خبری از خودِ مادّی است و غرق شدن در معرفت و درک معنوی و والای انسانی. اینها چه طور اصلاً قابل مقایسه با همند؟! جز اشتراک در لفظ. بعضی این جوری حافظ را خواستند معرفی کنند!

بنده جهان‌بینی حافظ را جهان‌بینی عرفانی می‌دانم. بلاشکّ حافظ یک عارف است. البته همین جا بگویم: وقتی ما می‌گوئیم یک عارف است، منظورمان این نیست که از اوّلی که رفت مکتب یا از مکتب آمد بیرون یک عارف شبیه «بایزید» بود تا آخر عمرش. نه، مردی بوده هفتاد سال، هفتادوپنج سال عمر کرده اگر سی سال آخر عمرش هم با عرفان گذرانده باشد، خب یک عارف است.

عرفای بزرگ هم، از اوّل بای بسم‌اللَّه زندگیشان که عارف نبودند. بالأخره یک دورانی را گذراندند یا دوران عادی را یا دوران کسب و تجارت را یا دوران علم و تحصیل علم و فضل را یا دوران فسق و فجور را، یک چیزی را گذراندند. یک وقت هم به خاطر یک حادثه‌ای یا به خاطر معلوماتی یا به خاطر هر دلیلی، به معنویت و نور، راه پیدا کردند و عارف شدند. ما می‌گوئیم حافظ، عارف به وصال حق رسیده و از دنیا رفته.

جهان‌بینی حافظ - آنچه که به عنوان جهان‌بینی او می‌شود معرّفی کرد و سخن آخر حافظ هست - آن جهان‌بینی عرفانی است بدون شک. همان‌طور که عرض کردم، حتّی بسیاری از کسانی که او را غرق در کامجوئی و سقوط شهوانی هم معرّفی می‌کنند؛ در بیانات ستایش‌آمیز، امّا در واقع هجوآمیز خودشان، آنها هم قبول می‌کنند که حافظ نمی‌تواند محدود باشد به همین مسائل حسّی در ضمن کلماتشان این چیزها هست.

ممکن است سؤال کنید که اگر ایشان عارف بوده، چرا به این زبان حرف زده؟ پاسخ این است که این زبان، زبان رائج عرفا و متذوّقین اسلام است. از زمان محی‌الدین عربی تا امروز، تا زمان حافظ و از زمان حافظ تا امروز، یعنی محی‌الدین عربی هم از شراب و محبوب و یار حرف زده، فخرالدین عراقی هم با همین زبان حرف زده، مولوی در دیوان شمس هم با همین زبان حرف زده، همه‌ی کسانی که در عرفان آنها هیچ شکّی نیست، با همین زبان صحبت کرده‌اند. برخی قبل از زمان حافظ بودند، بعضی هم بعد از زمان حافظ. حالا اگر بگوئیم بعدیها از حافظ یاد گرفتند، در مورد قبلیها طبعاً چنین حرفی نیست. این زبان رائج عرفان بوده، در آن روزگار دلائلی هم دارد. حالا چرا با این زبان می‌گفتند؟ در این باره هم گویندگان و نویسندگان گفتند و نوشتند. حتّی در میان گویندگان عرب زبان - همان‌طور که عرض کردم محی‌الدین - ابن‌فارض، شاعر عارف معروف عرب قبل از حافظ، او هم با همین زبان حرف زده. من ادعا نمی‌کنم که همه‌ی شعر حافظ در سرتاسر دیوانش، شعر عارفانه است. نه، بلکه به عکس، من این را هم یک افراط می‌دانم که ما حتّی شعرهای واضحی را که هیچ محمل عرفانی ندارد:

گر آن شیرین پسر خونم بریزد
دلا چون شیر مادر کن حلالش

این را دیگر نمی‌شود به عرفان حمل کرد. «میان جعفرآباد و مصلّی» نمی‌شود گفت جعفرآباد روح انسانی و مصلّای فیض ازلی. جعفرآباد و مصلّی در شیراز موجود است. «خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش» و از این قبیل چیزهایی که وجود دارد. و در اشعار حافظ، حتّی بعضی از اشعاری که عرفا از آن زیاد استفاده می‌کنند، بنده دقت کردم. دیروز نشستم روی همین اشعار نگاه کردم؛ دیدم نه، بعضی از همان اشعار، انصافاً اشعاری هستند که می‌تواند به معنای ظاهریِ عشقیِ مادی به حساب بیاید. یک دوره‌ای از عمر شاعر، این جور حرف زده. هر دو طرف به نظر من تأویلهای اغراق‌آمیز می‌کنند. اینی که ما بگوئیم تمام اشعار حافظ به یک تأویلی بالأخره به دین و عرفان و قرآن مربوط می‌شود، این مبالغه است و هیچ اصراری نیست که ما بیائیم همه‌ی اشعار او را به این معنا. من دیدم یک خانم متدیّن محترمی را در دوران کودکی که،

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

را تعبیر می‌کرد به مثلاً پیغمبر یا به امام زمان در حالی که آدم می‌تواند خیلی راحت، واضح - کسی که با شعر آشناست - بفهمد که این جوری نیست نمی‌شود. البته عرفا از تمام گفته‌های شاعر استفاده‌ی معنوی و عرفانی کردند. در حقیقت حال خودشان آنها را به این استفاده رسانده. این را فراموش نباید بکنیم و هیچ کس را هم منع نباید بکنیم از این کار. من در آخر سخن عرض خواهم کرد.

مرحوم حاج‌میرزا جوادآقای ملکی، عارف معروف دوره‌ی قبل از ما که یکی از سوختگان و مجذوبان زمان خودش بوده و بزرگانی را تربیت کرده، در قنوت نماز شب می‌خوانده:

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده‌ی گلگون خراب کن

این عارف، به آقای دکتر شهیدی آن روز عرض کردم پدربزرگ من از علمای معروف مشهد بود، مرد زاهدی هم بود. دیوان حافظ او در خانه‌ی ما بود که آن را به مادر من داده بود ایشان. جزو جهیزیه‌ی مادر من آمده بود، وارد منزل ما شده بود. من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم. در حاشیه‌ی دیوان، آن مرد عالمِ فقیهِ زاهد، یادداشتهایی نوشته بود. از جمله‌ی یکی از یادداشتها یکی این بود که: این غزل را در کشتی، ما بین کجا و کراچی در سفر مکّه می‌خواندم. در راه مکّه که می‌خواسته حالی بکند - یک عالم عابد زاهد سالک، از شعر حافظ استفاده می‌کرده! این جوری است. ما راه نباید را بر کسی ببندیم. هر کس از هر چی می‌خواهد استفاده کند و هر جور استفاده‌ای دل او می‌خواهد بکند، او آزاد است. امّا ما حق داریم جهان‌بینی حافظ را چهارچوب برایش مشخص کنیم.

جهان‌بینی حافظ، جهان‌بینی عرفانی است بلاشک. آن کسی که اشعار عرفانی‌ای را می‌گوید که نظیر او در باب عرفان تاکنون گفته نشده او نمی‌تواند جهان‌بینی‌ای غیر از جهان‌بینی عرفانی داشته باشد. اگر چه ممکن است در مدتی از دوران عمرش به این جهان‌بینی هنوز نرسیده باشد. در باره‌ی جهان‌بینی عرفانی حافظ من چند جمله‌ای عرض می‌کنم:

اوّلاً بارزترین مظهر این جهان‌بینی در کلام حافظ عشق است و این بدین خاطر است که بشر در راه طولانی‌ای که دارد - در این مراحل طولانی سلوک انسان تا برسد به لقاءاللَّه که از منزل یقظه شروع می‌شود و این منازل گوناگون جز با شهپر عشق امکان ندارد که حرکت بکند. بدون محبّت و بدون عشق و جذبه‌ی عاشقانه، هیچ سالکی نمی‌تواند این طریق را حرکت کند. لذا در جهان‌بینی عرفا و در مکتب عارفان، عشق و محبّت جایگاه بسیار برجسته‌ای دارد و در دیوان حافظ هم، این موج می‌زند:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری

مِی صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم‌شبی کوش و گریه‌ی سحری

طریق عشق، طریقی عجب خطرناکست
نعوذ باللَّه اگر ره به مقصدی نبری

این، نَفَس یک عارف است. امکان ندارد کسی بدون پایه‌ی والائی از عرفان این جور حرف بزند. در مباحث عرفان نظری، وحدت وجود که یکی از اصلی‌ترین مباحث عرفان است، در کلمات حافظ فراوان دیده می‌شود. البته باز هم نمی‌توانم خودداری کنم از اظهار تأسّف، از این‌که بعضی از نویسندگان و ادبای محقّقی که با وجود مقام والای تحقیق در ادبیات، از عرفان - عرفان نظری - اطلاعی ندارند و در آن کاری نکردند! وحدت وجود را که به حافظ نسبت داده شده، به معنای همه‌خدائی که ناشی از عدم درک درست مسأله است، تعبیر کردند و آن را جزو شَطَحیاتی دانستند که بر زبان حافظ - مثل بعضی از عرفای دیگر - صادر می‌شده و نه یک بینش و طرز فکر و جهان‌بینی!

مسأله‌ی وحدت تجلّی که از مباحث معروف عرفان و میان عرفاست. در مقابل نظریه‌ی فلاسفه‌ی اسلامی که قائل به کثرت فاعلیت حق هستند، عرفا قائلند به وحدت فاعلیت و وحدت تجلّی.

عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد
صوفی از خنده‌ی مِی در طمع خام افتاد

یا آن غزلی که «در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد» که قبلاً خواندم.

هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

یکی دیگر از مباحث عرفانی موجود در بساط عرفا، مسأله‌ی حیرت است. همان چیزی که متأسّفانه به شک تعبیر شده در کلام کسانی که معنای حیرت عارف را درک نکردند، و آن را تفسیر کردند یا تعبیر کردند به شک. شکّ یعنی تردید در ریشه‌ی قضایا، در اصلِ قضیّه تردید دارد. این غیر از حیرت عارف است که هر چه عرفان او و معرفت او بیشتر می‌شود، حیرت او هم بیشتر می‌شود که: «زدنی فیک حیرة» از دعاهایی است که نقل شده و مأثور است. «و ما عرفناک حقّ معرفتک» که از رسول اکرم نقل شد. بی‌اعتنائی به دنیا، دید عارفانه است. اینی که ما بیائیم این تعبیرات مربوط به بی‌اعتنائی را مربوط به رندی او بدانیم این درست نیست. بالأخره آن رندی که آنها تصویر می‌کنند و از کلام خود او استفاده می‌کنند: «خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی»؛ پولی می‌خواسته، وظیفه‌ای می‌خواسته تا این‌که بتواند همان باده‌ی خودش را تأمین کند! آن رند مورد تصویر آن آقایان، این چه طور می‌تواند به دنیا و مافیها بی‌اعتنا باشد؟! اگر همان شاه شجاع و حتّی همان امیر مبارزالدین منفور پیش حافظ، اگر پولی به حافظ می‌داد، آن حافظی که آنها تصویر می‌کنند، مطمئناً آن پول را از او می‌گرفت و می‌رفت و صرف «می» می‌کرد و می‌خورد و می‌خوراند و می‌نوشید و می‌نوشانید. این‌که بی‌اعتنائی به دنیا تویش درنمی‌آید. بی‌اعتنائی به دنیا مال آن انسان مستغنی است. کی مستغنی است؟ آن کسی که دلش با خدا آشناست.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

...

در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است

الهی منعمم گردان به درویشی و خرسندی این مال یک آدم رندِ عرق خورِ پلاسِ درِ خانه‌ی عرق‌فروش نیست! آن چهره‌ی زشتی که بعضی ترسیم می‌کنند از حافظ، این مال یک عارف پاک‌باخته است استغنا، بی‌اعتنائی به دنیا .

از جمله‌ی خصوصیّات عارفانه‌ی حافظ در دیوانش، سوء ظنّ او به استدلال است. که این مال عرفاست که:

پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی‌تمکین بود

می‌گوید استدلال تمکین نمی‌کند و نمی‌تواند تو را به همه جا برساند. حافظ هم همین مضمون را در غزلهای متعددی گفته است: «که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را» یعنی از راه حکمت نمی‌شود فهمید.

بحث سالوس‌ستیزی حافظ هم از همین قبیل بحث عرفانی است. یکی از بیت‌الغزلهای دیوان حافظ، سالوس‌ستیزی است. دشمن نفاق و دورنگی است و تزویر در هر که که باشد؛ چه در شیخ، چه در صوفی، چه در امیر. برای او فرق نمی‌کند؛ با تزویر مخالف است. این هم ناشی از همان دید عرفانی است.

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

این حرف یک عارف است. نَفَس، نَفَسِ یک عارف است. راست هم می‌گوید مسلمانی، اصلاً اسلام، یعنی تسلیم در مقابل پروردگار و محو شدن در اوامر او ولو فروتر از پایه‌ی عرفان و معرفت. این با تزویر و ریا که شرک است، نمی سازد.

آزادگی‌ای که در حافظ مشاهده می‌شود، ناشی از همین بینش عرفانی است و البته اخلاقیات حافظ هم بخشی از جهان‌بینی حافظ است که بحث اخلاقیات در دیوان حافظ هم از جمله‌ی چیزهایی بود که من مایل بودم توصیه کنم به این‌که اگر رویش کار نشده، کار بشود. که توصیه‌های اخلاقی حافظ از دیوان او استخراج بشود و اینها بیان بشود و شرح بشود. این بحث را هم من پایان می‌دهم. و می‌ماند مسأله‌ی شخصیّت حافظ، به صورت جمع‌بندی شده.

البته شاید از بخشی از آنچه که گفته شد، این مطلب هم ادا شده باشد. لکن مختصری عرض می‌کنم برای این‌که یک ترسیمی از شخصیت حافظ ارائه شود.

حافظ به هیچ وجه آن رندِ میکده‌نشینِ اسیر می و مطرب و مَهْ‌جبین که تصویر کردند، بعضی نیست و باز تکرار می‌کنم که منظور من از حافظ، آن شخصیتی است که از حافظ در تاریخ ماندگار است یعنی آن بخش اصلی و عمده‌ی عمر حافظ که بخش پایانی عمر اوست. نمی‌گویم در طول عمرش چنین نبوده، شاید هم بوده - البته قرائنی هم بر این معنا دلالت می‌کند - اما حافظ در اقلاً ثلث آخر زندگیش، یک انسان وارسته و والاست. اوّلاً یک عالم زمانه است، یعنی درس خوانده و تحصیل کرده و مدرسه رفته است. فقه و حدیث و کلام و تفسیر و ادب فارسی و ادب عربی را آموخته. حتّی آن چنان که حدس زده می‌شود از اصطلاحاتی که در نجوم و غیرو به کار رفته، در این علوم هم دستی داشته و تحصیلی کرده، یک عالم است. این عالم، بساط علم‌فروشی و زهدفروشی و دین‌فروشی را هرگز نگسترده، که آن روز چنین ساطهایی رواج داشته. این عالم، در بخش عمده‌ای از عمرش، راه سلوک و عرفان را هم پیموده. در این‌که وابسته‌ی به فرقه‌ای از متصوّفه هم نیست، شاید شکّی نباشد. یعنی هیچ یک از فرق متصوّفه، نمی‌توانند ادعا کنند که حافظ جزو سلسله‌ی آنهاست؛ زیرا که برای او هیچ مرشدی، شیخی، قطبی بیان نشده و بعید هم به نظر می‌رسد که او قطبی و شیخی داشته باشد و در این دیوانی که از افراد زیادی در او سخن رفته، از آن مرشد و معلّم سخنی نرفته باشد. البته در اشعار او، اشاره‌ای هست به این‌که بدون پیر نمی‌شود رفت در راه عشق که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد:

به راه عشق منه بی‌دلیلِ راه قدم
که به من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

بنابراین یک انسان وارسته‌ای است که شعر او و سخن شاعرانه‌ی او در زمان خودش، هم در شیراز و هم در سراسر ایران و خارج از ایران گسترش یافته بوده و شهرت یافته بوده که خود او در اشعارش، به این اشاره می‌کند: از بنگاله و هند و چین تا روم و مصر، آنچه که در شعر خودش هست. باید هم همین جور باشدحقّاً و انصافاً.

زمان او از لحاظ زمان سیاسی، یکی از بدترین زمانهای ایران است و من واقعاً در تاریخ یادم نمی‌آید- تتبّع هم نکردم البته، اما در همان مقداری که در حافظه دارم - به یاد ندارم زمانی را و منطقه‌ای را که به قدر شیراز در زمان حافظ دستخوش تحولات گوناگون سیاسی، همراه با خرابیها و ویرانیها شده باشد. اگر مبدأ این دوران پادشاهیهای زمان حافظ را، زمان شاه شیخ‌ابواسحاق‌اینجو بدانیم - که زمان شروع سلطنت او فکر می‌کنم، هفتصدوچهل‌وخورده‌ای است که دوران جوانی حافظ است، چون حافظ سال ولادتش معلوم نیست؛ هفتصدوبیست، هفتصدوهیجده، هفتصدوبیست‌ودو، روشن نیست که کی است، لکن حدوداً می‌شود فهمید که در همان حول و حوش هفتصدوبیست است - حافظ جوان بیست‌وچند ساله‌ای بوده که این پادشاه به مسند حکومت می‌رسد و بعد از او حالا در زمان خود همین پادشاه جوان و خوش‌ذوق و مورد علاقه‌ی حافظ احتمالاً و عیّاش و زیبا و شاعر و ادیب، همین پادشاه با این خصوصیات هم جنگهای فراوانی را می‌کرده با امیرمبارزالدین در کرمان و با دیگران، یعنی خود این آدم هم نمی‌نشسته که حالا در شیراز به کار حکومت خودش بپردازد. جنگهای متعدّدی داشتند تا بالاًخره منجر می‌شود به غلبه‌ی آل مظفّر - مبارزالدین محمّد مظفّر - بر این شیخ‌ابواسحاق و فرار او و بالأخره قتل او و سلطنت آل مظفّر که تا سال هفتصدونودوپنج - که آل مظفّر تمام از صغیر و کبیر، به دست تیمور قتل عام شدند - این خانواده آن‌جا حکومت داشتند. حدود شاید چهل سال یا بله شاید حدود چهل سال تقریباً چهل‌وچند سال خانواده‌ی آل مظفّر - که من دقیقاً الان یادم نیست؛ اما در تواریخ ثبت است - اینها حکومت داشتند که وفات حافظ هم به احتمال زیاد هفتصدونودودو است. شاید هم هفتصدونودویک و شاید هم هفتصدونودوسه، بیشتر هفتصدونودودو ذکر شده، که حالا محقّقین و بزرگان هستند لابد؛ در این زمینه هم مطالبی بعداً خواهند گفت.

در طول این چهل سال، چندین پادشاه از این خانواده بر سر کار آمدند. یک خانواده‌ی عجیبی که وقتی آدم می‌شنود که آمدند به تیمور گفتند که شرّ این خانواده را کم کن؛ چون اینها آرام که ندارند - برادر با برادر، پدر با پسر، پسر با پدر، پسرعمو با پسرعمو، برادرزاده با عمو، این قدر از همدیگر اینها کشتند و چشم میل کشیدند و زندان کردند که حدّ و حصر ندارد - اینها اگر بمانند، باز هم همین فسادها را خواهند کرد! آدم احساس می‌کند که حق با آنها بود که یک چنین گزارشی را به تیمور دادند. امیر مبارزالدین را پسرش شاه‌شجاع کور کرد، بعد کشت. شاه شجاع سالها زندگی کرد، به وسیله‌ی برادرش از شیراز اخراج شد، مجدّداً بعد از یکی دو سال به حکومت شیراز برگشت. او باز برادر را اخراج کرد. بعضی از برادرهایش را کشت، بعضی از پسرهای خودش را کور کرد تا بالأخره از دنیا رفت. پسر او شاه زین‌العابدین نامی - سلطان زین‌العابدین - به حکومت رسید. او هم باز به وسیله‌ی پسرعمویش شاه منصور - که این شاه منصور آخرینشان بود که در همین بیابانهای شیراز، در میان لشکریان تیمور کشته شد خودش و یارانش شما ببینید در طول چهل سال، چقدر جنگ، چقدر خونریزی، چقدر همدیگرکشی و خویشاوندکشی و بیگانه‌کشی! یک چنین وضعیتی در شیراز وجود داشته و دائماً مردم شیراز زیر فشار ارعاب این دیکتاتورهای زبان‌نفهم مغرور قرار داشتند که هر کدام هم یک سلیقه‌ی مخصوصی داشتند! یکی اهل زهد بوده، یکی اهل عیّاشی بوده، یک روز اهل عیّاشی بوده، یک روز اهل زهد بوده! یک چنین وضعیت آشفته‌ای بر شیراز حکومت می‌کرده و حافظ حدود شاید چهل سال، چهل‌وپنج سال از عمر خودش را، در دوران این خانواده گذرانده. طبیعی است اگر چنانچه با صیت شهرت حافظ بر شعر و شاعری، این انتظار از او وجود داشته باشد که زبان به مدح بعضی از افراد این خاندان بگشاید و گشوده. نمی‌شود ما دیگر بیائیم توجیه کنیم، بگوئیم نخیر: «که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش»

این، مراد شاه‌شجاع نیست. «بیا که رایت منصور پادشاه رسید»

خب منصور پادشاه را دارد می‌گوید دیگر؛ شکّی نیست این، یا «حاجی قوام ما»، خب حاجی قوام وزیر مثلاً شاه شیخ‌ابواسحاق است دیگر کس دیگری که نیست. این یقیناً این مدحها، مربوط به این افراد است. امّا آنچه که من می‌خواهم بگویم این است که این مدحها، از رتبت حافظ و قدر حافظ، چیزی نمی‌کاهد. این کمترین کاری است که یک شاعری در حدّ حافظ می‌توانسته آن روز بکند. شما نگاه کنید ببینید معاصرین حافظ چه می‌کردند! «سلمان ساوجی» یک شاعر معاصر حافظ است. چقدر مدح برای ایلکانیان - چه شیخ حسن و چه پسرش اویس‌بن‌حسن و چه آن احمدبن‌اویس و چقدر شعر گفته درباره‌ی این خانواده - شاید سلمان ساوجی یا خواجوی کرمانی یا دیگر شعرائی که معاصر حافظ بودند یا قبل و بعد او بودند، آنچه که حافظ گفته، کمترین است.

البته این‌جا من باز یک نکته‌ی دیگری را عرض بکنم: یکی از آن جفاهای بزرگی که به وسیله‌ی بعضی از نویسندگان ما به حافظ شده، این است که می‌گویند: حافظ به زبان غزل، قصیده می‌گفت و مدح می‌سرود. به نظر من از این بزرگتر اهانتی به حافظ نیست! اینی که تو یک غزلی - در پایان غزل یا یک گوشه‌ای از غزل - اسم یک پادشاهی را آورده باشد، این غیر از این است که غزل را در مدح آن پادشاه سروده باشد. این کار در بین شعرا رائج است. شاعر، یک غزلی را برای دل خودش، نه برای کس دیگر، می‌گوید؛ بعد آن را موَشَّح می‌کند؛ مزیّن می‌کند به نام یک دوستی، یک رفیقی، یک عزیزی، در پایان آن غزل اسم آن عزیز را هم می‌آورد. این معنایش این نیست که از اوّل تا آخر غزل هر چه گفته، خطاب به آن عزیز است یا به آن دوست است به آن رفیق است. این کار را حافظ هم کرده. در بعضی از غزلیات، غزل را برای خودش برای دل خودش و ذهن خودش و آن آرمان خودش گفته در پایان، یک بیتی، مصرعی هم به نام یکی از آن کسانی که آن‌جا هستند بودند در آن زمانها - یکی از آن امرا مثلاً - اضافه کرده؛ جز چند غزل خیلی معدود که یکی همان غزل «احمداللَّه» است که در باره‌ی سلطان احمد ایلکانی است. یکی همین «منصور پادشاه» است که در باره‌ی منصور مظفّری است و یکی دو تا هم راجع به شاه شجاع است.

آن «فیروزه‌ی بواسحاقی» را هم بعد از زمان شاه شیخ ابواسحاق گفته و همان هم بنده احتمال می‌دهم مرادش از فیروزه‌ی بواسحاقی، همان فیروزه‌ی معروف بواسحاقی است که نوشته‌اند یک نوع فیروزه‌ی خوب هست که جزو بهترین فیروزه‌هاست و به فیروزه‌ی بواسحاقی معروف است. این با این اسم بازی کرده و یک معنای عرفانی هم حتی می‌تواند مورد نظر حافظ باشد، هیچ نمی‌شود قطعاً گفت که این در مدح اوست؛ اما آن جاهایی که در مدح گفته، حداقل را در نظر گرفته و کمترین را گفته.

من در باره‌ی شخصیت حافظ، این شخصیت والا و ارجمند، خیلی حرف و سخن در ذهن دارم؛ لکن مصلحت نمی دانم که بیش از این، این جلسه را و شما برادران و خواهران عزیز را و مهمانان گرامی را معطّل کنم. امیدوارم که به بحثهای مفید و ممَتِّعی در این باره برسید. من همین قدر بگویم که حافظ همچنانی که تا امروز شاعر همه‌ی قشرها در کشور ما بوده، بعد از این هم شاعرِ همه خواهد ماند و امید است که هر چه بیشتر ما توفیق پیدا کنیم که معارف این شاعر بزرگ را از اشعارش بفهمیم و شخصیت او را بیشتر درک کنیم و آن را پایه‌ی خوبی قرار بدهیم برای پیشرفت معرفت جامعه‌ی خودمان و فرهنگ کشورمان.

والسّلام علیکم و رحمةاللَّه و برکاته

 

منبع: khamenei.ir


نظرات | ۱۳٩۳/٢/۱٩ - کاوه |لینک به نوشته

آب به کدام آسیاب ؟!

حسین شریعتمداری در شماره 18 اردیبهشت 93 روزنامه کیهان در ستون نکته چنین نوشت:

در پی کودتای نارنجی‌های تحت حمایت آمریکا و اروپا در اوکراین که برکناری دولت قانونی این کشور را به دنبال داشت، مردم در شبه جزیره «کریمه» که پیش از آن یک جمهوری خودمختار و تحت کنترل فدراسیون روسیه بود و بعد از جنگ‌جهانی دوم به اوکراین پیوسته بود، علیه حاکمیت آمریکایی-اروپایی نارنجی‌ها قیام کردند و خواستار الحاق به روسیه شدند. درخواست آنان با مخالفت نارنجی‌های حاکم و تهدیدهای جدی آمریکا و اروپا روبرو شد ولی نهایتا در جریان یک همه‌پرسی - 16 مارس 2014/ 25 اسفند 92 - که 81 درصد واجدین رأی در آن شرکت داشتند، 96/77 درصد مردم کریمه به الحاق این شبه جزیره به روسیه رأی دادند و با موافقت دومای روسیه - پارلمان - کریمه رسما به روسیه ملحق شد. آمریکا و اروپا، اگرچه این الحاق را شکست بزرگی برای کودتای نارنجی می‌دانستند ولی از آنجا که این شبه جزیره پیش از آن نیز بخشی از روسیه بوده است به تهدید روسیه اکتفا کردند اما، پروسه الحاق به سایر مناطق شرقی روسیه نیز سرایت کرده بود و مردم شهرهای «خارکف»، «دونتسک» و «اودسا» هم با برپایی تظاهرات گسترده خواستار الحاق به روسیه شدند... در پی گسترش درخواست الحاق، آمریکا و اروپا به تهدید اقتصادی روسیه روی آوردند و روسیه نیز در یک اقدام مقابله به مثل، صدور گاز به اروپا را تحریم و متوقف کرد و این در حالی است که بیش از 76درصد نیاز گازی اروپا از روسیه تأمین می‌شود. - سهم گازپروم روسیه 30 درصد است - به این نکته نیز توجه شود که در سال 2013 اتحادیه اروپا اولین شریک تجاری روسیه بوده است. حالا می‌توان حدس زد که تحریم صدور گاز روسیه به اروپا، کشورهای اروپایی را با چه کابوس جدی و شکننده‌ای از بحران سوخت و رکود اقتصادی روبرو کرده و می‌کند  تا آنجا که برخی از مقامات رسمی و رسانه‌های نزدیک به دولت‌های اروپایی همراهی با آمریکا در تحریم روسیه را به‌علت مقابله‌به‌مثل روسیه در تحریم  صدور گاز به اروپا، یک خطای بزرگ استراتژیک دانسته و خواستار پایان دادن به این تحریم‌های دو جانبه شده‌اند.
و اما، صرفنظر از اینکه هر یک از دو سوی بحران اوکراین یعنی روسیه از یکسو و آمریکا و اروپا از سوی دیگر، با چه چشم‌اندازی وارد این بحران شده‌اند و هر یک از دو طرف کدام سود یا زیانی را در این چشم‌انداز می‌بینند، باید گفت؛ آنچه به وضوح قابل دیدن است، بحران سخت و سنگینی است که کشورهای اروپایی را به شدت تهدید می‌کند.
حالا تحریم‌های ظالمانه و غیرانسانی کشورهای اروپایی علیه جمهوری اسلامی ایران را در نظر آورید. آیا از اینکه  دشمنان وحشی و تابلودار مردم مظلوم و شریف ایران بعد از تحریم‌های ضد بشری علیه ایران اسلامی، خود در باتلاق تحریم گرفتار شده‌اند، احساس رضایت نمی‌کنید و در این ماجرا، دست انتقام الهی را - هر چند که از آستین روسیه بیرون آمده باشد - نمی‌بینید؟ آیا هیچ ایرانی مسلمان یا غیرمسلمانی را که فقط از اندک غیرت دینی و ملی برخوردار باشد می‌توان نشان داد که از بحران پیش‌روی دولت‌های اروپایی احساس رضایت نکند؟ باید توجه داشت که این بحران بازتاب و نتیجه بحران‌سازی خود آمریکا و دولت‌های اروپایی در اوکراین است و مثلا از نوع زلزله و سیل و طوفان نیست که حتی برای مردم کشورهای متخاصم نیز ناخوشایند تلقی شود. بحران پیش‌روی اروپا در صورت دست کشیدن این دولت‌ها از زورگویی‌ و باج‌خواهی قابل فروکش کردن است، بنابراین نه فقط جایی برای کمترین دلسوزی وجود ندارد، بلکه افزایش دامنه بحران و شدت بیشتر آن، دقیقا مانند فشار و ضربه زدن محکم‌تر به یک آدمکش حرفه‌ای برای پیشگیری از ادامه قتل و خونریزی اوست که مطلوب و پسندیده است.
حالا اگر بشنوید که برخی از مسئولان محترم کشورمان درپی نجات دشمن از بحران یاد شده هستند چه احساسی پیدا می‌کنید؟! برای تصور دقیق‌تر ماجرا،  فرض کنید که تانک‌های دشمن در حال تخریب سنگرهای رزمندگان اسلام و قتل عام آنان هستند ولی ناگهان با مانعی روبرو می‌شوند که آنها را از حرکت باز می‌دارد و یا حرکت آنها را کُند و دشوار می‌سازد. حالا اگر مشاهده کنید افرادی در لباس رزمندگان خودی برای رفع مانع تلاش می‌کنند آیا جز این است که اقدام آنان را  در حمایت از دشمن و خیانت به جبهه خودی تلقی می‌کنید؟! البته یک حالت دیگر نیز قابل تصور است و آن این که افراد مورد اشاره را در اوج ساده‌لوحی، بی‌اطلاعی و ناآشنا با ابتدایی‌ترین مسائل جبهه نبرد بدانید  و در این صورت بسیار بدیهی است که جای آنان در جبهه نیست و حضورشان چه بخواهند و چه‌نخواهند،  فقط به نفع دشمن خواهد بود.
اکنون و بعد از این همه - که همه ماجرا هم نیست - به‌موضوع اصلی این نکته می‌رسیم و آن این که، طی چند هفته اخیر بارها شاهد بوده‌ایم برخی از دولتمردان محترم در مصاحبه‌های داخلی و خارجی خود اعلام کرده‌اند که «ایران برای صدورگاز به اروپا آمادگی دارد»! یعنی به زعم آنان، ایران آماده است با صدور گاز به اروپا، کشورهای اروپایی را از بحرانی که به‌علت قطع صادرات گاز روسیه با آن روبرو شده‌اند، نجات بدهد!
این پیشنهادها چه مفهومی غیر از باز گذاشتن دست دشمن برای ادامه وحشی‌گری علیه مردم کشورمان دارد؟ یعنی تلاش به منظور برداشتن مانع از سر راه تانک‌های دشمن و باز کردن راه آنها برای تخریب سنگرهای خودی و تجاوز به حریم میهن اسلامی و مردم آن!
خوشبینانه‌ترین برداشت درباره آنها، این است که کمترین و ابتدایی‌ترین شایستگی و لیاقت را برای حضور در مسئولیت‌های کنونی ندارند! و ادامه حضورشان در مسئولیت آب ریختن به آسیاب دشمن است.

منبع: وبسایت روزنامه کیهان


نظرات | ۱۳٩۳/٢/۱٩ - کاوه |لینک به نوشته

تاریخچه «شیر و خورشید سرخ» و «هلال احمر»

در پی انتشار یادداشتی در عصر ایران با عنوان "شیر و خورشید سرخ" زنده می شود؟"، خسرو معتضد - نویسنده، روزنامه نگار و تاریخ پژوه- با ارسال مقاله ای اختصاصی به ریشه تاریخی دو نشان «شیر و خورشید سرخ» و «هلال احمر» پرداخت.

متن این مقاله به این شرح است:
 
پیش از اسلام در پرچم ایران شیر دیده نمی‌شده و در عصر هخامنشی بنابه نوشته گزنفون، عقاب زرینی بر سر یک نیزه بوده است. در تصویر مربوط به جنگ داریوش سوم و اسکندر که در بمبئی کشف شده هم نقش عقاب روی پرچم ایران دیده می‌شود.

پرچم ایران در عصر ساسانیان، درفش کاویانی بوده است. نقش خورشید در پرچم هخامنشیان همراه با ماه و عقاب دیده می‌شده است. بنابراین شیر، آرم سلسله‌های ایرانی نبوده و بیشتر از نقش عقاب یا قوش استفاده می‌شده است. روی پرچم اشکانیان نیزاژدها نقاشی می‌شده است. علامت خورشید یا مهر نیز به چشم می‌خورد. خورشید و ماه روی بیرق ساسانیان دیده می‌شد حتی ماه و خورشید را روی تاج خود منقوش می‌کرده‌اند.

در شاهنامه، شیر تنها در بیرق چند سردار و پهلوان دیده می‌شده است کما اینکه از نقش گرگ، ببر،ماه، پلنگ ،آهو، گراز، همای و اژدها هم بوده است. روی درفش کاویان گوهرهای گران‌بها نیز نصب می‌کرده‌اند.

تمبر منتشر شده با سه آرم بین المللی صلیب سرخ، هلال احمر و شیروخورشید سرخ

البته از نقش و مجسمه شیر نیز آثاری در دست است.

در عصر پس از اسلام در اشعار نظامی از بیرقی با خورشید ده‌زبانه و شیر سیاه که در جنگ با قبیله لیلی به کار رفته سخن به میان آمده، در عصر سلجوقیان شیر و پلنگ روی پرچم سلاجقه نقش می‌بسته، مولوی از شیران روی علم یا بیرق یاد می‌کند. شیر، نماد برج اسد در آسمان بوده است. مظفرالدین سلجوقشاه‌ بن سلغر هم بر پرچم خود نقش شیر داشته است.

لقب الب‌ ارسلان هم به معنی شیر فاتح بوده است.

مغول‌ها پرچم‌هایی بافته با موی اسب را پیشاپیش سپاه حرکت می‌دادند و شیر و خورشید بیشتر نماد آسمان و ستارگان بوده است. برج اسد هم خانه خورشید خوانده می‌شده است.

بنابه نوشته کسروی به نقل از ابن‌عربی، غیاث‌الدین کیخسرو از شاهزادگان سلجوقی فرمان داد روی خورشید تصویر زیبای شاهزاده خانمی گرجی را رسم کردند.

انتخاب شیر و خورشید بیشتر جنبه نجومی داشته و به قصد الهام گرفتن از هفت سیاره بوده و خورشید از کواکب هم جزو آنها بوده است. کیخاتو - سلطان مغول - نیز تصویر شیر و خورشید را بر روی سکه‌های خود ترسیم و حک می‌کرده است. فقط امیر تیمور از هلال استفاده می‌کرده است. پیش از او نیز بنا به تصویر یک مینیاتور، مغول‌ها بیرق شیر و خورشید در دست می‌گرفتند.

در عصر صفویه روی علم‌های ایران نام الله، سرهای اژدها، تیغه‌های شمشیر یا نیزه و البته شیر و خورشید منقوش بوده است. از زمان شیخ جنید پدربزرگ شاه اسماعیل پرچم در زمینه سبز با یک شیر خوابیده و خورشید زرین در حال طلوع بوده است.

 «علم‌دار باشی» از مشاغل مهم عصر صفوی بوده است. شاه اسماعیل صفوی اما از نقش شیر و خورشید استفاده نمی‌کرد و پرچم او سبز و بالای علم شکل ماه بوده است.

اولین تاج در سال 1601میلادی روی پرچم «حسینعلی بیگ» سفیر شاه عباس در رم بر روی شیر منقوش است در حالی که شیر به روی دو پای عقب خود برخاسته است.

در زمان نادرشاه نیز شیر زرین برروی پرچم دیده می‌شد. شیر خفته روی سکه‌های آغامحمدخان هم نقش بسته بود که در پشت آن خورشیدی در حال طلوع بود و جالب این که به جای صورت عبارت «یا محمد» و زیر شکم شیرهم «یاعلی» نوشته شده بود.

برروی پرچم میرزا ابوالحسن خان شیرازی - سفیر ایران در سن‌پترزبورگ - در سال 1816 تصویربزرگ شیر دیده می‌شود. در دوران محمدشاه شیربه شکل ایستاده و با شمشیری در دست ترسیم می شد.

می توان گفت نقش تاج در زمان قاجاریه و پس از این که فتحلیشاه، تاج کیانی بر سر گذاشت و روی نامه‌ها و تلگراف‌های دولتی ظاهرشد.

شیر در بسیاری از مکاتبات دولتی مثلاً گزارش‌های کارگزاری کل عربستان (نامی که قبل از دوره پهلوی برای بخشی از خوزستان استفاده می شد) و شط‌ العرب (اروند رود) و مدیریت "سیر سفاین" در شط کارون نشسته بود و تاج کیانی که به کلی با تاج پهلوی فرق داشت بالای سر شیر و درست بالای خورشید دیده می‌شد.

تاج، تنها گهگاه به کار می‌رفته نه همیشه. «اداره تلگرافی دولت علّیه ایران» معمولاً شیر شمشیر به دست را که خورشیدی با انوار خود در پشت آن قرار داشته در میان دو شاخه گل به روی سر صفحه تلگرافات خود به چاپ می‌رسانده است. گاهی دایره‌ای دور شیر و خورشید را می‌پوشانده و تاج کیانی یا تاج قاجاری بالای آن قرار می‌گرفته است.

از دوران تاج‌گذاری رضاشاه در چهارم اردیبهشت 1305 هجری خورشیدی تاج پهلوی که به‌وسیله یک هنرمند جواهرساز مهاجر روسی ساخته شده بود، جایگزین تاج بلند قاجاریه شد و در دهه 1350 کمی در اندام شیر تغییر داده و شکل آن را مرتب و متناسب با قواعد گرافیکی مدرن ترسیم کردند.
 
«هلال‌احمر» اما علامت بهداری دولت عثمانی بوده که در قرن نوزدهم میلادی به دلیل جنگ‌های طولانی با دولت روسیه تزاری و دُوَل استقلال‌طلب بالکان مانند یونان، رومانی، مجارستان،صربستان و آلبانی ناچار شده بودند برای واحدهای بهداری صحرایی خود آرمی انتخاب کنند.


نشان دولت سوئیس (راست) و صلیب سرخ

هلال احمر، علامت بهداری دولت عثمانی بودهلال احمر، علامت بهداری دولت عثمانی بود


در کنوانسیون‌های جهانی پس از جنگ‌های کریمه در نیمه دوم قرن نوزدهم که علامت صلیب دولت سوئیس (به رنگ سفید در زمینه قرمز)، به صورت "قرمز در زمینه سفید" به عنوان علامت صلیب سرخ برگزیده شد و به عنوان نشانه بیمارستان‌ها و اماکن و وسایط نقلیه بهداری تعیین شد.

در مقابل، عثمانی ها هم با استفاده از نشان دولت خود (هلال و ستاره سفید در زمینه قرمز)، هلال‌احمر (هلال قرمز در زمینه سفید) را برای خود برگزیدند. همان گونه که صلیب سرخ، قرمز شده نشان دولت سوئیس است هلال احمر نیز قرمز شده نشان عثمانی( هلال و ستاره سفید در زمینه قرمز) است.

پس از جنگ جهانی اول، کشورهای عربی - که به جز مصر که مختصر استقلالی داشت که آن را هم انگلیسی‌ها با اشغال مصر از میان برده بودند - همین نشانه هلال احمر را به عنوان آرم بهداری و بیمارستان ها و اتومبیل‌های آمبولانس برگزیدند اما ایران زیر بار هلال احمر نرفت زیرا  پرچم هلال و ستاره که نشان عثمانی‌ها بود مخصوصاً با جنگ‌های آغاز شده از دوران سلطان محمد فاتح با اوزون حسن پدربزرگ مادری شاه اسماعیل از سال‌های 870 هجری قمری   برای ایرانیان خوش یمن و خوش سابقه نبود.

پرچم عثمانی و ترکیه (سمت راست) و هلال احمر

هلال احمر، علامت بهداری دولت عثمانی بودهلال احمر، علامت بهداری دولت عثمانی بود

مردم ایران مخصوصاً با حوادث سال‌های 1915 تا 1919 که عثمانی‌ها هر زمان به شهرهای ایران در باختر کشور از کردستان تا کرمانشاه و همدان وارد می‌شدند دل خوشی از عثمانی ها نداشتند و همان آرم شیر و خورشید با تغییر رنگ به رنگ سرخ نشانه جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران شد.

در فرهنگ مردم مسلمان ایران، خورشید نشانه آسمان و عظمت خداوندی و در واقع «خورشید نبوت» است و شیر نشانه «اسد‌الغالب » - شیر خدا حضرت علی‌بن‌ابی‌طالب‌(ع)- امامی که سلاطین صفویه در اوج عظمت و اقتدار خود، خویشتن را سگ درگاه او ( کلب آستان) می‌خواندند.

نشان حکومتی شیر و خورشید (سمت راست) و "شیروخورشید سرخ"

  هلال احمر، علامت بهداری دولت عثمانی بودهلال احمر، علامت بهداری دولت عثمانی بود

بنابراین آنچه جناب حجت‌الاسلام علی یونسی وزیر اسبق اطلاعات و دستیارویژه رییس جمهور در امور اقوام و اقلیت‌های مذهبی و دینی در دولت کنونی گفته کاملاً درست است و کسانی که ترجیح شیر و خورشید سرخ بر نشان عثمانی هلال احمر را  دستاویز حمله به او و دولت دکتر روحانی قرار داده‌اند به لحاظ تاریخی دراشتباه هستند.

همان طور که نوشته شده بود می توان حدس زد که اگر امام راحل (ره) نیز در سال 1358 دستور حذف شیر و خورشید را دادند به خاطر «تاج» و تنفر عمومی ار رژیم سرنگون شده پهلوی بوده و نه خود شیر و خورشید. اشاره آن مطلب درباره انتساب هلال به عثمانی و نه کلیت «اسلام» نیز درست است.

تازه مربوط به بهداری عثمانی بوده و نه به تمامیت عثمانی، در هر حال «شیر و خورشید سرخ» مناسب تر است تا علامت اداره بهداری یک قشون خارجی و می توان دوباره برای یک جمعیت امدادی نشان اختصاصی داشت.
 
منبع: عصر ایران


نظرات | ۱۳٩۳/٢/۱٩ - کاوه |لینک به نوشته

رد ادعای اعجاز عددی قرآن

عباس یزدانی در مقاله «اعجاز عددی و نظم ریاضی قرآن» که در شماره 67 مجله کیهان اندیشه چاپ شده است نقدی را بر نظریه دکتر رشاد خلیفه مبنی بر اعجاز عددی قرآن وارد کرده است که عیناً می آید:

 

23سال پیش شیمیدانى مصرى به نام دکتر رشاد خلیفه که در امریکا اقامت داشت ،پس از سه سال کار مداوم و استفاده از کامپیوتر! ادعا نمود که نظم حیرت انگیزى رادر قرآن کشف نموده است .

ایشان گفت : تعداد تکرار حروف و کلمات در قرآن ،کاملا سنجیده و حساب شده است و از تناسب و نـظمى شگفت انگیز حکایت مى کند و نتیجه گرفت که چون هیچ مؤلف و نویسنده اى نمى تواند در ضـمـن نـگـارش کـتاب ، مراعات تعداد تکرار حروف و کلمات خود را نموده و نظمى خاص در میان آنها تعبیه کند، پس این ویژگى خاص قرآن بوده و وجهى از وجوه اعجاز آن به شمارمى رود.

اولین مثال ایشان براى اثبات ادعایش ، حروف مقطعه قرآن بود که مدعى شد راز و رمز این حروف اسرارآمیز را کشف کرده است .

ایـشـان گفت تکرار حروف مقطعه در سوره مربوطه ، بیش از تکرار حروف دیگر است و نیز معدل تکرار این حروف نسبت به مجموع حروف سوره خاص ، بیش از معدل تکرار این حروف درسورهاى دیگر است .

هـمـچنین در هر یک از 29 سوره اى که در افتتاح آن ، حروف مقطعه آمده است ، مجموع تعداد آن حـرف یا حروف در آن سوره دقیقا و بدون استثنا مضرب 19 مى باشد و مطالب دیگرى از این دست که در ادامه این مقاله به آنها خواهیم پرداخت .

بـا اعـلان ایـن خبر و پخش آن توسط رسانه هاى گروهى و جرائد آن روز، این موضوع به گونه اى غیرمنتظره در همه جا صدا نمود و موجى از شادى و شعف در میان مسلمانان برانگیخت .

راقـم ایـن سـطـور نیز آن روز از جمله کسانى بود که از خوشحالى در پوست خود نمى گنجید و مى پنداشت که مسلمین سنگرى بسیار قوى در برابرملحدین گشوده اند.

انـتشار این خبر در میان روشنفکران کشورهاى اسلامى ، نه تنها موجب شعف وشادى بلکه موجب آن شـد تـا بـسـیـارى از آنـهـا خود به میدان آمده و با آمارگیرى ازتعداد حروف و کلمات قرآن ، پـرده هاى دیگرى از اسرار و رموز این کتاب آسمانى رابرملا سازند! البته از این عده ، جمعى بعد از مدتى سرگردانى و راه به جایى نبردن ،دست از کار کشیدند.

اما گروهى دیگر که اعتقادى راسختر به اعجاز قرآن داشتند، به این کاوش ادامه دادند و مقالات و تـالـیـفـاتى نیز منتشر کردند که در مقام نقد یکایک آنها نیستیم بلکه در این مقاله درصدد آنیم تا اثـبات کنیم ، این جریان ، انحرافى بوده وکسانى که در این وادى افتادند، جز سرگردانى و ناکامى چیزى عائدشان نشد واشکالات نقضى و حلى فراوانى بر دعاوى آنها وارد است .

قـبـلا متذکر شویم که ایشان اولین نفر در این وادى نبوده و ردپاى این فکر در کتاب الاتقان فى علوم القرآن سیوطى نیز دیده مى شود.

(2/112).اسـاسـا بـایـد بـبینیم قرآن خود را چگونه معرفى کرده است ، پیشوایان معصوم ما قرآن را چـگونه معرفى کرده اند! آیا آن را کتابى اسرارآمیز، معماگونه ، عجیب و غریب وصف نموده اند و یا آن را کتابى روشن و پرمحتوى خوانده اند؟ .

حـقیقت آن است که قرآن خود را کتاب هدایت و رستگارى مى داند و پیوسته ما را به تلاوت و تدبر در خود دعوت مى کند.

قـرآن مـا را بـه تماشاى حروف و کلمات خوددعوت نمى کند، بلکه همواره ما را به قرائت و تدبر و توجه به هشدارهاى خودفرامى خواند.

قرآن خود را احسن الحدیث مى خواند که باز جنبه معنایى آن مد نظراست نه ساختار لفظى آن ، لذا بعد از آن مى فرماید:.

تـقـشـعـر مـنه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الى ذکر اللّه ذلک هدى اللّه یهدى به من یشا (23/39).

معرفى قرآن از طریق قرآن

توجه شما را به قسمتى از آیات قرآن که ماهیت قرآن را مى توان از آنها فهمید جلب مى کنیم :.

ذلک الکتاب لاریب فیه هدى للمتقین (2/2).

شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن هدى للناس و بینات من الهدى و الفرقان .(185/2).

ان هذا القرآن یهدى للتى هى اقوم (9/17).

و لقد صرفنا فى هذا القرآن لیذکروا و ما یزیدهم الا نفورا (41/17).

و ننزل من القرآن ما هو شفا و رحمة للمؤمنین و لا یزید الظالمین الا خسارا .(82/17).

و انک لتلقى القرآن من لدن حکیم علیم .(6/27) .

چـنـانـکـه ملاحظه مى کنید، قرآن خود را حکمت ، علم ، نور، ذکر، هدایت ، موعظه ،بلاغ ، وسـیـله جدایى حق از باطل ، شفاى بیماریهاى قلبى ، بیان هر چیز و وسیله خروج از تاریکى به نور مـى دانـد و هـمـه ایـن عـنـاوین در پرتو توجه به محتواى قرآن وپیروى از رهنمودهاى آن میسر مـى شـود، نـه از طریق دقت در ساختار لفظى و کشف تناسب و توازن حروف و کلمات این کتاب آسمانى .

هرگز به وصف یا عنوانى براى قرآن برخورد نمى کنیم که به جنبه لفظى آن هم از این زاویه خاص نظر داشته باشد.

الـبـتـه یکى از وجوه اعجاز قرآن فصاحت و بلاغت آن است ، اما آن دو نیز طریقى براى توجه هرچه بیشتر به مفاد و محتواى این کتاب آسمانى است .

عـربـى بـودن قـرآن نـیـز در همین راستاست قرآن فلسفه عربى بودن خود را تدبر و دقت بیشتر بـندگان مى داند چنانکه مى دانیم ، زبان عربى انعطافى بسیار بالا دارد و دقائق و لطائف معانى را در قالب هیچ زبانى همچون زبان عربى ،نمى توان به مخاطب القا نمود: انا انزلناه قرانا عربیا لعلکم تعقلون .

بنابراین ، در هیچ جاى قرآن حتى بطور تلویحى نیز ما به این گونه کاوشها دعوت نشده ایم .

بـلـکـه مى توان گفت به عدم آن تشویق شده ایم .

چنانکه مى دانیم ، یکى ازقصه هاى عبرت انگیز و جالب قرآن قصه اصحاب کهف است .

قـرآن بـعـد از ذکـرداسـتان آنها، اظهار تاسف مى کند که چرا مردم به جاى آنکه به پیام این قصه تـوجـه کـنـنـد و راه اصحاب کهف را پیموده و از بیدار شدن آنها بعد از سیصد سال خواب ،نتیجه بگیرند که خداوند قادر است آدمیان را بعد از خواب گران مرگ در روز قیامت زنده نماید، خود را مشغول مطالب حاشیه اى قصه نموده وبر سر تعداد اصحاب کهف باهم جدال مى کنند.

بعضى مى گویند: چهار نفر، بعضى مى گویند:شش نفر وعده اى آنها را هشت نفر مى دانند.

قـرآن مـى فرماید: اى پیامبر! در این باره با آنهاجدال مکن و از آنها چیزى مپرس و به افسانه هاى آنها اعتماد منما .

بـه مورد دیگرى توجه فرمائید: در مورد تعداد نگهبانان دوزخ ، قرآن مى فرماید:تعدادشان رانوزده نـفر قرار دادیم ، نه بدان جهت که اسرار و رموزى در این عدد درنظر گرفته ایم ، بلکه فقط به این مـنـظـور کـه چـون و چـراى افـراد مریض و کافر رابرانگیزیم و نیز ایمان مؤمنان را تقویت کرده بـاشیم : و ما جعلنا اصحاب النار الاملائکة و ما جعلنا عدتهم الا فتنة للذین کفروا لیستیقن الذین اوتـوا الـکـتـاب و یـزدادالذین امنوا ایمانا و لا یرتاب الذین اوتوا الکتاب و المؤمنون و لیقول الذین فـى قـلـوبـهـم مـرض و الکافرون ماذا اراد اللّه بهذا مثلا کذلک یضل اللّه من یشا و یهدى من یشا (31/74).

معرفى قرآن در احادیث

حـال ببینیم قرآن در احادیث چگونه معرفى شده است ؟

آیا حدیثى از معصوم به مارسیده است که قرآن را کتابى اسرارآمیز، معماگونه و حاوى فرمولهاى ریاضى و ازمقوله رمل و جفر معرفى کرده باشد؟پاسخ منفى است

در احـادیث نیز قرآن ، علم ،حکمت و نور خوانده شده است و اکیدا توصیه شده است که آن را چراغ عمل ومشعل حیاتمان قرار دهیم .

در نهج البلاغه آمده است : اللّه اللّه فى القرآن لا یسبقنکم بالعمل به غیرکم .

در کتاب شریف کافى از رسول اکرم (ص ) روایت شده است : القرآن هدى من الضلالة و تبیان من الـعـمـى و اسـتقالة من العثرة و نور من الظلمة و ضیا من الاجداث و عصمة من الهلکة و رشد من الغوایة و بیان من الفتن و بلاغ من الدنیا الى الاخرة وفیه کمال دینکم و ما عدل احد عن القرآن الا الى النار .

در کـتـاب فـقیه از امیرالمؤمنین در وصیتشان به فرزندش آمده است : و علیک بتلاوة القرآن و الـعـمـل به و لزوم فرائضه و شرایعه و حلاله و حرامه و امره و نهیه و التهجد به و تلاوته فى لیلک و نـهـارک فـانه عهد من اللّه تبارک و تعالى الى خلقه فهو واجب على کل مسلم ان ینظر کل یوم فى عـهـده و لـو خـمـسین ایه واعلم ان درجات الجنة على قدر آیات القرآن فاذا کان یوم القیمة یقال لقارى القرآن اقرا وارق فلا یکون فى الجنة بعد النبیین و الصدیقین ارفع درجة منه .

هـرگـز در بـیانات امامان و سیره عملى آنها مشاهده نشده است که قرآن را از این منظربنگرند و مـطالبى هرچند به صورت ضمنى و تلویحى در مورد تعداد حروف وکلمات قرآن و روابط ریاضى بـیـن آنـهـا بیان نموده باشند و لااقل سر نخى در این مقوله به دست داده باشند، تا ما با اطمینان خـاطر در این رشته وقت صرف کنیم ودلخوش باشیم که اگر تاکنون به نتیجه نرسیده ایم ، امید است که در آینده به نتائجى جالب دست یابیم .

از عـلـماى بزرگ ، حتى ریاضى دانانى نظیر: خواجه نصیر طوسى و شیخ بها نیز نقل نشده است که چنین سیر و سیاحتى را در قرآن نشان داده باشند.

نقد تفصیلى نظریه رشاد خلیفه

حال ببینیم آقایانى که معتقدند نظم محیرالعقولى در قرآن کشف کرده اند تا چه اندازه بر صوابند؟ .

گـفـتیم رشاد خلیفه در مورد حروف مقطعه ، به این نتیجه رسید که همواره معدل توارد و تکرار حروف مقطعه در سوره اى خاص بر معدل توارد و تکرار حروف دیگرتفوق دارد.

چـنـانکه در سوره ق حرف ق معدلى بالاتر از سایر حروف در این سوره و سایر سوره هاى قرآن دارد و یا حرف ن در سوره ن و القلم بزرگترین رقم نسبى را در 114 سوره قرآن دارد.

اگـر آمـارهـا بـا موارد نقض روبرو نمى شد، شاید ما هم با ایشان و سائر پیروان تئورى نظم ریاضى قرآن هم عقیده مى شدیم .

اما على رغم خواست قلبى ما و ایشان بااستثناهاى فراوانى روبرو مى شویم .

بـراى مـثـال تـعداد تکرار حرف ق در سوره هاى الشمس و القیامة و الفلق ، در حدى است که مـعـدل تـکـرار آن از معدل تکرار ق بیشتر مى شود و یا در مورد سوره طه با پنج استثنا مواجه مى شویم : سوره حج ، نور،فتح ، مجادله و توبه یا در مورد سوره یس نتیجه کاملا معکوس است ، یعنى یا وسین کمترین تکرار را به خود اختصاص داده اند.

نـیـز در مـورد حـرف ن مـى بـینیم تکرار آن در سوره حجر بیشتر از تکرار آن در سوره ن و القلم مى باشد.

ایـنجاست که آقاى رشاد خلیفه به توجیه روآورده و مطالبى به هم مى بافد که هیچ معقول به نظر نمى آید.

مـثـلا در مورد سوره یس و اینکه چرا نتیجه معکوس است ، مى گوید:چون یس بر خلاف بقیه حروف مقطعه برعکس ترتیب حروف الفبایى است ،پس نتیجه نیز باید معکوس و وارونه باشد.

یـا اگر معدل تکرار حرف ص در سوره اعراف از معدل تکرار آن در بعضى سوره ها، مثل سوره والـعـصر کمتر است بایدچهار حرف المص را که در اول سوره اعراف آمده است ، با هم در نظر بـگـیـریم ومعدل مجموعه این چهار حرف را با معدل مجموعه آنها در دیگر سوره هابسنجیم !!و یا بـراى پـاسـخ بـه استثنا سوره حجر مى گوید: سوره حجر با الر شروع شده است و ما باید همه سوره هایى را که با الر شروع مى شود در حکم یک سوره قرار دهیم .

و در مـورد اسـتثنا شدن پنج سوره فوق الذکر مى گوید:این پنج سوره مدنى هستند و چون سوره طه مکى است باید آن را با دیگر سوره هاى مکى مقایسه کنیم .

چـنانکه ملاحظه مى کنید ایشان خود را به آب و آتش مى زند تا به هر قیمت شده است ، جایى براى تئورى خود بگشاید در حالى که این استثناها خیلى زیادند وتوجیهات ایشان خیلى سخیف و بارد.

ترمیم یک تئورى باید به گونه اى مساعد باتفاهم عرفى باشد.

چـنـانـکـه در جمع سخنان متعدد فرد حکیم باید به گونه اى جمع نمائیم که عرف پسند باشد و اصطلاحا جمع تبرعى نباشد.

در حـالـى کـه جـمـع کردنهاى ایشان از یک نظم و تناسب منطقى و عرفى برخوردار نیست و هر استثنایى را با اسلوبى خاص جواب مى گوید.

بدون شک با این روش مى توان براى هر کتابى نظم ریاضى پیدا نمود!.

به قسمتهاى دیگرى از دعاوى ایشان مى پردازیم :.

1 ـ جمله بسم اللّه الرحمن الرحیم که اولین آیه قرآن است ، داراى نوزده حرف است .

تک تک کلمات این جمله به تعدادى قابل تقسیم بر عدد نوزده در قرآن به کاررفته است .

چـنـانکه در کل قرآن 114 مرتبه بسم آمده است .

تعداد کلمه اللّه 2698 مرتبه ، رحمن 57 مرتبه ، رحیم 114 مرتبه است که همه مضرب صحیح عدد نوزده مى باشند.

از ایـن چـهـار آمـار فقط رقم 57 صحیح است ، آن هم مشروط بر اینکه الرحمن را دربسم اللّه سـوره حـمـد به حساب آورده و در بقیه بسم اللّه هاى قرآن به حساب نیاوریم ، مگر آنکه متوسل به همان توجیهات بارده شویم .

بـراى مـثال ، براى آنکه آمار اللّه به نصاب مورد نظر برسد، باللّه و تاللّه و للّه و فاللّه را باید حساب بیاوریم ،اما اللهم را از حساب خارج کنیم .

و یـا کـلـمـه اسم در قرآن 22 مرتبه آمده است واگر منظور ایشان باسم باشد فقط هفت مرتبه تکرار شده است .

2 ـ سـوره نـاس کـه آخـریـن سـوره قرآن است تعداد حروف آن 114 حرف است که مضرب نوزده مى باشد.

نـمـى دانـیـم ایشان چگونه محاسبه کرده است ؟

ولى این سوره بدون احتساب بسم اللّه اول آن 80 حرف است و با احتساب بسم اللّه 99 حرف مى شود که در هیچ حالت مضرب 19 نیست .

3 ـ سوره علق مطابق شمارش کامپیوترى 285 حرف است یعنى 19*15.

بـاز کنترل کردیم با قرآنهاى به خط عثمان طه به این رقم نمى رسد و با قرآنهاى رسم الخط ایرانى از این رقم تجاوز مى کند.

4 ـ در هـریک از 29 سوره اى که در افتتاح آن حروف مقطعه آمده است ، مجموع تعداد آن حرف یا حروف دقیقا و بدون استثنا ضریب 19 مى باشد.

این ادعا نیز تمام نیست .

براى مثال حرف نون در سوره ن و القلم 131 مرتبه آمده است ، نه 133مرتبه تا مضرب 19 باشد.

یا در سوره طه مجموع این دو حرف 239 است نه 342 تامضرب 19 باشد.

جـالب است بدانید که ایشان با آنکه تاکید مى کند که همه جارسم الخط عثمان طه ملاک و معیار است ، سوره ن و القلم را در کتاب خود کلیشه کرده و آغاز آن را تحریف نموده است .

یـعنى به جاى آنکه حرف اول را به صورت ن بنویسد به صورت نون نوشته است تا یک نون اضافه بیاید و بعد یک نون دیگر از بسم اللّه آغاز سوره وام گرفته است و به این ترتیب کسرى نون را جبران نموده و به عدد 133 رسیده است .

در سـوره طـه نـیـز تا گرد را ها محسوب کرده است در حالى که همه مى دانند تا گردحقیقتا تا مـى باشد، هرچند به هنگام وقف به صورت ها تلفظ شود، یعنى کلمات :زینة ، خیفة ، سحرة ، صلوة ، قـیـمة ، کلمة ، بینة ، ساعة ، حیة ، محبة و امثال آنها مختوم به تا مى باشند، چنانکه با صداى تا تلفظ مى شوند.

ولـى تـنگى قافیه ایشان رامجبور کرده است ، این موارد را هم در شمارش دخالت دهد تا به نصاب لازم برسد.

5 ـ اگـر تعداد مواردى را که تک تک کلمات جمله بسم اللّه الرحمن الرحیم بعد ازتقسیم بر عدد 19 در قرآن به کار رفته است ، محاسبه کنیم باز هم به ضریب 19مى رسیم ، این موضوع نیز درست نیست ، چنانکه در بند اول گذشت .

6 ـ سـوره نـصـر کـه به قولى آخرین سوره مى باشد، درست داراى 19 کلمه مى باشداولین آیه این سوره نیز 19 حرف دارد.

نـمـى دانـیـم چگونه حساب کرده است که 19 کلمه شده است ، مگر آنکه کلمه نزدایشان اصطلاح خاصى باشد.

ایشان این سوره را در کتابش کلیشه نموده و زیرکلمات شماره گذارده است .

جمله و استغفره را یک کلمه حساب نموده با آنکه یک کلمه نبوده و حداقل سه کلمه است .

و الفتح را نیز یک کلمه حساب کرده است در حالیکه دو کلمه است .

اگر بگوید حروف را نباید جداگانه حساب کنیم مى پرسیم پس چرا فى را یک کلمه جداگانه حساب کرده است .

7 ـ بسم اللّه به همین صورت خاص 3 مرتبه در قرآن آمده است و اگر مجموع شماره آیات و شماره سوره ها را با تعداد تکرار بسم اللّه جمع کنیم به ضریب 19 مى رسیم .

مـنظور ایشان بسم اللّه در تمام قرآن نیست ، بلکه بسم اللهى که آیه اش شماره داشته باشد که فقط بسم اللّه سوره حمد و بسم اللّه در آیه 41 سوره هود و بسم اللّه آیه سى ام سوره نمل مى باشد.

ایـشان بعد از آنکه ارقام آیات و سوره ها را زیر هم نوشته و به ضریب 19 نرسیده است چاره اى دیگر انـدیـشـیـده و گـفـته است چون 3 تا بسم اللّه داریم عدد 3 را هم به حاصل جمع این ارقام اضافه مى کنیم ، تا به رقم 114 برسیم :.

Total=3+1+1+11+41+27+30=114=19*6

به گمان من بدترین مثالى که ایشان ارائه کرده است ، همین مثال است ..

زیرا به وضوح کار مونتاژسازى و وصله پینه اعداد در آن آشکار است .

8 ـ اگر ارقام مربوط به حروف مشترک در حروف مقطعه را حساب کنیم ، به ضریب 19 مى رسیم .

ایشان چنین جدولى ترسیم کرده است ..

سوره حروف مقطعه ه ط

س م

مریم - 175 - - -

طه ط ه 251 28 - -

شعرا ط

س م - 33 94 484

نمل ط

س - 27 94 -

قصص ط

س م - 19 102 460

944 290 107 426 جمع

1767=944+290+107+426=جمع کل

19*93=1767

چه مانعى داشت ایشان کلمه یس را هم به این مجموعه اضافه مى کرد؟

چون یس از طریق سین و یا با چهار سوره از مجموعه فوق اشتراک پیدا مى کند.

یا اگر عسق را که در آغاز سوره شورى آمده است ، در این جدول مى گنجاندیم ، از طریق عین و سین با سوره مریم و شعرا و نمل و قصص مشترک مى شد.

اگر بپرسید چه چیزى باعث شده است جدول ایشان حروف مقطعه خاصى را دارا باشد؟

پاسخ این اسـت کـه اگـر ایـشان به سلیقه خود و نه یک روش منطقى و ثابت ، عمل نمى کردبه نصاب لازم نمى رسید.

9 ـ در سـورهاى هفتم ، نوزدهم و سى و هشتم حرف ص در میان حروف مقطعه اشان مشترک اسـت و اگر تعداد ص را در این سوره ها حساب کرده با هم جمع کنیم ، به عدد 152 مى رسیم که مضرب 19 است .

ملاحظه کنید ایشان در سوره ق حرف قاف را بطور مستقل شمارش کرده و ضریب 19 شده است ، ولى چون در سوره صاد به نتیجه نرسیده است ، روش را تغییر داده و همه سوره هایى را که در آغاز ص دارند با هم حساب کرده است .

مـمـکـن اسـت ایـشـان بـگوید، قاف را چه مستقل و چه بطور مجموع حساب کنیم ، به ضریب 19 مى رسیم .

زیرا در سوره شورى هم قاف 133 مرتبه تکرار شده است که ضریب 19 است .

پس آنجا که تکرار دیده مى شود باید همه را با هم حساب کنیم ،مثل صاد یا قاف .

ولـى آنـجـا کـه مـنحصر به فرد است ، مثل حرف نون در سوره ن والقلم باید بطور جداگانه حساب کنیم .

باز مى بینیم این پاسخ کامل نیست زیرا در سوره مریم در میان حروف مقطعه کاف راداریم که در جاى دیگر نداریم و اگر تعداد آن را بطور مستقل در نظر بگیریم ، به نصاب لازم نمى رسد.

بـه هـر حـال چـنانکه بارها یادآور شدیم ، ایشان رویه واحدى را در شمارشها اتخاذنمى کند و فقط درصدد جور کردن نصاب لازم است .

دکـتـر مـحـمـد حـسـن هـیتو، یکى از نقادان اعجاز عددى قرآن در کتاب المعجزة القرانیة مـى گـوید: از اولین کسانى که تئورى رشاد خلیفه را نقد نمود استاد حسین ناجى محمد در کتابش موسوم به التسعة عشر ملکا مى باشد.

ایـشـان هـفـت جـمـله ابداع نموده که همه از 19 حرف تشکیل شده و هر کدام داراى 3 حرف لام مـى بـاشـدو مـجموع حروف این جمله ها نیز 133 است که مضرب 19 و مجموع لام ها در هرهفت جمله نیز 19 است .

سـپـس مـى گوید: آیا صرف این تناسبهاى عددى دلیلى برحقانیت مفاد این جمله ها است ؟

1 ـ لا بعث و لا حساب و لا جهنم .

2 ـ لا صراط و لا جنة و لا نعیم .

3 ـ مهندس الکون الرب ابلیس .

4 ـ البهائیة هى الدین الحق .

5 ـ بهااللّه آخر الانبیا.

6 ـ الجنة و النار اکذوبتان .

7 ـ رقم تسعة عشر رمز لابلیس .

نقد کتاب المعجزة

یکى دیگر از رهروان راه آقاى رشاد خلیفه ، آقاى مهندس عدنان رفاعى مى باشد.

ایشان نیز با تهیه آمارهایى از کلمات قرآن کتابى تالیف کرده اند به نام المعجزة .

به بخشى از مطالب آن توجه فرمائید.

کلمه یوم به صورت مفرد 365 مرتبه در قرآن آمده است .

کلمه شهر به صورت مفرد 12 مرتبه در قرآن آمده است .

کلمه جهنم در قرآن 77 بار و کلمه جنات و مشتقات آن نیز 77 مرتبه تکرار شده است .

کلمه رجل و کلمه امراة هر کدام 24 مرتبه .

کلمه الحیاة و کلمه الموت با مشتقات آنها هر کدام 145 مرتبه .

کلمه الملائکة و کلمه الشیطان هر کدام 68 مرتبه .

کلمه الملائکة و مشتقات آن 88 مرتبه کلمه الشیطان و مشتقات آن نیز 88 مرتبه .

کلمه یفسد و مشتقات آن نظیر کلمه ینفع و مشتقات آن هر کدام 50 مرتبه .

کلمه الرغبة و مشتقات آن با کلمه الرهبة و مشتقات آن هر کدام 8 مرتبه .

کلمه مصیبة و مشتقات آن با کلمه الشکر و مشتقات آن هر کدام 75 مرتبه .

کلمه شک و کلمه ظن هر کدام 15 مرتبه .

کلمه هلک و مشتقات آن با کلمه نجاة و مشتقات آن هر کدام 66 مرتبه .

کلمه النور 24 مرتبه کلمه الظلم و مشتقات آن نیز 24 مرتبه .

کلمه الدنیا و کلمه الاخرة هرکدام 115 مرتبه .

کلمه ثقلت و مشتقات آن با کلمه خفت و مشتقات آن هر کدام 17 مرتبه .

کلمه العز و مشتقات آن با کلمه الذل و مشتقات آن هر کدام 21 مرتبه .

کلمه قبل و قبلک با کلمه بعد و بعدک هر کدام 149 مرتبه .

مجموع اقسمتم و اقسموا معادل تعداد اقسم یعنى 8 مرتبه .

کلمه قالوا معادل کلمه قل 332 مرتبه .

کلمه قلتم و اقول هر کدام 9 مرتبه .

کلمه تقولون و نقول هر کدام 11 مرتبه .

مجموع دو کلمه تقولوا و تقولون معادل کلمه قلنا یعنى 27 مرتبه .

کلمه البر 12 مرتبه که اگر با کلمه یبسا که هم معناى اوست جمع شود 13 مرتبه مى شود.

کلمه البحر نیز 32 مرتبه .

مجموع آنها 45:32+13 بنابراین 1345 خشکى و 3245 آب که این نسبت دقیقا باواقعیت خارجى هماهنگ است .

بسیارى از این آمارها در مقام محاسبه درست نیست و بر فرض صحت نیازمندتوجیهات و تکلفات فراوانى است .

مثلا ایشان براى آنکه در شمارش یوم به عدد365 برسد گفته است ، باید یوم را به صورت مفرد در نظر بگیریم .

زیـرا اگـر ایـام و یـومین را به حساب آوریم ، به عدد مطلوب نمى رسیم اما باز هم منظور ایشان تامین نمى شود.

زیـرا یـومـئذ و یـومـکـم و یومهم نیز باید از لیست ما خارج شونددر حالى که اینها هم مفردند.

اگـر مـنـظـور ایـشـان از مـفـرد این است که به یوم هیچ حرفى متصل نباشد، در آن صورت بـالـیـوم و لیوم و فالیوم را نیز باید از لیست خارج کنیم که آمار ما از 365 بسیار کمتر خواهد شد.

خلاصه ، ایشان براى نیل به عدد 365 از هیچ اسلوب منطقى پیروى نکرده اند و با این گزینش هاى تبرعى مى توان در اکثر واژگان کتب ، نظم ریاضى پیدا نمود.

ایـشـان در مـواردى کـه آمـارش بـه حد نصاب نمى رسد، به دنبال مشتقات آن واژه خاص رفته و مى کوشد با اضافه کردن مشتقات نصاب لازم را تهیه کند و این سؤال بى جواب مى ماند که چرا در بـعـضى موارد باید مشتقات را به حساب آوریم و دربعضى موارد فقط به آمار مفرد آن واژه بسنده کـنـیم ؟

و عجیبتر اینکه ایشان در بعضى واژه ها، مثل : جهنم و جنات مى گوید: در یکى به صورت مفرد و در دیگرى باضم مشتقات باید به مطلوب نایل شد.

در جاى دیگر ایشان واژه یفسد و مشتقات آن را شمارش مى کند و چون با تعدادواژه یصلح برابر نمى بیند، سراغ واژه ینفع مى رود.

در حـالى که براى آشنایان به زبان عربى واضح است که یفسد در مقابل یصلح مى باشد نه ینفع .

در دو واژه قبل و بعد وقتى ایشان به حد نصاب لازم نمى رسد، مى گوید: قبلک و بعدک را هم به لیست خود باید اضافه کنیم .

دیـگـر پـاسـخ این سؤال روشن نیست که چرا قبلکم یا قبلنا و یا قبلها را نباید منظور نمائیم ؟ .

کـلـمه قالوا و قل نیز دقیقا با هم برابر نیستند، یعنى قل 333 و قالوا 332 مرتبه در قرآن آمده است .

ایشان به جاى آنکه قلتم را با قلنا بسنجد، با اقول مقایسه کرده است .

نـیـز بـه جـاى آنـکـه تـقـولوا و تقولون را با نقول کنار هم قرار دهد، آن را با قلنا مقایسه کرده است .

از همه عجیب و غریبتر، محاسبه میزان آب و خشکى کره زمین است .

ایـشـان وقـتـى بر و بحر را با هم مقایسه کرده و به کسر مورد نظر دست پیدا نمى کند، به واژه یـبـسـا مـتـوسـل مى شود و مى گوید: اگر آن را نیز که مرادف بر مى باشد، منظور کـنیم تکرار واژه خشکى 13 و تکرار دریا 32 بوده و دو کسر 1345 و 3245 بدست مى آید که خیلى شگفت انگیز و از معجزات قرآن است .

باید به ایشان گفت : چگونه است که باید یبسا را که مرادف بر مى باشد، درشمارش دخالت دهیم ، ولى کلمه یم را که مرادف بحر است دخالت ندهیم ؟ .

وانگهى نسبت آب و خشکى کره زمین همیشه نسبت ثابتى نیست دو هزار سال پیش با امروز بسیار فرق داشته و هزار سال بعد نیز از میزان دریاها کاسته خواهدشد.

نقد کتاب آیت کبرى

یکى دیگر از قربانیان راه رشاد خلیفه ، نویسنده کتاب آیت کبرى مى باشد.

تـمـام این کتاب صدوپنجاه صفحه اى ، به محاسبه حروف مقطعه قرآن اختصاص داده شده است و در تـمـام مـحـاسـبات و جدولهاى ترسیم شده در کتاب ، ایشان به عددى که مضرب 19 مى باشد مى رسد و همین امر را معجزه جاویدان قرآن مى شمارد.

تـفـاوت ایـشان با دیگر کسانى که همین مسیر را طى کرده اند، در اضافه کردن حروف معجمه به حروف مهمله است .

ایشان در اوائل کتاب مى نویسد: چیزى که محرز وقطعى است ، این است که در زمان نزول وحى کمترین اثرى از نقطه گذارى وجودنداشته و تا یکى دو قرن قرآن به صورت مجرد و بدون نقطه و اعـجـام نوشته مى شدو اعجام که به معناى نقطه گذارى است ، بعد از یکى ـ دو قرن از نزول قرآن رواج یافته است .

از ایـن رو در فـواتـحـى مـانـند: حم و یس و طس و نظائر آنها که روى هم درچهارده صـورت مـختلف در آغاز 29 سوره قرار دارند، نمى توان و نباید مثلا شکل ح را فقط مخصوص لفظ حا دانست ، بلکه بنابر شرح فوق دلالت آن بر دو حرف و دو لفظ ح و خ هم مسلم و آشکار است و ایـن قاعده درباره تمام حروف مهمله فواتح که حالت معجم نیز براى آنها متصور مى باشد صادق است .

بـراسـاس هـمـیـن نظر بود که ما تحقیق خود را درباره حروف مهمله و معجمه فواتح سور شروع کـردیـم و ایـن کـار طى چـند سال با کوشش مداوم و با تائید و هدایت الهى به نتائج بسیار مهم و جالبى رسید و حدس و گمان به واقعیت و یقین مبدل گشت .

چـنـانکه ملاحظه مى کنید ایشان معتقد است براى محاسبه تعداد تکرار حروف مقطعه سوره هاى حوامیم ، نباید به شمارش حرف حا و میم اکتفا کنیم ، بلکه بایدچهار حرف را شمارش کنیم : ح ، خ ، م زیرا ج و خ نیز در صدر اسلام به صورت ح نوشته مى شده است .

و یا اگر حروف مقطعه سوره هاى مبارکه شعرا، نمل و قصص را شمارش مى کنیم ، نباید فقط طاو سـیـن و میم را شمارش کنیم ، بلکه ظا و شین راهم باید شمارش نموده و به مجموع اضافه کنیم زیرا ظا و شین نیز در زمان نزول قرآن به صورت طا و سین نوشته مى شده است .

در پـاسـخ بـه ایـشان باید گفت : قبول داریم که کتابت و نگارش قرآن در زمان نزول وحى خیلى ابـتـدایى و بسیط بوده و حروف نقطه دار مثل حروف بى نقطه نوشته مى شده است ، اما شما از کجا مـتوجه شدید که حروف نقطه دار همچون حروف بى نقطه تلفظ مى شده است ؟

مسلما این نقیصه محدود به کتابت بوده و به قرائت وتلفظ سرایت نمى کرده است .

چه آنکه ، اگر در قرائت هم سین و شین یکى بودند درآن صورت الفبا و ساختار زبان عربى به کلى با آنچه ما از زبان عربى مى شناسیم ،فرق مى کرد.

کـتابت و نگارش چندان مهم نیست ، آنچه مهم است قرائت است و در عصر نزول وحى مسلما حا و خـا و جـیم در تلفظ فرق داشته اند و معیار در قرآن ، چیزى است که بر پیامبر از طریق وحى قرائت مـى شـده اسـت و رسـول اکـرم (ص ) نـیـز هرآنچه را براو وحى مى شد بر مردم تلاوت مى نمود و مسلمین فراگرفته و به سرعت حفظمى نمودند.

هـزاران حـافـظ قرآن در زمان آن حضرت وجود داشت و قرآن در جاى جاى زندگى مردم حضور داشـتـه و مـسـلـمین به آموزش آن اهتمام داشتند و غیر ازنماز در ساعات شب و روز به تلاوت و استماع آن انس مى گرفتند.

وضـعـیـت بـه گـونـه اى بـوده کـه نـقـیـصـه در کـتابت ، هرگز به تلاوت و قرائت قرآن تسرى نمى کرده است .

بـنـابـرایـن اصـلا مـنـطـقـى نـیست که به جهت وجود نقیصه در کتابت و اینکه در آن روزگار، نـقـطـه گـذارى مرسوم نبوده است و حا و خا در نوشتن یکسان بوده اند حم را چهار حرف به حساب آوریم .

وقتى مجازیم حم را که در آغاز هفت سوره قرآن آمده است ، چهار حرف حساب کنیم که همه قرا قرآن ، حم را با چهار حرف تلفظکنند.

ما وقتى مجازیم یس را نماینده 6 حرف (یا، با، ثا، نون ، سین و شین )بدانیم که شکل یس از سـوى قـرا قرآن و مسلمانان به صورت 6 حرف تلفظ شودو حال آنکه هم حم و هم یس از زمان نزول وحى تاکنون به صورت دو حرفى تلاوت مى شوند.

چـنانکه ملاحظه مى کنید، تمام کتاب ایشان بر اساس یک مبناى باطل است و باابطال اساس ادعا نـیـازى نـیـسـت تـا بـه ابـطـال تطبیقات این تئورى همت گماریم هرچندایشان نیز مثل دیگر هـمـفـکـرانـش ، در موارد زیادى گردش به چپ و تغییر تاکتیک داشته اند و خود را به آب و آتش زده اند تا به مضارب 19 برسند.

مثلا ایشان در محاسبه الم و الر وقتى به نتیجه مطلوب نمى رسد، این شکست رابه گردن تغییر رسم الخط الف مى اندازد در این باره مى نویسد:.

الف تنها حرفى است که دچار دگرگونى و حذف و تبدیل بى رویه اى شده است .

لذا انجام یک محاسبه دقیق و قابل اعتماد امکان پذیر نیست .

مدتى طولانى همچنان با تاسفى عمیق از این خطاى نگارش و سهل انگارى گذشتگان سپرى شد.

تا اینکه یک روز طرح تازه اى درباره این فواتح ، به نظرم رسید که به تدریج پس ازمحاسبات عدیده و آزمـایـشـهـاى گـونـاگـون بـه مرحله ثبوت رسید و معلوم گردید که حروف دیگر این فواتح سیزده گانه مستقلا و بدون الف نیز داراى همان نقش شگفت ریاضى است .

در جـاى دیگر در مورد کهیعص مى نویسد: از سه حرف با و ثا و نون که در فاتحه سوره مریم و یـس بـه دلـیل هم شکلى و شباهت هم ردیف با با مى توان در نظرگرفت ، ب و ث از لحاظ تحریر همواره یکسان بوده و فرقشان فقط درنقطه گذارى است .

ولـى نـون بـا آن دو، فـرق بـارزى دارد .

لـذا ما بر مبناى همین اختلاف نون را موقتا کنار گذاشته و فرض مى کنیم حروف هم شکل یا در هر دومورد فقط ب و ث باشد!.

همانطور که ملاحظه مى کنید، ایشان تغییر تاکتیک مى دهد تا به رقم مورد نظر برسد.

باید از ایشان بپرسیم چرا ن را فقط در شمارش حروف مقطعه سوره مریم از دورخارج ولى در جاهاى دیگر مثل سوره یس ، ن را منظور کردید؟ .

نقد جزوه اعجاز ریاضى قرآن در خصوص اعداد زوج و فرد .

شـخـص دیـگـرى بـه نـام کوروش جم نشان ، از ونکور کانادا، با توجه به آیه سوم سوره والفجر که خداوند متعال به زوج و فرد سوگند یاد کرده است ، به فکر افتاده است که شاید یک نظام عددى بر مبناى زوج و فرد در قرآن باشد و بعد از تحقیقات به این نتیجه رسیده است که اگر اعدادى را که از حـاصـل جمع شماره سوره ها و تعدادآیات سوره ها به دست مى آید، در یک ستون بنویسیم ، بعد زوجها را با هم و فردهارا با هم جمع کنیم ، جمع اعداد زوج دقیقا مساوى با جمع تعداد آیات قرآن یعنى6236 و جمع اعداد فرد مساوى با 6555 است که حاصل جمع شماره سوره هامى باشد.

سـپـس تـکبیر گویان مى نویسد:. بدین ترتیب نمونه دیگرى از اعجاز عددى قرآن کشف شده و نشان مى دهد که ترتیب قرار گرفتن سوره ها و تعداد آیات هر سوره ، مبتنى بر یک نظام مخصوص وحساب شده اى است .

اللّه اکـبـر ..بـایـد در پـاسـخ گـفـت : اگـر در زوج و فـرد بـودن آیات قرآن نکته اى باشد، باید مـیـان سـوره هاى فرد و سوره هاى زوج یا آیه هاى داراى شماره فرد و آیه هاى داراى شماره زوج به وضوح دیده شود.

اما اثبات ، بلکه احداث نکته آن هم با طى کردن این راه پیچ در پیچ ربطى به مفاد آیه ندارد.

ایشان بعد از آنکه بین آیات داراى شماره فرد وآیات شماره زوج و عدد حاصل از مجموع آیات فرد و عـدد حـاصـل از مـجـموع آیات زوج و عدد حاصل از این دو مجموعه هیچ نکته اى نیافته است ، شماره سوره را به تعداد آیات سوره اضافه کرده و ستونى از این اعداد تشکیل داده است .

آنها را با هم جمع کرده و باز به نکته اى نرسیده است .

در مرتبه آخر، اعداد زوج این ستون راجداگانه و اعداد فرد را جداگانه با هم جمع کرده است و به دو عدد جدید رسیده است 6236 و 6555.

عدد دوم مضرب 19 مى باشد سراغ عدد اول رفته ولى آن رامضرب 19 نیافته است .

(ایـشان نیز از کسانى است که به عدد 19 در قرآن عنایت خاصى دارد چنانکه در جزوه هاى دیگرى از یـافته هاى آقاى عبداللّه اریک تحلیل کرده است ) اگر هر دو مضرب 19 مى بود خیلى به اعجاب ایشان مى افزود امامتاسفانه یکى مضرب 19 بوده و دیگرى مضرب 19 نیست .

ولى در لابلاى همین محاسبات ناگاه متوجه مى شوند که عدد اول معادل تعداد آیات قرآن و عدد دوم مساوى با حاصل جمع شماره سوره هاست .

اینجاست که تکبیر گویان اعلان موفقیت مى کنند.

ما مى گوئیم خداى حکیم بسیار بعید است با مخاطبین خود از چنین طریقى ارتباطبرقرار نماید.

خداوند نیز در تفهیم و تفاهم با بندگانش همان راهى را طى مى کند که بین عقلا جارى و مرسوم اسـت و مـعـمـا و لغز به کار نمى برد و اگر بخواهد امرى رامعماگونه بیان کند، معماى او باید به گونه اى باشد که تا قیامت معما بماند.

چـه ، اگربشر بتواند چیزى را که مشیت خدا آن را معما خواسته است کشف کند این نوعى نقص و ضعف براى خداوند خواهد بود چنانکه به نظر ما حروف مقطعه قرآن از این مقوله اند.

یعنى شواهد و قرائن نشان مى دهد که خداوند مى خواهد اینها در قالب رمز و معما باقى بمانند و یا تاریخ دقیق قیامت به تصریح خود قرآن از این مقوله است .

ایـن نـکته که خداوند در تفهیم مقاصد خود از سیره عقلائیه تبعیت مى کند، در یکى از فرمایشات امام صادق (ع ) به آن تصریح شده است :.

قیل لابى عبداللّه علیه السلام روى عنکم ان الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجال فقال ما کان اللّه لیخاطب خلقه بما لا یعقلون .

(وسائل الشیعه جلد 12، ص 243).

بـر اسـاس این حدیث ، تفسیرهاى باطنى همه مردود است و اثبات تناسبهاى عددى و نظم ریاضى در قرآن آن هم با عبور از راههاى مارپیچ ، یکى از شاخه هاى تفسیرباطنى است .

بـنـابـرایـن بسیار بعید است خداوند از آیه شریفه و الشفع و الوتر چیزى را بخواهد به ما تفهیم نماید که آقاى کورش جم نشان ، کشف کرده اند.

زیراادعاى ایشان بسیار غریب و از فهم عرفى دور است و مخاطب ، بعد از فهمیدن راه طى شده ، باز در هـالـه اى از شـک و تـردید باقى مى ماند و شاید یکى از علل آن جمع شماره سوره با تعداد آیات سوره باشد.

جـمـع ایـن دو پـارامـتـر جمع دو چیزغیرمتجانس است ، مثل آنکه تعداد ستونهاى مسجد جامع اصفهان را با تعدادروزهاى هفته جمع نموده باشیم .

اشـکال اساسى تر این است که چنین چیزى اثبات اعجاز قرآن نیست ، زیرا به راحتى مى توان کتابى نوشت و از آغاز بین ابواب و فصول و تعداد جملات آن چنین نظمى را جاسازى نمود.

بـنـابـرایـن ایـن کـشفیات ذره اى موجب گرایش منکران قرآن به قرآن نخواهد بود بلکه اینگونه دفاعیات غیرمنطقى و ضعیف خود موجب اعراض واشمئزاز بیگانگان مى شود.

نقد کتاب ماوراى احتمال

نویسنده دیگرى از کانادا با استفاده از کتاب ماوراى احتمال تالیف عبداللّه اریک ،مقاله اى تحت عـنوان بسم اللّه مفقوده !! نوشته و مدعى شده است ، نبودن بسم اللّه در صدر سوره توبه و تکرار آن در سوره نمل بسیار حکیمانه و از معجزات قرآن است .

مـا اصـل کتاب را که به زبان انگلیسى است به دست آوردیم .

در آنجاایشان مى گوید: اگر براى هر بسم اللّه کدى مرکب از شماره سوره و شماره آیه قراردهیم و مجموع این اعداد را جمع کنیم به عـدد 68191 مـى رسـیـم که دقیقا مضرب صحیحى از عدد 19 مى باشد ..سپس مى گوید: در سـوره حمد، بسم اللّه شماره 1 را به خود اختصاص داده ، ولى در سوره هاى دیگر بسم اللّه شماره آیه ندارد لذا عدد صفر را به عنوان شماره آیه این قبیل بسم اللّه ها در نظر مى گیریم .

بر این اساس اولین بسم اللّه قرآن در آیه اول سوره اول است پس کد آن 11 مى شودو دومین بسم اللّه کد 20 را به خود اختصاص مى دهد.

زیـرا شـمـاره آیـه آن صـفر است به همین ترتیب به جلو مى رویم به سوره توبه مى رسیم که چون بـسـم اللّه نـدارد از آن عـبور مى کنیم و بعد در سوره نمل بسم اللّه اول کد 270 و بسم اللّه آیه سى ام کد2730 را به خود اختصاص مى دهد.

بعد مجموع این اعداد را زیر هم نوشته جمع مى کنیم دقیقا مى شود 68191.

بـایـد عرض کنیم اسلوب نویسنده کتاب ماورا احتمال نیز منطقى نیست ایشان اگرهمچون شـیـعـیان معتقدند که بسم اللّه جز سوره است ، باید براى همه بسم اللّه هاى آغاز سوره ها رقم یک را مـنـظور کنند و اگر همچون سنیان معتقدند که بسم اللّه جزسوره نیست ، باید در سوره حمد نیز کد 10 را انتخاب کنند، نه یازده را.

زیرااهل تسنن بسم اللّه سوره حمد را نیز جز سوره نمى دانند.

هرچند در رسم الخطعثمان طه شماره یک را به خود اختصاص داده است .

وانـگـهـى در جایى که بسم اللّه جز سوره نیست به چه علت رقم صفر را به جاى شماره آیه انتخاب مـى کـنـنـد؟

چـه آنـکـه صفر به عنوان رقم یکان در کل عدد تاثیر مى گذارد، باید براى مثال کد بسم اللّه سوره 59، عدد 59 باشد نه 590.

پیچیده ترین محاسبات در موضوع اعجاز عددى قرآن به همین آقاى عبداللّه اریک اختصاص دارد.

ایـشان با استفاده از تعداد کلمات و حروف و ارزش ابجدى بسم اللّه الرحمن الرحیم و جابجا کردن ارقام به اعداد بزرگى که گاه تا 73 رقم دارند، دست یافته و اعلام مى کند همه این اعداد مضرب 19 مى باشند.

ایـشان مى نویسد: بسیار شگفت انگیزاست که چهار کلمه و 19 حرف آیه بسم اللّه الرحمن الرحیم داراى این تعدادترکیبات عددى مبناى 19 باشند.

تصور تصادفى بودن این ترکیبات غیرمعقول است ، زیرا سازگارى عجیبى بین آنها وجود دارد .

ایشان مى نویسد: فرمت خاص این اعداد به این شکل است 1 2 3 4 =n: اما در واقعیت شماره 8 این فرمت را رعایت نکرده و آن را برعکس نموده است : = 5 ؟

1 2 3 4 5 =n

ثـانـیـا: بـر فرض که چنین روابط پیچیده ریاضى در حروف و کلمات بسم اللّه الرحمن الرحیم مستتر باشد، این ارتباطى به قرآن ندارد.

زیرا بسم اللّه الرحمن الرحیم قبل ازقرآن نیز ترکیبى آشنا و شناخته شده بوده است .

خـود قـرآن مى فرماید: حضرت سلیمان که قرنها قبل از نزول قرآن مى زیسته است ، نامه خود را با بسم اللّه الرحمن الرحیم شروع کرده است .

نقد کتاب الاعجاز العددى فى القرآن الکریم

از دیگر کسانى که در این زمینه دست به تالیف زده اند، استاد عبدالرزاق نوفل است .

عنوان کتاب ایشان الاعجاز العددى فى القرآن الکریم مى باشد.

عمده کار ایشان نیز کشف تناسب در تکرار الفاظ قرآن است .

به قسمتى از مطالب ایشان توجه فرمائید:.

لفظ ابلیس و استعاذه از ابلیس هر کدام 11 مرتبه .

لفظ مصیبت و مشتقات آن و لفظ شکر و مشتقات آن هرکدام 75 مرتبه .

لفظ اسراف و مشتقات آن با لفظ سرعة و مشتقات آن هرکدام 23 مرتبه .

لفظ سلطان و مشتقات آن با لفظ نفاق و مشتقات آن هرکدام 37 مرتبه .

لفظ حرب و مشتقات آن با لفظ اسرى و مشتقات آن هرکدام 6 مرتبه .

لفظ سیئات و لفظ صالحات 180 مرتبه .

لفظ نفع و لفظ فساد 50 مرتبه .

لفظ الناس و لفظ الرسل 368 مرتبه .

لفظ الاسباط و لفظ الحواریون 5 مرتبه .

لفظ ضلالة و مشتقات آن 191 مرتبه و لفظ آیات دو برابر آن 382 مرتبه .

لفظ ضیق و مشتقات آن و لفظ طمانینه و مشتقات آن هرکدام 13 مرتبه .

لفظ دین و مشتقات آن با لفظ مساجد و مشتقات آن هرکدام 92 مرتبه .

لفظ عجب با مشتقات آن و لفظ غرور و مشتقات آن هرکدام 27 مرتبه .

لفظ تلاوت با همه مشتقات آن به تعداد لفظ صالحات 62 مرتبه .

لفظ سلام و طیبات با مشتقات آنها هرکدام 50 مرتبه .

لفظ احسان و همه مشتقات آن با لفظ خیرات و همه مشتقات آن روى هم رفته382 مرتبه به تعداد لفظ آیات و مشتقات آن .

لفظ رکوع و لفظ قنوت با احتساب مشتقات آنها هرکلام 13 مرتبه .

اشکال وارد بر ایشان نیز این است که بسیارى از این ارقام خوشبینانه است .

یعنى وقتى به دقت به شمارش مى نشینیم به ارقام ایشان نمى رسیم .

مثلا لفظ ابلیس یازده مرتبه در قرآن آمده است ، اما استعاذه بیش از این رقم است .

بـراى رفـع تردید آیات مربوطه را ملاحظه فرمائید:

1ـ انى عذت بربى و ربکم من کل متکبر لا یومن بیوم الحساب (27/40).

2 ـ و انى عذت بربى و ربکم ان ترجمون (20/44).

3 ـ قالوا اتتخذنا هزوا قال اعوذ باللّه ان اکون من الجاهلین .

4 ـ قال رب انى اعوذ بک ان اسئلک ما لیس لى به علم .

5 ـ قالت انى اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیا .

6 ـ و قل رب اعوذبک من همزات الشیاطین .

7 - و اعوذ بک رب ان یحضرون .

8 ـ و اعوذ بک برب الفلق .

9 ـ قل اعوذ برب الناس .

10ـ و انى اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم .

11ـ و اما ینزغنک من الشیطان نزغ فاستعذ باللّه .

12ـ فاذا قرات القرآن فاستعذ باللّه من الشیطان الرجیم .

13ـ ان فى صدورهم الاکبر ماهم ببالغیه فاستعذ باللّه .

14ـ و اما ینزغنک من الشیطان نزغ فاستعذ باللّه .

15ـ قال معاذ اللّه انه ربى احسن مثواى .

16ـ قال معاذ اللّه ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده .

چـنـانکه ملاحظه مى کنید، تمام این موارد، استعاذه به خداست که اگر کسى بخواهداز میان آنها مواردى را که صریحا استعاذه به خداوند از ابلیس است جدا کند، تنها به7 مورد دست خواهد یافت وانگهى این موارد استعاذه از شیطان و شیاطین است نه ابلیس .

اشـکـال دیـگر این است که در بعضى واژه ها، ارتباط مفهومى روشن بین دو واژه وجود ندارد مثلا بـیـن مصیبت و شکر چه ارتباطى هست ؟

آیا در برابر مصیبت باید صبر نمود و یا باید شکر کـرد؟

مـگـر قـرآن نمى فرماید: و اصبر على ما اصابک ان ذلک من عزم الامور به احتمال قوى آقـاى عـبـدالـرزاق نـوفل وقتى دیدند تعداد واژه صبر و مشتقات آن (103) با تعداد واژه مصیبت مساوى نیست ، سراغ واژه شکررفته اند.

واژه شـکـر را هـم نباید در ردیف مصیبت قرار داد .

زیرا از منظر قرآن شکر همواره با زیادت و افزایش توام است .

ایـشـان حـتما سراغ واژه زیادة و دیگر مشتقات آن رفته اند و چون تعداد (62) آن را کمتر از تعداد واژه شکر دیده اند شکر را معادل با مصیبت قرار داده اند.

مورد دیگر واژه اسباط و حواریون است .

اسـباط دوازده قبیله از بنى اسرائیل بوده که هریک از نسل یکى از فرزندان یعقوبند و حواریون نام یاران خاص حضرت مسیح اند که مسیحیان آنها را دوازده تن دانند.

اگـر تـعـداد تکرار هرکدام در قرآن دوازده مرتبه بود، جا داشت ایشان بگویند، پس تعداد اسباط و حواریون نیز دوازده مى باشند که در جواب به ایشان مى گفتیم ، نیاز به این تکلف نیست چون خود قـرآن اسـبـاط را دوازده قبیله مى داند: و قطعنا هم اثنتى عشرة اسباطا امما به هر حال روشن نیست از تکرار پنجگانه این دو واژه ایشان ، چه نتیجه اى مى خواهند بگیرند.

مـورد دیگر واژه اسراف و سرعت است که روشن نیست تکرار 23 مرتبه اى این دو واژه چه چیزى را اثبات مى کند؟ .

آیـا نـویـسنده مى خواهد بگوید اسراف توام با سرعت است ؟

یا نباید با سرعت اسراف کرد و یا اسراف مـوجـب نـابـودى سریع است و یا مسرف با سریع العقاب طرف خواهد بود؟

دو احتمال اول معقول نـیـست و دو احتمال دوم مى طلبد تااسراف را با واژه عقاب و هلاکت بسنجیم ، نه با واژه سرعت .

بـاز ارتـبـاط سـلام و طیبات ـ تلاوت و صالحات ـ دین و مساجد روشن نیست وناچاریم از پیش خود چیزى به هم ببافیم .

اشکال دیگر، قافیه سازیهاى تکلف آمیز ایشان است .

در مـورد دو واژه سیئات وصالحات مى گوید: اگر هر دو را با همه مشتقات آنها حساب کنیم ، به عـدد 167مـى رسـیم ، البته به شرطى که نام حضرت صالح و اصلح و اصلحنا و یصلح و اصلح رااز مشتقات صالحات حذف کنیم .

معقول بود، ایشان سیئات را با حسنات بسنجند نه صالحات .

مـلاحـظـه مـى کـنـیـد در ایـن مثال ، ایشان صالحات را با مشتقات آن مطرح مى کنند به نتیجه نمى رسند.

شمارى از مشتقات را حذف مى کنند تا قافیه جور شود .

در جاى دیگر تلاوت را با صالحات مـى سـنـجـند، مشروط بر آنکه مشتقات را دخالت ندهیم و به این ترتیب شمارش صالحات به 62 مـى رسـد کـه بـه تعداد واژه تلاوت وهمه مشتقات آن است یعنى در یک طرف مساوى مشتقات دخالت دارد در یک طرف دخالت ندارد و اینها همه براى به کرسى نشاندن نظم ریاضى قرآن است .

از اینگونه لغزشها در کتاب آقاى عبدالرزاق نوفل فراوان است تا آنجا که مترجم کتاب ایشان نیز در پاورقى در موارد زیادى به ایشان خرده مى گیرد.

نقد کتاب من الاعجاز البلاغى و العددى للقرآن الکریم

شـخـص دیـگـرى کـه کارهاى عبدالرزاق نوفل و دکتر رشاد خلیفه را ادامه داده و ازایشان خیلى تجلیل نموده است ، دکتر ابوزهرا نجدى مى باشد.

ایـشـان مـى نـویـسـد:مـن نـیـز کار آنها را پیگیرى نمودم و بر اثر تلاش فراوان و شب زنده دارى ، درهاى رحمت الهى بر من گشوده شد و به حقائق مهمى از اعجاز قرآن دست یافتم .

ایشان مى گوید: با خود گفتم ، اگر تعداد کلمه شهر دوازده مرتبه و تعداد کلمه یوم 365 مـرتـبـه بـاشد، باید لفظ ساعة نیز 24 مرتبه در قرآن آمده باشد کتاب المعجم المفهرس لالفاظ القرآن را گشودم و شمارش را آغاز کردم ولى به عدد 48 رسیدم مى رفت تا مایوس شوم ولى کار را ادامـه دادم و نـاگـاه مـتوجه شدم در 24 مورد از این48 مورد لفظ ساعة مسبوق به حرف است ، یعنى کلمه اى قبل از آن است که نه اسم است و نه فعل .

پـس خـرسـنـد گـشتم و از این بابت نگرانى ام برطرف شد.سؤال این است که تقدم حرف بر لفظ ساعة چه نقشى در ماجرا دارد؟

به هر حال واژه ساعة در قرآن 48 مرتبه آمده که اگر قرار باشد در شمارش ، مسبوق به حرف را از مسبوق به فعل و اسم تفکیک کنیم ، این کار را باید در همه جا انجام دهیم .

نه آنکه هرجا قافیه تنگ آید، دست به این اقدامها بزنیم .

نکته دیگر اینکه ساعت درلسان قرآن و روایات به معناى برهه اى از زمان است که بتوان در آن یک کار عرفى رابه انتهاى رسانید.

نـه بـه مـعـنـاى 60 دقـیقه اصطلاحى مثلا در آیه شریفه لقد تاب اللّه على النبى و المهاجرین و الانصار الذین اتبعوه فى ساعة العسرة ساعة به معناى ساعت اصطلاحى نیست .

اشکال دیگر اینکه در اکثر موارد ساعة به معناى قیامت است ، نه برهه اى از زمان .

دکـتـر ابوزهرا نجدى مى گوید: در ضمن این سلسله تحقیقات متوجه شدم ، واژه سجده در قرآن 34 مرتبه آمده است که اشاره به 34 سجده اى است که در هفده رکعت نماز یومیه تعبیه شده است .

البته ایشان با 35 مورد برخورد کرده اند، ولى یک مورد را به حساب نمى آورند و آن آیه و النجم و الشجر یسجدان مى باشد.

ایشان مى گوید: این آیه نباید به حساب بیاید چون راجع به سجده غیرعاقل است .

تـلاش ایشان نیز مثل دیگر همفکرانش روشى منطقى ندارد زیرا بحث بر سر مفهوم سجده است و این مفهوم در تمام موارد سى و پنجگانه یکى است وانگهى در آیه واللّه یسجد ما فى السموات و ما فى الارض لفظ ما عموم موجودات زمینى وآسمانى را شامل مى شود و مختص عقلا نیست و سجده غیرعاقل از دیدگاه قرآن امرى معقول است .

چـنانکه قرآن براى همه موجودات نماز و تسبیح ثابت مى کند ومى فرماید: شما انسانها از نماز و تسبیح آنها سر درنمى آورید .

از دیگر مثالهاى ایشان که به مساله خلافت اهل بیت (ع ) مربوط مى شود، مثالهاى ذیل است : تعداد تکرار واژه امام و مشتقات آن ، خلیفة و مشتقات آن ، وصیة و مشتقات آن ، شهادة و مـشـتـقـات آن ، یـعـصـم و مشتقات آن ، شیعه و مشتقات آن ، اجتبى و مشتقات آن ، رهـبـان و مـشـتـقات آن ، نجم به صورت مفرد و جمع همه ، عدد 12مى باشد و این دلیل حقانیت پیروان ائمه اثنا عشر(ع ) مى باشد.

آیاتى که در آنها کلمه امام آمده دوازده آیه است .

اما با احتساب آیه فانتقمنا منهم وانهما لبامام مبین در این آیه امام به معناى راه است ، یعنى دو شـهـر قـوم لـوط و قـوم شعیب در راهى هستند آشکار زیرا راهى که از حجاز به شام مى رفتند، از ویرانه هاى این دو شهر مى گذشت .

بدون شک اگر مجموعه آیات 13 مورد بود، ایشان این آیه را به خاطر آنکه امام معناى دیگرى دارد، به حساب نمى آورد.

چـنـانکه در شمارش کلمات نجم و سجده آیه و النجم و الشجر یسجدان را به حساب نیاورده است .

آیـاتى که کلمه شیعه در آن آمده است 12 آیه است ، ولى با احتساب آیه ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فى الذین آمنوا لهم عذاب الیم .

در مورد خلیفه و مشتقات آن چون به عددى بسیار بیشتر از نصاب لازم رسیده اندمى نویسد:.

ورد لفظ خلیفة و مشتقاتها من الاسما فى حالة المدح ، 12 مرة .

قید در حال مدح کار را خراب کرده است .

در مـورد واژه وصـیـة مـى نویسد: و مما یوکد وصیة رسول اللّه صلى اللّه علیه وآله وسلم بان الائمـة من بعده اثنا عشر ورود الوصیة من اللّه تعالى الى المخلوقین 12مرة حیث وردت مادة الوصیة و مشتقاتها من الخالق الى المخلوقین 12 مرة ..واژه وصیة و مشتقات آن در قرآن 32 مرتبه آمده است .

ایـشـان بـا تـکـلـفاتى نظیر من اللّه الى المخلوقین مى کوشد به عدد 12 برسد، که باز با ندیده گرفتن یوصیکم اللّه فى اولادکم (11/4) مى باشد.

چون در این مورد نیز فاعل ایصا خداوند است وایشان باید این آیه را هم به حساب آورد، چنانکه آیه دوازدهم همین سوره را به حساب آورده است .

در مـورد نـجـم بـا سیزده آیه روبرو هستیم که اگر به فرمایش ایشان آیه و النجم والشجر یسجدان را که اکثر مفسرین نجم را به معناى گیاه بدون ساقه گرفته اند ازحساب خارج کنیم ، به نصاب لازم مى رسیم .

نـمـى دانـیـم چرا در اینجا واژه النجوم را باید در شمارش منظور کنیم ، ولى درشمارش واژه یوم براى آنکه به نصاب لازم برسیم ایام را باید از حساب خارج کنیم ؟ .

چـنـانـکه ملاحظه نمودید، اکثر این آمارها باطل است و صغراى آن دعاوى کذائى محقق نیست و جـاى بـسـى تعجب و شگفتى است که چگونه این تئورى تا این حدمورد استقبال عام و خاص قرار گـرفـتـه تـا جایى که علماى ما نیز تحت تاثیر واقع شده و آن را در تالیفات نفیسى مثل تفسیر نمونه مطرح کرده اند.

اینک فرض را بر آن مى گذاریم که این آمارها صحیح باشد.

آیـا نتیجه گیریها صحیح است ؟

دوگونه نتیجه قابل تصور است : نتیجه خاص ، مثل اینکه بگوئیم : چون لفظزکات و برکت در قرآن به تعداد مساوى تکرار شده است ، پس زکات همیشه توام بابرکت بـوده و از موجبات ازدیاد اموال است و یا چون لفظ دنیا و آخرت به تعدادمساوى در قرآن آمده اند، پس مى فهمیم که باید به هر دو به یک اندازه عنایت داشته باشیم نه دنیا را فداى آخرت و نه آخرت را فداى دنیا کنیم ، و یا چون 3 مرتبه درقرآن آمده است که ان مع العسر یسرى نتیجه بگیریم که پس در پى هر دشوارى3 راحتى نهفته است و از این قبیل استنتاجهاى خاص .

واقعیت این است که هیچ ارتباط منطقى بین مقدمه و نتیجه وجود ندارد.

چنانکه مى دانیم ، ممکن است نتیجه اى صحیح را بر مقدماتى خطا مترتب سازیم .

اما با این کار قیاس منتجى بنا نکرده ایم .

مـثل اینکه من بگویم چون قد این دو نفر یک اندازه است پس سن آنها هم یکى است و وزن آنها هم با هم برابر است و تصادفا هم سن آنها و هم وزن آنها یکى باشد.

گـویـنـد: شخصى عامى از شیعیان براى یکى از سنیان استدلال مى کرد که حق باامیرالمؤمنین ، على بن ابیطالب است و باید آن حضرت جانشین بلافصل پیامبرباشد.

او در مقام استدلال مى گفت : انگشت شصت نماینده شخص پیامبر و3انگشت بعد سمبول ابوبکر و عمر و عثمان و انگشت کوچک نیز جاى حضرت على به حساب مى آید.

(آن حضرت از رقباى خود کوچکتر بودند)، بعد مى گفت :انصاف دهید وقتى در مقام وجب کردن هستیم کدام انگشت جاى انگشت شصت قرار مى گیرد!؟

فرد سنى مذهب که سخت به انگشتهاى وى خـیره شده بود و وجب کردنهاى او را مى نگریست ، لب به تحسین گشود و گفت : از تو بسیار متشکرم .

عمرى در ضلالت و گمراهى بودم و اینک به برکت این برهان قوى و دلیل قاطع هدایت شدم و به مذهب تشیع تشرف حاصل نمود.

مـى بـیـنیم که هم نتیجه صحیح است (حقانیت خلافت بلافصل حضرت على ) و هم این استدلال موجب استبصار و هدایت مخاطب شده است .

امـا این استدلال درجمع صاحبنظران و اندیشمندان هیچ بهائى ندارد و به عنوان فکاهى و طنز با آن برخورد مى شود.

نـتـیـجه عامى که بر اینگونه آمارها، بر فرض صحت ، بار است ، این است که بگوئیم :چون مؤلفین و نـویسندگان در حین کار توجه به آمار کلمات خود ندارند، پس چنین پدیده اى در قرآن حاکى از خارق العاده بودن قرآن و وجهى از وجوه اعجاز آن است .

در پـاسـخ مـى گـوئیم : بر فرض که چنین تناسب و توازنهایى در حدى از کثرت باشندکه اتفاقى بودن این آمار و ارقام عادة محال باشد، باز غیر بشرى بودن قرآن رانمى توان نتیجه گرفت .

زیـرا عـقـلا و عادة محال نیست ، کسى کتابى تدوین کند و درعین حال چنین معادلاتى را در آن بگنجاند.

چنانکه نوابغى پیدا مى شوند و کتابهایى مى نویسند که اینگونه هنرنمائى ها در آن به چشم مى خورد.

در بعضى موزه هاتفسیرى از قرآن مجید مشاهده نمودم که تمام آن بى نقطه بود.

یـا بـعـضى خطاطهاقرآنى نوشته اند که نظمى شگفت انگیز در میان حروف اول خطوط آن تعبیه شده است و این امر هنر و نبوغ نویسنده و خطاط را مى رساند، نه چیزى بیشتر را.

البته اگرآمار و ارقام ارائه شده از سوى رشاد خلیفه و همفکران وى درست از آب درمى آمد،براى مـا مسلمانان تاکیدى بر اعجاز قرآن و موجب ازدیاد ایمان ما بود اما براى کسانى که قرآن و رسول اکرم را به رسمیت نمى شناسند، صرف آمار و ارقام وتناسب و تناظر بعضى از واژه ها چیزى را اثبات نمى کند.

پـیش فرض اینگونه کنجکاویها از سوى روشنفکران ، نظریه اى باطل است و آن نظریه این است که چـون خـداوند جامع همه کمالات است ، باید اثر وى نیز حاوى همه کمالات واز جمله نظم ریاضى باشد.

بـه ویژه اینکه خود قرآن مى فرماید: لارطب و لا یابس الا فى کتاب مبین (همه چیز در کتاب مبین وجود دارد).

بطلان این نظریه نیازمند شرح و بسط نیست .

مخلوق و مصنوع خداوند نمى توانددر آن واحد همه کمالات را دارا باشد و این قصور از ناحیه خود مخلوق است .

اگـرقـرار بـاشـد سـیـب خواص همه میوها را دارا باشد و هر عنصرى به علت آنکه مخلوق خداى نـامتناهى است ، خواص نامتناهى داشته باشد، بساط عالم ماده برچیده مى شود و اصلا چیزى پا به عرصه وجود نخواهد گذارد.

کثرات در پرتو همین تفاوتها بر جاى مى مانند.

چگونه ممکن است عناصر مختلف که هویت آنها به آثارخاص آنهاست حاوى خواص یکدیگر باشند؟

در بحث خودمان نیز باید بگوئیم ،اگرچه قرآن کلام خداوند و معجزه جاودان است ، اما توقع نظم ریاضى توقع بى جایى از قرآن است .

ایـن توقع مثل توقع آشنایى به موسیقى از کسى است که بزرگترین نقاش یا معمار جهان شناخته شده است .

قـرآن نیز خود را بزرگترین کتاب هدایت و سعادت معرفى مى کند و از قرآن نیز همین مقدار باید تـوقـع داشت ، نه آنکه توقع داشته باشیم همه مجهولات حوزه هاى مختلف معارف بشرى به کمک قرآن حل شود و یا اسامى همه شهرها و روستاها و رجال سیاسى و علمى در قرآن وجودداشته باشد.

جـمله لا رطب و لا یابس الا فى کتاب مبین نیز نباید ما را به اشتباه بیندازد زیرا معلوم نیست منظور از کتاب مبین قرآن باشد و ثانیا این جمله به این معناست که هرچه مربوط به سعادت و هدایت انسان است در قرآن پیدا مى شود.

نـظـیـر آنـکه شخصى کتاب بزرگى در پزشکى تالیف کند و به ما بگوید: هرچه بخواهید در این کتاب پیدا مى کنید که قطعا منظورش این خواهد بود که هرچه ازمقوله پزشکى بخواهید در این کـتـاب ثبت شده است ، نه آنکه راجع به فن تعبیرخواب هم این کتاب جوابگوست و اگر چیزى از فـن تعبیر خواب در آن پیدا نکردیم ،روا باشد، به او اعتراض کنیم که تو گفتى هرچه بخواهید در این کتاب پیدا مى کنید.

ممکن است کسى که طرفدار تئورى نظم ریاضى باشد، بگوید این مطالب چیزى رااثبات نمى کند.

شـمـا در نـهایت مى توانید بگوئید رشاد خلیفه و امثال وى نتوانسته اندنظم ریاضى قرآن را کشف کنند، ولى حق ندارید به کلى منکر نظم ریاضى قرآن بشوید.

شـایـد انسانها در قرون آینده چنین نظمى را کشف کنند.در پاسخ مى گوئیم : با شما در این نظر موافقیم که شاید صدها سال بعد چنین نظمى کشف شود ما نیز عدم الوجدان را معادل عدم وجود نمى دانیم .

امـا ایـن مـطـلب صرف احتمال عقلى است و این مقدار کافى نیست تا انگیزه تحقیق و صرف عمر باشد.

بااحتمال عقلى در هر بیابانى اگر کاوش کنیم ، شاید به گنج برسیم .

ولى این مقادرانگیزه ، عقلا را براى کندوکاو تحریک نمى کند.

آرى ، اگـر دسـتـگـاهـهاى گنج یاب علائمى دال بر وجود گنج یا فلز دیگر نشان دهند، عقلا به کاوش و جستجو مشغول مى شوند.

سـخـن مـا این است که دستگاههاى گنج یاب ، یعنى خود قرآن و پیشوایان معصوم هیچ ردپایى از نـظـم ریـاضـى در قـرآن به ما نشان نداده اند، بلکه پیوسته ما را به محتواى قرآن توجه داده اند، تا ساختار لفظى آن .

قـرآن و روایـات ایـن کـتـاب آسـمـانـى را نسخه پزشک خوانده و آن را داروى دردهاى روحى ما شـنـاخـتـه انـد و کـسـى کـه به جاى عمل به قرآن ، به جستجوى آمارى در الفاظ و کلمات قرآن مـى پـردازد، شبیه شخص مریضى است که بعد از مراجعت از مطب دکتر به جاى تهیه دارو و عمل بـه نسخه در گوشه اى بنشیند و به نوشته هاى نسخه چشم بدوزد و ناگهان متوجه شودخط اول نـسـخـه دقـیقا از ده کلمه ، خط دوم از 9 کلمه ، خط سوم از 8 کلمه ، خطچهارم از 7 کلمه و خط پـنجم از 6 کلمه تشکیل شده است و تعداد حروف موجوددر هر خط به ترتیب مضرب صحیحى از اعداد 10 و 9 و 8 و 7 و 6 باشند.

یـا خـطاول نسخه را اگر از سمت چپ بخوانیم به نام و فامیل دکتر مى رسیم و خط آخر رااگر از سمت چپ بخوانیم به نام و فامیل مریض مى رسیم و با کشف این حقائق مشعشع چنان شگفت زده و خـوشـحـال شود که بیمارى خود را از یاد ببرد و روزها وهفته ها به آمارگیرى حروف و کلمات نسخه از زوایاى مختلف مشغول شود تامریضى ، او را از پاى درآورد.

مـمـکـن اسـت طرفداران اعجاز عددى قرآن بگویند: بر فرض ما را از آمارگیرى درکلمات قرآن مـنـصـرف کـنـیـد، ولـى با حروف مقطعه قرآن چه مى کنید؟

حروف مقطعه قرآن خود دلیلى بر اسرارآمیز بودن این حروفند و شاید اشخاصى باشند که حقیقت و سر آنها را فهمیده باشند.

عـرض مـى کـنیم ممکن است آحادى از اولیا الهى از راز ورمز این حروف مطلع باشند، ولى بدون شک آنها غیر از این آقایانند.

ایـن آقـایـان بـعـداز چـنـد سال کاوش و به قول یکى از آنها در سومین نمایشگاه قرآن ، بعد از 32 سـال جـستجو در تعداد حروف و کلمات قرآن مطالبى چنان ناهماهنگ تحویل مى دهندکه آدمى هـرچه مى خواهد صدر و ذیل دعاوى آنها را بهم پیوند دهد عاجز مى ماند!به نظر ما این حروف در هاله اى از ابهام و راز ناگشودنى قرار دارند و تا امروز کسى نتوانسته است بطور قطع و یقین پرده از اسرار این حروف بردارد.

مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر المیزان بعد از نقل اقوال یازده گانه مفسرین مى فرماید:.

هـذه الحروف رموز بین اللّه و بین رسوله صلى اللّه علیه و آله خفیة عنا، لا سبیل لافهامنا العادیة الـیـهـا الا بـمـقـدار ان نستشعر ان بینها و بین المضامین المودعة فى السور، ارتباطا خاصا و لعل الـمـتـدبـر، لو تدبر فى مشترکات هذه الحروف و قایس مضامین السور التى وقعت فیها بعضها الى بعض ، تبین له الامر ازید من ذلک .

چـنانکه ملاحظه مى کنید، ایشان نیز اظهار عجز مى نمایند و مى فرمایند: فهم هاى عادى و بشرى راهى براى کشف قطعى راز و رمز این حروف پیدا نمى کنند.

تـنهاچیزى که مى توان فهمید، این است که ربط خاصى بین این حروف و بین مضامین سوره هاى مربوط وجود دارد.

امـا ایـن ربـط چـیست ؟

براى کسى فاش نشده است بعدهم با لفظ لعل مى گویند: شاید اگر کسى حروف مشترک و مضامین سوره هاى آنهارا مقایسه کند، مشابهتهایى در مفاد سوره هایى که حروف مقطعه مشابه دارند بیابد.

پس از دیدگاه ایشان نیز مساله اسرارآمیز و معماست .

در مورد حروف مقطعه ، روایاتى نیز نقل شده است .

در حـاشـیه تفسیر طبرى ابن عباس روایت مى کند که :وقتى پیامبر (ص ) براى علماى یهود سوره بقره را مى خواند، الم را به حساب جمل برده و گفتند:.

آیـا در دیـن پـیـغمبرى وارد شویم که مدت حکومت او و سرآمد امتش 71 سال است ؟

پیامبر اکرم (ص ) در پاسخ خندیدند.

حى بن اخطب گفت : مگر حروف دیگرى هم هست ؟

رسول اکرم (ص ) فرمودند: آرى المص .

بعد چند بار پرسید مگر حروف دیگرى هم هست ؟

و در هر مرتبه پیامبر اکرم (ص ) حروف خاصى را نام مى بردند.

سرانجام علماى یهود گفتند: مطلب بر ما مشتبه شده است .

در این هنگام آیه هفتم سوره آل عمران نازل شد که از پیگیرى آیات متشابه ما را نهى مى کند.

پـاسـخ تـوام با خنده حضرت و ذیل حدیث نشان مى دهد، کار علماى یهود، موردتائید آن حضرت نبوده است .

گویا حضرت مى خواهند بفرمایند اینگونه استنتاجهابه کلى بیراهه رفتن است .

(تـبـسـم حـضـرت شـاهدى بر این مطلب است ) ثانیا: اگربیراهه نباشد، شما باید همه جوانب را بسنجید نه آنکه از 14 حروف مقطعه فقط 3حرف آن را در استدلال راه دهید.

ثالثا: این کار جستجو از آیات متشابه است که قرآن از آن نهى مى کند.

بـه نظر مى رسد، پرسش از حقیقت حروف مقطعه ، از زمره پرسشهایى باشد که بایدبه دنبال پاسخ آن نباشیم .

چـنـانـکه مى دانیم بعضى پرسشها طرحش خطاست یابدان جهت که راهى براى پاسخ آن نیست ، مثل سؤال از حقیقت روح ، حقیقت مرگ ، حقیقت وحى ، حقیقت معراج و امثال آنها.

یا بدان جهت که پاسخ آن هیچ مشکلى از مشکلات انسان را حل نمى کند.

بعضى از پرسشها ناشى از هوس وخامى و تنبلى در عمل است .

دیـن و قـرآن بـراى عـمل است و آنهائى که مى خواهنداز عمل فرار کنند، آن را به صورت مسائل نظرى صرف و عجیب و غریب درآورده وبه بحث پیرامون آن مشغول مى شوند.

عـجیب است ، کسانى که هنوز از ضروریات زندگى و آداب تربیت خانواده و فرزندان و معاشرت با خـویـش و بـیگانه بى اطلاعند و به مقدمات لازم براى فهم معانى قرآن ،مثل لغت و ادبیات مجهز نـشـده انـد، سـالـها از عمر مفید خود را صرف کشف روابطریاضى حاکم بر حروف و کلمات قرآن مى نمایند و یا توقع دارند راز معراج و قضا وقدر و حروف مقطعه را بفهمند.

آرى ایـنـگـونـه سـؤالات ناشى از هوس و خامى وتنبلى در عمل است نه حس کنجکاوى و تحرى حقیقت .

ایـنگونه افراد بعد از مدتى رویه و استقامت فکرى را از دست مى دهند و همچون بدنى که مبتلا به خارش گشته ، هرچه بیشتر به آن ناخن بزنند، خارشش بیشترمى شود.

ایـنـها فکر نمى کنند که قرآن و دین ، برنامه عمل است نه سرگرمى ریاضى .

وهر پرسشى ضرورتا داراى پاسخ نیست و هر پاسخى همواره مفید نیست .

چه بساامورى که دانستنش مضر باشد.

چـنـانکه در قرآن آمده است : فیتعلمون منهما ما یفرقون به بین المر و زوجه و ما هم بضارین به من احد الا باذن اللّه .

و یـتعلمون ما یضرهم و لا ینفعهم از این آیه معلوم مى شود فرمولهایى براى ایجادفتنه و تفرقه میان زن و شوهر وجود دارد که هرچند نوعى دانستنى و علم به حساب مى آیند، اما مضرند.

راسـتـى مـا را چـه مى شود که با دین و قرآن برخوردى اینگونه داریم ! از قرآن توقعاتى غیر معقول داشـته و به جاى عمل به آن به چیزهاى دیگر اهتمام نشان مى دهیم !قرآن در جشن و عزا و افتتاح مـراسـم حاضر است ، اما در کسب و کار و ادارات وزندگى فردى و اجتماعى ما حضورى کمرنگ دارد و یا بکلى غائب است .

بـه تـفـسـیرو مفاهیم قرآن بسیار کمتر از صوت و تجوید و مسابقات قرآنى بها مى دهیم وخلاصه همواره برخوردى نامعقول با دین داریم .

بـه تـعـبیر قرآن ، مى خواهیم از دیواروارد خانه گردیم در حالى که ماموریم از درب خانه به خانه درآئیم و آتواالبیوت من ابوابها .

در خـاتـمـه عـرض مـى کنیم که شاید فضاى ذهنى رشاد خلیفه که مملو از فرمولهاى زنجیره اى مـولـکولى و قواعد ریاضى بوده است ، او را به اینگونه تحقیقات سوق داده باشد اما بعید نیست ایده اولـیـه ایـن تـئورى از ناحیه اشخاص مغرض به جهان اسلام راه یافته باشد و مغرضان بعد از مدتى جنجال و هیاهو بخواهند مسیر راعوض کنند و بگویند: حال که تناسب و توازنى بین واژگان قرآن دیده نمى شود، این خود حاکى از آن است که قرآن تحریف شده است .

اگـر بـخـشهایى از قرآن حذف نشده و یا تغییر نکرده بود آمار و ارقام هماهنگى در واژگان قرآن پیدا مى شد.

شـاهـد دیـگـر اسـناد این آمار نادرست به کامپیوتر است و بسیار بعید است در 23 سال قبل برنامه کامپیوترى از قرآن تهیه شده باشد و کسى غیر از ایشان از آن مطلع نشده باشد.

در پایان به کسانى که مشتاق کشف اعجاز قرآنند، توصیه مى کنیم : اولا زبان عربى راکه زبان قرآن است ، فرابگیرند.

امـام صـادق (عـلـیه السلام ) فرمودند: تعلموا العربیة فانها کلام اللّه الذى یکلم به خلقه و ثانیا: فراوان قرآن بخوانند و ثالثا: با تانى و تامل قرآن بخوانند.

بـدون شـک اگـر کسى به این سه توصیه عمل نماید با تمام وجودش اعجاز قرآن را یافته و شهود خواهد کرد و نیازى به آمارگیرى از واژگان قرآن نیست .

روحیات انسان دائما در تغییر است .

گـذشت روز و ماه و سال ، زبان فکر فرهنگ وسخنان آدمیان را دگرگون مى سازد اگر با دقت نگاه کنیم هرگز نوشته هاى یک نویسنده یکسان نیست .

بـلـکـه آغاز و انجام یک کتاب نیز متفاوت است .

مخصوصااگر کسى در کوران حوادث بزرگ قرار گیرد، حوادثى که پایه یک انقلاب فکرى واجتماعى را پى ریزى کند، هر قدر بخواهد سخنان خود را یکسان و یکنواخت وعطف به سابق تحویل دهد، قادر نیست .

به خصوص اگر درس نخوانده و پرورش یافته یک محیط کاملا عقب افتاده باشد.

قرآن با این مشخصات ، عادتا ممکن نیست خالى از تضاد و تناقض و نوسانات فاحش باشد، اما با تمام این جهات ، همه آیات قرآن هماهنگ و خالى از هرگونه اختلاف و ناموزونى است و همیشه طراوت خودرا حفظ کرده و هرچه از آن مى خوانیم کهنه نمى شود.

آیـات آن حـاوى اشـارات ولطائف و ظرائفى است که متفکران و اندیشمندان را غرق در اعجاب و تـحـسـین مى نماید به گونه اى که هزاران نکته از آنها متولد مى شود و هیچ موضوعى نیست ،مگر پیرامون آن موضوع مى توان به آیه یا آیاتى از قرآن استشهاد نمود و این است وجه اعجاز قرآن .

بـراى درک و شـهـود این نکته باید به آن توصیه ها عمل نمود .

درغیر این صورت ، از قرآن بهره اى نبرده و براى کشف اعجاز آن ناچار به بیراهه کشیده مى شویم .

بیراهه هایى که زیان آن به هیچ وجه قابل جبران نیست ، زیرا از دست دادن گوهر عمر است .

چنانکه گفتیم در این وادى تیه کسانى سى سال عمر صرف کرده اند و هیچ نتیجه اى نبرده اند.

در حالى که اگر این مقدار عمر را صرف حفظ وفهم و تفسیر قرآن مى کردند، به مقامات شامخى نائل مى شدند.

اخـیـرا شـخـص دیـگرى را دیدم که با شور و شعف خاصى مى گفت : در صدد پروژه اى هستم که اگرموفق به اتمام آن شوم ، چنین و چنان مى شود.

گـفتم : آن پروژه چیست ؟

گفت : درصدد کشف روابط حاکم بین نتهاى موسیقى و حروف قرآن هستم .

به نظر من اگر هرحرفى را سمبل یک نت خاص از نتهاى موسیقى قرار دهیم ، بعد سوره هاى قرآن رابر اساس این نتها بنویسیم ، به سمفونیهاى بسیار بسیار زیبا و دل انگیزى دست خواهیم یافت !.

مـلاحـظـه کـنـید! از پیش خود پروژه اى تصور نموده و بدون مشورت و گفتگو باصاحبنظران و اندیشمندان علوم قرآنى در گوشه اى مى نشینند و سالها به جفت وجور کردن تئورى و پروژه خود عـمـر صـرف مـى کنند، و عاقبت معجونى از آب درمى آید که هیچ ارزش علمى نداشته و در هیچ محفلى از محافل اهل نظر قابل طرح نیست .

بـسـیارى از کسانى که در این وادى مى افتند، در روخوانى قرآن هم مشکل دارند چه رسد به فهم آیات و تفسیر و تاویل آن .

جدا که باید گفت : هلک من لیس له حکیم یرشده .

خـداوند جان ما را به شهد و عطر قرآن معطر گرداند و در میدان عمل به قرآن گوى سبقت را از دیگران بربائیم .

دریـغ اگـر روز قـیـامت از کسانى باشیم که رسول اکرم از آنها گله نموده و بفرماید: یارب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا .

نتیجه:

آنچه را در این مقاله آوردیم ، با اضافاتى خلاصه مى کنیم .

1 ـ مسئله اعجاز عددى قرآن از سوى رشاد خلیفه مطرح شد و پس از وى بسیارى از علاقمندان به قرآن کار وى را ادامه دادند و با گسترش کامپیوتر سرعت بیشترى گرفت .

هرچند رد پاى این فکر به سیوطى مؤلف کتاب الاتقان فى علوم القرآن برمى گردد.

2 ـ ایـن جـریـان یـک جریان انحرافى و نامبارک بوده و تاکنون هیچ خدمتى به نشرفرهنگ قرآنى نکرده است .

خـود شـخـص رشاد خلیفه با طرح مطالب مخربى ازجمله تعیین دقیق زمان برپایى قیامت (سال 1709 هجرى قمرى ) و ادعاى رسالت و نبوت عاقبت خود را به کشتن داد.

3 ـ آمار و ارقام اعلام شده از سوى معتقدان به نظم ریاضى قرآن غالبا درست نیست ، یعنى صغراى دعاوى آنها تمام نیست .

4 ـ در شمارش کلمات و حروف ، روش واحد و فرمت ثابتى را رعایت نمى کنند،بلکه در صدد جور کردن نصاب لازمند.

5 ـ بـر فـرض که توازن و تناسبى در تکرار واژه هاى قرآن باشد، این به تنهایى معجزه بودن قرآن را ثابت نمى کند.زیـرا مـشابه این امور در کارهاى بشرى وجود دارد.

6 ـ بین نتیجه گیریهاى خاصى که از توازن و تناسب کلمات مى شود و اینگونه توازن و تناسبها، رابطه منطقى وجود ندارد.

بـراى مـثـال اگـر تـعـداد لـفـظ شکر و مشتقات آن باتعداد لفظ قلیل و مشتقات آن یکى باشد، نمى توانیم نتیجه بگیریم که : پس افرادشاکر کم هستند.

(هـرچـنـد واقعا کم هستند) یا اگر در 72 آیه ، واژه تفرقه آمده است ،نمى توانیم نتیجه بگیریم که امت پیامبر به 72 فرقه تقسیم مى شوند و آن حدیث معروف ، حدیثى صحیح است .

دیگر آنکه این کشفیات بعد از روشن شدن مطلب است ، نه قبل از آن تا مفید باشد.

ثالثا: پاره اى از این استنتاجها مبتلا به مغالطه هست و باید مى باشند.

7 ـ ایـن جـریـان انـحـرافـى ، جـداى از اتلاف هزاران ساعت از عمر محققان وپژوهشگران قرآنى ، دستاویزى است براى معتقدان به تحریف قرآن زیرا بعد ازمشاهده چند مورد نظم و توازن ، اگر در موارد دیگر به نصاب لازم نرسند، به ذهنشان مى آید پس باید قرآن تحریف شده باشد.

8 ـ استفاده شاعرانه ، نه برهانى از بعضى از تناسبهاى کشف شده اشکالى ندارد.

چنانکه شعرا مى گویند: از اینکه خداوند دو گوش و یک زبان به ما داده ، نتیجه مى گیریم که باید دو تا بشنویم و یکى بگوئیم .

اما باید توجه داشته باشیم که این بیان یک بیان خطابى و شاعرانه است نه علمى و برهانى .

9 ـ در کـتـاب و سنت هیج اشاره و کنایه اى به وجود نظم ریاضى در قرآن دیده نمى شود برعکس قرآن را کتاب هدایت و عمل معرفى کرده اند و از ما خواسته اندبرخورد ما با قرآن برخورد مریض با نسخه باشد و خود را به اینگونه امور انحرافى مشغول نسازیم .

10ـ راه پـى بردن به اعجاز قرآن تسلط به فنون ادبیات عرب و تلاوت فراوان و تامل در قرآن است ، نه سیر انحرافى طى شده از سوى رشاد خلیفه .

11ـ اینگونه نقدها را ضرورى مى دانیم .

زیرا با گسترش کامپیوتر، اشخاص زیادى ازطریق رایانه در جستجوى نظم ریاضى قرآنند!!مرجع ما در مطالبى که از دکتر رشاد خلیفه نقل کردیم ، کتاب :.

QURAN VISUAL PRESENTION OF THE MIRACLE بوده که نسخه اصلى و به زبان انگلیسى است و در آمریکا چاپ شده است .

مطالبى را که از آقاى مهندس عدنان رفاعى نقل کردیم ، از کتاب المعجزة مى باشد.

مطالبى که از آقاى عبداللّه اریک نقل کردیم از جزوه :

BEYOND PROBABILITY

God''s Message in Mathematics مى باشد مطالبى که از آقاى عبدالرزاق نوفل نقل کردیم ، از کتاب الاعجاز العددى فى القرآن الکریم است .

مـطـالـبى که از آقاى دکتر ابوزهرا النجدى نقل کردیم ، از کتاب من الاعجاز البلاغى والعددى للقرآن الکریم بوده است .

________________________________________________________________

منبع: عصر ایران

 

در همین زمینه بخوانید:

آسیب شناسی اعجاز عدد 19 در مرجعیت علمی قرآن(1)

آسیب شناسی اعجاز عدد 19 در مرجعیت علمی قرآن(2)


نظرات | ۱۳٩۳/٢/۱۱ - کاوه |لینک به نوشته

خاطرات روحانی درباره حجاب در اول انقلاب

او که مسئول اجرای طرح اجباری کردن حجاب در ادارات مربوط به ارتش پس از انقلاب بوده است، افزون بر اینکه نظر و اقدامات خود در این باره را شرح داده‌ است به برخی نقل قول‌های جالب توجه افراد و گروه‌ها در آن زمان هم اشاراتی کرده است که متن زیر، دربرگیرنده این مطالب است:

«طرح مساله پوشش و حجاب زنان در اسفند 1357 بدون مشکل نبود و تا مدت‌ها مسئولین را به خود مشغول کرد. پس از 22 بهمن که سازمان‌ها و ادارات دولتی کار خود را آغاز کردند و مدارس نیز از اواسط اسفند به فعالیت پرداختند، شمار زیادی از خانم‌های کارمند و دانش‌آموزان دختر، بدون حجاب و با سر برهنه در ادارت و سازمان‌های دولتی حاضر می‌شدند و در میان آن‌ها گاهی زنان باحجاب در اقلیت بودند. بعضی پرستاران بیمارستان‌ها و پزشکان و معلمان زن نیز بدون روسری به محل کار خود می‌رفتند و در خیابان‌ها هم زنان بی‌حجاب رفت و آمد داشتند. البته زنان باحجاب نیز فراوان بودند و در همه جا به چشم می‌خوردند.

به هر حال اول بار، علمای قم به بی‌حجابی زنان اعتراض کردند و گفتند: درحکومت اسلامی همه زنان باید باحجاب باشند. امام نیز در یکی از بیانات خود به لزوم حجاب برای زنان اشاره کردند و همین باعث شد عده‌ای از زنان بی‌حجاب در خیابان‌ها تظاهرات کنند و در مقابل کاخ دادگستری و نخست‌وزیری تحصن نمایند. در این هنگام نیز آقای طالقانی پای پیش گذاشت و سخنانی درباره حجاب ابراز کرد و گفت:«حجاب اجباری نداریم و خانم‌ها باید خودشان حجاب را انتخاب کنند.»
در اینجا نظر آقای طالقانی با نظر علمای دیگر متفاوت بود. به یاد دارم روزی آقای بنی‌صدر به سازمان رادیو-تلویزیون در جام جم رفته بود و در آنجا زنان بی‌حجاب دور وی جمع شده و پرسیده بودند که دلیل لزوم حجاب زنان چیست. بنی‌صدر در پاسخ بحثی کرد و در ضمن گفت: زن‌ها باید روسری سر کنند، زیرا از موی سر آنان اشعه‌ای متصاعد می‌شود که باعث می‌شود چنین و چنان شود! این سخنان موجب تعجب همه شده بود.

گروهک‌ها و مجاهدین خلق هم اطلاعیه‌ می‌دادند که حجاب نباید اجباری باشد. در دولت موقت هم بحث بود که آیا حجاب باید اجباری شود یا نه. خلاصه همان طور که اشاره کردم، آقای طالقانی در سخنرانی خود گفت: ما نمی‌توانیم زنان اهل کتاب را مجبور به پذیرفتن حجاب کنیم، ولی مسلمانان را می‌توانیم تشویق کنیم که حجاب داشته باشند و در هر صورت نباید کسی را به زور باحجاب کنیم. با وجود این، در ستاد ارتش با دوستان تصمیم گرفتیم حجاب الزامی کنیم، که آغازی برای وزاتخانه‌ها و ادارات دولتی باشد.

طرح اجباری شدن حجاب در ادارت مربوط به ارتش، به عهده من گذاشته شد و بدین جهت در گام اول، همه زنان کارمند مستقر در ستاد مشترک ارتش را که نزدیک به سی نفر بودند، جمع کردم و پس از گفتگو با آنان قرار گذاشتیم از فردای آن روز با روسری در محل کار خود حاضر شوند. زنان کارمند که همگی به جز دو یا سه نفر بی‌حجاب بودند، شروع کردند به غر زدن و شلوغ کردن، ولی من محکم ایستادم و گفتم: از فردا صبح دژبان مقابل درب ورودی موظف است از ورود خانم‌های بی‌حجاب به محوطه ستاد مشترک ارتش جلوگیری کند. پس از ستاد ارتش، نوبت به نیروهای سه‌گانه رسید. در آغاز به پادگان دوشان تپه رفتم و همه کارمندان زن را که تعداد آن‌ها هم زیاد بود در سالنی جمع و درباره حجاب صحبت کردم. در آنجا زن‌ها خیلی سر و صدا راه انداختند اما من قاطعانه گفتم: «این دستور است و سرپیچی از آن جایز نیست.»
بعد توضیح دادم که ما نمی‌گوییم چادر سر کنید، بحث چادر مطرح نیست، سخن بر سر استفاده از روسری و پوشاندن سر و گردن است. در نهایت، در آنجا هم گفتم به دژبان دستور داده‌ایم از فردا هیچ زن بی‌حجابی را به پایگاه راه ندهند.

در نیروی زمینی و نیروی دریایی نیز برای کارمندان زن صحبت کردم و با خواندن آیات و روایات و کشاندن بحث حجاب به مسائل اجتماعی و سلامت جامعه و ارائه دلایل مختلف درباره لزوم حجاب، موضوع را تبیین کردم و دست آخر نیز با بخشنامه، رعایت حجاب الزامی شد. بحمدالله این تلاش‌ها نتیجه مثبت داشت و پس از تعطیلات نوروز، همه زنان کارمند در ارتش با روسری به محل کار خود می‌آمدند. در وزاتخانه‌ها و سازمانهای دولتی و حتی صداوسیما نیز به‌تدریج حجاب عملی شد و همه زنان با روسری از خانه بیرون می‌آمدند. البته در روزهای رفراندوم هنوز شماری از زنان بی‌حجاب بودند و با سر برهنه در پای صندوق‌های رای حاضر شدند، ولی این معضل اجتماعی خیلی زود جمع و جور شد و به سامان مناسبی رسید.»

منبع: بهارنیوز


نظرات | ۱۳٩۳/٢/٩ - کاوه |لینک به نوشته

رتبه گذرنامه ایرانی؛ همنشین آنگولا، جیبوتی و میانمار!

گذرنامه ایرانی رتبه 86 را در رده بندی بهترین گذرنامه های جهان کسب کرد.

به گزارش عصر ایران به نقل از سایت خبری استار تایمز سنگاپور، در این فهرست گذرنامه کشورهای مختلف براساس امکان ورود به کشورهای دیگر بدون دریافت ویزا (روادید) دست بندی و رتبه بندی شده اند.

در این بررسی، تمامی کشورها در 93 رتبه، جای گرفته اند. رتبه نخست (بهترین گذرنامه) به طور مشترک به سه کشور " فنلاند، سوئد و انگلیس" اختصاص یافت زیرا دارندگان گذرنامه یکی از این کشورها می توانند بدون کسب ویزا، وارد 173 کشور جهان شوند. این رقم بالاترین تعداد در جهان است.

در رتبه 2 بهترین گذرنامه های جهان هم چهار کشور دانمارک، آلمان، لوکزامبورگ و آمریکا قرار دارند که دارندگان گذرنامه آنها می توانند بدون ویزا وارد 172 کشور شوند.

سه کشور آنگولا، جیبوتی و میانمار در این دست بندی (رتبه 86) در کنار ایران قرار گرفته اند و دارندگان گذرنامه این چهار کشور می توانند بدون دریافت ویزا وارد 40 کشور شوند.

 بدترین رتبه (جایگاه 93) نیز برای افغانستان اختصاص داده شده و دارندگان این گذرنامه می توانند بدون ویزا به کمترین تعداد از کشورهای جهان یعنی 28 کشور وارد شوند.

در جایگاه 92 هم گذرنامه عراق قرار دارد که دارنده آن می تواند بدون دریافت ویزا تنها وارد 31 کشور شود.

کل گذرنامه های مورد بررسی در 93 رتبه و جایگاه منتشر شده است. در میان کشورهای عربی، گذرنامه کویت بهترین شناخته شده است.

فهرست کامل رتبه بندی بهترین و بدترین گذرنامه های کشور به شرح زیر است:




نظرات | ۱۳٩۳/٢/٩ - کاوه |لینک به نوشته

onLoad and onUnload Example