برای نازنین
 
نامه علی مطهری به جنتی درباره مینو خالقی

علی مطهری، نماینده مجلس شورای اسلامی و منتخب مجلس دهم، طی نامه ای به آیت الله جنتی، دبیر شورای نگهبان، نکاتی را درباره ابطال آرای مینو خالقی منتخب مردم اصفهان مطرح کرد.
شورای نگهبان، بعد از برگزاری انتخابات و برنده شدن مینو خالقی ، او را از فهرست منتخبات مردم حذف کرده است. به گزارش عصر ایران متن نامه بدین شرح است:

آیت الله جنتی
دبیر محترم شورای نگهبان
 
با اهداء سلام

 موضوع حذف خانم مینو خالقی از منتخبان اصفهان در انتخابات مجلس شورای اسلامی مسئله ای نیست که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت. اگر این رویه در کشور باب شود که پس از تأیید صلاحیت یک کاندیدا و رأی مردم در یک انتخابات سالم، آن منتخب به این بهانه که مدارک جدیدی به دست ما رسیده و نظر ما درباره صلاحیت او تغییر کرده است حذف شود، این امر می تواند مستند شورای نگهبان در آینده واقع شود و منتخبان زیادی از جمله یک کاندیدای ریاست جمهوری را پس از انتخاب مردم و رای مثلا سی میلیونی حذف کند. 

قطعا نظارت استصوابی را عقلا و قانونا این مقدار نمی توان توسعه داد. به همین جهت قانونگذار تصمیم گیری درباره این موضوع را در خصوص  منتخبان مجلس به نمایندگان ملت ارجاع داده است که اگر پس از انتخاب مردم مدارک جدیدی درباره یک منتخب ارائه شد، این مدارک در فرایند تأیید اعتبارنامه ها توسط مجلس مورد بررسی قرار گیرد؛ یعنی اگر باید منتخبی حذف شود، این کار باید با نظر مجلس که نماینده ملت است انجام شود تا احترام به رأی مردم محفوظ بماند. این که بگوییم چون ما می دانیم مجلس دهم اعتبارنامه او را رد نمی کند پس ما او را حذف می کنیم، منطق درستی نیست. 

در اینجا وزارت کشور نیز مسئولیت سنگینی دارد. ماده 73 قانون انتخابات مجلس می گوید: «صدور اعتبارنامه منتخبین موکول به عدم ابطال انتخابات از طرف شورای نگهبان می باشد و شورای نگهبان در اسرع وقت نظر خود را درباره انتخابات اعلام می نماید و وزارت کشور موظف است بلافاصله دستور صدور اعتبارنامه را بدهد.»


نامه علی مطهری به جنتی درباره مینو خالقی: استیضاح وزیر کشور در صورت عدم صدور اعتبارنامه منتخب اصفهان
مینو خالقی که مردم اصفهان به او رأی دادند ولی شورای نگهبان بعد از پیروزی او در انتخابات، صلاحیتش را رد کرد!


با توجه به این که انتخابات حوزه اصفهان از طرف هیئت نظارت استان و طبعا شورای نگهبان تأیید شده است وزارت کشور وظیفه دارد اعتبارنامه خانم خالقی را صادر کند، در غیر این صورت مجلس باید وزیر کشور را به دلیل دفاع نکردن از حقوق ملت و تسلیم شدن در برابر یک رویه غیرقانونی که کیان جمهوری اسلامی را تهدید می کند، استیضاح کند. 


اگر شورای نگهبان انتخابات حوزه اصفهان را ابطال کرده پس چرا فقط خانم خالقی را حذف کرده است و سایر منتخبان باقی مانده اند؛ و اگر می گوید صلاحیت این یک نفر پس از انتخاب سالم مردم به دلیل وصول مدارک جدید رد شده است، پاسخ این است که قانونگذار تصمیم گیری درباره این موضوع را به خاطر احترام به رأی مردم به مجلس واگذار کرده است. 

مطلب آخر این که تجسس در زندگی مردم آن هم درباره یک زن و بی توجهی به آبروی مؤمن از نظر اسلام مذموم است. این که رقبای یک کاندیدا که فکر نمی کردند او رأی بیاورد، پس از اقبال مردم به وی و انتخاب او مدارکی از زندگی خصوصی وی ارائه کنند و شورای نگهبان را ابزار دست خود برای رسیدن به هواهای نفسانی خود نمایند، زیبنده نظام جمهوری اسلامی نیست.

فرضا آن منتخب، اشتباهی در زندگی خود کرده ولی سیره او یک سیره اسلامی است آیا باید رد صلاحیت شود، آن هم بعد از اتمام فرصت بررسی صلاحیت ها و رأی مردم؟ آیا اعضای محترم شورای نگهبان خود در زندگی خویش اشتباهی مرتکب نشده اند؟

از جناب عالی که دلسوز انقلاب اسلامی هستید می خواهم که اجازه ندهید این رویه سوء در جمهوری اسلامی باب شود زیرا علاوه بر نادیده گرفتن حق انتخاب کنندگان، ظلمی است به منتخب حذف شده. 
اصولا برای رد صلاحیت ها در آینده باید یک فکر اساسی شود تا تناقض هایی در جامعه به وجود نیاید. مثلا جناب آقای افشین علا  که رهبر انقلاب در باره ایشان می نویسند "من شما را شاعر انقلاب می دانم" و در دیدار عیدانه با محبت فراوان از او تقدیر می کنند چرا رد صلاحیت شد؟ آیا این امر یک منطق دوگانه را در ذهن مردم تداعی نمی کند؟ برای آن مقام محترم آرزوی توفیق الهی دارم. 

با تقدیم احترام
95/1/26
علی مطهری

 

منبع: عصر ایران


نظرات | ۱۳٩٥/۱/٢٩ - کاوه |لینک به نوشته

هلیکوباکتر پیلوری، میکروب معده

اگر از ما بپرسند علت زخم معده و اثنی عشر چیست، ممکن است به عادت های غذایی مانند مصرف غذاهای ادویه دار، قهوه یا الکل اشاره کنیم. اما با وجود تعجب بسیار، باید گفت آنچه می خوریم و می نوشیم نقش اصلی را در ایجاد زخم ندارد. به عبارت دیگر باید نگرش جدیدی نسبت به زخم های گوارشی پیدا کنید.

 

زخم گوارشی یا به زبان علمی «اولسر پپتیک» قرن هاست که انسان را گرفتار کرده و علت دقیق آن نیز تا چند وقت پیش نامعلوم بود. در دهه ۱۹۴۰ دکتر «ای استون فریدبرگ» از دانشکده پزشکی هاروارد باکتری مارپیچ غیرمعمولی را در معده افراد مبتلا به «اولسر پپتیک» یافت.

 

او این فرض را مطرح کرد که این باکتری ممکن است مسوول ایجاد زخم گوارشی باشد، اما از آنجایی که گروه تحقیقاتی او نتوانستند این باکتری را در آزمایشگاه کشت دهند، پژوهش در این زمینه را کنار گذاشت.پزشکان به درمان بیماران با تغییرات رژیم غذایی، آنتی اسید و عمل های جراحی برای چهل سال بعد ادامه دادند.

 

اما در اوایل دهه ۱۹۸۰ دو پزشک استرالیایی به نام های دکتر «بری مارشال» و دکتر «جی رابین وارن» کشف کردند که چگونه این باکتری را در آزمایشگاه کشت دهند. سپس آنها سعی کردند حیوانات آزمایشگاهی را با این باکتری آلوده کنند.این کار یک شیوه متعارف در پژوهش های میکروب شناسی است، اما آنها در این کار ناموفق بودند زیرا این باکتری که اکنون «هلیکوباکتر پیلوری» نامیده می شود، تنها انسان ها را آلوده می کرد.

 

دکتر «مارشال» پس از دو سال ناکامی علمی، گام نهایی را با نوشیدن ظرفی از مایع حاوی یک میلیارد باکتری برداشت. یک هفته بعد او دچار علائم ناراحتی معده شد و ۱۰ روز بعد آندوسکوپی معده او نشان داد که بافت معده او به واقع ملتهب است و «هلیکوباکتر پیلوری» در آن جایگزین شده است. خوشبختانه دکتر «مارشال» کاملاً بهبود پیدا کرد و به پژوهش هایش ادامه داد و هر دو محقق زنده و سرحال باقی ماندند تا در ۳ اکتبر سال ۲۰۰۵ به خاطر پژوهش راهگشایشان جایزه نوبل در فیزیولوژی یا پزشکی را دریافت کردند.

 

● ملاقات با میکروب زخم آفرین

معده شما یکی از بهترین جاها برای رشد یک میکروب است. در واقع «هلیکوباکتر پیلوری» تنها باکتری است که می تواند در معده زنده بماند و رشد کند.

 

این باکتری بقای خود را مدیون خواص متعددی است که توضیح دهنده قدرت سازگاری منحصر به فرد آن است؛ اول اینکه این میکروب به مقدار کمی اکسیژن برای ادامه حیات نیاز دارد، یعنی حدود یک پنجم مقداری که انسان ها به آنها نیاز دارند، دوم اینکه شکل مارپیچی آن به این باکتری اجازه می دهد در میان لایه مخاطی پوشاننده پوشش معده خود را وارد کند، سوم اینکه این باکتری حداکثر هفت پروتئین شلاق مانند دارد که از انتهای باکتری بیرون زده اند و آن را درون لایه مخاطی حرکت می دهند و چهارم اینکه این باکتری دارای گیرنده های مخصوصی است که به آن امکان می دهد راه خود را در میان مخاط بگشاید و به سلول های پوشش معده بچسبد.

 

«هلیکوباکتر پیلوری» یک خاصیت دیگر هم دارد که از همه مهم تر است. این باکتری می تواند مولکول های «اوره» (ماده شیمیایی که در بافت ها و مایعات بدنی انسان وجود دارد) را تجزیه کند. این فرآیند باعث ایجاد آمونیاک و دی اکسید کربن می شود و که غلاف ابرمانندی در اطراف باکتری به وجود می آورد و اسید معده که باکتری های معمولی را می کشد، از آن حفاظت می کند. این توانایی برای شکستن اوره امتیاز بزرگی برای «هلیکوباکتر پیلوری» است. اما پزشکان این خاصیت را به امتیازی برای خودشان بدل کرده اند به این ترتیب که با «آزمون تنفسی اوره» وجود عفونت با این باکتری را تشخیص می دهند.

 

● چه کسی هلیکوباکتر می گیرد؟

بر اساس بهترین تخمین ها حدود نیمی از جمعیت جهان به «هلیکوباکتر پیلوری» آلوده هستند و این میزان شیوع، آن را شایع ترین عفونت باکتریایی در انسان ها می سازد. از آنجایی که این ارگانیسم تنها از طریق آب و غذایی که با مواد مدفوعی عفونی انسان آلوده شده باشند، منتقل می شود، عفونت با «هلیکوباکتر پیلوری» بیش از همه در مناطقی شایع است که ازدحام جمعیت، بهداشت نامناسب و عدم رعایت کافی نظافت وجود داشته باشد. در کشورهای رو به توسعه شیوع عفونت با این باکتری به ۸۰ درصد می رسد. میزان عفونت با این باکتری در یک کشور بر حسب سن و وضعیت اجتماعی- اقتصادی متفاوت است. در امریکا حداکثر ۵۰ درصد از افراد سالمند دارای این باکتری هستند که در دوران کودکی شان که زندگی سخت تر بود، این باکتری را کسب کرده اند. اما تنها ۲۰ درصد کودکان کم سن در حال حاضر این باکتری را دارند.

 

● هلیکوباکتر چگونه آسیب می رساند؟

«هلیکوباکتر پیلوری» بر خلاف باکتری های استرپتوکوک و استافیلوکوک که روی پوست یا در گلو قرار دارند (بدون اینکه التهابی ایجاد کنند) همیشه باعث التهاب می شود و در این مورد التهاب معده یا «گاستریت» به وجود می آید.

 

این باکتری انواع مختلفی از سموم را ایجاد می کند که گلبول های سفید را تحریک می کند تا پروتئین های کوچکی (سایتوکاین ها) را تولید کنند. این مواد به نوبه خود چرخه التهاب را بیشتر تشدید می کنند. سویه هایی از هلیکوباکتر که حاوی یک ژن خاص به نام cagA است، بیشتر از همه آسیب رسان هستند.

 

با این حال حتی این گونه ها نیز از پوشش معده به سایر نقاط بدن گسترش پیدا نمی کنند.گرچه هر کسی که «هلیکوباکتر پیلوری» داشته باشد، دست کم درجاتی از گاستریت را دارد، ولی اکثریت این افراد بدون علامت هستند و حالشان خوب باقی می ماند. اما حداکثر ۳ درصد افراد مبتلا به «هلیکوباکتر پیلوری» دچار زخم پپتیک در معده یا دوازدهه (بخشی از روده که درست پس از معده قرار دارد) و درصد بسیار کمتری از آنها دچار سرطان معده یا نوعی «سرطان لنفاوی (لنفوم) با درجه پایین» به نام MALT می شوند.

 

سیگار کشیدن خطر زخم های گوارشی و سرطان های مربوط به «هلیکوباکتر پیلوری» را افزایش می دهد و همچنین درمان آنتی بیوتیکی این عفونت را مشکل تر می کند. رژیم غذایی حاوی مقدار زیاد نمک، غذاهای دودداده شده و غذاهای کنسرو شده خطر سرطان معده را می افزایند و بالعکس غذاهایی که حاوی ویتامین ها و سایر مواد آنتی اکسیدان هستند، ظاهراً این خطر را می کاهند. از آنجایی که «هلیکوباکتر پیلوری» شایع است، تعجب آور نیست که پزشکان آن را مسوول بسیاری از بیماری های دیگر هم بدانند.

 

عفونت با «هلیکوباکتر پیلوری» پس از سال ها ممکن است به «گاستریت آتروفیک» بینجامد؛ عارضه یی که در آن پوشش درونی معده نازک می شود و مقدار کافی اسید تولید نمی کند تا ویتامین B۱۲ را از غذا آزاد کند.

بحث برانگیزتر ارتباط احتمالی بین «هلیکوباکتر پیلوری» و سوء هاضمه بدون زخم یا non-ulcer dyspepsia است، نامی پر طول و تفصیل که برای بیماران علائمی شبیه زخم گوارشی تولید می کند (مثلاً درد در قسمت فوقانی شکم، پری زودرس، آروغ زدن و تهوع) بدون اینکه زخمی وجود داشته باشد.

 

در حال حاضر بیشتر شواهد حاکی از آن است که درمان «هلیکوباکتر پیلوری» این علائم را در این گروه از بیماران تخفیف نمی دهد، در حالی که درمان در رفع علائم افراد دارای علائم مربوط به زخم واقعی بسیار موثر است.

 

پزشکان توافق دارند که «هلیکوباکتر پیلوری» در ایجاد «بیماری ریفلاکس معدی-روده یی» (GERD) بازگشت محتویات اسیدی معده به داخل مری که باعث سوزش سر دل می شود، نقشی ندارد - برعکس، اختلاف نظر در اینجا در این باره است که آیا «هلیکوباکتر پیلوری» ممکن است در واقع با کاهش اسید معده در مقابل GERD محافظت ایجاد کند.برخی شواهد همچنین «هلیکوباکتر پیلوری» را به سایر بیماری ها از کم خونی و فقر آهن گرفته تا مشکلات پوستی و خونی، میزان پایین کلسترول خوب HDL خون و تصلب شرایین ارتباط داده اند. پژوهش های بیشتری مورد نیاز است تا تعیین کند آیا این ارتباط ها واقعاً وجود دارند یا نه.

 

● تشخیص

آسان ترین راه تشخیص «هلیکوباکتر پیلوری» انجام یک آزمایش خونی است که می تواند پادتن ها یا آنتی بادی هایی را شناسایی کند که در پاسخ به عفونت تشکیل می شوند.

 

به رغم آسانی انجام آزمایش خون، این شیوه دارای دو محدودیت است؛ اول اینکه نمی تواند میان یک عفونت فعال که باعث بیماری می شود و یک عفونت نهفته که علائمی ایجاد نمی کند، تفاوتی قائل شود و دوم اینکه آزمایش خون نمی تواند بگوید که آیا درمان باعث معالجه بیماری و ریشه کنی باکتری شده است یا نه، چرا که پادتن های ضدباکتری مدت ها پس از نابودی آن در خون باقی می مانند.با این وجود اگر میزان پادتن قبل از درمان بسیار بالا باشد، نشان دهنده عفونت فعال است، در حالی که کاهش شدید پس از درمان بیانگر موفقیت آن است.

 

دو آزمایش غیرتهاجمی دیگر به پزشکان امکان می دهد که عفونت فعال با «هلیکوباکتر پیلوری» را تشخیص دهند و با دقت بسیار معالجه بیماری را ارزیابی کنند.آزمون جدیدتر میزان پروتئین های باکتری را در نمونه مدفوع شناسایی می کند. حدود ۹۴ درصد بیماران دارای عفونت فعال «هلیکوباکتر پیلوری» آزمایش مدفوع مثبت است و اگر درمان موفقیت آمیز باشد، نتیجه آزمایش تقریباً همه این افراد یک تا چهار هفته پس از درمان منفی می شود.

آزمون قدیمی تر بر توانایی «هلیکوباکتر پیلوری» در تجزیه اوره متکی است.

 

«آزمایش تنفسی اوره» یک شیوه سریع، دقیق و ایمن برای شناسایی «هلیکوباکتر پیلوری» است و از آنجایی که تنها باکتری های فعال را شناسایی می کند، می تواند برای آزمایش معالجه باکتری به کار رود.اغلب بیمارانی که گمان می رود «هلیکوباکتر پیلوری» داشته باشند، می توانند با یکی از این سه آزمایش غیرتهاجمی تشخیص داده شوند. اما قدیمی ترین آزمایش برای «هلیکوباکتر پیلوری» یک شیوه تهاجمی است که استاندارد طلایی باقی می ماند.

 

در واقع آندوسکوپی برای مستند ساختن عفونت خودالقاشده دکتر «مارشال» در سال ۱۹۸۴ مورد استفاده قرار گرفت.همه بیمارانی که در معرض خطر سرطان معده هستند، باید تحت آندوسکوپی قرار گیرند؛ علائم هشداردهنده یی که نیاز به آندوسکوپی را مطرح می کنند در ادامه فهرست شده اند.پیش از آندوسکوپی به بیمار یک داروی مسکن داده می شود و یک ماده بی حسی به گلوی او اسپری می شود. سپس پزشکان لوله فیبر نوری آندوسکوپ را از طریق دهان به معده می فرستند. آنها پوشش معده را بررسی می کنند و بیوپسی یا تکه برداری انجام می دهند.

برای تشخیص سریع می توان نمونه بافت معده را از لحاظ وجود آنزیم «هلیکوباکتر پیلوری» که اوره را تجزیه می کند، مورد آزمایش قرار داد.متخصصان آسیب شناسی با استفاده از میکروسکوپ و رنگ آمیزی های مخصوص می توانند خود باکتری را نیز در مخاط معده ببینند و آن را از لحاظ حساسیت به انواع پادتن ها مورد آزمایش قرار دهند.

 

● درمان

وقتی صحبت عفونت می شود، همه به یاد آنتی بیوتیک و علاج فوری می افتند. این شیوه برای بسیاری از باکتری ها موثر است، اما نه برای «هلیکوباکتر پیلوری» که توانایی غریبی برای مقاوم شدن به آنتی بیوتیک ها دارد. خوشبختانه پزشکان می توانند با استفاده از درمان ترکیبی آنتی بیوتیک بر این مشکل فائق آیند.بسیاری از برنامه های درمانی در دسترس هستند؛ در همه آنها ترکیبی از دست کم دو آنتی بیوتیک به علاوه یک یا چند داروی خنثی کننده اسید به کار می روند. برخی از داروهایی که معمولاً مورد استفاده هستند، اینها هستند؛

 

آموکسی سیلین؛ این داروی مشتق از پنی سیلین نسبت به داروهای مشابه موثرتر است زیرا به داخل شیره معده ترشح می شود. این دارو معمولاً با دوز ۱۰۰۰ میلی گرم و دو بار در روز تجویز می شود. عوارض جانبی عمده آن دانه های پوستی و اسهال هستند.

 

کلاریترومایسین؛ این عضو خانواده اریترومایسین یکی از موثرترین داروها برای «هلیکوباکتر پیلوری» است و معمولاً با دوز ۵۰۰ میلی گرم و دو بار در روز تجویز می شود. عوارض جانبی عمده این دارو مزه ناخوشایند در دهان، تهوع و اسهال است. این دارو گران هم است.

 

مترونیدازول؛ این دارو که زمانی همیشه بر «هلیکوباکتر پیلوری» موثر واقع می شد، اکنون با بروز مقاومت میکروبی روبه رو شده است و بنابراین پزشکان آن را تنها برای بیمارانی که نمی توانند آموکسی سیلین مصرف کنند، به کار می برند. دوز معمول این دارو برای هلیکوباکتر پیلوری ۵۰۰ میلی گرم و دو بار در روز است. عارضه جانبی عمده این دارو مزه غیرطبیعی در دهان، تهوع و بی اشتهایی، سردرد و در موارد نادری تحریک اعصاب است.

 

تتراسیکلین؛ معمولاً با دوز ۵۰۰ میلی گرم و چهار بار در روز تجویز می شود. تتراسیکلین بیش از همه در ترکیب با سایر داروها برای بیمارانی که درمان های خط اول در آنها موثر نبوده است به کار می رود. عوارض جانبی عمده این دارو شامل دانه های پوستی، حساسیت به نور خورشید و اسهال است.

 

اومپرازول؛ این دارو اولین دارو از رده داروهای «مهارکننده پمپ پروتون» بود و به میزان قابل توجهی از ترشح اسید معده می کاهد ولی اثر مستقیمی بر هلیکوباکتر ندارد، گرچه اثربخشی آنتی بیوتیک ها را می افزاید. دوز معمول این دارو برای «هلیکوباکتر پیلوری» ۲۰ میلی گرم در روز حین درمان آنتی بیوتیکی است. عارضه جانبی آن گاهگاهی سرگیجه است. بسیاری از داروهای مهارکننده پمپ پروتون در دسترس هستند و می توان آنها را جایگزین اومپرازول کرد.

 

بیسموت ساب سالیسیلات؛ گرچه بیسموت یک آنتی بیوتیک نیست، اما می تواند هلیکوباکتر پیلوری را در معده از بین ببرد. این دارو همیشه با دو آنتی بیوتیک همراه می شود و دوز معمول آن دو قرص و چهار بار در روز است. تنها عارضه جانبی رایج سیاه شدن مدفوع است.

 

رانیتیدین بیسموت سیترات؛ در این داروی جدید رانیتیدین را که سال ها برای کاهش ترشح اسید معده به کار می رفت با بیسموت که دارای خواص ضدباکتری است، ترکیب می کنند. این دارو به تنهایی نمی تواند هلیکوباکتر را ریشه کن کند. اغلب بیماران به دوز ۴۰۰ میلی گرم و دو بار در روز دارو به همراه سایر داروها به خوبی پاسخ می دهند.رژیم های درمانی بسیاری در دسترس هستند؛ این رژیم ها ایمن و موثر هستند، اما مشکل گرانی نسبی آنها و ناخوشایند بودن تحمل دوره درمان طولانی است. تا همین اواخر برنامه های ۱۰ تا ۱۴ روزه شیوه استاندارد بودند، اما اکنون بسیاری از پزشکان رژیم های درمانی ۷ روزه را ترجیح می دهند.

 

رایج ترین رژیم درمانی تجویز آموکسی سیلین، کلاریترومایسین و اومپرازول برای ۷ تا ۱۴ روز است. در یک ترکیب رایج دیگر تنها مترونیدازول به جای آموکسی سیلین تجویز می شود. یک رویکرد دیگر تجویز تتراسیکلین، مترونیدازول، بیسموت و اومپرازول برای دو هفته است. البته رژیم های درمانی متعدد دیگری نیز به وسیله متخصصان پیشنهاد شده اند.شواهد نشان می دهند که «هلیکوباکتر پیلوری» برای هزاران سال همزیست انسان ها بوده است، اما پزشکان تازه به حضور آن پی برده اند.

 

منبع: beytoote.com


نظرات | ۱۳٩٥/۱/٢٥ - کاوه |لینک به نوشته

بیست هزار جفت چشم، فرش قرمز خان قاجار

تردیدی نیست واقعه تاریخی حمله آقامحمد خان قاجار به کرمان و در آوردن 20 هزار جفت چشم در میدان اصلی کرمان و جنایتی که این شاه سنگدل قجری در حق مردم این خطه انجام داد از هولناکترین وقایعی است که تاریخ بشریت بر خود دیده است.

نزدیک به 230 سال از فاجعه قتل عام، تبعید و کور شدن مردم کرمان به دست یکی از جلادان زمان یعنی آقا محمد خان قاجار می گذرد، حادثه ای که کرمان را چشمخانه تاریخ ساخت.شاه قاجار پس از روزهای محاصره کرمان وقتی که توانست به کرمان وارد شود، دستور داد که کوهی بلند از چشمان مردم کرمان پیش روی وی بسازند.و سرانجام شاه زند نیز پس از فرار به ارگ بم در این منطقه دستگیر و کشته شد.20 هزار جفت چشم مردم بیگناه کرمان به پای شاه قاجار ریخته شد.به دستور وی تمام مردان شهر کور شدند و بیست هزار جفت چشم به وسیله سپاه قاجار تقدیم خان شد البته، «سر پرسی سایکس» تاریخ نویش شهیر این تعداد را هفتاد هزار جفت می داند.این فاجعه منجر شد جوبی از خون توسط یکی از سفاکترین انسانهای تاریخ بشیریت از چشمان مردم کرمان جاری شود و به این ترتیب مردم کرمان همچنان از این قاجار به عنوان یکی از منفورترین افراد یاد می کنند. روی میدان بزرگ/ تلی ازچشم فراهم گشته/ چشم لغزان در اشک/ چشم غلتان در خون/چشم بی ریشه و بند و پیوند/ چشم بی پلک و پناه/ تا فرو بنشاند/ خشم فرمانده فاتح در حلق/ که نکردند سری خم پی تسلیم بدو/ تلی از چشم کسان ساخته اند/ عبرت کور دلان/ دیده بانی نگران در ظلمت...

اما با گذشت بیش از دو قرن از این فاجعه تاریخی، خبرنگار مهر با هدف بازخوانی دوباره این برگ از تاریخ  و واکاوی آن از زوایای مختلف با محمد علی گلاب زاده، پژوهشگر تاریخ و رئیس سابق موسسه فرهنگی کرمان شناسی به گفتگو نشست.

او که در زمینه تاریخ کرمان، تالیفات بسیاری را به دنیای کتاب و علاقمندان تاریخ عرضه کرده است، در این خصوص اما مقاله ای جداگانه به رشته تحریر در آورده که در آن نگاه دیگری به این فاجعه دارد:فاجعه قتل عالم مردم کرمان توسط قاجار یکی از دهشتناک ترین فجایع تاریخ است این فاجعه آنقدر بزرگ و دهشتناک است که از ذهن تاریخ پاک نمی شود تاکید می کند که عاقلانه نیست  کسی بعد از این مدت نسبتا طولانی، به نبش قبر بپردازد و بیان موضوعی را از سر بگیرد که کلیات آن را همگان می دانند اما می گوید: مگر اینکه در پس این اقدام، هدف خاصی برای نسل جوان در نظر گرفته شده باشد.در لابه لای حوادثی که به شکل گیری آن فاجعه تاریخی منتهی شد، هزاران نکته باریکتر از مو وجود دارد و فایده تاریخ همین است و گر نه چه فایده که با خواندن تاریخ بیاموزیم که مثلا «نادرشاه از نخود برشته خوشش می آمد» و یا به قول محسن زیدآبادی، پیغمبر دزدان «چند فیل از زیر سبیل امیراعظم می گذشت».این نوع برخورد با وقایع تاریخی چه دردی را از دلی بر می دارد،: بر عکس، وقتی که به عمق تاریخ می رویم و به تجزیه و تحلیل وقایع می پردازیم آن وقت است که شاخسار آگاهی جوانه می زند و ما را بر آن می دارد تا در بُعد عملکرد امروز، تصویر آینده را ببینیم.

لزوم پند گرفتن از فجایع تاریخی

ارزش تاریخ وقتی نمایان می شود که علل موفقیت ها و شکستها را بررسی کنیم و بیاموزیم که کدام راه به دیار سیه روزی و چه طریقی به وادی نیک بختی منتهی می شود.هر چند صِرف این آگاهی نیز دردی را دوا نمی کند مگر اینکه آن را مبنای انتخاب قرار دهیم.

پس اگر فاجعه ای کالبد شکافی می شود نه به این خاطر است که بار غمی بر دلها بنشیند و خاطره آن روزهای سیاه تداعی شود بلکه هدف، ترسیم نشانه های یک فاجعه و اکران صحنه های حقیقی آن با استفاده از پرده ای به وسعت تاریخ است.در این حادثه، نخستین اشتباه مردم کرمان، سنگسار «مشتاق» بود؛ حادثه ای که در روز بیست و یکم  ماه رمضان سال1206 قمری اتفاق افتاد.

پیش گویی خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی در غزلی که در دیوان اوست و آن را پنج  قرن قبل از وقوع حادثه مشتاق سروده گفته است «قاتل مشتاق گو، تیغ مزن در حرم/ رهزن عشاق گو،چنگ مزن در حجاز».اگر چه این پیشگویی خواجو عجیب می نماید اما دانش کنونی وجود چنین حواسی را ثابت کرده است و این همان توانی است که روانشناسان، پس از اعلام «تله پاتی» انسان را دارای حواس متعدد دانسته اند.به هر حال،‌ این اشتباه را نمی توان از نظر دور داشت ؛ اشتباهی که عارفی چون مشتاق در آیینه عرفان و ایمان تاوان سنگین آن را می دید و نگرانی خود را از چشم های مردم اعلام می داشت.

تمسخر شاه قجر و شعله ور کردن آتش کینه

اشتباه دیگری که شعله های بیشتر آن فاجعه را موجب شد تمسخر آقا محمد خان و سرودن و خواندن اشعار هجو برای او بود.هر شامگاه از فراز برج هایی که به دروازه وصل بود، عده ای که به آنها نقاره چی می گفتند پس از نواختن طبل و دهل و دادن شعارهایی که غروب را اعلام می کرد و ضوابط ویژه شب را یادآور می شد اشعاری در هجو آقامحمدخان می خواندند.روایت تاریخی دیگری نیز حضور زنان  کرمانی را در این صحنه  نشان می دهد که عصر هنگام بر بلندیها رفته و دسته جمعی این خان قاجار را به تمسخر می گرفتند.به این دلیل بوده، که آتش کینه دیوانه ای که بی می مست و بی شراب شوریده بوده، شعله ور شده است.

 اصولا مردم کرمان در برخورد با تازه واردها اعم از همسایه یا دوست جدید، چنان از خود بیخود می شوند و او را سنگین بر می دارند که زود شانه هایشان زیر این بار خم شده و چاره ای جز زمین گذاردن این بار گران ندارند به همین دلیل است که گفته می شود کرمانی ها خوش استقبال و بد بدرقه اند.اما واقعیت این نیست که آنها بد بدرقه هستند بلکه استقبال و کرامت و احسان بیش از اندازه آنها موجب خستگیی و ناتوانی در ادامه راه می شود لذا بجاست این مکرمت بیش از حد و بیخود شدن در گرامیداشت تازه واردین و افراطی هایی آنچنانی را به عنوان نقص و عیب این مردم قلمداد کنیم.همین افراط بود که کینه دژخیمی چون خان قاجار را آنچنان افزون ساخت که در نخستین شب استماع این اشعار، به عنوان اقدام اولیه دستور داد  تا آن تعداد از اسیران کرمانی که سال قبل توسط نصرالله خان نسقچی باشی به تهران اعزام شده بودند، به قتل برسند و تمام قنوات حومه کرمان را با خاک پر کنند.مگر مردم کرمان در پذیرش و مهمان نوازی و اکرام لطفعلی خان کوتاهی کرده بودند که حالا این چنین درپی جبران برمی آمدند؟ و مگر آوازه کینه توزیهای آقامحمدخان را نشنیده بودند؟

کینه توزی های محمد خانی

وقتی این دیوانه زنجیری شنید که لطفعلی خان سکه به نام خود زده، دستور داد پسر هفت ساله او به نام «فتح الله خان» که در شیراز به اسارت درآمده و همراه قاجار بوده حاضر کردند و سپس با دست خود چشم های این کودک را بیرون آورد و بعد هم دستور داد سرش را ببرند.حتی در تاریخ آمده که لطفعلی خان بارها گفته از کینه توزی های آقامحمدخان قاجار من خبر دارم و می دانم که در آن روزها وقتی به دربار کریمخان می رفت با خود چاقوی  تیزی می برد و زمانی که حواس دیگران به جایی معطوف بود قالی ها را با چاقو می برید! او بعد از رسیدن به قدرت دستور داد روغن فروشی در تهران را که تا پیش از این به او روغن نامرغوب فروخته بود در دیگ روغن جوش بیاندازند!

آیا عقل سلیم حکم می کرد که در مقابل موجود کینه توزی اینچنینی، آنچنان عمل شود و آتش خشم او برافروخته شود؟!بعید به نظر می رسد که حکومت از نقاره چی ها و زنان کرمانی خواسته باشد دست به این اقدام بزنند.

اشتباهات عجیب لطفعلی خان

یکی دیگر از مسایلی که در شکل گیری فاجعه آقا محمدخان قاجار موثر بوده را اشتباهات عجیب لطفعلی خان است.در خصوص شهامت و شجاعت و دلاوری ها ی خان زند همگان متفق القولند؛ نبرد او با سیصد سرباز در مقابل هزاران نیروی آقا محمد خان در باغین و درهم شکستن حلقه محاصره حماسه هایی از شهامت و شجاعت است که تاریخ هرگز آنها را فراموش نمی کند.این دلاوری ها تا بدانجا بود که حتی دشمن سفاکی چون آقامحمدخان نیز نتوانست آن را کتمان کند لذا وقتی به او خبر دادند که همسران ولیعهد (فتحلیشاه) در یک شب چندین فرزند برای او آورده اند، گفت: «یکی بزایند، لطفعلی خان بزایند» با این همه و ارج گذاری به شهامت و دلاوری های خان زند، نمی توان اشتباهات عجیب او را نادیده گرفت.ظاهرا باید پذیرفت که اشتباه بزرگان نیز بزرگ است!وقتی خبر نزدیک شدن لطفعلی خان به سید ابوالحسن خان بیگلربیگی حاکم کرمان رسید و لطفعلی خان یکی از ملتزمین رکاب به نام سیف الدین را برای گفتگو نزد حاکم رساند، بیگلربیگی به او گفت از قول من به لطفعلی خان بگو برای استقبال و پذیرش جنابعالی با قرآن مشورت کردم و استخاره گرفتم «آیه عذاب آمد. خدا می داند که عاقبت آمدن شما به کرمان چه خواهد بود صلاح در این است که خان زند در حومه کرمان باقی بماند، من به تنهایی به دیدار ایشان می روم حتی باغ خودم را در زریسف در اختیار ایشان قرار می دهم و به نحو شایسته ای پذیرایی خواهم کرد».امیر سیف الدین این پیغام را به لطفعلی خان رساند اما او به آسانی حاضر شد پشت به استخاره کرده و از پذیرش این درخواست امتناع کند.آیا خان زند نباید در این مورد عاقلانه تر عمل می کرد و حرمت قرآن را محفوظ می داشت؟

تعدی یاغی زند به خان قاجار

عامل دیگری که شعله این بیداد را افزون ساخت، برخورد  خارج از اصول انسانی  و اسلامی لطفعلی خان با طرفداران آقامحمد خان بود . لطفعلی خان دستور داده بود فهرستی از دوستداران خان قاجار را تهیه کردند سپس به مصادره اموال و دستگیری و قتل آنها فرمان داد.عده ای چون محمد حسین قراگزلو و عبدالرحیم خان پسر محمد تقی خان یزدی فرار کردند.همچنین خان زند دستور داد فرزندان آقاعلی کرمانی که از یاران آقامحمدخان بود را زندانی کردند، اموال او را مصادر کرده و بدتر از همه دو دختر او را یکی به عقد خود در آورد و دیگری را به عقد نصراله خان عموی خود داد.این اقدام نه وجهه انسانی دارد، نه شرعی و اخلاقی است چرا که در این موارد «اذن پدر» نباشد ازدواج شرعی نیست بنابراین تجاوز لطفعلی خان به جان و مال و ناموس یک انسان حتی اگر از دوستداران دشمن او باشد ناستوده است.

وقتی این خبر به آقا علی کرمانی که در آن زمان در شیراز نزد آقامحمدخان بود، رسید با های های گریه گفت: خان قاجار ببین یاغی زند با دوستان تو چه می کند؟! کلامی که شعله های خشم آقا محمد خان را بیش از پیش دامن زد و در جواب گفت: «همین الساعه دستور می دهم تا عده ای به طرف کرمان حرکت کرده و عنقریب کیفر عمل خان زند را کف دستش می گذارم».

همان ساعت که روز یکشنبه دوم شوال سال 1208 بود، دستور داد تا سپاه استرآباد، مازنداران، رشت و قفقاز آماده حرکت شوند.این همان حرکتی بود که در صدای سم ستورانش آهنگ فاجعه به گوش می رسید؛ فاجعه ای که نه فقط به کیفر خان زند منتهی شد، بلکه دامان مردم ستم کشیده کرمان را نیز گرفت و چشم های آنان را تاوان آن همه ندانم کاری قرار داد.

دست رد به تقاضای کارشناسان اقتصادی

 نقش یک اشتباه دیگر را در شکل گیری این اشتباه تاریخی نمی توان و نباید نادیده گرفت.در ابتدای بحث مربوط به حمله آقامحمدخان قاجار به کرمان، عده ای از کارشناسان اقتصادی پیشنهاد کردند چون ممکن است محاصره به درازا بکشد و شهر با کمبود آذوقه روبرو شود، لذا به مقدار کافی گندم و مایحتاج عمومی از اطراف تهیه کرده و در انبارها نگهداری شود.لطفعلی خان با این پیشنهاد نیز مخالفت کرد، زیرا معتقد بود این اقدام و سر و صدایی که به پا می کند مردم را به وحشت می اندازد.

اقرار لطفعلی خان به اشتباه خود

عجبا وقتی که صحت نظر کارشناسان اقتصادی ثابت شد و طولانی شدن مدت محاصره به تمام شدن آذوقه انجامید و کار مردم کرمان به کشتن حیوانات بارکش و استفاده از گوشت آن انجامید، آن زمان لطفعلی خان ضمن اقرار به اشتباه خود پرسید «خوب حالا چه کنیم؟» مراد خان سیرجانی عرض کرد «باید پیرمردها، پیرزنها، بیماران و همه آنهایی که به کار نمی آیند را از شهر بیرون کنیم تا مشکلاتمان کمتر شود و عجبا که این پیشنهاد تصویب شد و مشتی انسانهای بیگناه  و بی پناه از شهربیرون و به امان خدا رها شدند. مشخص است که چگونه از متن یک اشتباه، دهها اشتباه دیگر به وجود می آید و به صورت کلاف سردرگم در می آید و هر رشته اش بر دست و پایی گره می زند.آیا به راست چنن معامله ای با آن بیگناهان جایز بود؟ من از اصل جنگ بی اطلاعم لذا حتی اگر پاسخ آن سوال مثبت بوده و این نظر که «هدف، وسیله را توجیه می کند» درست باشد، این جواز مانع قانون مسلم طبیعت یعنی «انتقام» نخواهد شد.

 تراشه های نجاری؛ غذای مردم

خروج مردم بی گناه و بی پناه از شهرکرمان هم گره گشا نشد، حلقه محاصره گرسنگی روز به روز تنگ تر می شد تا آنجا که مردم از تراشه های نجاری، هسته خرما و برگ درختان برای رفع گرسنگی استفاده می کردند حتی عده ای  دلوهای آبکشی را خیس می کردند و بعد از نرم شدن می خوردند!!

قتل فرمانده نظامی شهر و رخنه در سپاه زند

آخرین اشتباه خان زند را ماجرای اعدام «قاسم خان جوپاری» یکی از فرماندهان نظامی شهر بود .هنگامی که گناه قاسم خان که می خواست برای رهایی مردم کرمان از اطرافیان خان قاجار در بیرون دروازه، مدد بگیرد ثابت شد، دستور داد او را اعدام کردند غافل از اینکه نیمی از تفنگچیان زبده شهر که دارای پست های کلیدی هستند از خویشان قاسم خان و اهل جوپار و ماهان هستند، غفلت لطفعلی خان تا آنجا بود که حتی دستور نداد تا آنها را از پست های کلیدی بردارد و افراد دیگری را به جای آنها بگمارد.سرانجام خویشان قاسم خان که از جمله نگهبانان حصار شرقی شهر بودند، رخنه ای در آن ایجاد کرده و راه ورود سربازان احمد خان ماکویی و سایر لشکریان آقا محمد خان را به شهر فراهم کردند.این تو کردی، نه کار تقدیر است.بدینسان آنها آمدند و فاجعه ای را در کرمان رقم زدند که هرگز تاریخ بشریت آن را از یاد نخواهد برد.وقتی لطفعلی خان دستگیر شد و با تنی مجروح و خون آلود، دست بسته و پای در زنجیر به وسیله ایادی آقامحمدخان به سوی فاتح قاجار می رفت با خود این رباعی را زمزمه می کرد که «یارب ستدی مملکت از همچو منی/ دادی به مخنثًی، نه مردی، نه زنی/ از گردش روزگار معلومم شد/ پیش تو چه دف زنی، چه شمشیر زنی».شاید در این لحظه سخنگوی روزگار فریاد می زد که «خود به خود کرده را چه تدبیر است/این تو کردی نه کار تدبیر است»

تکیه شاه زند بر اطلاعات اندک خود

جالب است که در آخرین روزهای مقاومت  کرمان در زمانی که نشانه های سقوط شهر کم کم نمایان می شد، لطفعلی خان گفته بود «من هرگز تصور نمی کردم آقا محمد خان با این همه لشکر به ما حمله کند و نیز فکر نمی کردم او شخصا فرماندهی سپاه را به عهده بگیرد و شخصا در جمع مهاجمین حضور یابد».مسئله همین جاست؛ چرا نباید به امری از این قبیل اندیشید و این گونه احتمالات را در نظر گرفت؟ چرا باید به اطلاعات اندک و ناقص خود تکیه کرد و توان واقعی دشمن را منظور نکرد؟

اقدام آقامحمدخان هیچ توجیهی نداشت

علیرغم همه اشتباهاتی که صادقانه بیان شد، اقدام ددمنشانه آقامحمدخان قاجار هیچ توجیهی نداشت.همه آنچه که عرض شد، مجوز رفتار غیرانسانی خان قاجار نبوده و نیست؛ حتی خطاهایی بزرگتر از این نیز نمی توانست انگیزه عملکردی آن چنان گرگ صفتانه باشد.اما مسئله اینجاست که وقتی دشمن تا این حد  افسار گسیخته و نا نجیب است نباید در برابر او منطقی تر عمل کرد و بهانه دست او نداد؟باید علل هر کدام را دریابیم و راه خود را آنگونه برگزینیم که اگر بر ستیغ بلند پیروزیها نمی ایستیم، لااقل در حضیض ذلت شکست ها قرار نگیریم.

 

برگرفته از : مقاله ۲۰ هزار جفت چشم ، فرش قرمز خان قاجار . به نقل از آقای سید محمدعلی گلابزاده ، مدیر اسبق سازمان اسناد و کتابخانه ملی و رئیس سابق موسسه فرهنگی کرمان شناسی ، مؤلف و پژوهشگر تاریخ.  سایت الف ( نشریه جامعه خبری تحلیلی )

منبع: وبسایت مدیریت اسناد و کتابخانه ملی کرمان


نظرات | ۱۳٩٥/۱/٢٤ - کاوه |لینک به نوشته

داستان مظفر بقایی و حسن آیت/ هزار داستان هزاردستان

محمد قوچانی
سیاستمدارانی در جهان یافت می‌شوند که همزمان دو نقش متضاد را در تاریخ بازی می‌کنند. دو نقش متناقض که جمع آن‌ها تنها در رمان‌های پلیسی و مافیایی ممکن است و خلق آن‌ها تنها از عهدهٔ نویسندگان داستان‌های تخیلی بر می‌آید: ظاهر شدن در دو مقام «قربانی شده» و «قربانی کننده»!

 

داستان ما اما یک داستان تخیلی نیست، گرچه در ایران از این داستان‌های خیالی بسیار روایت شده است. اوج این چهره‌پردازی‌ها و نقش‌آفرینی‌ها را هنرمند معاصر ایرانی زنده‌یاد علی حاتمی در داستان هزاردستان ساخته و پرداخته است اما حتی هزاردستان هم سراسر خیال نبود. «خانِ مظفر» علی حاتمی‌‌ همان «فرمانفرما»ی تاریخ معاصر ایران بود. پدرخواندهٔ بسیاری از امرای حکومت و حتی مخالفین دولت که با وجود همه افسانه‌های تاریخی هرگز به وصال حکومت نرسید. علی حاتمی فرمانفرما را «خان مظفر» نامید بدون آنکه این نام دلالتی واقعی داشته باشد اما در نهضت ملی ایران این چهرهٔ «نیمه خیالی/ نیمه واقعی» در وجود «مظفر بقایی» بازتولید شد و ‌ای کاش علی حاتمی زنده می‌ماند و هزاردستانی دیگر بر اساس زندگی او می‌ساخت. و کاش زنده می‌ماند و در می‌یافت که سلسلهٔ هزاردستان را پایانی نیست چه حتی انقلاب اسلامی ایران هم هزاردستان خویش را یافت: سید حسن آیت شاگرد مظفر بقایی.

 

فرمانفرما، مظفر بقایی و سید حسن آیت سه سیاستمدار رازآلود بودند. از سوی معاصران خود، همچون مردانِ در سایه و پرده و توطئه‌ای قلمداد می‌شدند که سرنخ تمام تحولات سیاسی به آنان بازمی‌گشت و از سویی دیگر چون هرگز به قدرت و دولت نرسیدند و ناکام از جهان رفتند، شاگردان آنان، ایشان را چون شهیدان و قدیسان ستایش می‌کنند و این‌‌ همان سرنوشت دوگانهٔ سیاستمداران رازآلود تاریخ است.

 

سید حسن آیت در تاریخ جمهوری اسلامی همواره دو نقش را برعهده داشته است و هر زمان موافقان و مخالفانش بسته به میزان قدرت، یکی از این دو چهره را برجسته کرده‌اند: تا سال ۱۳۸۸ آیت از سوی مخالفانش همچون نظریه‌پرداز توطئه و تفرقه در جمهوری اسلامی شناخته می‌شد که شکاف‌های نهضت ملی را به درون خانواده انقلاب اسلامی و حتی به اندرونی حزب جمهوری اسلامی آورد و از سال ۱۳۸۸ از جانب گروه‌هایی از اصولگرایان (که با شاگردان آیت همدلی یافته‌اند) به عنوان قربانی بزرگ توطئه و ترور معرفی شده که همانند دیده‌بانی هوشیار سه دهه قبل چیزی را که حتی پیران در آینه نمی‌دیدند او در خشت خام دیده بود و «فتنه‌»‌ها را پیش‌بینی کرده بود. اما آیت که بود؟ قربانی یا قربانی کننده؟ توطئه‌گر یا قربانی توطئه؟ و از این پرسش مهم‌تر آنکه چرا و به چه نیت و انگیزه‌ای پس از ۳۰ سال سید حسن آیت احیا می‌شود و چه کسانی او را احیا می‌کنند؟

 

برای پاسخ به این پرسش‌ها باید از تخیل خارج شویم و به تاریخ برویم و با راززدایی از آیت به رازگشایی از احیاگرانش برسیم.

 

 

شروع شکاف اصولگرایی- اصلاح‌طلبی

 

یاران سید حسن آیت او را سیاستمداری اصولگرا می‌دانند. اصولگرایی یکی از دو جناح اصلی در جبههٔ اسلام‌گرایی ایرانی است و اسلام‌گرایی هم حرکتی سیاسی است که سابقهٔ تکوین آن به ۱۰۶ سال قبل یعنی هنگامهٔ پیروزی انقلاب مشروطهٔ ایران بازمی‌گردد. در جریان آن قیام ملی و دینی دو جریان اصلی شکل گرفت: جریانی سیاسی- فکری که قائل به تضاد اسلام و دموکراسی بود و جریان سیاسی- فکری که به جمع اسلام و دموکراسی باور داشت. هر دو جریان اجمالاً اسلام‌گرا بودند اما هر دو فکر حامیانی از روشنفکران عرفی هم در کنار خود داشتند. چنانکه مرحوم علی‌اکبر دهخدا با اعتدالیون و سید حسن تقی‌زاده با دموکرات‌ها همکاری می‌کردند که گروه اول متحد بلکه برکشیده فکر جمع دین و دموکراسی بود و گروه دوم به تضاد آن‌ها فکر می‌کرد. بدین ترتیب تضاد در فکر سیاسی اسلامی تنها محدود به اسلام‌گرایان نبود بلکه روشنفکران دیگر در این مجادله نقش اساسی داشتند و گاه محرک آن بودند چنانکه برخلاف باور شایع میرزا ملکم‌خانِ لائیک هرگز از حکومتی لائیک دفاع نمی‌‌کرد. بدین ترتیب همواره در میان اصولگرایان و اصلاح‌طلبان مسلمان روشنفکران و سیاستمدارانی وجود داشتند که فارغ از عقیده شخصی خود در صفوف اسلام‌گرایان نفوذ می‌کردند و آنان را به تضاد با یکدیگر برمی‌انگیختند چرا که باور داشتند تنها نهاد مبارزه سیاسی در ایران نهاد مذهب است.

 

این گونه بود که از درون جبهه اسلام‌گرایان (نیروهای سیاسی‌ای که قائل به دخالت دیانت در سیاست بودند) از‌‌ همان آغاز دو جناح سیاسی شکل گرفت: مشروعه‌خواهان یا اصولگرایان به رهبری شیخ فضل‌الله نوری و مشروطه‌خواهان یا اصلاح‌طلبان به رهبری آخوند خراسانی. گرچه ممکن است این نوع نام‌گذاری به خصوص دوگانهٔ «اصولگرا، اصلاح‌طلب» نوعی روایت متأخر به حساب آید اما تحلیل تاریخ صحت نام‌گذاری را ثابت می‌کند و در این گزارش هم اثر روشنی دارد. جناح اول اسلام‌گرایان: «مشروعه‌خواهان اصولگرا» معتقد بودند بعد از سقوط سلطنت مطلقه باید سلطنت مشروعه برقرار شود یعنی سلطنتی که بر اساس شریعت اداره شود و قدرت مطلقه از نهاد سلطنت به نهاد شریعت منتقل شود. اما جناح دوم اسلام‌گرایان: «مشروطه‌خواهان اصلاح‌طلب» باور داشتند که هرگونه قدرت مطلقه چه در نهاد سلطنت و چه در نهاد شریعت باطل است و مشروطه را مشروعه می‌دانستند. مرحوم آخوند خراسانی (که در سلسله مراتب مذهب شیعه مقامی ارشد‌تر از شیخ فضل‌الله ‌نوری به حساب می‌آمد) حتی معتقد به امتناع تأسیس حکومت اسلامی در شرایط غیبت امام زمان بود. اسلام‌گرایان مشروطه‌خواه معضل ایران را در اصل نهاد سلطنت می‌دانستند و مشروطیت را چارهٔ آن می‌شمردند در حالی که اسلام‌گرایان مشروعه‌خواه با تمرکز قدرت مشکلی نداشتند بلکه خواستار انتقال این مرکزیت به شریعت و شریعتمداران (فقها) بودند.

 

گرچه با پیروزی مشروطیت به خصوص مشروطهٔ دوم و اعدام شیخ فضل‌الله نوری به ظاهر این مجادله پایان یافت اما هرگز شکاف سیاسی میان مشروطه‌خواهی و مشروعه‌خواهی در میان اسلام‌گرایان تمام نشد. در نهضت ملی ایران- که از تلاش برای نفی استعمار شروع شد و به نبرد با استبداد انجامید- این شکاف دوباره احیاء شد. در نگاه اول شاید به نظر برسد که دو سر این شکاف مرحوم دکتر محمد مصدق و مرحوم آیت‌الله ابوالقاسم کاشانی بوده‌اند اما واقعیت غیر از این است. در نهضت ملی نه دکتر مصدق به عنوان چهره‌ای لائیک شناخته می‌شد و نه آیت‌الله کاشانی بنیادگرا بود. جریان بنیادگرایی در آن زمان چهره‌های شاخصی چون نواب صفوی را در رأس خود داشت که همچون شیخ فضل‌الله نوری خواستار حکومتِ شریعت بود و روشنفکران لائیک هم دایره گسترده‌ای را در بر می‌گرفت که بزرگترین رقیب و دشمن درون جبهه‌ای مصدق یعنی بقایی هم از اوتاد آنان بود. همین افراد به خصوص مظفر بقایی با وجود عدم اعتقاد راسخ به اسلام‌گرایی شکاف شخصی میان مصدق و کاشانی را به گونه‌ای هدایت کردند که به شکافی عقیدتی میان اسلام‌گرایی و ملی‌گرایی بدل شد.

 

 

مظفر بقایی؛ فرزند شیخیه و فراماسونری

 

مظفر بقایی فرزند میرزا شهاب راوری بود زادهٔ کرمان. میرزا شهاب در شهرش کرمان به دو صفت معروف بود. اول تعلق به مذهب «شیخیه» و دوم تمایل به فرقه «فراماسونری». شیخیه مذهب پیروان شیخ احمد احسایی از روحانیون شیعه در قرن سیزدهم است که عقایدی را بر تشیع افزود. از جمله عقاید شیخ احمد احسایی (از مردم منطقه قطیف در پیرامون بحرین) این بود که «در دوران غیبت امام غایب کسی از میان برجستگان شیعی لازم است که میان امام و امت واسطه فیض و از سوی خدا میان مردم حجت باشد... شیخ و پس از او پیروانش این واسطه را شیعی کامل یا رکن رابع و ناطق واحد خواندند و شیخ خودش را رکن رابع شمرد» (یوسف فضایی: تحقیقی در تاریخ و عقاید شیخی‌گری، ۱۳۸۲، ص ۲۹) از جمله شاگردان شیخ، سید کاظم رشتی و از جمله متأثران از سید، باب و بعداً بها بودند که این سلسله را ادامه دادند و به بابیه و بهائیه رسیدند. شیخیه (که پدر مظفر بقایی از پیروان آن بود) در باب معاد هم نظری متفاوت از شیعه داشت: «شیخ (احمد احسایی) می‌گفت من معاد را جسم هور قلیایی می‌دانم. آن در همین بدن است مانند شیشه در سنگ. شیخ گفت جسم هور قلیایی به جز بدنِ عنصری است و از ضروریات اسلام است که در روز قیامت همین بدنِ عنصری بازگشت می‌کند؛ نه بدن هور قلیایی.» شیخ تکفیر شد اما نظریه فلسفی او به نظریه‌ای سیاسی منتهی شد: «امام غایب در جسم و قالبِ هور قلیایی است و زندگی روحانی دارد... او در هنگام ظهورش در قالب خود ممکن است نباشد بلکه روح و جسم هور قلیایی او در قالب شخص دیگری ظاهر شود» (همان ص ۵۶).

 

شیخیه البته با بابیه تفاوت‌هایی دارد اما الهیات شیخیه در مذهب شیعه اثر کرد و فرقه بابیه پدید آمد. مظفر بقایی در چهارم تیرماه ۱۲۹۰ هجری شمسی در خانواده‌ای با چنین عقایدی به دنیا آمد (بقایی به روایت ساواک: ۱۳۸۲، ص هفت).

 

به دنیا آمدن بقایی در چنین خانواده‌ای هرگز سبب تکفیر یا ارتداد او نیست اما از آنجایی که یاران بقایی، مصدق را به سکولاریسم متهم می‌کنند و از آنجایی که بقایی بیش از شیعی یا شیخی بودن به سکولاریسم نزدیک بود می‌توان با تبار‌شناسی او دریافت که سکولاریسمِ مصدق اگر تنها نوعی سکولاریسم سیاسی بود سکولاریسم بقایی ریشه مذهبی و فلسفی هم داشت و هرگز نمی‌توان شعار «نصر من الله و فتح قریب» حزب زحمتکشان را باوری ایدئولوژیک دانست و نزدیکی بقایی را به آیت‌الله کاشانی از سر اسلام‌خواهی دانست. نفوذ عقاید شیخیه در خانواده بقایی از این جهت مهم است که فرزند مشهور این خانواده احتمالاً نمی‌توانست به نهاد مرجعیت و روحانیت شیعه باوری فقهی داشته باشد. هرچند که نمی‌توان اثر این عقاید را در اندیشه سیاسی مظفر بقایی کتمان کرد.

 

ارثیه دوم میرزا شهاب برای پسرش مظفر علایق ماسونی پدر بود. میرزا شهاب عضو انجمن‌های مخفی وابسته به لژ بیداری ایران و رهبر مجمع احیای نفوس (هر دو از نهادهای فراماسونری در ایران) بود. (حسین آبادیان، زندگی‌نامه سیاسی دکتر بقایی: ۱۳۷۷، ص ۴۴) در صدر مشروطه این یک رسم روشنفکری بود که بسیاری از رجال سیاسی حتی مذهبی و ملی به عضویت فراماسونری درآیند چنانکه در مقطعی سید جمال‌الدین اسدآبادی و بنا به برخی روایت‌ها دکتر محمد مصدق چنین کردند ولی هیچ یک از حامیان بقایی به ارثیه ماسونی خانواده او اشاره نمی‌کنند.

 

 

پایه‌گذار شکاف ملی‌گرایی/ اسلام‌گرایی:

نقش مظفر بقایی

 

مظفر بقایی با چنین خانواده‌ای و سابقه‌ای راهی اروپا شد و پس از تحصیل در فلسفه به ایران بازگشت و ابتدا به عضویت حزب دموکرات احمد قوام درآمد و چون ستاره بخت او را ناپایدار دید از این حزب جدا شد و با شروع نهضت ملی ایران به جبهه ملی پیوست و چندی در کنار دکتر محمد مصدق قرار گرفت.

 

بقایی در این مقطع حزب زحمتکشان ملت ایران را تأسیس می‌کند. نامی که یادآور احزاب چپ‌گرا بود و در واقع این حزب با یاری خلیل ملکی روشنفکر مستقل چپ و از گروه معروف ۵۳ نفر زندانی سیاسی موسس حزب توده، تأسیس شد. خلیل ملکی از یاران تقی ارانی بود اما وقتی در غیاب و پس از مرگ ارانی حزب توده ایران تأسیس شد، ملکی از شدت شوروی‌گرایی توده‌ای‌ها تصمیم به انشعاب گرفت و پس از مدتی خود را در کنار راست‌گرای پیچیده‌ای چون مظفر بقایی دید. حزب جدید را زحمتکشان نامیدند که کنایه‌ای به توده‌ای‌‌ها بود. اما ماه عسل ملکی، بقایی دیری نپاید و بقایی، ملکی را از حزب بیرون کرد و خود رهبر بلامنازع حزب زحمتکشان بود.

 

بقایی به تدریج در نهضت ملی به یکی از چهره‌های مطرح تبدیل شد. او در کنار مصدق، مکی و کاشانی از رجال جبهه ملی به شمار می‌رفت و متحد اصلی نیروهای ملی بود. با وجود این روابط مشکوک بقایی با قدرت‌های خارجی از یکسو و نقش او در برخی ترورهای مشکوک مانند قتل افشار طوس نظامی وفادار به محمد مصدق به تیرگی مناسباتش با مصدق دامن زد و مصدق که به تدریج خوداتکا می‌شد از تحرکات بقایی غفلت کرد و بقایی به کاشانی نزدیک شد. مورخان معتقدند که بقایی در فاصله گرفتن کاشانی از مصدق نقش اساسی داشت و سرانجام در این کار موفق شد.

 

 

ادامه شکاف ملی‌گرایی/ اسلام‌گرایی:

نامهٔ حسن آیت

 

سید حسن آیت حتی قبل از آنکه عضو حزب زحمتکشان شود شیفتهٔ مظفر بقایی بود. خودش می‌‌گوید اولین نامه را برای بقایی در اسفند ماه ۱۳۳۱ پس از وقایع ۹ اسفندماه (تلاش مصدق برای خروج شاه از ایران که با مخالفت‌ بقایی و کاشانی مواجه شد و ناکام ماند) نوشته است. پس از رفراندوم مصدق برای انحلال پارلمان هم آیت نامه دیگری برای بقایی می‌نویسد که همچون نامه اول از ارسال آن خودداری می‌کند هرچند که «پیش‌نویس آن نامه را هنوز (در ۳ آذر ۴۲) حفظ کرده بود». بقایی در این زمان دیگر چهره‌ای ملی و مصدقی به حساب نمی‌آمد و ضد نهضت ملی شناخته می‌شد و درست بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و کودتای زاهدی علیه مصدق، عضو تازه سید حسن آیت به زحمتکشان ملت ایران، این حزب غیرمذهبی می‌پیوندد. آیت در نامهٔ معروف خود به بقایی در سال ۱۳۴۲ از علاقه به بقایی و حزب و فعالیت‌های خود می‌گوید و او را «رهبر ارجمند» می‌نامد و می‌کوشد چون شاگردی معتقد خط تضاد اسلام‌گرایی و ملی‌گرایی را تداوم ببخشد. از جمله به بقایی می‌نویسد: «طرفداران دکتر مصدق... تحت عنوان انجمن اسلامی و به رهبری مهندس بازرگان... تحت عنوان دین عده‌ای را دور خود جمع کرده بود... همین عده بودند که بعد‌ها هسته اولیه جبهه جدید ملی را در دانشگاه تشکیل دادند.» (آبادیان، همان، ص ۴۵۱) در مقابل انجمن اسلامی، آیت کارش را چنین به بقایی گزارش می‌کند: «فعالیت خود را در کانون تشیع که مدت‌ها پیش به منظور تقویت حزب (زحمتکشان) و مقابله با دار و دسته مهندس بازرگان تشکیل داده بودیم و تا حدودی هم در پیش بردن مقاصد خود موفق شده بودیم متمرکز کردیم» (همان، ص ۴۶۱).

 

محور انتقاد سید حسن آیت به مظفر بقایی در این نامهٔ تاریخی این است که چرا حزب زحمتکشان چهره‌ای مذهبی به خود نمی‌گیرد؟ آیت، بقایی را در حالی «مردی پاک، درست و شجاع» (ص ۵۴۲) می‌خواند که خود به برقراری «مجلس روزه‌خواری در منزل» بقایی اشاره می‌کند. (ص ۵۲۴) اما دربارهٔ نهضت آزادی می‌نویسد: «ایشان خود را پیرو مصدق کبیر قلمداد می‌کردند و روحانیت نظر خوبی نسبت به دکتر مصدق نداشت و هنوز هم عده‌ای مانند آقای فلسفی نه تنها ارادتی نسبت به این عده ندارند بلکه آنان را مضر و خطرناک می‌دانند. ولی در خصوص جنابعالی جریان کاملاً برعکس بود. زیرا جنابعالی نه تنها سابقه منفی که روحانیت از آن اطلاع داشته باشد (به جز مقاله‌ای که آقای خلیل ملکی و یارانش در شاهد نوشته بودند) و نیز برقرار کردن مجلس روزه‌خواری در منزل که اولی به علت گذشت زمان و نیز جدا شدن آقای خلیل ملکی فراموش شده بود و از دومی هم به جز عده‌ای خواص کس دیگر اطلاع نداشت» (همان) و بدین ترتیب آیت پنهان‌کاری و نهان‌روشی را به بقایی توصیه می‌کند و با اشاره به اینکه «جمعیت نهضت آزادی با وجودی که گردانندگان آن در باطن اعتقادی به مذهب ندارند از این نیرو حداکثر استفاده را می‌برند و مسجد هدایت (آیت‌الله طالقانی) را سنگر خود قرار داده‌اند» به بقایی توصیه می‌کند: «در مرامنامه (حزب زحمتکشان) حتماً باید بعضی از اموری که جنبه مذهبی دارد و موجب جلب افراد مذهبی می‌شود گنجانده می‌شود و نیز به مذهب اسلام و اجرای قوانین مذهبی اشاره گردد تا ضمن اینکه عده‌ای بدین وسیله به ما می‌گروند در آینده هم از حربهٔ دین بر علیه ما استفاده‌ای نتوانند بکنند. همین اصلاحات ارضی را مطابق قوانین اسلامی شدید‌تر و بهتر از این می‌شود انجام داد که صدای کسی هم درنیاید و همین حال را دارد بسیاری از امور دیگر. ما باید از نیروی روحانیون حداکثر استفاده را بکنیم. بیشتر با آن‌ها و مردم متدین مراوده داشته باشیم. یقیناً به موفقیت ما کمک شایانی خواهد کرد» (همان ص ۵۱۲). آیت سال‌ها بعد در نوار معروف خود گفت: «طالقانی را خوب ساختند... او هم که مرد اگر بود خیلی اشکالاتی ممکن بود ایجاد کند.»

 

سید حسن آیت مرحوم بازرگان را «ملا مهندس» می‌خواند (ص ۵۲۳) و به بقایی یادآوری می‌کند که در «تمام نهضت آزادی شخصیتی که حتی قابل مقایسه با جنابعالی باشد وجود ندارد» و خطاب به رهبر خود توضیح می‌دهد که: «جنابعالی بهتر از من می‌دانید که برای چاپ همین نشریه دفاع از آیت‌الله خمینی چقدر زحمت کشیده شد» (ص ۵۳۶).

 

آیت از اینکه «هدف حزب زحمتکشان ملت ایران در دست گرفتن رسمی حکومت است» ابراز خرسندی می‌کند اما به بقایی می‌گوید: «وضع حزب خودمان را با نهضت آزادی مقایسه کردم. نتیجه گرفتم که آنان با امکانات کمتر نتایج بیشتری گرفته‌اند و اکنون از ما قوی‌ترند و در حالی که ۹ نفر به اصطلاح از رهبران آنان را دستگیر کرده‌اند می‌بینیم که در فعالیت آنان فتوری رخ نداده است» (ص ۵۴۱).

 

آیت با اذعان به نقش بقایی در سقوط مصدق از اینکه نتوانسته‌اند به کام دل برسند گله می‌کند: «حزب زحمتکشان … با آقای دکتر مصدق آن مبارزات سهمگین و شکننده را انجام داد ولی چون فکر بعد از آن مبارزه و نتیجه‌اش را نکرده بود نتیجه آن شد که مصدق‌السلطنه شکست خورد ولی ما هم نه تنها پیروزی به دست نیاوردیم بلکه مدافع اولیه خود را نیز از دست دادیم.» (ص۵۴۲) بدین ترتیب سید حسن آیت به مظفر بقایی پیشنهاد می‌کند حتی به صورت پراگماتیستی هم که شده به مذهب روی خوش نشان دهد تا به قدرت برسد: «این خیلی مضحک است که حزب ما مثلاً مرجعیت آیت‌الله خمینی را اعلام کند ولی بعضی اوقات تظاهر به اعمالی شود که آشکارا با مذهب مغایرت داشته باشد البته هر کس در زندگی خصوصی خود آزاد است که هرگونه می‌خواهد رفتار کند و چه از نظر شرعی و چه از نظر اخلاقی تجسس و دخالت در زندگی خصوصی افراد کاری مذموم و ناپسندیده است ولی تظاهر به بعضی اعمال که با ظواهر مذهب و شعایر مورد قبول اکثریت مردم مغایرت داشته باشد به ویژه از طرف عده‌ای که سمت رهبری دارند (اشاره به بقایی) مذموم نیز و ناپسندیده‌تر است. امیدوارم که به خصوص این پیشنهاد مجمل و سربسته حمل به عدم نزاکت و تجاوز از حد نشود» (ص ۵۶۱).

 

بدین معنا سید حسن آیت که مهندس بازرگان را «ملا» می‌خواند به مظفر بقایی شیخی‌زاده به صورت مجمل و سربسته پیشنهاد می‌کند به ضدیت با دین تظاهر نکند و «در تکمیل این پیشنهاد باید کوشش شود از پذیرفتن افرادی که معروف به سوءشهرت و فساد اخلاق هستند» خودداری شود.

 

 

سید حسن آیت و سلطنت پهلوی:

نفوذ در ارتش

 

آیت در‌‌ همان نامه پیشنهاد کرده بود که حزب زحمتکشان یک شاخه مذهبی تأسیس کند: «در تعقیب پیشنهادهای قبلی در خصوص ایجاد یک جمعیت مذهبی در کنار حزب مجدداً پیشنهاد مزبور را تکرار می‌نمایم و اصولاً می‌توانیم هیات‌های متعدد مذهبی و غیره تشکیل دهیم و از آن طریق به مبارزات خود ادامه دهیم.» در پاسخ بقایی به این نامه آیت او به اجمال نوشت: «از جزوه‌ای که نوشته‌اید متشکرم… قسمتی از مطالب جزوه با توجه به زاویه دید شما صحیح است. قسمتی دیگر محل تأمل و بحث می‌باشد ولی در هر حال از تذکرات خالصانه شما ممنونم… در اجرای پیشنهاد شماره ۸ خود (تشکیل کنفرانسی از کلیه اعضای کمیته مرکزی و کمیته شهرستان تهران و مسوولین شهرستان‌ها و دوستان با تجربه و مورد اعتماد ولو اینکه عضو حزب نباشند که منظور مطالعه و مداقه کامل در وضع کشور و بررسی مقتضیات داخلی و بین‌المللی تشکیل شود و سپس یک برنامه و نقش کامل تهیه و به مورد اجرا گذاشته شود) اقلاً ده نفر را از اعضای تهران که صلاحیت استشاره داشته باشند معرفی بفرمایید.»

 

از پاسخ متقابل آیت به بقایی اطلاعی نداریم و برخلاف ادعای حامیان آیت که می‌گویند او بعد از این نامه از حزب زحمتکشان خارج شده می‌دانیم که آیت بعداً به اجبار و به صورت موقت از حزب اخراج شد و سعی کرد‌‌ همان اهداف و برنامه‌هایی که به بقایی پیشنهاد کرده بود را به صورت مستقل انجام دهد و یک حزب زحمتکشان «اسلامی» ایجاد کند.

 

بقایی دربارهٔ آیت می‌گوید: «دکتر آیت جوانی بود اهل نجف‌آباد اصفهان و موقعی که دانش‌آموز بود جزء تشکیلات ما در اصفهان شده بود. بعداً هم که آمده بود تهران برای ادامه تحصیل عضو حزب بود. یک جوانی بود خیلی زحمتکش امکانات مالی‌اش هم خیلی محدود بود و خیلی با ایمان و در حزب هم خیلی فعال. بعد از قضایای ۱۳۴۰ او معتقد به مبارزه مسلحانه شد و چون گوینده دو تا از حوزه‌ها(ی حزبی) هم بود در حوزه(ی حزبی) این موضوع را تبلیغ می‌کرد… او مرتب راجع به این موضوع تبلیغ می‌کرد و در صورتی که ما شعار مبارزه‌مان در چارچوب قانون بود… یک بار به او تذکر داده شده بود که تبلیغ نکند اعتنا نمی‌کرد و سفت معتقد بود… این ممکن بود برای حزب یک نقطه ضعف باشد برای اینکه دستگاه (پهلوی) همیشه درصدد بود که یک بهانه‌ای پیدا کند حزب ما را منحل کنند ما هم نمی‌گذاشتیم این بهانه را پیدا کند… مطابق مقررات حزب، آیت محکوم شد به اخراج موقت از حزب در موارد مشابه این پیش‌بینی شده در صورتی که (عضوی) در آن مدتی که این شخص اخراج شد تغییر عقیده داد دوباره می‌تواند برگردد. اگر (تغییر عقیده) نداد آن وقت اخراج دائم می‌شود. دکتر آیت محکوم شد به اخراج موقت یک ساله از حزب تا وقتی که تغییر عقیده بدهد. تغییر عقیده هم نداد خوب دیگر به حزب هم نمی‌آمد، راجع به او هم تصمیمی گرفته شده بود تا حدود سال ۵۰ تقریباً» (خاطرات بقایی به کوشش حبیب لاجوردی، ص ۴۴۷).

 

در این فاصله و در شرایطی که هنوز حکم اخراج آیت از حزب زحمتکشان نهایی نشده بود او جمع تازه‌ای را گرد خود فراهم آورده بود. فرزندان آیت‌الله کاشانی، دکتر محمود کاشانی و دکتر سید باقر کاشانی از جمله یاران و نزدیکان سید حسن آیت بودند. آیت در جریان مبارزات روحانیون با قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی به اتفاق سید محمود کاشانی به نزد مظفر بقایی رفته بودند و خواستار همکاری با روحانیون شده بودند که به تعبیر آیت، بقایی آب پاک را روی دست آن‌ها ریخت و از این کار خودداری کرد و سید باقر کاشانی نیز در اردیبهشت ماه ۱۳۴۱ در نامه‌ای به فرزندخوانده بقایی (منصور رفیع‌زاده که بعداً از او خواهیم گفت) نوشته بود: «آن مرحوم (آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی) همواره از پشتیبانی و تأیید بی‌دریغ آقای دکتر مظفر بقایی فروگذار نمی‌فرمودند و تا واپسین دم حیات به طرفداران و شاگردان فداکار خود توصیه می‌کردند که دکتر مظفر بقایی را تا سر حد جان حمایت کنند و ایشان را تنها امید ملت ایران می‌دانستند.» (آبادیان، ص ۴۳۳).

 

سال‌ها بعد سید احمد کاشانی فرزند دیگر آیت‌الله کاشانی حلقه پیرامون حسن آیت را این گونه معرفی می‌کند: «ما به همراه عده‌ای از افسران ارتش از دوستان شهید آیت و شهید نامجو و جناب سرهنگ کتیبه به مناسبت‌های گوناگون با هم دیدار داشتیم و گفت‌وگو می‌کردیم… سرهنگ فروزان فرمانده وقت ژاندارمری جمهوری اسلامی که از افسران متدین و تحصیل‌کرده ارتش بودند به همراه دوستانشان از جمله سرهنگ کتیبه، سرهنگ رحیمی و سرهنگ آگاه از وضع ارتش اطلاع داشتند» (ویژه‌نامه روزنامه ایران، رمز عبور ۲، خرداد ۱۳۸۹، ص ۱۵۰).

 

دکتر منوچهر محمدی از دیگر نزدیکان آیت و مدیر وزارت خارجه در دوره محمود احمدی‌نژاد هم فعالیت‌های سید حسن آیت در دوره اخراج موقت از حزب زحمتکشان را این گونه توضیح می‌دهد: «نحوه آشنایی من با شهید حسن آیت به سال‌های ۹-۱۳۳۸ برمی‌گردد، زمانی که هم ایشان و هم من عضو دانشجویی حزب زحمتکشان بودیم و شهید آیت جهت‌دهی حزب زحمتکشان را به سمت اسلامی شدن برعهده داشت… تا سال ۱۳۴۰ هم شهید آیت و هم دیگران کار زیادی انجام دادند تا اینکه امام آمد… در نتیجه تمام افرادی که در تشکیلات حضور داشتند از مجموعه جدا شدند… به طور مثال آقای محمود کاشانی و دیگران بودند… شهید آیت در بیرون از حزب زحمتکشان فعالیت بسیار قوی‌‌تر داشت به طوری که حزب او را اخراج کرد چرا که می‌خواست هیچ رابطه‌ای با وی نداشته باشد تا مشکلی برای آن‌ها پیش نیاید. این وضعیت تا نزدیک سال‌های ۴۴ و ۴۵ ادامه داشت و در آن زمان هم من و هم آیت دانشجو بودیم و جلسات تفسیر و قرائت قرآن داشتیم. معمولاً در خانه‌های ما این جلسات برگزار می‌شد در عین حال این جلسات، جلسات سیاسی هم بود. در آن زمان سازمان مجاهدین خلق شکل گرفت و تعداد قابل ‌توجهی از اعضای گروه مانند حمید بهرامی، محمدی گرگانی و حسین احمدی به سازمان مجاهدین خلق ملحق شدند ولی تعدادی از افراد مانند آیت و خود من و محمود کاشانی این مسأله را نپذیرفتیم.» (ویژه‌نامه روزنامه ایران، رمز عبور ۲، خرداد ۱۳۸۹، ص ۱۲۸)

 

در چنین وضعیتی بقایی تصمیم به اخراج کامل آیت می‌گیرد: «رفقایمان در نظر گرفتند که اگر این کارهایی که دارد می‌کند برملاء بشود یعنی تحت تعقیب قرار بگیرد و معلوم بشود که این عضو حزب ما بود، این برای حزب ممکن است یک گزکی به دست دستگاه بدهد، این است که پیشنهاد کردند که‌‌ همان ماده اخراج درباره او اجرا شود. می‌گویم حدود سال شاید ۱۳۵۲ آن حدود که رسماً اخراج شد از حزب» (خاطرات بقایی به کوشش حبیب لاجوردی ص ۴۴۹).

 

کسی نمی‌داند که در فاصله دوره اخراج موقت و اخراج کامل سید حسن آیت از حزب زحمتکشان او با کدام اعضای حزب زحمتکشان به قول مظفر بقایی «تماس دوستی نه تماس حزبی» داشته است اما آنچه مسلم است جدایی آیت از حزب زحمتکشان یک جدایی تاکتیکی و روشی بوده است نه ایدئولوژیک و بینشی. سید حسن آیت معتقد به مبارزه مسلحانه با رژیم پهلوی بود اما مقصود او از مبارزه مسلحانه نه انقلاب چریکی که احتمالاً کودتای نظامی علیه رژیم پهلوی بود. به همین علت سید حسن آیت با نظامیان مذهبی ارتش ارتباط برقرار کرد و این ارتباط را تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داد.

 

مهرانه معلم در وصف همسرش سید حسن آیت می‌گوید: «همیشه تشکیلاتی فکر می‌کرد و به تشکیلات و همچنین به تشکیلات نظامی معتقد بود (که) حتماً باید در ارتش نیرو داشته باشد به همین دلیل هم دنبال ارتشی‌ها بود. یعنی برخلاف بعضی گروه‌ها که ارتش نزدشان مطرود بود و می‌گفتند ارتش، ارتش شاه است، ارتش شاه نمی‌تواند عناصر داشته باشد که به درد ما بخورد ولی آیت این اعتقاد را نداشت بچه‌هایی که می‌آمدند زمان انقلاب همه از آقایانی بود که در ارتش شاه بودند… اعضای این گروه خودشان یک چیزهای مدونی داشتند و این‌ها یک چیزهایی می‌نوشتند ولی خودشان چون خیلی ملاحظه امنیتی می‌کردند که نکند این‌ها جایی بیفتند مثلاً سعی می‌کردند هر سطری از هر اصلی که برای خودشان گذاشته بودند این را متفرق در جاهای مختلف یادداشت کنند.»

 

خانم معلم افرادی مانند نامجو، کلاهدوز، اقارب‌پرست، رحیمی و کتیبه را عضو این گروه سیاسی- نظامی به رهبری آیت معرفی می‌کند و «جدیدترهایی هم که سال ۵۱ بیشتر در جلسات ایشان (آیت) می‌آمدند».‌ مهرانه معلم از عمق نگاه امنیتی آیت خبر می‌دهد: «به آن‌ها اسم مستعار داده بود به کلاهدوز می‌گفت آقای کنعانی؛ آقای نامجو را هم گفت محمودی». (ایران، ویژه‌نامه نوروز ۱۳۹۰، ص ۲۲۷). آیت هر دو هفته یک بار این جلسه نظامی به خصوص با نامجو و کلاهدوز را برگزار می‌کرد. این حلقه نظامی پس از انقلاب هم وفاداری خود را به سید حسن آیت حفظ کرد.

 

 

سید حسن آیت و جمهوری اسلامی:

احیای شکاف مشروطه‌خواهی، مشروعه‌خواهی

 

انقلاب اسلامی پیروز شد بدون آنکه حلقه نظامی آیت بتواند برای انقلاب کاری انجام دهد. ارتش شاه به جز ژنرال‌های وفادار به سلطنت تحت نفوذ چند نیروی سیاسی موثر بود. حزب توده که در نهضت ملی، سازمان نظامی قدرتمندی را ساخته بود و با فروپاشی این سازمان و اعدام خسرو روزبه نفوذش از دست رفت و انجمن حجتیه  و جریان حسن آیت که تا انقلاب اسلامی نفوذش دست نخورده ماند اما اثری از آن در انقلاب دیده نشد. تضاد این سه نیروی سلطنت‌طلب، حزب توده و انجمن حجتیه اما همواره در نهاد ارتش باقی ماند.

 

آیت نیز پس از انقلاب به فعالیت سیاسی روی آورد. او نجف‌آبادی بود و از گذشته با محمد منتظری و آیت‌الله منتظری رابطه‌ای صمیمی داشت. «شهید آیت از دوران مبارزه با نظام استکباری با حجت‌الاسلام شیخ محمد منتظری ارتباط نزدیک و دائمی داشت» (یادنامهٔ مجلس شورای اسلامی، ص ۱۰). بخشی از این علاقه به همشهری بودن آیت و خانواده منتظری بازمی‌گشت. گفته می‌شود سید محمدرضا آیت پدر سید حسن آیت هم درس‌های حوزوی خوانده بود. با تأسیس حزب جمهوری اسلامی، سید حسن آیت به عضویت در شورای مرکزی این حزب دعوت شد و دبیر سیاسی حزب شد. اما از‌‌ همان آغاز تفاوت دیدگاه‌های او با اکثریت حزب روشن بود. تکلیف آیت با همکلاس سابقش ابوالحسن بنی‌صدر روشن بود. گفته‌اند که آیت از اینکه بنی‌صدر به جای او برای تحصیل به فرانسه بورسیه شد ناراحت بود اما ‌آیت دلیل مهم‌تری برای مخالفت با بنی‌صدر داشت: او مصدقی و عضو جبهه ملی بود. از بازرگان هم که روشن بود بدش می‌آید اما همسرش می‌گوید: «حتی با اعضای شورای انقلاب هم که آن موقع انتخاب شده بود زیاد موافق نبود. به خصوص از استاد مطهری انتقاد می‌کرد که فقدان سابقه سیاسی و مبارزه این افراد را به عنوان عضو شورای انقلاب به امام پیشنهاد کرده است.»

 

سید حسن آیت با حمایت حزب جمهوری اسلامی به عضویت مجلس خبرگان قانون اساسی درآمد. اولین کار او در این مقام جا انداختن نظریه ولایت فقیه در قانون اساسی بود. اکنون زمان آن بود که آن شکاف تاریخی مشروطه‌خواهی، مشروعه‌خواهی احیا شود.

 

در بیستم دی ماه ۱۳۵۸، ۷۰ تا ۱۰۰ تن سرگروه‌های حزب زحمتکشان در دفتر آب سردار این حزب جمع شدند و مظفر بقایی در این جلسه ۳/۵ ساعت حرف زد. این سخنرانی که به وصیت‌نامه سیاسی بقایی مشهور شد به این سبب شکل گرفت که جناح مذهبی حزب تحت تأثیر انقلاب اسلامی در حال قبضه امور حزب بود و جناح لائیک حزب زحمتکشان در حال از دست دادن قدرت بود. اولین گروه سیاسی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس جمهوری اسلامی سخن از ضرورت ولایت فقیه بر زبان راند همین حزب زحمتکشان بود. منوچهر نیرومند یکی از اعضای حزب که از دوستان سید حسن آیت و دوستداران مظفر بقایی است داستان را چنین تعریف می‌کند: «آنچه موجب شد برخی افراد به این تصور دامن بزنند که دکتر بقایی عامل گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی جمهوری اسلامی بود پیش‌نویسی بود که از طرف حزب زحمتکشان به مجلس خبرگان قانون اساسی پیشنهاد شد». در این پیش‌نویس قید شده بود که علما نباید مانند مشروطه‌ سرشان کلاه برود و قدرت را به روشنفکران واگذار کنند بلکه باید فقها بر دیگران ولایت داشته باشند و در واقع حزب زحمتکشان احیاگر شکاف مشروطه و مشروعه شد. منوچهر نیرومند مدعی است که: «در تدوین آن پیش‌نویس دکتر بقایی هیچ نقشی نداشت. بعد از پیروزی انقلاب در حزب زحمتکشان انشعاب مهمی رخ داد یعنی بخش اعظم اعضای حزب طرفدار جمهوری اسلامی و رهبری امام بودند…عده کمی بودند که به دکتر بقایی همچنان پای‌بند ماندند… در روزهایی که همه احزاب پیشنهادات خود را به خبرگان قانون اساسی ارائه می‌کردند در دفتر حزب در خیابان آب سردار حدود ۱۵-۱۰ نفر از نمایندگان حوزه‌های حزبی تهران و اصفهان جمع شدند تا پیش‌نویس قانون اساسی را تدوین کنند، فکر می‌کنم در یکی از آن جلسات دکتر بقایی هم شرکت کرد و پیشنهادی داده شد که در آن ولایت فقیه هم ذکر شده بود و آن را برای مجلس خبرگان و علمای قم هم فرستادند. وقتی این پیشنهاد تدوین و آماده ارسال شد دکتر بقایی در کرمان بود، آقای پارسی متنی را پیش دکتر بقایی برد او هم جداً رد کرد و گفت نه این مجلس به حرف شما گوش می‌دهد و نه من می‌خواهم در این مسأله دخالت کنم» (ویژه‌نامه روزنامه جوان، خرداد ۹۰، ص ۲۰۸). کارگردانان این جلسه حزب زحمتکشان‌‌ همان افرادی بودند که روز جمعه ۴ اردیبهشت ماه ۱۳۶۰ به دیدار‌ هاشمی رفسنجانی رفتند: «ساعت هشت صبح آقایان دکتر وحید، الشریف و مهندس حاتمی [از اعضای حزب زحمتکشان] به منزل آمدند و از هر دری سخنی داشتند، از اشتباه در عدم تجویز ریاست‌جمهوری برای روحانیت گفتند که منجر به ریاست‌جمهوری بنی‌صدر گردید و فتوکپی نامه‌ای را ارائه دادند که قبل از انتخابات ریاست‌جمهوری به امام نوشته بودند و در مورد منع انتخاب روحانیت اعلام خطر کرده بودند اسم من و… آقای ربانی شیرازی را برای ریاست‌جمهوری برده بودند.» ‌هاشمی هم اظهارنظر کرده بود: «نامه جالبی است». این نامه نشان می‌دهد که حزب زحمتکشان از قبل نه تنها به ولایت فقیه بلکه به ریاست‌جمهوری روحانیت فکر کرده بود. نظری که بقایی مخالف آن بود اما رهبر معنوی تازه حزب زحمتکشان نظر دیگری داشت.

 

متعاقب این جلسه بقایی در ۲۰ دی ماه ۱۳۵۸ اعلام بازنشستگی سیاسی کرد به گونه‌ای که «عده‌ای (از حزبی‌ها) اشک در چشمانشان جمع شده بود» (همان) اما سید حسن آیت ثابت کرد که بقایی اشتباه می‌کند و این مجلس به حرف آیت گوش می‌دهد و با دفاع جدی از نظریه ولایت فقیه در مجلس خبرگان قانون اساسی آن را به کرسی می‌نشاند. آیت این قدرت را در خود می‌دید چنانکه پس از سخنرانی ظاهراً وداع بقایی «پیغام داد که این هم یکی از اشتباهات سیاسی دکتر بقایی بود» (همان).

 

سید حسن آیت تلاش کرد که در مجلس خبرگان قانون اساسی پیش‌نویس دولت موقت که در آن از ولایت فقیه خبری نبود کنار گذارده شود و مجلسی که نام اصلی‌اش «مجلس بررسی نهایی قانون اساسی» بود خود قانون اساسی تازه‌ای را تدوین کند. از همین رو دوستان آیت او را پایه‌گذار اصل ولایت فقیه در قانون اساسی می‌دانند. منوچهر محمدی عضو سابق حزب زحمتکشان می‌گوید: «آیت اصل ولایت فقیه را جا انداخت (ویژه‌نامه ایران رمز عبور۲، خرداد ۸۹، ص ۱۲۸) این نظری است که مخالفان آیت مانند مهندس عزت‌الله سحابی هم به آن معتقدند و حتی باور دارند که با توجه به مناسبات سید حسن آیت با آیت‌الله منتظری، طرح مسألهٔ ولایت فقیه از جانب آیت‌الله منتظری تحت تأثیر آیت بوده است چرا که حتماً آیت می‌دانسته که حرف‌های او از طریق مرجعی مبارز مانند آیت‌الله منتظری اثر بیشتری خواهد داشت. اما آیت‌الله منتظری در خاطراتش این فرضیه را رد کرده است. در هر صورت مذاکرات مجلس خبرگان نشانگر نقش برجسته سید حسن آیت در دفاع از اصل ولایت فقیه در قانون اساسی است. به گونه‌ای که دکتر بهشتی هم می‌گوید: «پیشنهاددهنده (اصل ۱۱۰ درباره ولایت فقیه) همین آقای آیت و این دوستان پیشنهادکننده بودند خود آقای منتظری و ... این‌ها پیشنهادکننده بودند» (محمدجواد مظفر، اولین رئیس‌جمهور، ص ۱۵۶).

 

در جلسهٔ هشتم مجلس خبرگان قانون اساسی پس از بحث و بررسی درباره پیش‌نویس این قانون اساسی دو جریان شکل گرفت. در جریان اول افرادی قرار داشتند همچون آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی که معتقد بودند «فلسفه پیش‌نویس قانون همین بوده که یک چیزی برای بررسی باشد والا چیزی نمی‌نوشتند و به ما می‌گفتند بیابید اینجا یک چیزی تهیه کنید» و سخنگوی جریان دوم سید حسن آیت بود که گفت: «بنده پیشنهاد می‌کنم آن متنی که بتواند دارای ده امضا از نمایندگان باشد مطرح بشود و یکی از آن متن‌ها انتخاب شود. یک متن آقای منتظری دارند… اینجا مطرح شوند و روی آن‌ها رأی بگیریم و یکی را انتخاب کنیم». این پیشنهاد آیت با حمایت آیت‌الله منتظری روبه‌رو می‌شود. دکتر باهنر در توضیح متن می‌گوید: «متنی بود که روحانیون تهران تهیه کرده بودند و همچنین متن آقای منتظری و متن‌های دیگر که چون حقوق ملت را مقید نکرده بودند ما به این متن که بیست و چهار ماده بود قوه مقننه و شورای نگهبان و شورای رهبری و شورای اسلامی و ولایت فقیه را امضا کردیم» (صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی جلد اول ص ۱۷۹) این جلسه در ۳۱ مرداد ۱۳۵۸ برگزار شده بود در‌‌ همان ایامی که نقد مشهور آیت‌الله منتظری بر فقدان ولایت فقیه و شورای نگهبان در پیش‌نویسی قانون اساسی در مطبوعات چاپ شده بود.

 

در اول تیرماه ۱۳۵۸ جزوه‌ای به نام دو پیام شامل نظرات آیت‌الله منتظری درباره قانون اساسی منتشر شد. در این جزوه بر ضرورت اصل ولایت فقیه برای شرعیت قانون اساسی تأکید شده بود و بدون ولایت فقیه، حکومت، غیراسلامی اعلام شده بود. (خاطرات آیت‌الله منتظری ج ۲ ص ۸۸۷) آیت‌الله منتظری خود نیز در خاطراتش تأکید کرده است که «من و مرحوم آقای بهشتی و آقای ربانی شیرازی و بعضی افراد دیگر از جمله آقای دکتر سید حسن آیت روی این قضیه اصرار داشتیم. البته بعضی‌ها هم مثل آقای طالقانی و آقای بنی‌صدر با آن مخالف بودند» (همان، ج ۱، ص ۴۵۶).

 

علاقهٔ سید حسن آیت به آیت‌الله منتظری البته بی‌سابقه نبود. ‌هادی جعفری از اعضای حزب زحمتکشان ایران که حتی در دوره اخراج آیت از حزب با او مرادوده داشته می‌گوید: «او با همه مبارزین خوشنام و مسلح، آشنایی و همکاری نزدیک داشت و خاطرم هست سه روز بعد از انقلاب بود… گفت اگر می‌خواهم شیخ محمد (منتظری) را ببینی اینجاست… همگی همراهش رفتیم و به ساختمانی رسیدیم که چند اتاق بزرگ با درهای تو در تو داشت و صدای شیخ محمد منتظری می‌آمد که داشت برای عده‌ای از جوان‌ها سخنرانی می‌کرد… بعد از سخنرانی محمد منتظری همراه دکتر آیت رفتیم طبقه دو ساختمانی در چهارراه قصر و آیت رفت پشت تریبون. هفت هشت نفری آنجا بود ولی کم‌کم حدود ۱۰۰ نفر وارد این سالن شدند، دوست من به من گفت متوجه شدی؟ کوچکترینشان سرگرد بود… پرس‌وجو که کردیم دیدیم سرهنگ نامجوست. آیت واقعاً تشکیلات حساب‌شده‌ای را در ارتش راه انداخته بود» (ویژه‌نامه روزنامه جوان، خرداد ۱۳۹۰، ص ۲۱۲).

 

آیت حتی در «نوار آیت» همزمان با آرزو برای عزل بنی‌صدر از اهمیت آیت‌الله منتظری گفته بود جایی که مخاطب از او پرسیده بود: «آمد و خدای نکرده امام هر لحظه فوت کرد.» چنین پاسخ داد: «باید آیت‌الله منتظری را به جایش گذاشت.» مخاطب می‌گوید: «آیت‌الله منتظری را ما الان داریم به حد زیاد تلاش می‌کنیم. دانشگاه که وسیع دارد تلاش می‌کند. ما هم این تلاش را می‌کنیم ولی مسأله این است که آیت‌الله منتظری تا بیاید جا بیافتد به عنوان رهبری…» و آیت جواب می‌دهد: «خوب ما باید تا آن موقع آن قدر قدرت داشته باشیم که اگر یک وقت خواستند با فوت امام درباره آقای منتظری با توطئه‌، مسیر را منحرف کنند ما این قدرت را داشته باشیم که جلویش را بگیریم… چون اگر امام در آن مرحله رفت و ما این قدرت را نداشته باشیم خیلی ساده داد و قال و آشوب و شلوغ همه چیز را یک وقت در هم بپاشد و ما اگر قدرت را داشته باشیم در تمام ارگان‌ها حالا چه در مجلس و چه در دولت و چه در ارتش و چه در سپاه… باید قوی باشیم… ما باید خودمان را برای روزی آماده کنیم که این (بنی‌صدر) ممکن است استعفا کند گرچه بعید می‌دانم ولی به هر حال ناچار می‌شوند بگذارندش کنار… این خیلی بعیده اگر تا چهار سال دوام کند.»

 

 

سید حسن آیت و ریاست‌جمهوری:

بازگشت به اختلاف اسلام‌گرایی- ملی‌گرایی

 

سید حسن آیت در نوار مشهور آیت (کاستی که فاش شد و دربرگیرنده برنامه‌های آیت برای عزل بنی‌صدر بود) می‌گوید: «اگر آن پیش‌نویس را که آن‌ها (سحابی و …) درست کرده بود اگر آن تصویب شده بود اصلاً انقلاب از بین رفته بود. الان بنی‌صدر رئیس‌جمهور بود و رئیس‌جمهور همه کاره. هم می‌توانست مجلس را منحل کند، هم دادگستری و قضاتش را این منصوب می‌کرد و هم ارتش را زیر فرماندهی داشت. همه چیز زیر نظرش بود، ما توی این قانون آمدیم فرمانده کل قوا را دادیم به رهبر… اختیارات کامل را هم که دادیم به مجلس. رئیس‌جمهور فقط می‌تواند مدال بدهد و مدال بگیرد و سفرا را به حضور بپذیرد. والسلام هیچ اختیاری ندارد. بنی‌صدر تلاش می‌کند ولی چیزی ندارد…هیچ کاری نمی‌تواند بکند با این قانون اساسی با این شورای انقلاب با این امام مقابلش نگه داشتیم.»

 

سید حسن آیت به موازات خط تضاد مشروطه‌خواهی و مشروعه‌خواهی خط تضاد ملی‌گرایی و اسلام‌گرایی را هم پیش می‌برد چرا که می‌دانست بنی‌صدر، مصدقی است و منتظری سابقه دوستی با آیت‌الله کاشانی دارد: «الان برنامه آنان باید روی منتظری باشد عکس را ببرند دو حرفش را بزنند توی سخنرانی نامی ازش ببرند تمام این‌ها باید صحبتی از منتظری باشد. منتظری روز به روز بزرگتر می‌شود که اگر اتفاقی برای امام پیش آمد ما خیلی کار نداشته باشیم.»

 

سید حسن آیت از روابط آیت‌الله منتظری و آیت‌الله کاشانی خبر داشت: «من با مرحوم آیت‌الله کاشانی رفیق بودم ایشان به من علاقه داشت» (خاطراتش، آیت‌الله منتظری ص ۱۵۰). حتی از سوی کاشانی پیشنهاد شده بود که آیت‌الله منتظری برای یکی از ادوار مجلس شورای ملی از نجف‌آباد نامزد انتخابات شود که استاد آیت‌الله منتظری یعنی آیت‌الله بروجردی مانع از این کار شد و گفت: «نه شما حیف است در این مسائل وارد شوید» و آیت نمی‌دانست که به همین علت میان آیت‌الله منتظری و امیال سیاسی او در ‌‌نهایت امکان جمع وجود نداشت: «آیت‌الله منتظری از یک دیدار با آیت‌الله کاشانی می‌گوید: همان موقع که پهلوی ایشان نشسته بودم دیدم دکتر مظفر بقایی هم آمد و آن طرف آقای کاشانی نشست. من این طرف ایشان نشسته بودم آقای دکتر بقایی هم آن طرف ایشان، بعد یک دفعه دیدم عکاس‌ها آمدند عکس و فیلم بگیرند من پیش خودم گفتم اگر این عکس را بگیرند لابد فردا در همه روزنامه‌ها منعکس می‌شود و در بیت آیت‌الله بروجردی مسأله درست می‌شود که تو اینجا پیش آقای بروجردی هستی آنجا هم هستی! تا دیدم دارند مقدمات فیلم و عکس را فراهم می‌کنند گفتم آقا من باید بروم» (خاطرات ص ۱۵۱). شاید همین احتیاط‌های آیت‌الله منتظری بود که به تغییر در دیدگاه‌هایش درباره ولایت‌فقیه منتهی شد و اگر آیت امروز زنده بود با آیت‌الله منتظری رابطه‌ای نداشت.

 

اما از نظر آیت این شکاف، اصلی بود. برخلاف باور مرسوم به نظر می‌رسد آیت میانه خوبی با شهید دکتر بهشتی نداشت. این خطی است که دکتر بقایی ترسیم می‌کند: «(سید حسن آیت) خیلی زحمت کشیده بود و کتاب خوانده بود، مطلع بود، شجاع بود به این جهت هم در حزب جمهوری اسلامی تقریباً رقیب بهشتی شده بود و معلوم شد که این (آیت) اگر دور دستش بیاید دور از دست همه می‌گیرد.» (خاطرات بقایی ص ۴۴۹) منوچهر نیرومند آن هم‌حزبی سابق آیت در زحمتکشان هم معتقد است: «اگر در فضای مبارزه آیت با بنی‌صدر بوده باشید به خاطر دارید که این مبارزه اساساً مبارزه آیت و بنی‌صدر تلقی می‌شد تا مبارزه مرحوم بهشتی با بنی‌صدر» (ویژه‌نامه روزنامه جوان، خرداد ۹۰ ص ۲۰۸)

 

سید حسن آیت می‌دانست که دکتر بهشتی سابقه مبارزه و هواداری از دکتر مصدق در دوران نهضت ملی دارد. بهشتی در ۲۱ فروردین ۱۳۵۹ دربارۀ مصدق و کاشانی گفته بود: «در سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ مردم ما به دو نوع رهبری دینی و سیاسی ایمان و اعتقاد داشتند اگر بخواهیم حق مطلب را بگوییم و هیچ حقی را زیر پا نگذاریم باید بگوییم که در آن موقع ملت ما هم با اعتقاد و اعتماد به رهبری روحانیت مبارز که در آن زمان چهره برجسته پیش‌گاهش مرحوم آیت‌الله کاشانی بود وارد معرکه شدند و هم با اعتقاد و اعتمادی که به یک چهره سیاسی پر سابقه یعنی مرحوم دکتر مصدق داشتند، واقعیت این است که آن موقع رهبری میان این دو مشترک بود.» بهشتی حتی انگیزه تأسیس حزب جمهوری اسلامی را این گونه توضیح می‌دهد که «مرحوم دکتر مصدق از همکاری یک مجموعه متشکل سازمان یافته خط‌دار محروم بود».

 

آیت از دکتر بهشتی و سران حزب جمهوری اسلامی به علت عدم حمایت از نامزدی خود در انتخابات ریاست جمهوری دورهٔ اول گله‌مند بود. آنان با وجود انصراف اجباری جلال‌الدین فارسی و با وجود باقی ماندن آیت در فهرست نامزدهای دوره اول ریاست‌جمهوری از عضو رسمی حزب خود حمایت نکردند و آرا را به سوی حسن حبیبی عضو سابق نهضت آزادی هدایت کرده بودند.

 

در جریان نوار سید حسن آیت علیه بنی‌صدر هم سران روحانی حزب جمهوری اسلامی از آیت دفاع نکردند و بهشتی بار‌ها گفته بود آیت باید پاسخگوی سخنان خود باشد. دکتر بهشتی در کنفرانسی گفته بود: «از برادرمان آقای آیت در نوع برخوردشان با مسائل و با اشخاص و با جریان‌ها انتقاد شده و این که کیفیت برخورد ایشان همیشه برای این تشکیلات مسأله‌آفرینی می‌کند و باید مراقبت کنند گفته شده است» (حزب جمهوری اسلامی: ۱۳۹۰، ص ۲۰۵).

 

سید حسن آیت در عین حال از برکشیدهٔ دکتر بهشتی در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی یعنی میرحسین موسوی هم ناراضی بود. موسوی سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی بود و در شورای سیاسی حزب مسوولیت داشت. موسوی در گذشته با نیروهای ملی- مذهبی به خصوص حبیب‌الله پیمان رابطه‌ای نزدیک داشت و از چاپ مقاله علیه مصدق در روزنامه حزب جمهوری اسلامی خودداری می‌کرد و هنگامی که ناگزیر به چاپ مقالهٔ آیت علیه مصدق و در تجلیل از کاشانی و تلاش برای خروج واقعه ۲۸ مرداد از عنوان کودتا شد در صدر مقالهٔ آیت نوشت این گفتار بیانگر نظرات تحریریه و شورای نویسندگان روزنامه جمهوری اسلامی نیست. این در حالی بود که به گفته دکتر بهشتی «با آقای خامنه‌ای و آقای موسوی‌خوئینی‌ها و آقای دکتر پیمان بیش از همه روی تهیه مرام‌نامه و اساس‌نامه و تشکیلات و نقطه نظرات (حزب جمهوری اسلامی) کار کرده‌ایم» (همان، ص ۳۱۵). سید حسن آیت با وزارت خارجه موسوی هم مخالف بود و او را مصدقی می‌دانست و این اختلاف درون حزبی به مذاق رهبران حزب به خصوص بهشتی و هاشمی خوش نمی‌آمد. با وجود این موسوی وزیر امور خارجه شد. ابراهیم اسرافیلیان از یاران آیت می‌گوید: «مرحوم آیت مدعی بود اولاً موسوی شایستگی این کار (وزارت خارجه) را ندارد و دوم اینکه یک سری اسناد از وابستگی ایشان دارد.» (مجله پنجره ۲۲ مرداد ۹۰، ش ۱۰۲، ص ۶۹) امروزه نشریات حامی آیت (مانند ویژه‌نامه‌هایی که یک گروه مطبوعاتی در قالب ضمیمه روزنامه‌های ایران و جوان چاپ کردند) مدعی‌اند سید حسن آیت اسناد فراماسونر بودن میرحسین موسوی را در اختیار داشته که در اثر ترور او مفقود شده است. و این‌‌ همان پرونده و حلقهٔ مفقوده‌ای است که اصولگرایان عصبانی از موسوی را امروز به احیای آیت واداشته است.

 

 

یاران آیت در مجلس: این تذهبون

 

سید حسن آیت در ۱۴ مرداد ۱۳۶۰ ترور شد، با ترور آیت سکوت عجیبی همه را در برگرفت. در صحیفه نور به عنوان متن موثق پیام‌های امام هیچ پیام یا جمله‌ای درباره مرحوم سید حسن آیت وجود ندارد و مطبوعات آن زمان هم در این باره خبری مخابره نکردند، اما آیت‌الله منتظری و آیت‌الله ‌هاشمی رفسنجانی پیام‌های ستایش‌آمیزی دربارهٔ او منتشر کردند. عکسی هم از سید حسن آیت وجود دارد که امام خمینی آن را امضا کرده‌اند. در حزب جمهوری اسلامی افرادی مانند سید محمود کاشانی و سید رضا زواره‌ای و به نظر برخی مورخان عبدالله جاسبی فراکسیون حامیان آیت را تشکیل می‌دادند. از نفوذ حزب جمهوری اسلامی به تدریج کاسته شد و یاران آیت در چند حلقه سیاسی و نظامی گرد هم می‌آمدند تا جای خالی حزب زحمتکشان را پر کنند. در مجلس شورای اسلامی اقلیتی از یاران آیت هنوز وجود داشت. این اقلیت در منتهای الیه جناح راست مجلس می‌نشستند و گاه به تشدید اختلافات پارلمانی دست می‌زدند.

 

ماجرای سفر مک فارلین به ایران فرصت خوبی برای تشدید این اختلافات بود. هشت نماینده مجلس: سید احمد حسینی سیرجانی، جلال‌الدین فارسی، نیکروش، سید محمد خامنه‌ای، موسویانی، حسنعلی نجفی، رهنانی، فهیم کرمانی و اسرافیلیان در نامه‌ای به هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس به طرح سوالی از علی‌اکبر ولایتی وزیر خارجه دست زدند و از او خواستند درباره روابط پنهانی ایران و آمریکا توضیح دهد: «۱- با توجه اینکه وزارت امور خارجه عهده‌دار اجرای سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران و تعیین خط مشی با مقام معظم رهبری و مجلس شورای اسلامی است در رابطه با جنجال تبلیغاتی اخیر از داخل و خارج کشور در خصوص ارتباط با دولت آمریکا اعلام دارند که این ارتباط در چه سطحی صورت پذیرفته است؟ ۲- نظر به اینکه مجلس هیچ‌گونه اطلاعی از این فعل و انفعالات نداشته است اعلام دارند چه مقامی یا مقاماتی تصمیم به این تماس و ارتباط گرفته‌اند؟ ۳- به طوری که شنیده می‌شود افرادی خارج از کادر وزارت امور خارجه با هیات آمریکایی تماس گرفته و مذاکره نموده‌اند. لطفاً اعلام دارید که این افراد مأموریتی از جانب وزارت امور خارجه داشته‌اند یا خیر و در صورتی که پاسخ منفی باشد مجوز قانونی تماس و ارتباط افراد مذکور کدام است؟ ۴- جریان سفر هیات آمریکایی به ایران به چه صورتی و با چه کیفیتی صورت پذیرفته و چه کسانی در ایران با آن‌ها مذاکره نموده‌اند و محور مذاکرات چه بوده و مذاکرات به چه تصمیماتی منجر گردیده است؟»

 

هاشمی رفسنجانی نوشته است: «امام راحل که متوجه سیاسی و باندی بودن سوال شده بودند با نهیبی رهبرانه جلوی حرکت انحرافی آن‌ها را گرفتند.» (اوج دفاع ص ۱۴) سخنان امام خمینی از این جمله بود: «چرا شما‌ها می‌خواهید تفرقه ایجاد کنید؟ چرا می‌خواهید بین سران کشور تفرقه ایجاد کنید؟ چرا می‌خواهید دودستگی ایجاد کنید؟ چه شده شما را؟ کجا دارید می‌روید؟ این تذهبون؟ … لحن شما در آن چیزی که به مجلس دادید از لحن اسرائیل تند‌تر است. از لحن خود کاخ‌نشینان آنجا تند‌تر است» (همان ص ۶۹۶).

 

هشت نماینده که به تعبیر‌ هاشمی «خیلی ترسیده بودند» سوال‌شان را پس گرفتند: «با سلام پیرو فرمایشات اخیر حضرت امام… و اظهار پیروی کامل از رهنمودهای حکیمانه مقام رهبری… پس از اطلاع از نظر امام و مصلحت ملت نیازی به سوال مزبور نمی‌بینیم» (همان ص ۶۷۵).

 

این گروه پارلمانی در آن زمان مجله‌ای به نام «مسائل جمهوری اسلامی» به امتیاز سید محمد خامنه‌ای چاپ می‌کردند که پس از مدتی از انتشار بازماند. سید محمد خامنه‌ای پس از مجلس دوم دیگر نماینده مجلس نشد و ترجیح داد از حوزه عمومی فاصله بگیرد و به فلسفه اسلامی بپردازد اما در اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ در مصاحبه با مجلهٔ همشهری ماه اطلاعات جالبی را بیان کرد. او از آیت می‌گوید و بهشتی و منتظری: «مرحوم آیت بسیار آدم هوشیاری بود اصل ولایت فقیه را ایشان باعث شد… (دربارهٔ اصل ولایت فقیه) مرحوم طالقانی موافق بود اما به شدت ملایم هم بود. موضع مرحوم بهشتی تقریباً هم معلوم بود و هم نبود و در کل (برای ولایت فقیه) سینه چاک نمی‌کرد. مرحوم آیت ریشش را اما برای این مسأله می‌تراشید. مرحوم آیت‌الله منتظری هر چند کارهای اخیرش را قبول ندارم اما به صراحت دفاع کرد ولی مرحوم بهشتی هیچ وقت به صراحت (نظرش درباره ولایت فقیه را) نگفت» (همشهری ماه اردیبهشت ۹۰، ص ۴۵-۴۴).

 

سید محمد خامنه‌ای هنوز پس از سال‌ها داستان «این تذهبون» امام را به یاد دارد: «به مرور زمان به صحت کار خود هم در موضوع ۹۹ نفر (مخالفان تمدید نخست‌وزیری میرحسین موسوی) و هم در واقعه خائنانه پذیرایی و پالوده‌خوری افراد غیرمسوول ایران با مک فارلین- معاون رئیس‌جمهور آمریکا(؟!) - و سوالی که هشت نفر از نمایندگان از دولت کردیم یقین و اطمینان پیدا کردم.» (همان) اسرافیلیان دوست آیت و نماینده مجلس هم داستان نامه‌نگاری را این گونه شرح می‌دهد: «هر روز صبح در مسیر مجلس جمله‌ای را روی یک دیوار نزدیک پل سید خندان می‌دیدم که از قول امام نوشته بود بار دیگر خطر آمریکا را گوشزد می‌کنم… ما هم دکتر ولایتی را درباره ماجرای مک فارلین به مجلس خواستیم ایشان گفت که من اطلاعی ندارم… اینجا بود که قرار شد چند نفر بروند و از آقای منتظری در این باره سوال کنند و نظر امام را جویا شوند. من و آقای بادامچیان و زواره‌ای و سعید امانی به نمایندگی انتخاب شدیم تا برای گفت‌وگو و مذاکره برویم. آن دیدار‌ها نتیجه نداشت… تا اینکه یک روز برای دریافت نامه‌هایم به مجلس رفته بودم که یکی از دوستان را دیدم و او نامه‌ای آورد تا من امضا کنم… من از مجلس درآمدم و به دانشگاه امام صادق رفتم که عضو هیات امنای آنجا بودم و در آنجا آقای مهدوی کنی و رسولی محلاتی گفتند که این کار شما نمایندگان مورد رضایت امام نبوده است و ایشان ناراحت‌ شده‌اند. من هم که نظر امام را فهمیدم بلافاصله به خانه رفتم تا آقای محمد خامنه‌ای را که یکی از امضاکنندگان بود پیدا کنم و امضا‌ها را پس بگیرم اما امام ناراحت شده بودند و سخنرانی ایشان هم از رادیو پخش شد. شنبه رفتیم و امضا‌ها را پس گرفتیم ولی به هر حال این ماجرا با پایان فعالیت سیاسی من همراه شد».

 

اسرافیلیان پس از آن ماجرا آن قدر به مجلس نرفت تا مستعفی شناخته شد و پرونده همراهان و فراکسیون پارلمانی آیت در مجلس هم بسته شد.

 

 

یاران آیت در ارتش: بعد از انقلاب

 

اما در میان نمایندگان مجلس یک هوادار دیگر آیت وجود داشت که سرنوشتی سخت‌تر از دیگران پیدا کرد. سید احمد کاشانی فرزند آیت‌الله کاشانی و نماینده نطنز در مجلس دوم در سال ۱۳۶۵ بازداشت شد. ری‌شهری اتهام او را به هاشمی چنین گزارش داده بود: «شرکت در گروه زیرزمینی از نظامیان که اعلامیه در جهت تفرقه ارتش و سپاه می‌دادند.» کاشانی در ۱۴ آبان ماه ۱۳۶۵ دستگیر شد. اما در ۳۱ خرداد ماه‌‌ همان سال اعلامیه‌هایی – که می‌گویند به هنگام بازداشت هشتمین شماره‌اش در خانۀ او آماده توزیع بود- مورد بحث هاشمی رفسنجانی و سید احمد خمینی قرار گرفته بود. همچنین در‌‌ همان روزهایی که سید مهدی هاشمی هم بازداشت شده بود در ۲۹ شهریور ۱۳۶۵ ری‌شهری یک نوار از آقای احمد کاشانی نماینده نطنز برای هاشمی رفسنجانی آورده بود که «در مقابل اظهارات اخیر امام در حمایت از دولت و ملامت روزنامه رسالت اظهاراتی کرده بود و قرار شد در جلسه سران قوا موضوع طرح شود» (اوج دفاع ص ۲۶۸). با وجود این احمد کاشانی بازداشت شد و تلاش نمایندگان جناح راست از جمله محمدرضا باهنر برای نجات او نتیجه‌ای نداد و بیش از یک سال در زندان ماند. روابط عمومی وزارت اطلاعات محتوای شب‌نامه‌هایی که کاشانی متهم به تنظیم آن بود را چنین معرفی کرده بود: «این شب‌نامه‌ها با الهام از ضدانقلاب در حساس‌ترین مقطع دفاع مقدس ملت مسلمان ایران منتشر شد تا توجه نیروهای مسلح را در جبهه‌های جنگ به مسائل غیرواقعی بکشاند.» نشریه دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم هم خبر را این گونه اعلام کرد که: «به دنبال مسائلی که حول و حوش تغییر در فرماندهی نیروی زمینی ارتش اتفاق افتاد نیروهایی از جناح راست با استفاده از اطلاعاتی که از این جریان داشتند اقدام به برخورد با مسائل جنگ کرده و با امضاهای مجعول اطلاعیه‌ها و شب‌نامه‌هایی صادر کردند. در این رابطه احمد کاشانی نماینده نطنز در مجلس و نیز چند تن از سران ارتش که سابقه فعالیت در انجمن حجتیه داشته‌اند از جمله سرهنگ کتیبه ریاست رکن ۲ ارتش و سرهنگ آگاه به اتهام شرکت در انتشار مسائل تفرقه‌افکنانه بین ارتش و سپاه توسط وزارت اطلاعات دستگیر شدند.»

 

۲۴ سال بعد سید احمد کاشانی در گفت‌وگو با روزنامه ایران ناگفته‌هایی از این بازداشت را بازگو و از خود دفاع کرد. کاشانی گفت: «اینکه گفته شد من در تهیه این اعلامیه‌ها دست داشتم یک دروغ بسیار بزرگ است و گروه زیرزمینی وجود خارجی نداشت و ما به همراه عده‌ای از افسران ارتش از دوستان شهید آیت و شهید نامجو و سرهنگ کتیبه به مناسبت‌های گوناگون با هم دیدار داشتیم و گفت‌وگو می‌کردیم.» به گفته‌ کاشانی آن‌ها در جلسات‌ «پیرامون اخبار جبهه و جنگ» صحبت می‌کردند و در توضیح محتوای جلسات می‌گوید: «جناب سرهنگ فروزان فرمانده وقت ژاندارمری جمهوری اسلامی که از افسران متدین و تحصیلکرده ارتش بودند به همراه دوستانشان از جمله سرهنگ کتیبه، سرهنگ رحیمی و سرهنگ آگاه از وضع ارتش اطلاع داشتند. همچنین سرهنگ فروزان و سرهنگ فلاح از اولین افرادی بودند که در سال ۱۳۵۸ از فروپاشی ارتش جلوگیری کردند» (ویژه‌نامه ایران، رمز عبور ۲، خرداد ۸۹، ص ۱۵۰). جالب است که این وقایع در اعتراض به استعفای شهید صیاد شیرازی از فرماندهی نیروی زمینی ارتش رخ داد که هاشمی رفسنجانی گفته است که بازتابی از افزایش قدرت سپاه پاسداران در جبهه‌های جنگ بود. البته سید احمد کاشانی این اتهام را که ۱۴-۱۵ فرمانده ارتش بازداشت شده وابسته به انجمن حجتیه بوده‌اند و در اعتراض به برکناری فرماندهی از نوع خودشان به این کار‌ها اقدام کرده‌اند را رد می‌کند. در عین حال کاشانی انجمن حجتیه را نفی نمی‌کند و «بحث اینکه انجمن حجتیه چه بود و چه کارهایی انجام می‌دادند و چرا برچسب این گروه به برخی افراد خورده می‌شود» را به بعد واگذار می‌کند. سید احمد کاشانی معتقد است میرحسین موسوی در مرکز تصمیم‌گیری این برنامه برخورد با برخی فرماندهان ارتش قرار داشته است «پرونده بنده پر است از بازجویی‌هایی راجع به میرحسین موسوی و بهزاد نبوی». کاشانی در دوم اسفند ماه ۱۳۶۷ آزاد شد و همچنان در دفاع از آیت انگشت اتهام را به سوی میرحسین موسوی می‌گیرد. همچنان که دیگر هم‌پرونده‌ای او سرهنگ کتیبه سخن می‌گوید. سرهنگ کتیبه پس از سال‌ها سکوت در گفت‌وگو با روزنامه ایران می‌گوید: «ما واقعاً در گزینش افراد و در اعتماد به افراد باید دقت بیشتری کنیم تا چنین صحنه‌هایی (۸ شهریور ۶۰) به وجود نیاید و الحمدالله الان وزارت اطلاعات هوشیار شده و به این وقایع پرداخته و بعد از اتفاق انتخابات سال ۸۸ و تقریباً حرکات این افراد به ظاهر انقلابی و خوب دیدیم که چه برنامه‌های خاصی پنهان بوده است.»

 

کتیبه از حلقه نظامی آیت بود و رئیس اداره دوم ارتش شد و قبل از تأسیس وزارت اطلاعات برخی از کارهای ساواک را برعهده گرفت. او در تکمیل پرونده علیه حزب توده و گروه رجوی نقش‌ محوری داشت و در ماجرای ۸ شهریور ۱۳۶۰ از جمله حاضرین در جلسه بود.

 

بدین ترتیب در پایان دهه ۶۰ از ارثیهٔ سیاسی و نظامی سید حسن آیت چه در مجلس و چه در ارتش چیز زیادی باقی نمانده بود. آن‌ها با ایستادن مقابل جناح چپ به انتحار سیاسی دست زدند. در این میان یک حلقه مفقود وجود داشت. حلقه مهم‌تری که علت انتحار سیاسی یاران آیت در مجلس و ارتش را روشن می‌کند.

 

 

بقایی هنوز زنده بود

ماجرای مک فارلین و شاهد؛ منصور رفیع‌زاده

 

در همهٔ این سال‌ها مظفر بقایی زنده بود. دربارهٔ روابط آیت و بقایی بعد از انقلاب اسلامی روایت‌های مختلفی وجود دارد. برخی معتقدند بعد از حوادث سال ۱۳۴۲ آیت از بقایی برید و با او دیدار نکرد اما اسنادی که از صورت جلسات حزب زحمتکشان در این سال‌ها منتشر شده حاکی از آن است که رابطهٔ مستقیم و غیرمستقیم این دو هرگز ترک نشده است. منوچهر نیرومند‌‌ همان یار بقایی و آیت که روزنامه جوان با او مصاحبه کرده است می‌گوید: «تا آنجا که من اطلاع دارم دکتر آیت و دکتر بقایی بعد از انقلاب جز یک بار همدیگر را ندیدند و در آن دیدار هم مسائل سیاسی مطرح نشد» (روزنامه جوان خرداد ۹۰ ویژه‌نامه ص ۲۰۸).

 

دکتر بقایی اما این روایت را قبول ندارد. بقایی پس از شرح اخراج موقت و اخراج دائم او می‌گوید: «حدود سال شاید ۵۲ آن حدود که رسماً (آیت از حزب زحمتکشان) اخراج شد و با من دیگر تماسی نداشت. ولی بعدآً شرافت خیلی زیادی از خودش نشان داد چون یک کسی که عضو حزب بوده با امضای من اخراج شده حقاً باید از دست من عصبانی باشد و علیه من صحبت کند. خیلی آدم با انصافی باید باشد حق بدهد به طرف من و راجع به من سکوت بکند ولی بالا‌تر از همه این‌ها دکتر آیت وقتی اعتبارنامه‌اش در مجلس مطرح شده بود و خلخالی و دیگران این را متهم به عضویت حزب زحمتکشان و طرفداری از من کردند مردانه از من دفاع کرد، در صورتی که اگر فقط سکوت می‌کرد یا چهار تا فحش می‌داد از لحاظ سیاسی به نفعش بود. اگر سکوت می‌کرد. خیلی آدم منصفی بود ولی او خیلی شجاعانه و مردانه از من دفاع کرد در مجلس که این خیلی با ارزش است از لحاظ شخصیت او» (ص ۴۴۹). اوج خاطره‌گویی بقایی اما در جایی است که از اختلافات امام خمینی و مهندس بازرگان گزارش دقیقی می‌دهد. «آقای خمینی به بازرگان می‌گوید که این (یکی از فرماندهان ارتش) را عوضش کنید. بازرگان عمل نمی‌کند، چند هفته بعد در یک ملاقات ایشان (امام) می‌گویند که این چطور شد؟ (بازرگان) می‌گوید بله در جریان است و فلان و این‌ها. باز هم عمل نمی‌کند شاید این موضوع را مثلاً مرحوم آیت به من گفته باشد چون آیت را بعد از این قضایا دو دفعه من دیدمش.» (خاطرات بقایی، ص ۴۹۶) این روایت نشان می‌دهد که آیت و بقایی بعد از انقلاب نه تنها دیدار می‌کردند بلکه دربارهٔ جزئی‌ترین موضوعات سیاسی با هم صحبت می‌کنند. موضوعی که بقایی از آن حرف می‌زند دربارهٔ یکی از فراماسونرهای ایرانی است که قرار بوده به فرماندهی یکی از نهادهای نظامی کشور برسد: بقایی دوست و به قولی همکار اسماعیل رائین کارمند ساواک در نگارش کتاب درباره فراماسونری ایران بود. این رابطه در انقلاب هم ادامه داشت: «رائین به من گفت یکی از خانه‌هایی را که مصادره کرده بودند که اسمش خاطرم نیست یک تشکیلات مخفی‌تر فراماسونری. یک کسی که جزء همین مصادره‌کنندگان بوده او اسناد و این‌ها را می‌آورد می‌دهد به رائین. به من گفت که دویست تا اسم توی این بود منجمله یکی که فرمانده ارتش شد یا رئیس ستاد کل ارتش (بعد از انقلاب)… اسمش یادم نمی‌آید. رائین گفت که من این جریان را گزارش کردم به قم به آقای خمینی. این همین نفر آخر بود که بعد مرحوم شد. من از کرمان که برگشتم باز رائین را دیدم و گفتم راجع به آن موضوع چطور شده؟» (ص ۴۹۶)

 

این گزارش گویای این واقعیت است که بقایی همچنین پیگیر منویات خود در درون حکومت بوده است و شاید به همین علت بوده که امام خمینی حداقلِ دیدار‌ها را با سید حسن آیت داشته است. همسر آیت می‌گوید: «با حضرت امام ایشان فکر می‌کنم دو بار ملاقات کردند غیر از ملاقات‌های جمعی که با اعضای حزب یا نماینده‌های مجلس می‌رفتند که خوب آن جلسات عمومی بود ولی ملاقات خصوصی فکر می‌کنم دو بار با امام داشت، یک بار آن اوایل بود و ملاقات زمانی بود که می‌خواستند تیمسار مقدم یک سمتی بگیرد که او آن موقع گفت من احساس خطر می‌کنم خوب است این مطلب را به امام بگویم. بالاخره ملاقاتی با آقای فارسی گذاشته بودند با هم رفتند به دیدن امام البته فکر می‌کنم که خیلی هم نتوانسته بود آنجا صحبت کند چون امام گرفتار بودند و سر امام شلوغ بود و صحبت خیلی مختصر کرده بود.»

 

این داستان ثابت می‌کند که آن نقل ‌قول بقایی دربارهٔ دو بار دیدار با آیت پس از انقلاب نمی‌توانست بی‌مبنا باشد و شاید این دیدار‌‌ همان چیزی باشد که آیت به بقایی گفته بود. روابط مظفر بقایی با ساواک روابط پیچیده و چندوجهی‌ای است که می‌تواند قطعات پازل ما را هر چه کامل‌تر کند.

 

مظفر بقایی یاری داشت به نام منصور رفیع‌زاده که چون فرزندخوانده گرامی‌اش می‌داشت. رفیع‌زاده در سال ۱۳۰۹ در کرمان به دنیا آمد و در سال ۱۳۳۰ به عضویت تشکیلات مظفر بقایی درآمد و به مسوولیت‌هایی مانند ریاست سازمان جوانان رسید. عضو تحریریه روزنامه شاهد ارگان حزب شد و از طریق بقایی با تیمسار پاکروان و سرهنگ فضل‌الله مقدم روسای ساواک آشنا شد. رفیع‌زاده از اول آبان ماه ۱۳۳۸ به استخدام رسمی ساواک درآمد در حالی که توصیه و اطلاع و پیگیری و آموزه‌های بقایی همواره همراه او بود. رفیع‌زاده در این زمان چهار سال بود که در آمریکا تحصیل می‌کرد و به عضویت هیات رئیسه سازمان دانشجویان مقیم آمریکا درآمده بود. رفیع‌زاده سال‌ها نماینده ساواک در آمریکا بود و بعد از انقلاب به همکاری مستقیم با سیا پرداخت. در گزارش اسناد به دست آمده از تسخیر سفارت آمریکا در سال ۱۳۵۸ این سوابق رفیع‌زاده تأیید شده و کتاب او با نام «شاهد» هم به نحو رازآلودی در آمریکا چاپ شده و سپس در تابستان ۱۳۷۶ در ایران هم ترجمه و نشر شده است. این کتاب اصولا دربرگیرنده اتهاماتی علیه نظام جمهوری اسلامی است و انتشار آن در ایران از سوی یک ناشر اصولگرا عجیب‌تر است. رفیع‌زاده در خاطراتش نوشته است: «من پیرو صدیق و منضبط دکتر بقایی بودم… برای من دکتر بقایی چیزی فرا‌تر از یک الگو و رهبر و یا معلم بود.» (شاهد ص ۹۵) رفیع‌زاده مدعی است که همزمان با حضور در ساواک علیه شاه عمل می‌کرده و به این توجیه به افشای همکاری خود با سیا می‌پردازد: «حقیقتاً می‌پنداشتم که اگر رهبران آمریکا از واقع قضا در ایران مطلع شدند دست از حمایت شاه برمی‌دارند پس من خدماتی که از دستم برمی‌آید به سیا ارائه می‌دادم و آن‌ها را در جریان مسائل قرار می‌دادم.» (همان ص ۱۳۶) رفیع‌زاده به صراحت می‌نویسد که: «تبدیل به یک مأمور دوجانبه شدم و به میل خودم به عنوان مخبر سیا فعالیت کرده و با جدیت برای به زیر کشیدن شاه تلاش نمودم.» (ص‌‌ همان ص ۴۰)

 

رفیع‌زاده به عنوان مأمور مشترک ساواک، سیا و بقایی شناخته می‌شد و حتی سیا از روابط او با بقایی اطلاع دقیق داشت و در مقطع انقلاب از رفیع‌زاده می‌خواهد موافقت بقایی با تصدی نخست‌وزیری را جلب کند (ص ۳۷۲) با وجود این باز هم انقلاب پیروز شد و مقامی به بقایی نرسید. نه تنها در رژیم سلطنتی که در حکومت انقلابی جایی برای بقایی نبود. هرچند که بقایی ادعا می‌کند: «در ابتدای حکومت اسلامی توی بعضی از روحانیون و یک عده از دوستان خود من می‌خواستند تلاش کنند برای اینکه من نخست‌وزیر بشوم و زمینه‌هایی هم آماده بود.» (خاطرات ص ۴۴۶) و هرچند که اخیراً منوچهر محمدی در گفت‌وگو با روزنامهٔ ایران گفته است که «در ابتدای انقلاب بقایی یکی از گزینه‌های مطرح برای نخست‌وزیری بود» (ویژه‌نامه ایران، رمز عبور ۲، خرداد ۸۹، ص ۱۲۸).

 

شانس بقایی برای این مقام اندک بود حتی اگر علمایی مانند «ربانی شیرازی» یا «دوستان اصفهانی» بقایی (که احتمالاً منظور‌‌ همان جناح آیت و جناح مذهبی زحمتکشان است) از او دعوت به کار کرده باشند. بقایی گفته بود: «من با بودن پاسدار و کمیته نمی‌توانم قبول کنم. در صورتی که کمیته را منحل کنند، پاسدار‌ها را مرخص کنند ممکن است قبول مسوولیت بکنم ولی آن‌ها به من می‌گفتند که ما اجازه انحلال آن‌ها را می‌گیریم تو که آمدی منحل کن. گفتم نه من وقتی بیایم سرکار نمی‌توانم این‌ها را کاریشان بکنم.» (خاطرات ص ۴۴۶).

 

باری بقایی پیشنهاد طرفین را قبول نکرد بدون آنکه روشن شود کدام سلطنت‌طلب یا کدام انقلابی به او پیشنهاد را داده است. از این مرحله بقایی از نظام جدید قهر می‌کند و با نطق سال ۵۸ ظاهراً از سیاست خداحافظی می‌کند اما منصور رفیع‌زاده کارش را ادامه می‌دهد. در حالی که همچنان روابط خود را با بقایی حفظ می‌کند. رفیع‌زاده در این زمان در کنار تیمسار اویسی قرار گرفته بود و سعی می‌کرد برای او از سیا پول بگیرد تا علیه جمهوری اسلامی کودتا کند: «در سال ۱۹۸۳ (۱۳۶۱) تیمسار اویسی از دولت آمریکا تقاضای ۸۰۰ میلیون دلار کرد تا [آیت‌الله] خمینی را سرنگون سازد در آن موقع من به طور خصوصی با یک مأمور عالی‌رتبه در واشنگتن در این مورد صحبت کردم… من به او یادآوری کردم که تیمسار اویسی قول داده هنگامی که به قدرت برسد این پول را پس دهد.» (شاهد صص ۳۸۸-۳۸۷) اما سیا به او توصیه می‌کند این پول را از خاندان پهلوی بگیرد.

 

پس از ناکامی اویسی در جذب کمک از آمریکایی‌ها به راهنمایی سیا رفیع‌زاده سراغ شاه می‌رود. و به او در تبعید می‌گوید: «من قبلاً در مورد این موضوع با دکتر بقایی صحبت کرده‌ام اما به اعتقاد او این تیمسار‌ها نمی‌توانند [آیت‌الله] خمینی را سرنگون نمایند… شاه به آرامی گفت سی سال دکتر بقایی نظرات خوبی به من ارائه داد و من هرگز به آن‌ها گوش ندادم…اگر به دکتر بقایی تلفن کردی سلام مرا هم به او برسان» (ص ۴۰۰).

 

رفیع‌زاده در همهٔ این ایام با بقایی رابطه‌ای نزدیک داشت. در سال ۱۹۸۶ می‌نویسد: «به معلم خودم دکتر بقایی که خوشبختانه در آن زمان به آمریکا سفر نموده بود تلفن و وی را به خانه‌ام دعوت کردم» (ص ۴۳۸).

 

در چنین شرایطی رفیع‌زاده در کنار اویسی قرار گرفت: «تیمسار اویسی که همچنان از آنچه که به‌زعم خود خیانت سیا بود ناراحت بود»، به عقیده رفیع‌زاده سیا سر اویسی کلاه گذاشت و فهرست ارتشیان حامی اویسی را در اختیار جمهوری اسلامی گذاشته بود که به تصفیه ارتش منتهی شد. این بهای آزادی گروگان‌های آمریکایی بود. «چرا دولت ریگان خود را درگیر چنین کاری کرد؟ زیرا معتقد بود که... بهترین راه رسیدن به هدف بلند مدتشان یعنی جلوگیری از گسترش کمونیسم همین بود. دولت ریگان به هر قیمت... مایل به ایجاد یک دولت اصولگرا در ایران بود و این اقدام با هدف نهایی آمریکا یعنی حفظ اصولگرایی در قدرت و ایجاد یک کمربند سبز… در جنوب اتحاد شوروی برای ممانعت از دستیابی آن‌ها به آب‌های گرم اقیانوس هند جور می‌آمد» (ص ۴۵۱).

 

ماجرای مک فارلین و ارسال اسلحه به ایران برای جنگ با عراق هم از نظر منصور رفیع‌زاده در همین جهت قابل تحلیل است: «در سال ۱۹۸۲ تیمسار اویسی… با رابط سیا ملاقات نمود. در این ملاقات اویسی به وی گفت شما می‌گویید که دارید به ما کمک می‌کنید اما از آن طرف به آیت‌الله خمینی پیشنهاد فروش اسلحه می‌دهید! من از ترفند شما خبر دارم شما دارید از ما به عنوان طعمه استفاده می‌کنید تا [آیت‌الله] خمینی را پشت میز مذاکره و معامله بکشید. اگر مردم آمریکا از این جریان خبردار شوند خیلی عصبانی می‌شوند. بعد از اینکه آیت‌الله خمینی این همه کشور آن‌ها را تحقیر کرده آن‌ها هرگز این مسأله را تحمل نخواهند کرد من به آن‌ها می‌گویم» (ص ۴۵۵). منصور رفیع‌زاده این تهدید اویسی را کارساز می‌داند و می‌نویسد: «این طولانی‌ترین تماس سیا با اویسی بود، دو سال بعد در هفتم فوریه ۱۹۸۴ او و برادرش در حالی که در یکی از خیابان‌های نزدیک آپارتمان اویسی قدم می‌زدند ترور شدند. از آن هنگام از خودم می‌پرسم که آیا اویسی هدف… بود یا سیا؟» (ص ۴۵۹) آیا اویسی قربانی افشای روابط ایران و آمریکا شد؟

 

رفیع‌زاده ادامه می‌دهد که ماجرای گروگان‌گیری در لبنان بر سطح روابط ایران و آمریکا افزود و دلالانی چون منوچهر قربانی‌فر وارد ماجرا شدند: «در سال ۱۹۸۰ منوچهر قربانی‌فر از دلالان ایرانی اسلحه به سیا خبر داد که می‌تواند آزادی چهل و دو گروگان را بخرد. سیا برای پی بردن به صداقت و اعتبار وی با من تماس گرفت. من قربانی‌فر را می‌شناختم و او را آدم درستی نمی‌دانستم… به آن‌ها توصیه کردم… او همه چیز را فدای پول خواهد کرد از او بر حذر باشید» (ص ۴۷۴). با وجود این سیا به توصیه رفیع‌زاده توجهی نکرد و نه تنها قربانی‌فر مسوول رابطهٔ نظامی با ایران شد بلکه مأموریت بالاتری برای او تعریف شد: «یک هدف فرعی این تماس‌ها که بعداً بیشتر علنی شد ایجاد روابط بهتر بین واشنگتن و عناصر میانه‌رو در تهران و تسهیل روابط دوستانه بین دو کشور در صورت درگذشت آیت‌الله خمینی بود» (ص ۴۸۱). منصور رفیع‌زاده البته معتقد بود که هیچ یک از این جناح‌ها میانه‌رو نبودند اما مدعی است «تا سال ۱۹۸۴ آمریکایی‌ها کانال مستقیمی به میرحسین موسوی نخست‌وزیر وقت ایران زدند و دیگر درگیر مذاکرات مستقیم با دولت ایران بودند. آن‌ها فکر می‌کردند با گفتن اینکه آمریکا آماده شناسایی جمهوری اسلامی می‌شود و اینکه نمی‌خواهند در امور داخلی دولت ایران دخالت نمایند دارند در دل رژیم نفوذ می‌کنند» (ص ۴۸۱). به نظر رفیع‌زاده «کادر رئیس‌جمهور (ریگان) تصور می‌کرد که میرحسین موسوی همواره به آیت‌الله خمینی وفادار است و او را در جریان وقایعی که بین دو کشور در حال واقع شدن است می‌گذارد» (جریان استعفای موسوی).

 

اما رفیع‌زاده ادعا کرده است که آمریکایی‌ها دو کانال دیگر هم داشتند: «قربانی‌فر مسوول ارتباط با جناح آیت‌الله منتظری که یک میانه‌رو تصور می‌شد بود. در چندین ملاقات در داخل و خارج ایران نمایندگان دولت آمریکا به نزدیکان منتظری اطمینان دارند که به جهت محبوبیت و جایگاه منتظری آن‌ها با حق جانشینی وی موافقند» (ص ۴۸۱). همچنین به ادعای رفیع‌زاده «سیا به رفسنجانی اطمینان داد که دولت آمریکا وی را بهترین جانشین آیت‌الله خمینی می‌داند. آن‌ها همچنین به وی اعلام نمودند که رفسنجانی را نزد مردم ایران تبدیل به قهرمان جنگ ایران با عراق خواهند نمود. آن‌ها این کار را از طریق دادن سلاح‌های آمریکایی به ایران جهت پیروزی در جنگ انجام می‌دادند. پسر رفسنجانی به واشنگتن دعوت شود و در آنجا وعده ارسال ۵۰۰ موشک تاو دیگر به وی داده شد». رفیع‌زاده در ادامه داستان‌پردازی خود می‌نویسد: «آمریکایی نزاعی میان حامیان آیت‌الله منتظری و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی راه انداختند که بازنده آن بودند. اعضای کادر رئیس‌جمهور ریگان هنگامی که به منتظری گفتند که تماس‌هایشان را با خود محرمانه نگاه دارد اشتباه کردند. منتظری که جانشین مسلم آیت‌الله خمینی بود نمی‌خواست موقعیت خود را به خطر بیاندازد و با آتش بازی کند. او با علم به اینکه اسرائیلی‌ها در حال کمک به آمریکا جهت آزادی گروگان‌ها هستند به یکی از مشاوران خود گفت آشی را که آمریکا بپزد و اسرائیل آن را تزئین کند من نمی‌خورم! منتظری بی‌درنگ همه قرار و مدار‌ها را با گروه مخفی رئیس‌جمهور آمریکا به آیت‌الله خمینی گزارش داد.» (ص ۴۸۲)

 

در کتاب رفیع‌زاده آمده است: آمریکایی‌ها از اینجا به فکر هاشمی رفسنجانی افتادند: «آمریکایی‌ها بر روی این ایده خود که رفسنجانی می‌خواهد جایگاه منتظری را غصب نماید سرمایه‌گذاری کردند. آن‌ها به وی اطمینان دادند که برای کنار زدن منتظری هر چه در توان دارند انجام خواهند داد.» (ص ۴۸۳)

 

اما رفسنجانی هم «به کادر سیا اعتماد نکرد و از روی وظیفه آیت‌الله خمینی را در جریان همه ملاقات‌ها قرار داد» و جالب اینجاست که رفیع‌زاده مدعی است «آیت‌الله خمینی به رفسنجانی نگفت که منتظری نیز با آمریکایی‌ها در تماس است و از آن طرف به منتظری نگفت که رفسنجانی هم با آمریکایی‌ها در ارتباط است.» (همان)

 

به ادعای رفیع‌زاده در این شرایط روابط میرحسین موسوی با منوچهر قربانی هم رو به وخامت گذاشت و آمریکایی‌ها ناچار شدند سفری به تهران را تدارک ببینند. روز سه‌شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۶۵ اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطراتش نوشت: «با آقای کنگرلو (مشاور نخست‌وزیر و رابط خرید اسلحه) گفتم که با آقای وحیدی (وزیر فعلی دفاع) در مورد امنیت آمریکایی‌هایی که بناست بیایند هماهنگ کنند.» (اوج دفاع ص ۹۵). سفر مک‌فارلین به تهران سفر مهمی بود اما یک اطلاع‌رسانی نابهنگام روابط ایران و آمریکا را بار دیگر تیره و تار کرد. این اطلاع‌رسانی کار چه کسی بود؟

 

منصور رفیع‌زاده ادعا کرده است: «گروه قربانی‌فر (که با سفر مک‌فارلین در آستانه حذف از معاملات اسلحه بودند) با سوزاندن پوشش کادر ریگان تلافی کردند. آن‌ها ابتدا با مشاورین منتظری تماس گرفتند و به آن‌ها گفتند که آمریکایی‌ها از ابتدا با رفسنجانی در ارتباط بوده‌اند و مخالف او (منتظری) و آیت‌الله خمینی هستند. آن‌ها به مشاوران توصیه نمودند که به سرعت دست به کار شوند و مسأله را علنی کنند. مشاوران منتظری با انتشار یک بیانیه مطبوعاتی مذاکرات آمریکایی‌ها و رفسنجانی را به تفصیل تشریح کرده و به دنیا اعلام کردند که آمریکا در حال مبادله سلاح با گروگان‌‌ها می‌باشد. این خبر ابتدا به دست هفته‌نامه بیروتی الشراع و ‌‌نهایت به تمامی بنگاه‌های خبری جهان رسید.» (ص ۴۹۳)

 

همزمان در مجلس ایران هشت نماینده هم با طرح سوال از وزیر امور خارجه به صورت قانونی و علنی دست به افشاگری زدند و همزمان با سید مهدی ‌هاشمی، سید احمد کاشانی هم بازداشت شد. حلقه‌ها به هم وصل می‌شدند. «شاهد» یا خاطرات منصور رفیع‌زاده سال ۱۳۷۶ از سوی انتشارات اصولگرای اهل قلم در ایران ترجمه و چاپ شد کتابی که در برگیرنده اطلاعات و بعضاً اتهامات صریحی علیه کلیت نظام، رهبری انقلاب و نیز جناح‌های چپ و میانۀ ایران را آماج حمله خود قرار می‌‌داد. ناشر کتاب گروهی از اصولگرایان بودند که بعداً در دولت نهم وارد وزارت ارشاد شدند اما کتاب دیگر تجدید چاپ نشد.

 

این کتاب همان‌طور که رفیع‌زاده نوشته است به دقت توسط مظفر بقایی خوانده شده و به توصیه او و ظاهراً علی‌رغم میل سیا به چاپ رسیده است. در ۲۷ دی ماه ۱۳۶۴ مظفر بقایی به دعوت منصور رفیع‌زاده به آمریکا رفت و در هاوایی با استقبال او مواجه شد. همزمان دکتر علی امینی در مصاحبه‌ای در یک روزنامه سوئدی گفته بود در ماه‌های مارس و آوریل حوادث مهمی در ایران روی خواهد داد و افزوده بود فعلاً بیشتر از این نمی‌‌توانم چیزی بگویم و «جالب آنکه در سال ۱۳۶۵ اتفاقات مهمی در ایران رخ داد.» ماجرای مک فارلین در سیاست خارجی و تبعات آن در سیاست داخلی. از دیگر رخدادهای آن سال اعتصاب پزشکان بود که نویسنده زندگینامه سیاسی بقایی معتقد است: «بقایی از خارج از کشور دوستانش را به ادامه اعتصاب تشویق می‌‌کرد.» این‌‌ همان اعتصابی است که دامن زدن به آن از اتهامات سید احمد کاشانی بود. «آخرین اعتراض سید احمد کاشانی به دولت در رابطه با بدرفتاری با پزشکان بود. او اعتراض خود را در قالب سوالی به وزیر کار مطرح کرد.» کاشانی هم خود می‌گوید: «روز قبل از درگیری یعنی روز ۱۳ آبان سال ۶۵ یک پرسش و پاسخ بسیار مهمی با وزیر کشور آقای موسوی در مجلس داشتم… این پرسش و پاسخ خیلی از موارد را روشن می‌کند. من از آقای محتشمی‌پور ۲ سال پرسیدم که یکی از آن‌ها در مورد انحلال غیرقانونی انتخابات نظام پزشکی بود… سوال دیگر من از آقای محتشمی‌پور وزیر کار وقت در مورد ضرب و جرح پزشکان در اصفهان بود… ایشان به بنده فحاشی کردند و گفتند که تو… طرفدار مظفر بقایی هستی.» (ویژه‌نامه ایران، رمز عبور (۲)، ص ۱۵۱)

 

در ۱۲ شهریورماه ۱۳۶۵ روزنامه کیهان نوشت مظفر بقایی از ایران گریخت اما بقایی اعلام کرد که آبان ماه سال ۱۳۶۵ به ایران برمی‌گردد و واقعاً هم برگشت. بقایی در اول فروردین ۱۳۶۶ به جرم ارتباط با سازمان‌های جاسوسی غرب (احتمالاً منظور منصور رفیع‌زاده مأمور سیا است) بازداشت و در ۲۶ آبان ماه ۱۳۶۶ در بیمارستان مهر تهران به علت ابتلا به سفلیس درجه ۳ درگذشت.

 

سال ۱۳۸۵ شایعه شد که وصیت‌نامه سیاسی دکتر مظفر بقایی که در کتابخانه مجلس شورای اسلامی نگهداری می‌شد مفقود شده است. گرچه بعداً این خبر تکذیب شد اما هنوز وصیت‌نامه بقایی در اختیار مورخان قرار نگرفته است و با گذشت ۱۰ سال از انتشار جلد اول کتاب «مظفر بقایی به روایت اسناد ساواک» جلد دوم این کتاب که سال‌های پس از ۱۳۴۰ را در برمی‌گیرد چاپ نشده است.

 

از سال ۱۳۸۸ در همه ویژه‌نامه‌های تاریخی اصولگرایان فصل مهمی به سید حسن آیت اختصاص یافته است و از او شهید راه افشاگری ساخته شده است. ظاهراً اصولگرایان نیاز به چهره‌ای دارند که تاریخ را برای آنان از نو بنویسد. در این میان تنها یک اصولگرا بود که شجاعانه به نقد این رویکرد نشست. عباس سلیمی‌نمین در این باره نوشت: «طرح ترور آقای آیت یکی از بهانه‌های مناسب برای برخی عناصر سطحی شده که می‌خواهند به گونه‌ای وانمود کنند که آیت اسنادی از فراماسون بودن آقای میرحسین موسوی در اختیار داشته و دسترسی او به این مدارک موجب حذف فیزیکی وی شده… بحث آقای آیت یک بحث تاریخی است. بعد از ترور ایشان برخی صلاح را در این دیدند یا این را درست دانستند که روی مسأله آیت از نظر تاریخی خیلی کنکاش نکنند، او شهید شده رفته ان‌شاءالله که عاقبت به خیر هم شده باشد. نه فقط درباره ایشان درباره برخی دیگر افراد هم ترجیح دادیم که وارد زوایای حزبی جزئی‌شان نشویم اما این به آن معنی نیست که اجازه دهیم از این طرف تاریخ را جعل کنند و حتی فرا‌تر از آیت سراغ مظفر بقایی بروند و او را هم تطهیر کنند، این یک انحراف اساسی در تاریخ انقلاب است… تیزهوشی امام موجب شد پس از انقلاب دستور دهند مظفر بقایی دستگیر شود و متأسفانه چون مظفر بقایی بسیار عنصر پیچیده‌ای بود هیچ اطلاعاتی از خودش در دوران زندان باقی نگذاشت و به نوعی در زندان خودکشی کرد… وی ارتباط تنگاتنگی با روسای ساواک داشته است… حتی اگر بپذیریم که ارتباط‌های آقای آیت با مظفر بقایی منقطع شده باشد اما شباهت‌های شیوه‌هایی که آیت بعد از انقلاب دنبال کرد با شیوه‌های مظفر بقایی کاملاً مشهود است… آیت برخوردهای شدیدی با شخصیت مصدق کرد که غیرمنصفانه و غیرمنطقی است… امام نمی‌خواستند این تکرار تاریخی به وقوع بپیوندد که بگویند یکسری روحانیون این طرف، یکسری ملیون هم آن طرف… کسی که با جسارت حرف امام را زمین گذاشت آقای آیت بود، بعد امروز ما می‌‌خواهیم کسی را آنجا به امام متعهد نبوده را بزرگ‌نمایی کنیم… اگر ما بخواهیم برای اینکه امام از آقای موسوی دفاع می‌کنند آقای آیت را از امام تیزهوش‌تر و بسیار با فهم‌تر تعریف کنیم مسلماً به اشتباه رفته‌ایم.» (پنجره، ش ۱۰۴، ص ۱۴)

 

احیای سید حسن آیت در ایران امروز تنها احترام گذاشتن اصولگرایان به یک «شهید» نیست، اصلاح‌طلبان هم از ترور ناجوانمردانهٔ یک سیاستمدار حرفه‌ای دفاع نمی‌کنند و بدان رضایت نمی‌دهند. احیای سید حسن آیت عملاً به تداوم پروژه اختلاف‌افکنی میان اسلام‌گرایان بدل شده است. اختلاف میان مشروعه‌خواهان و مشروطه‌خواهان، اختلاف میان اسلام‌گرایان و ملی‌گرایان، اختلاف میان اصولگرایان و اصلاح‌طلبان. اختلاف میان دو جناح اصلی سیاسی و فکری در جامعهٔ ایران، اما سید حسن آیت نه اصلاح‌طلب بود نه اصولگرا. همچنان که مظفر بقایی نه ملی‌گرا بود نه اسلام‌گرا.

 

همان‌گونه که اصلاح‌طلبان در نقد آیت نباید اسیر توهم شوند اصولگرایان هم نباید اسیر افسانه شوند. باید برای سید حسن آیت طلب رحمت اما تاریخ را نباید تغییر داد. اصولگرایان و اصلاح‌طلبان نباید اسیر اختلاف‌انگیزان شوند. آیت و بقایی از یک حزب بودند و این شجره هنوز شاخه‌هایی دارد که با بدنه جریان اصلی اسلام‌گرایی و ملی‌گرایی و اصلاح‌طلبی و اصولگرایی ایرانی تفاوت دارد. روح بقایی و روح آیت هنوز زنده است، تا زمانی که امکان اختلاف‌افکنی وجود دارد زنده خواهد ماند. هزار دستان هنوز هزار داستان دارد.

 

 

منبع: ماهنامه مهرنامه، مرداد ۹۱

منتشر شده در وبسایت تاریخ ایرانی


نظرات | ۱۳٩٥/۱/۸ - کاوه |لینک به نوشته

نقش طهران و طالقان در آخرالزمان؛ آیا «زوراء» همان تهران است؟

حجت‌الاسلام رسول رضوی، مدیر گروه ادیان و مذاهب مرکز مطالعات و پژوهش‌های فرهنگی حوزه علمیه در گفت‌وگوی تفصیلی با خبرنگار آیین و اندیشه فارس به بررسی برخی نشانه‌های آخرالزمان و سرزمین‌های درگیر با آن پرداخت.

 

* اصطلاح «آخرالزمان» برای 3 بازه مختلف استفاده می‌شود

 

وی در ابتدای این گفت‌وگو با بیان این که درباره «آخرالزمان» 3 اصطلاح به کار می‌برند، گفت: اولین اصطلاح مربوط به پیدایش و آفرینش هستی است که ما امروز با آن روبه‌رو هستیم و حدود 12 میلیارد سال برای آن زمان در نظر گرفته‌اند و «جان هاپکینز» مبدع این نظریه در فیزیک جدید مدعی است حدود 13 تا 14 میلیارد سال از آفرینش هستی می‌گذرد.

این استاد حوزه و دانشگاه ادامه داد: با توجه به این تعریف کل دوره‌ای که انسان در آن پیدا شده است (حتی حضرت آدم) شامل آخرالزمان می‌شود. در برخی از احادیث هم پیامبر اشاره می‌فرمایند: «من در آخرالزمان به دنیا آمده‌ام» و می‌گویند که اگر عمرهستی را از صبح تا شب حساب کنید، 2 انگشت مانده به غروب به دنیا آمده‌ام! یعنی؛ درست در آخرین لحظه‌ هستی که زمانی تا قیامت نماینده است. این اصطلاح به طور عام استفاده می‌شود که البته مورد نظر ما نیست.

استاد دانشکده علوم حدیث درباره دومین اصطلاح در مورد آخرالزمان گفت: بازه مورد نظر این اصطلاح از زمان بعثت حضرت محمد(ص) شروع می‌شود و معتقدند که پیامبر اسلام پیامبر آخرالزمان است و از زمان شروع بعثت ایشان تا شروع قیامت را دوره‌ آخرالزمان نامیده‌اند که البته این اصطلاح نیز مورد نظر ما نیست!

حجت‌الاسلام رضوی درباره اصطلاح سوم آخرالزمان گفت: سومین اصطلاح به دوره‌ غیبت امام زمان(عج) اطلاق می‌شود و در صورت تحقق برخی ویژگی‌ها و علائمی که گفته شده، ایشان ظهور خواهند کرد و همه جا پر از عدل خواهد شد.

وی اصطلاح آخرالزمان مورد نظر را دوره‌ غیبت امام معصوم(ع) دانست و تأکید کرد: این اصطلاح مسلما با اصطلاحی که غربی‌ها به عنوان «پایان تاریخ» نام می‌برند و یا اصطلاح «عهد جدید» و «پایان عهد» که مسیحی‌ها به کار می‌برند فرق می‌کند.

 

* برای تحلیل صحیح احادیث آخرالزمانی باید مناطق و سرزمین‌های مورد بحث مشخص شوند

 

حجت‌الاسلام رضوی به یکی دیگر از اصطلاحاتی که در زمینه آخرالزمان و احادیث مربوط بدان وجود دارد، اشاره کرد و گفت: برای این که بتوانیم برخی احادیث مروبط به آخرالزمان را تفسیر کنیم باید با اصطلاح «سرزمین» نیز آشنا باشیم.

این کارشناس علوم دینی ادامه داد: علمای اسلام در تمدن اسلامی علمی داشته‌اند به نام «مسالک و ممالک» که معادل آن امروزه همان «جغرافیا» است. کتاب‌های زیادی هم در این زمینه نوشته شده که از جمله آن‌ها می‌توان «مسالک و مالک استخری»، «مسالک و ممالک ابن خردادبه»، «صورة الارض ابن حوقل» و «احسن التقاسیم مجلسی» را نام برد.

وی درباره علم مسالک و ممالک گفت: این علم معیارهای خاصی برای تقسیم سرزمین‌ها داشت. امروزه کشورها را براساس معیارهای سیاسی تقسیم‌ و مرزبندی می‌شوند اما در آن علم یکی از معیارهای تقسیم «نژاد» است. به عنوان مثال «سرزمین عرب» به غرب زاگرس و شمال آفریقا اطلاق می‌شد؛ «سرزمین عجم» به شرق رشته‌کوه زاگرس می‌گفتند؛ یا همان عراق عرب و عراق عجم که همان اراک در استان مرکزی بود.

این استاد دانشگاه درباره دیگر معیارهای تقسیم سرزمین‌ها گفت: ملاک دیگر بر اساس عناصر طبیعی بوده است؛ مثل اصطلاحات «ماوراءالنهر» و «بین‌النهرین» و یا «جزیره» که به قسمت شمال عراق ـ به مرکزیت موصل که بین دو روز بزرگ واقع بود ـ اطلاق می‌شود.

حجت‌الاسلام رضوی یکی دیگر از معیارهای تقسیم‌بندی سرزمین‌ها را فرهنگ، زبان و مذهب عنوان کرد و گفت: اینگونه اصطلاحات و معیارها را باید بشناسیم تا بتوانیم به طور صحیح احادیث را مورد تجزیه و تحلیل قرار بدهیم. به طور مثال پیامبر نامه‌ای به خسرو پرویز نوشتند که این گونه آغاز می‌شود: «من محمد رسول الله إلى کسرى عظیم فارس». اینجا «فارس» به معنای نژاد نیست بلکه به معنای سرزمین فارس است که شامل ایران امروز، قسمت‌هایی از عراق و سوریه و ترکیه، آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، افغانستان، پاکستان، ترکمنستان و تاجیکستان می‌شود.

وی به حدیث «لو کان الدّین بالثّریّا تناوله رجال من ابناء فارس» از پیامبر(ص)‌اشاره کرد و گفت: در حدیث «اگر دانش در ثریا هم باشد مردانی از پارس به آن دست می‌یابند» مراد نژاد نیست بلکه ساکنان سرزمین فارس است.

 

* «یمن» یکی از سرزمین‌های تأثیرگذار در بحث آخرالزمان است

 

مدیر گروه ادیان و مذاهب مرکز مطالعات و پژوهش‌های فرهنگی حوزه علمیه در ادامه گفت‌وگوی خود با خبرنگار فارس به تبیین محدوده برخی سرزمین‌ها که نام آن در احادیث آخرالزمانی آمده است پرداخت و گفت: خروج «یمانی» یکی از علایم قطعی ظهور در برخی احادیث است. یمن تقریباً همین سرزمین یمن امروزی در جنوب شبه‌جزیره عربستان است که هم از نظر نژاد و هم از نظر مذهب با عرب حجاز فرق می‌کند. یمنی‌‌ها از همان ابتدا گرایش‌های شیعی داشتند و البته حوادث اخیر نیز دال بر این مدعاست و می‌تواند راهنمای خوبی برای پیگیری علائم دیگر باشد.

وی با اشاره به عبارت «وسیقبل أخوان الترک حتى ینزلوا الجزیرة» اظهار داشت: سرزمین دیگری که در احادیث زیاد مورد تاکید قرار گرفته «جزیره» است که یکی از نشانه‌های مورد تاکید ظهور در احادیث و شامل کردستان عراق امروزیست. یکی از علایم ظهور ورود برادران ترک به جزیره است که البته از علائم مهم ظهور است اما از علائم قطعیه نیست. جالب است که طبق مطالعات بنده در مورد هیچ نژادی در احادیث از اصطلاح «برادران» استفاده نشده به جز نژاد ترک.

 

* کشف «هیکل» در مسجدالاقصی یکی دیگر از علامات مهم ظهور است

 

حجت‌الاسلام رضوی به یکی دیگر از سرزمین‌های تأثیرگذار در بحث مهدویت یعنی «خراسان» اشاره کرد و گفت: مراد خراسان امروزی، قسمت بزرگی از افغانستان و ترکمنستان و ازبکستان بوده که دارای 3 مرکز مهم نیشابور، هرات و مرو است. یکی دیگر از علایم ظهور، خروج «سید خراسانی» و پرچم‌های سیاه است.

وی درباره خروج «سفیانی» از شام به عنوان یکی از علایم حتمی ظهور گفت: سرزمین شام شامل سوریه، اردن، لبنان و قسمتی از فلسطین و شمال عراق امروز است. همچنین سرزمین مهم دیگر در بحث ظهور «فلسطین» است که تقریبا همین فلسطین امروزی را شامل می‌شود. مهمترین علامتی که در این سرزمین برای ظهور اتفاق خواهد افتاد، کشف و بیرون آمدن «هیکل» است. هیکل در فارسی به معنای ساختمان بزرگ یا بنای عظیم و در اصطلاح همان «معبد(مسجد) حضرت سلیمان» است. همین الآن نیز یهودی‌ها سخت در تلاش‌اند تا از زیر مسجد الاقصی و قبة الصخره آثاری از این هیکل را کشف کنند که البته مدعی‌اند آثاری نیز کشف کرده‌اند.

 

* سرزمین «روم» در احادیث با روم فعلی متفاوت است

 

حجت‌الاسلام رضوی یکی دیگر از سرزمین‌های تأثیرگذرا را «مغرب» دانست و گفت: در اصطلاح حدیث، منظور کشورهای غربی نیست بلکه شامل 2 مفهوم است: یکی؛ کل شمال آفریقا را شامل می‌شود یعنی سرزمین مصر، لیبی، مراکش، تونس و الجزایر و دیگری؛ شامل قسمت‌هایی از شام و فلسطین یعنی سرزمین‌های امپراطوری فاطمیان را تشکیل می‌دهد.

وی در توضیح اصطلاح سرزمین «مشرق» نیز گفت: این اصطلاح به سرزمین‌های شرق رشته‌کوه زاگرس یعنی فلات ایران اطلاق می‌شود.

این استاد حوزه و دانیشگاه با تأکید بر این که منظور از روم در احادیث، ایتالیا و اروپا نیست، گفت: سرزمین روم در اصطلاح اسلامی به امپراطوری بیزانس مشهور بود که بعد از فتح اسلام، پایتخت آن (قستنطنیه) به استانبول تغییر نام یافت.

 

* برخی «زورا» در احادیث آخرالزمانی را همین «تهران» امروزی می‌دانند

 

حجت‌الاسلام رضوی در ادامه گفت‌وگوی خود با فارس به سرزمین «زورا» در احادیث اشاره کرد و ضمن تبیین آن گفت: یکی از جاهایی که از نظر ظهور روی آن بحث زیادی شده، زوراست؛ که البته بحث اختلافی است.

وی افزود: در اینکه به شهر بغداد، زورا گفته شده هیچ شکی نیست همانطور که در شعرها و متون عربی بارها این شهر را زورا نام برده‌اند، حتی همین الان هم در شهر بغداد تیم فوتبالی به همین نام وجود دارد.

مدیر گروه ادیان و مذاهب مرکز مطالعات و پژوهش‌های فرهنگی حوزه ادامه داد: در اصطلاح عربی به جز بغداد، به خود دجله هم زورا گفته‌اند و همچنین به قسمت‌هایی از اطراف مدینه که پیامبر(ص) برای خواندن نماز استسقاء (نماز باران) به آنجا رفتند نیز زورا می‌گفتند.

وی باتأکید بر این که برای معناکردن «زورا» ‌در احادیث باید از قراین استفاده کرد، خاطرنشان ساخت: آن معنی و اصطلاحی از زورا مورد نظر ماست که مربوط به شهر تهران یا شهری است که نزدیک ری ساخته می‌شود. زورا در علائم ظهور نقش مهمی دارد و احادیث بسیاری نیز به آن وارد شده است.

 

* امام صادق(ع) خطاب به شاگردش: اگر می‌‌خواهی دینت را حفظ کنی در «دار الزوراء» ساکن نشو!

 

حجت‌الاسلام رضوی با اشاره به حدیثی از «مفضل‌بن عمر» که از راویان بزرگ شیعه است،‌ گفت: در حدیثی در بحار الانوار آمده است: «قال المفضل بن عمر قال لی جعفر بن محمد (ع): اعلم یا مفضل ان فى حوالى الرى جبل أسود تبنى فى ذیله بلدة تسمى بالطهران، وهى "دار الزوراء" التى تکون قصورها کقصور الجنة ونسوانها کحور العین، واعلم یا مفضل، انهن یتلبسن بلباس الکفار ویتزین بزى الجبابرة ویرکبن السروج ولا یتمکن لأزواجهن ولا تفى مکاسب الأزواج لهن فیطلبن الطلاق منهم فیکتفى الرجال بالرجال والنساء بالنساء وتشبه الرجال بالنساء والنساء بالرجال، فانک ان ترد حفظ دینک فلا تسکن فى هذه البلدة ولا تتخذها مسکنا لأنها محل الفتنة وفر منها الى قلل الجبال ومن الجحر الى الجحر کالثعلب بأشباله»؛ مفضل گفت که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به من فرمود: اى مفضل آیا میدانى که «دار الزوراء» در کجا واقع شده است؟ من عرض کردم: خدا وحجت او بهتر مى دانند. فرمود: اى مفضل بدان، که در حوالى رى کوه سیاهى است که در پایین آن کوه شهرى بنا مى‌شود که آن را طهران مى‌نامند، و آن «دار الزوراء» است، و آن شهرى است که ساختمان‌ها وکاخ‌هایشان مانند قصرهاى بهشت است و زنانش (در زیبایى) مانند حورالعین هستند، آن زن‌ها لباس کفار در بر مى‌کنند و با پوشش کفار خود را مى آرایند و بر زین‌ها (مرکب‌ها) سوار مى‌شوند و شوهرانشان را تمکین نمی‌کنند. و درآمد شوهرانشان برای آن‌ها کافی نیست و این خاطر از شوهران خود طلاق مى‌خواهند. و مرد به مرد اکتفا می‌کند و زن به زن (همجنس‌بازی رواج می‌یابد) ومردان خود را شبیه زنان مى‌سازند و زنان شبیه مردان؛ و اگر مى‌خواهى دین خود را محفوظ نگه دارى، آنجا را براى سکونت انتخاب نکن که محل فتنه است. به قله کوه‌ها و از این سوراخ به آن سوراخ فرار کن، همان‌طور که روباه بچه‌هایش را به دندان می‌گیرد و می‌گریزد.

وی ادامه داد: بسیاری اوقات عنوان می‌شود از رفتن به تهران پرهیز کنید، چون شهری شلوغ و هوایش آلوده است اما هیچ کس نمی‌گوید تهران نروید چون فسادش زیاد است و بچه‌هایتان را فاسد می‌کند. امام صریحا می‌فرمایند که در این جا ساکن نشوید و از این شهر فرار کنید.

 

* در زورا هنگام ظهر 80هزار نفر سر بریده می‌شوند

 

حجت‌الاسلام رضوی به روایت دیگری در کتاب «کافی» اشاره کرد که در آن آمده است: «سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ تَمَثَّلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع بِبَیْتِ شِعْرٍ لِابْنِ أَبِی عَقِبٍ وَ یُنْحَرُ بِالزَّوْرَاءِ مِنْهُمْ لَدَى الضُّحَى ثَمَانُونَ أَلْفاً مِثْلُ مَا تُنْحَرُ الْبُدْنُ [وَ رَوَى غَیْرُهُ الْبُزَّلُ‏] ثُمَّ قَالَ لِی تَعْرِفُ الزَّوْرَاءَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَقُولُونَ إِنَّهَا بَغْدَادُ قَالَ لَا ثُمَّ قَالَ ع دَخَلْتَ الرَّیَّ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَتَیْتَ سُوقَ الدَّوَابِّ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ رَأَیْتَ الْجَبَلَ الْأَسْوَدَ عَنْ یَمِینِ الطَّرِیقِ تِلْکَ الزَّوْرَاءُ یُقْتَلُ فِیهَا ثَمَانُونَ أَلْفاً مِنْهُمْ ثَمَانُونَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِ فُلَانٍ کُلُّهُمْ یَصْلُحُ لِلْخِلَافَةِ قُلْتُ وَ مَنْ یَقْتُلُهُمْ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَالَ یَقْتُلُهُمْ أَوْلَادُ الْعَجَمِ»؛ معاویة بن وهب می‌گوید امام صادق (ع) به یک بیت شعر از ابن ابی عقب تمثل کرد: «در زورا هنگام ظهر 80هزار نفر سر بریده می‌شوند، همان‌طور که شتران را سر می‌برند. سپس به من فرمود: آیا «زورا» را می‌شناسی؟ گفتم: فدای تو گردم، می‌گویند که آن بغداد است. فرمود: نه! سپس فرمودند: آیا تاکنون «ری» رفته‌ای؟ گفتم: بلی! فرمود: آیا بازار حیوانات را رفته‌ای؟ گفتم: آری! فرمود: آیا کوه سیاهی که از سمت راست جاده است دیده‌ای‌؟ آن کوه، همان زوراء است در آن 80 هزار نفر که کشته می‌شود که 80 مرد از آنان از فرزندان فلانی هستند که همه آنان برای خلافت شایستگی دارند. گفتم فدایت شوم چه کسی آنان را می‌کشد؟ فرمود: آنان را اولاد عجم (غیر عرب) می‌کشند.

وی در جمع‌بندی خود از محل‌های مورد اطلاق زورا گفت: برای زورا چندین منظور وجود دارد مثل بغداد، دجله، مدینه، تهران. پس باید در بحث احادیث و علائم ظهور توجه داشت که کدامیک مورد نظر است.

 

* طالقان افغانستان در احادیث آخرالزمانی بیشتر مورد توجه است تا طالقان ایران

 

مدیر گروه ادیان و مذاهب مرکز مطالعات و پژوهش‌های فرهنگی حوزه به شهرهای دیگری از جمله استخر، قرقیسیا، رمله، مدینه، مکه، بلخ و طالقان که در آخرالزمان از اهمیت برخوردار هستند اشاره کرد و گفت: در مورد طالقان نیز اختلاف وجود دارد. یک طالقان در ایران است و یکی در افغانستان.

وی با اشاره به قوانین ضد اسلامی صادر شده توسط رضاخان گفت: عده‌ای به رهبری میرزا صادق آقا ـ از علمای بزرگوار و مراجع تقلید آذربایجان ـ با این قوانین مخالفت کردند. رضا شاه با نیرو‌های نظامی و حقه‌هایش عده‌ای از آن‌ها را دستگیر و ایشان را نیز تبعید کرد که سرانجام در قم وفایت یافتند. عده‌ای از پیروان ایشان که در تبریز مانده بودند بعدها دیدند نمی‌توانند آن‌جا زندگی کنند و به طالقان(نزدیکی قزوین) مهاجرت کردند.

این استاد دانشگاه ادامه داد: هم اکنون نیز آنها در طالقان از دور هم قابل شناسایی هستند چون زندگی آنها نه برق دارد نه آب، نه بچه‌هایشان را مدرسه می‌گذارند، نه شناسنامه می‌گیرند نه سربازی می‌روند و نه غیره. گویا این عده به امید اینکه همانگونه که در علائم ظهور آمده که طالقان همین طالقان ایران است به آنجا رفته و ساکن شده‌اند. طالقان دیگری نیز در افغانستان است که اتفاقا در تاریخ، طالقان افغانستان بیشتر مد نظر بوده است.

حجت‌الاسلام رضوی در پایان بخش نخست این نشست تأکید کرد: برای تفسیر کردن احادیث آخرالزمانی باید کلمات را به قرینه و با مراجعه به کتب مسالک و ممالک معنا کرد. یکی از کتاب‌های مناسب در این زمینه «معجم البلدان» است که شهرها را یک به یک معرفی می‌کند تا یک حدیث‌شناس از آن استفاده کند.

 

منبع: فارس نیوز


نظرات | ۱۳٩٥/۱/۸ - کاوه |لینک به نوشته

محاکمه در نیمه شب؛ هویدا خواب‌آلود آمد

نخست‌وزیری که از قصر شاه به زندان قصر رفت


فرزانه ابراهیم‌زاده

 

تاریخ ایرانی: نیمه شب ۲۳ اسفند ۱۳۵۷ تازه آغاز شده بود که او را با دستان بسته احضار کردند: «بنا به حکم قاضی دادگاه انقلاب شما برای پاسخ دادن به اتهامات خود باید در این دادگاه حاضر شوید.» درست یک ماه از پیروزی انقلاب گذشته بود و حالا امیرعباس هویدا، مردی که ۱۳ سال به عنوان فرد دوم کشور بر مسند امور بود، با لباسی نامرتب در حالی که هنوز گیج از خواب بود و عینک تازه‌ای که دکترش روز قبل آورده بود را به چشم زده بود، به دادگاه آوردند. هویدا با آنکه پایان این راه را می‌دانست اما فکر نمی‌کرد در کمتر از یک ماه در مقابل جوخه اعدام قرار بگیرد و به جای بسیار از کسانی که در مقابل عدل انقلابی قرار گرفتند با شلیک چند گلوله به تاریخ بپیوندد.


در روزشمار تقویم تاریخ انقلاب زیر تاریخ ۲۳ اسفند ۵۷ آغاز دادگاه امیرعباس هویدا نوشته شده است؛ دادگاهی که به گفته قاضی مشهور آن دادگاهی انقلابی بود و برخلاف رویه بسیاری از دادگاه‌ها هیچ سیستم حقوقی مرسومی در آن روزگار رعایت نمی‌شد.


هویدا نخستین کسی نبود که از سران رژیم پهلوی در مقابل دادگاه انقلاب قرار می‌گرفت اما به خاطر مقامش در روزهای بعد از انقلاب این مهم‌ترین دادگاهی بود که برگزار می‌شد و شاید همین دلیل مهمی بود که روزنامه‌های فردای آن روز در گزارش‌های مفصل خود به این ماجرا بپردازند و با تیتر درشت بنویسند: «بازپرسی از هویدا آغاز شد» و درخواست اعدام برای او تیتر یک روزنامه‌ها باشد. دادگاه هویدا که با قضاوت شیخ صادق خلخالی برگزار شد نیمه شب ۲۳ اسفندماه یعنی درست ساعت یک بامداد برگزار شد. برگزاری دادگاه در ساعت‌های پایانی شب اتفاق تازه‌ای نبود و در همه روزهای بعد از پیروزی انقلاب این روال عادی بود. اما دادگاه هویدا اولین دادگاهی بود که نیمه تمام ماند و باقی آن به روزهای بعد موکول شد.


اینکه این دادگاه دقیقاً در کجا برگزار شد یکی از سؤالاتی است که شاید پاسخ به آن کمی سخت باشد. هر چند که بنا به روایت برخی از منابع تاریخی این دادگاه که تا ساعت ۳ نیمه شب به طول کشید در مسجد زندان قصر که هنوز هم در بخشی از باغ موزه قصر قرار دارد برگزار شده است. گرچه هویدا بعد از پیروزی انقلاب به مدرسه رفاه منتقل شد و حتی برخی منابع محل دادگاه را مدرسه عالی شهید مطهری می‌دانند.


هویدا که در مهرماه ۱۳۵۶ بعد از ۱۳ سال نخست‌وزیری کناره گرفت و در مقام وزیر دربار کار خود را ادامه داده بود، بعد از جمعه سیاه ۱۷ شهریور ۵۷ از همه مناصب دولتی و حکومتی خود استعفا داد. بر اساس برخی منابع شاه به او پیشنهاد کرد که به بلژیک برود و در سفارت ایران در این کشور مشغول به کار شود. او این پیشنهاد را نه رد کرد و نه قبول و چند روزی فرصت خواست تا جوانب را بسنجد. اما در این چند روزی که او در حال مذاکره با دوستانش بود اتفاقات زیادی رخ داد و در نهایت به زندانی شدنش منجر شد. به گفته بسیاری از تحلیلگران، شاه برای پایان دادن به اعتراض‌های مردم سعی کرد تا با دستگیری برخی از نزدیکان و دولتمردانش این اعتراض‌ها را کاهش دهد. در میان چهره‌های دستگیر شده هویدا از همه مشهورتر بود. او ابتدا به بهانه مراقبت بیشتر در خانه شخصی‌اش حصر شد و در ۱۷ آبان‌ماه به صورت رسمی دستگیر و به زندان قصر منتقل شد و در روزهای پر آتش و خون بهمن ۵۷ او ماجرا را از پشت حصار زندان قصر در سلول انفرادی دنبال کرد. سلولی که به گفته آیت‌الله صادق خلخالی، قاضی شرعی که دادگاه او را اداره می‌کرد بیشتر هتلی برای خوشگذرانی دسته‌جمعی این افراد دستگیر شده بود. در همان جا بود که صدای انقلاب اسلامی را شنید.

 

با قطعی شدن پیروزی انقلاب او را به همراه تعدادی از زندانیان خاص به مدرسه رفاه بردند. دکتر فرشته انشاء که پزشک هویدا بود به عباس میلانی، تاریخ‌نگار و نویسنده کتاب «معمای هویدا» گفته بود، در مدرسه رفاه به دیدار او رفت و بعد از آن شنید که دادگاه‌های هویدا آغاز شده است. دادگاهی که به نوشته خبرنگار روزنامه اطلاعات، چهار ساعت در حضور ۳۰۰ تماشاگر برگزار شد که در میان آن‌ها خانواده شهدای انقلاب اسلامی نیز شرکت کرده بودند. هویدا وقتی به دادگاه رسید به نوشته رسول صدرعاملی، خبرنگار روزنامه اطلاعات هنوز خواب‌آلود بود و خبری از چهره همیشه مرتب‌اش نبود. حمید هوشنگی، گزارشگر تلویزیون در کنار مجید حدادعادل که داشت صدابرداری می‌کرد و غلامعلی حدادعادل و صدرعاملی این لحظه تاریخی را ثبت می‌کردند.


هویدا بدون پیپ و گل‌های ارکیده‌اش که هر روز از گلخانه اختصاصی همسرش لیلا امامی برای او می‌آوردند با لباسی نامرتب و سر و صورت اصلاح نشده به دادگاه آمد و کاپشنی مشکی و کلاه کپ و نامش که روی یک مقوای به گردنش انداخته بودند، مهم‌ترین چیزی است که در عکس‌ها ثبت شده است. این دادگاه چنانچه رسم دادگاه انقلابی بود وکیل مدافع و دادستانی نداشت و تنها متهم و رئیس دادگاه که همان قاضی شرع بود در مقابل هم قرار می‌گرفتند.

 

اقدام علیه امنیت و استقلال کشور مهم‌ترین اتهام هویدا بود. کیفرخواست علیه او بعد از تلاوت آیاتی از قرآن چنین قرائت شد:

«دادگاه انقلاب اسلامی ایران - تهران

آقای امیرعباس فرزند حبیب‌الله به شماره شناسنامه ۳۵۴۲ صادره از تهران متولد ۱۲۹۵ وزیر سابق دربار شاهنشاهی منقرض و نخست‌وزیر اسبق شاه سابق و ساقط، تبعه ایران متهم است به:
۱- فساد در ارض
 ۲- محاربه با خدا و خلق خدا و نایب امام زمان(ع)
۳- قیام علیه امنیت و استقلال مملکت با تشکیل کابینه‌های دست‌نشانده آمریکا و انگلیس و حمایت از منافع استعمارگران
 ۴- اقدام بر ضد حاکمیت ملی با حفظ سلطه سلطان دست‌نشانده آمریکا و دخالت در انتخابات قانون‌گذاری و عزل و نصب وزرا و فرمانداران با نظر و خواست سفارتخانه‌های خارجی
 ۵- واگذار کردن بی‌قید و شرط منابع زیرزمینی از نفت و مس و اورانیوم و غیره به بیگانگان
 ۶- گسترش نفوذ سیاسی و اقتصادی امپریالیسم آمریکا و همدستان اروپایی‌اش بر ایران، من‌جمله از طریق نابودی صنایع داخلی و تضعیف آن‌ها در برابر رقبای خارجی و تبدیل ایران به بازار مصرف کالاهای خارجی
 ۷- پرداخت درآمدهای ملی حاصل از نفت به شاه و فرح و نیز تسلیم این درآمدها به ممالک وابسته به غرب و سپس اخذ وام به نرخ‌های بالا و گزاف و شرایط اسارت‌بار از آمریکا و سایر دول غرب
 ۸- نابود ساختن کشاورزی و دامپروری و از بین بردن جنگل‌ها
 ۹- شرکت مستقیم در فعالیت‌های جاسوسی به نفع غرب و صهیونیسم
 ۱۰- دسته‌بندی با توطئه گران بین‌المللی در پیمان‌های سنتو و ناتو و سرکوبی ملت‌های ایران و فلسطین و ویتنام، عضو فعال سازمان فراماسونری در ایران در لژ فرعی با توجه به اسناد موجود و اقرار شخصی متهم
 ۱۱- شرکت در خفه کردن و ارعاب مردم حق‌طلب و استعمار شده ایران با دستگیری آزادیخواهان و کشتار مردم بی‌دفاع و ضرب و جرح و شکنجه و آزار آنان و نقض آزادی‌های اساسی مصرح در قانون اساسی وقت و قوانین موجود از جمله اعلامیه جهانی حقوق بشر و قوانین الهی از جمله با توقیف روزنامه‌ها و اعمال سانسور در مطبوعات و کتب
 ۱۲- مؤسس و اولین دبیرکل حزب استبدادی رستاخیز ملت ایران
 ۱۳- اشاعه فساد فرهنگی و اخلاقی و شرکت در تحکیم پایه‌های استعمار از جمله شرکت در برقراری مجدد کاپیتولاسیون یعنی ایجاد قضاوت کنسولی در مورد آمریکاییان

۱۴- شرکت مستقیم در قاچاق هرویین در دوران اقامت در فرانسه در معیت حسنعلی منصور
 ۱۵- دادن گزارش‌های خلاف واقع و اشاعه اکاذیب با انتشار روزنامه‌های دست‌نشانده و گماردن سردبیران جیره‌خوار در رأس نشریات و سانسور اخبار و انتشار اخبار و گزارش‌های مجعول که تمام این اقدامات در اجرای توطئه استعمارگران بیگانه و سلطان دست‌نشانده به منظور اسارت و استعمار هر چه بیشتر ملت ایران بوده است. سلطانی که حسب اقرار متهم به وسیله آمریکا روی کار آمده است.


نظر به: صورت‌جلسات هیات دولت، گزارش‌های شورای عالی اقتصاد، مقالات و شکایات نویسندگان و شاکیان از جمله آقای دکتر علی‌اصغر حاج سید جوادی، فتاوی علما و مراجع تقلید، مندرجات روزنامه‌ها، اسناد به دست آمده از ساواک و اسناد موجود در نخست‌وزیری، شهادت دکتر آزمون وزیر کابینه متهم و شهادت آقای جعفریان و آقای نیکخواه در همین دادگاه و اقاریر شخص متهم چون وقوع جرائم منتسبه قطعی و محقق است تقاضای رسیدگی و صدور حکم اعدام متهم و مصادره اموال وی را از پیشگاه دادگاه محترم دارم.
دادستان دادگاه انقلاب اسلامی ایران»


هویدا بعد از شنیدن این کیفرخواست در پاسخ به رئیس جلسه گفت: «به دادگاه عرض کنم که جناب دادستان با اینجانب دو بار جلساتی داشته‌اند که هر دو جلسه روی نوار ضبط شده است و تعدادی سؤال از اینجانب فرمودند که قرار بر این شد پاسخ آن سؤالات را آماده کنم و توافق شد که این اجازه داده شود که ارقام و اطلاعاتی که درباره آن سؤال‌ها و این اتهامات بوده جمع‌آوری شود تا در اختیار آن‌ها گذاشته شود.»


او چندین بار به قراری که هادوی، دادستان در روزهای گذشته برای رسیدگی به اتهاماتش گذاشته بود اشاره کرد اما در نهایت دادستان آن را نفی کرد. هویدا در این دادگاه که شرح کامل آن در دو شماره پنجشنبه ۲۴ اسفند و شنبه ۲۶ اسفند ۵۷ منتشر شده، چندین بار به وضعیت دادرسی اعتراض و اعلام می‌کند که این زمان برای دادگاه مناسب نیست. او در جایی از این دادگاه وقتی دادستان از او خواست تا خودش متن کیفرخواست را بخواند با شکایت از اینکه شرایطش برای شرکت در دادگاه مناسب نیست، گفت: «قبلاً به بنده خبر ندادند که بایستی در دادگاه حاضر شوم و دکتر به من داروی خواب‌آور تجویز کرده که هر شب بخورم. الان مرا بیدار کردند و آورند اینجا بر فرض محاربه با خدا؟»


هویدا البته در بخش دیگری از این دادرسی از نور شدید پروژکتورها شکایت می‌کند و می‌گوید: «این چراغ‌ها باید باشند؟» رئیس دادگاه البته در پاسخ به این نکته به او یادآور می‌شود که: «شما به مدت ۱۳ سال نخست‌وزیر بودید و به این نورها عادت دارید.» هویدا نیز در پاسخ به او می‌گوید: «امروز بنده در مورد بودن یا نبودن دارم صحبت می‌کنم.»


در ادامه هویدا در مورد کیفرخواست صحبت کرد و از رئیس دادگاه که چندین بار حرف‌هایش را قطع کرد خواست تا حرف‌های او را بشنود. هرچند که رئیس دادگاه در پاسخ به این ادعا با تاکید بر اینکه قضاوت در این دادگاه با سایر دادگاه‌ها تفاوت دارد، گفت: «قضاوت در این دادگاه، به حکم حاکم شرع است و دادگاه یک دادگاه انقلاب اسلامی است و مسلماً تا اعمال ارتکابی شما منطبق با تمام قوانین شرعی نباشد و قوانین شرع در مورد شما اجرا نشود تصمیمی نخواهد گرفت.»


البته نخست‌وزیر سابق رژیم شاه در جایی از دفاعیات خود از نبود وکیل گفت و خواست تا شرایطی برای دفاع او فراهم شود. هویدا همان‌طوری که خلخالی در خاطراتش نوشته تمام دفاعیات خود را در این جمع کرد که هرچند ۱۳ سال نخست‌وزیر بوده اما عملاً در نظام شاه یک مهره بیشتر نبوده و آن کاری را می‌کرد که نظام از او خواسته است. او حتی در مورد حمله به ظفار گفت که بعد از انتشار اخبارش خبردار شده است. او درباره اتهامش درباره شکنجه مخالفان رژیم هم تاکید کرد که خبر نداشته و رئیس ساواک با آنکه معاونش بوده اما از او دستور نمی‌گرفته است.
 

دادگاه رسیدگی به اتهامات هویدا در ساعت ۳ بامداد در حالی نیمه تمام ماند که خلخالی آن را کارشکنی مرتب دولت موقت می‌دانست. انتشار اخبار این دادگاه در میان رسانه‌های جهان بازتاب وسیعی داشت و باعت شد تا گروهی از وکلای دادگستری در سراسر جهان نسبت به برگزاری آن بدون وکیل مدافع اعتراض کنند. ادگار فور نخست‌وزیر سابق فرانسه در تلگرامی به دولت موقت خواستار محاکمه هویدا در دادگاهی بی‌طرف شد و خواست تا به ایران بیاید و شخصاً وکالت هویدا را برعهده بگیرد.
 

این فشارها باعث شد تا روال دادگاه آن‌چنان که خلخالی در خاطراتش نوشته با اختلال مواجه شود. کار به جایی رسید که به خواست رئیس دولت موقت، امام خمینی دستور توقف محاکمات در دادگاه انقلاب را دارد. اما این نیز در برابر اصرار خلخالی برای اعدام هویدا کافی نبود. در این مدت مهدی بازرگان، نخست‌وزیر و هاشم صباغیان در رفت‌وآمد به قم از امام خواستند تا دادگاه هویدا را به تعویق بیاندازد. در یکی از این دیدارها دعوایی نیز میان خلخالی و بازرگان درگرفت و باعث شد تا دادگاه انقلاب با حضور خبرنگاران و مسئولان صلیب سرخ در زندان قصر موافقت کند. در این آزادی نسبی بود که خبرنگار جوان بیست و چند ساله‌ای به اسم کریستین اوکرن که گزارشگر تلویزیون فرانسه بود بتواند در زندان با هویدا گفت‌وگویی انجام دهد. گفت‌وگویی که پخش آن از تلویزیون فرانسه باعث شد تا خلخالی با این چالش مواجه شود که فشارهای بین‌المللی ممکن است در اعدام هویدا اخلال ایجاد کند.

 

دو روز بعد از پخش این گزارش بود که ۱۹ فروردین ۱۳۵۸ به همراه آیت‌الله محمدی گیلانی، احمد جنتی و آذری قمی به زندان قصر رفت تا دادگاه دوم را در همان جا تشکیل دهد. خلخالی برای اینکه کسی مانع صدور حکم نشود چنانچه خودش در خاطراتش نوشته تمام راه‌های ارتباطی با زندان را قطع و تلفن‌ها را در یخچال پنهان کرد و بعد از پایان این دادگاه در شوری چهار نفره حکم اعدام هویدا را صادر و در همان لحظه لازم‌الاجرا دانست. حکمی که بلافاصله توسط برخی از همراهان او به جوخه اعدام نرسیده اجرا شد و برخلاف آنچه او بعدها گفت هویدا شش ماه بعد از آن در بهشت زهرا در گمنامی کامل به خاک سپرده شد. کریستین اوکرن گزارشگر فرانسوی بعدها به جرم انتشار گفت‌وگویی که به گفته وکلای فرانسوی باعث اعدام هویدا شد به دادگاه فراخوانده شد. او در گفت‌وگویی که ۳۰ تیر ۵۸ در روزنامه بامداد با تیتر «من قاتل هویدا نیستم» منتشر شد، گفت که به وظیفه حرفه‌ای خود عمل کرده است.

 

خبرنگاران ایرانی حاضر در دادگاه نیمه شب، اما سرنوشتی عجیب داشتند. حمید هوشنگی، خبرنگار تلویزیون همچنان روزنامه‌نگار ماند، مجید حدادعادل که به عنوان دستیار صدابردار نامش رد شده بود، شهید شد. برادرش غلامعلی حدادعادل که به عنوان دستیار فیلمبردار از نزدیک شاهد محاکمه هویدا بود، یک دوره و علی لاریجانی دیگر همراه گروه خبری تلویزیون ایران نیز دو دوره رئیس مجلس شدند. آنسوتر رسول صدرعاملی خبرنگار روزنامه اطلاعات نیز کارگردان امروز سینما.


نظرات | ۱۳٩٥/۱/٢ - کاوه |لینک به نوشته

onLoad and onUnload Example