برای نازنین
 
گزارشی از فروش پایان نامه

اسمش را می‌گذاریم «میم» تا بشود با نامی از او یاد کرد. میم، دانشجوی استعداد درخشان در دوره کارشناسی ارشد دانشگاه تهران بوده، میم می‌گوید که قاعدتا باید می‌توانست با چنین عنوانی بدون کنکور وارد مقطع دکترا شود اما به دلایلی از ورود باز ماند و در کنکور هم شرکت نکرد، میم چندین مقاله علمی- پژوهشی و کتاب دارد. میم می‌گوید که تلاش می‌کند تا برای ادامه تحصیل از ایران برود. اما این داستان تقریبا تکراری مهاجرت و خروج نخبگان از کشور موضوع اصلی این مصاحبه نبود.

به گزارش عصر ایران، روزنامه اعتماد نوشت: سوژه این مصاحبه که نام واقعی‌اش محفوظ می‌ماند یکی از کسانی است که تبدیل به بخشی از هویت پنهان این روزهای دانشگاه شده‌اند، هویتی که هرچند مدام از سوی مسوولان آموزش عالی انکار می‌شود اما در خفا و آشکار وجود دارد. میم پایان‌نامه و مقاله می‌فروشد. «البته کسی منکر تخلف نیست ولی باید توجه شود که تعداد ۵٨ مقاله‌ای که مورد تشکیک قرار گرفته در مقایسه با آنچه در کشورهای غربی اعم از امریکا و اروپا در این زمینه اتفاق می‌افتد، بسیار ناچیز است ولی در آمار و گزارش‌ها فقط تخلفات احتمالی اتفاق افتاده در کشورمان بزرگنمایی می‌شود. در این فضا قطعا شیطنت مجله نیچر (nature) با هدف سیاسی صورت گرفته است.»

 این حرف رییس کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی بعد از آن عنوان شد که در آبان ماه، نشریه نیچر از «تعلیق ۵٨ مقاله ٢٨٢ دانشمند و پژوهشگر ایرانی به دلیل جعل علمی و دستکاری» خبر داد. محمدمهدی زاهدی تنها یکی از مسوولانی بود که پس از انتشار گزارش تخلفات علمی، با وجود اینکه وجود تخلفات را کتمان کرد اما تاکید داشت که نباید تحت تاثیر سیاه‌نمایی‌ها قرار گفت و اهداف سیاسی را در انتشار این گزارش آشکارا دید.

 اما سوای از گزارش این نشریه بین‌المللی و جدای از اینکه حقیقت تخلفات این‌گونه تا چه اندازه در میان اهالی آکادمی ایران ریشه دوانده است، یک سمت آشکارتر ماجرای تقلب علمی همان است که بسیاری از تهرانی‌ها و دانشجویان در برابر دانشگاه تهران دیده‌اند. یکی از ساده‌ترین و رایج‌ترین شیوه‌های تخلف که بدل به امری مرسوم شده است همین نگارش و فروش مقاله و پایان‌نامه است که نه می‌توان کتمانش کرد و نه صحبت کردن در موردشان را به اهداف سیاسی ارتباط داد. این گفت‌وگو تلاش دارد تا با کمک گرفتن از تجربیات یکی از کسانی که در متن ماجرا قرار دارد، نگاهی بیندازد به آنچه هر روز در جریان تولید علم این کشور می‌گذرد.

میم راحت حرف می‌زند، از تعریف کردن در مورد کارش که به قول خودش «پول راحتی» دارد و به عنوان کار مکمل انجامش می‌دهد ابایی ندارد. در طول تعریف کردن ماجرای نوشتن و فروش پایان‌نامه و مقاله طنزی در کلامش هست که آدم را به اشتباه می‌اندازد که نکند کل این ماجراها شوخی باشد!

آماری از تعداد مقالات و پایان‌نامه‌هایی که برای دیگران نوشته‌اید، دارید؟

فکر می‌کنم تا حالا ٢٠ تا ٣٠ مقاله علمی و پژوهشی بوده و حدود ١٠٠ پایان‌نامه. چند تا از پایان‌نامه‌هایی که نوشتم را هم خودشان تبدیل به کتاب کرده‌اند، دست‌کم سه موردش را خودم دیدم.

چی شد که به فکر این کار افتادید؟

در دوران دانشجویی با یکی از دوستانم در کتابخانه دانشگاه تهران نشسته بودیم، یکی از دانشجوها می‌خواست پایان‌نامه دکترایش را بنویسد و استاد قدری هم در آن حوزه داشت. از ما خواست و ما برایش نوشتیم، الان هم خودش عضو هیات علمی یکی از دانشگاه‌های معتبر تهران است. این نخستین مورد بود که با دوستم به صورت مشترک نوشتیم، یک فصل من تهیه کردم و یک فصل او. وقتی این کار را انجام دادیم کم‌کم از این ور و آن ور پیشنهادها به سمت‌مان سرازیر شد.

آن مورد اول را رفاقتی انجام دادید یا پول گرفتید؟

نه، پول گرفتیم.

دلیل اصلی کار تولید و فروش پایان‌نامه و مقاله برای دیگران نیاز مالی بود یا فقط پول راحتی است؟

نیاز مالی هم بود اما در واقع این است که من همیشه این کار را به عنوان کار مکمل کرده‌ام. بله در واقع پول راحتی است که می‌توانم به دست آورم.

نرخ‌ها را چطور تعیین می‌کنید؟ اینکه هرکسی چقدر باید بپردازد را چه کسی مشخص می‌کند؟

در خود انقلاب و فضای دانشگاه تهران نرخ‌ها کاملا مشخص هستند. مگر اینکه یکی باشد که کلا از ماجرا خبر نداشته باشد اما به صورت معمول معلوم است که پایان‌نامه دکترا و کارشناسی‌ارشد یا مقالات چقدر باید بپردازند. برای پایان‌نامه کارشناسی‌ارشد، این نرخ‌ها بین 1.5 تا 2.5 میلیون تومان است اما برای فنی و مهندسی از ٢ میلیون تومان شروع می‌شود و تا ۵ میلیون هم می‌رسد. برای پایان‌نامه دکترا هم بسته به نوع دانشگاهی که در آن ارایه می‌شود از ۵ میلیون تومان نرخ نگارش پایان‌نامه هست تا ١٢ میلیون تومان. رشته‌های فنی کمی بالاتر هستند. رشته‌های مرتبط با پزشکی که آزمایش و کار عملی هم دارد هزینه اضافه‌تری هم حساب می‌کنند.

مقاله علمی- ‌پژوهشی چطور؟

در رشته انسانی بین ۶٠٠ هزار تومان تا یک میلیون تومان و در رشته‌های فنی بین ١ تا 1.5 میلیون تومان. البته این نرخ مقالات داخلی است. کسی هم نمی‌تواند تضمین کند که حتما چاپ می‌شود، باید مقاله را بدهید به کسی که سفارش داده تا بفرستد برای نشریه مورد نظرش، این مقاله داوری می‌شود و بعد در مورد اینکه چاپ می‌شود یا نه تصمیم می‌گیرند. اما آن مقالاتی که در انقلاب داد می‌زنند: ISI دیگر خیلی کلاهبرداری است چون این مقالات علمی - پژوهشی را ما واقعا می‌نویسیم اما آن دسته از مقالات را از ژورنال‌هایی تهیه می‌کنند که در ارمنستان و آذربایجان و... چاپ می‌شوند و ضریب تاثیر (Impact Factor) دارند. این نشریات به صورت تضمینی بعد از دریافت پول پذیرش برای چاپ به شما می‌دهند. حدود ٢٠، ٣٠ دلار می‌گیرند و اصلا کاری ندارند چه مقاله‌ای برایشان ارسال شده. بارها دیدم که دوستانم یک مقاله فارسی را ریخته‌اند داخل گوگل ترنسلیت (نرم‌افزار ترجمه گوگل) و فرستاده‌اند و پذیرش مقاله به دست‌شان رسیده. بعد این مقاله‌ای که با حدود ١٠٠ هزار یا ١۵٠ هزار تومان پذیرش گرفته را با قیمت ٢٠٠ یا ٣٠٠ هزار تومان می‌فروشند به مقاله‌فروشی‌های انقلاب. آنها هم به بهانه نگارش، ترجمه و چاپ مقاله همان مقاله ٣٠٠ تومنی را به نرخ مثلا ٢ میلیون تومان به دانشجویان می‌فروشند. خیلی از دانشجوها از این مقالات می‌خرند و همه کسانی که می‌خرند هم در مصاحبه ورودی دکترا از آنها استفاده می‌کنند.

و مشکلی هم پیش نمی‌آید؟

خیلی از استادها خودشان هم به انگلیسی مسلط نیستند. این مقاله‌هایی که به آنها ارایه می‌شود را نمی‌توانند درست ارزیابی کنند و مثلا تشخیص دهند که اولا این ژورنالی که مقاله را پذیرفته یک ژورنال عمومی است که در هر حوزه‌ای مقاله چاپ می‌کند و دوم اینکه اصلا قواعد نگارش مقاله انگلیسی در متنی که جلو روی‌شان هست رعایت شده یا خیر. مقالاتی که در این نشریات چاپ می‌شود پایین‌ترین امتیازها در میان مقالات ISI را دارند. این ژورنال‌ها از امتیازی که برای خودشان ثبت کرده‌اند برای کسب درآمد استفاده می‌کنند، مثلا از ایران در روز ٢٠٠ تا مقاله برای‌شان می‌رود و آنها هم در نقش دلال ظاهر می‌شوند. اما به دلیل همان مشکل زبان، اینجا به راحتی می‌توان از این پذیرش‌های مقاله استفاده کرد و من در طول این چند سال تا حالا ندیده‌ام برای کسانی که از این طریق به مصاحبه دکترا می‌روند مشکلی پیش آمده باشد.

کدام کشورها بیشتر این کار را انجام می‌دهند؟

علاوه بر ارمنستان و آذربایجان که گفتم، کشورهایی مثل مالزی و بنگلادش و ترکیه.

خریداران مقاله و پایان‌نامه بیشتر دانشجویان کدام دانشگاه‌ها هستند؟

از دانشگاه تهران و بهشتی و دانشگاه‌های سراسری دیگر اما حدود ٩٠ درصدشان بچه‌های دانشگاه آزاد هستند.

در چه حوزه‌ها و رشته‌هایی درخواست مقاله و پایان‌نامه بیشتر است؟

در همه رشته‌ها این قضیه وجود دارد اما در رشته‌های پزشکی و فنی سخت‌تر است چون نیاز به داده و آزمایش و کار عملی است، در رشته‌های انسانی خیلی راحت‌تر می‌توانند بخرند.

این کسانی که به شما سفارش مقاله و پایان‌نامه می‌دهند از قشر مرفهی هستند؟ چون هزینه‌هایی که گفتید پول قابل توجهی است.

ببینید اکثر اینها کارمند هستند و می‌خواهند مثلا کارشناسی ارشد بگیرند تا حقوق‌شان بالاتر برود. خیلی‌ها هم پول را به سختی جور می‌کنند. کسانی که این پول را می‌دهند فکر نمی‌کنند که کار اینقدر ساده است. ببینید انگلیسی من خیلی خوب است اما برای نوشتن مثلا چکیده مقاله انگلیسی هیچ‌وقت ترجمه نمی‌کنم، همه را می‌ریزم در گوگل ترنسلیت. می‌دانم که استادان متوجه نمی‌شوند یا آنقدر مشغله دارند که اصلا نمی‌خوانند. دانشجویان فکر می‌کنند قضیه جدی‌تر از آن است که با گوگل ترنسلیت حل شود.

چون تعداد درخواست‌ها زیاد است درآمد خوبی برای پایان‌نامه‌فروش‌های انقلاب دارد، اینها با ۵ تا محقق کار می‌کنند و توی یک ترم ١٠٠ مورد سفارش می‌گیرند و آن محقق می‌تواند جوری کپی کند که کسی متوجه نشود.

یعنی کار عمده‌فروشی است؟

من خودم زمانی به عنوان یکی از همین محقق‌ها با یکی از این واحدها در یک پاساژ کار می‌کردم. مثلا برای رشته حقوق یا علوم سیاسی یک کتاب می‌خریدیم و چند تا تایپیست می‌گرفتیم که مطالبش را تایپ کنند، بعد متن را می‌ریختیم در قالب‌های آماده. فکر می‌کنم دو ماهه حدود ١٠٠ و خرده‌ای پایان‌نامه تولید کردیم.

حوزه این مقالات و پایان‌نامه‌ها هر چه باشد و در هر رشته‌ای باشد می‌توانید انجام دهید؟

من خودم به صورت تخصصی علوم سیاسی، روابط بین‌الملل، حقوق جزا، فیلمنامه‌نویسی، مدیریت، زبان‌نویسی و... را نوشته‌ام. برای رشته‌های فنی هم یکی دوبار اقدام کردم اما نشد.

در چه رتبه‌هایی مشتری داشته‌اید، مثلا چهره سرشناسی هم بوده؟

یک سری از اینها را نمی‌شود گفت اما چند نفرشان مدیرانی بودند که برای انجام کارهای نوشتن پایان‌نامه‌های‌شان با راننده‌های‌شان قرار می‌گذاشتم. دیگر بیشتر در این مورد نمی‌شود توضیح داد.

خب برگردیم سر قضیه پول. چطور این پول را دریافت می‌کنید و اگر پرداخت نکنند چه؟

من معمولا در سه یا چهار قسط پول را می‌گیرم. اما نمی‌شود هیچ‌وقت خیلی مطمئن بود، مثلا پایان‌نامه را دفاع کرده و رفته و پول را پرداخت نکرده که خب شکایتی هم نمی‌شود در این موارد کرد. یک نکته‌ای هم الان خاطرم آمد. الان دیگر فقط ما نیستیم. یک‌سری از کارمندهای دانشگاه هم با مغازه‌های انقلاب کار می‌کنند. دانشجویان را هنگام طی مراحل تصویب پروپوزال و نوشتن پایان‌نامه پیدا می‌کنند و به این مغازه‌ها معرفی می‌کنند و یک درصدی بابت این کار می‌گیرند. البته کسانی که به من مراجعه می‌کردند را گاهی خود استادها معرفی کرده بودند.

خود اساتید دانشگاه؟

بله! اتفاقا من برخی از آنها را می‌شناسم که وقتی دیدند این کار پول خوبی دارد گاهی خودشان هم پایان‌نامه می‌نویسند. مثلا استاد راهنمایی را دیده‌ام که وقتی قرار است دانشجویش پایان‌نامه بنویسد بعد از مدتی که اعتمادش را جلب کرد می‌گوید که حالا اگر فرصت نمی‌کنی من کسی را می‌شناسم که پایان‌نامه می‌نویسد، پول را به حساب استاد می‌ریزند و آن یک نفر هم خود استاد است. چون خودش هم استاد راهنماست مشکلی پیش نمی‌آید. اما در رشته‌هایی مانند فنی یا پزشکی برخی از استادان هستند که به خاطر اینکه کار دانشجو را تصویب کنند می‌گویند این کار باید آزمایش شود و هزینه‌ای بابت این کار از دانشجویان می‌گیرند.

خود شما سال‌هاست دارید این کار را انجام می‌دهید. از چه طریقی شما را پیدا می‌کنند؟ چون فکر نمی‌کنم خیلی راحت بتوانید اسم‌تان را سر زبان‌ها بیندازید.

ببینید این کار آنقدری که شما فکر می‌کنید خطرناک نیست، خیلی راحت می‌توانند من را پیدا کنند. بچه‌ها به راحتی من را معرفی می‌کنند. یا اینکه از طریق مغازه‌های انقلاب به محققی مثل من می‌رسند. البته من مدت‌ها است دیگر با آنها کار نمی‌کنم چون بیشتر از ۵٠ درصد پول را برمی‌دارند و بعد سهم محقق را خیلی دیر و با تاخیر واریز می‌کنند. یعنی سود اصلی را دلال انقلاب می‌برد. الان بیشتر از طریق دوستان و آشنایان مشتری پیدا می‌کنم. اما نه واقعا نه برای ما نه برای مغازه‌های انقلاب این کار خطرناک نیست.

منبع این کپی کردن‌ها از کجاست؟

ببینید منبع همه تقریبا یکی است. الان سه چهار هزار پایان‌نامه هست که به عنوان منبع همه این پایان‌نامه‌های جدید مورد استفاده قرار می‌گیرد و بین فروشندگان مختلف این منابع دست به دست می‌شود. یکی عنوان را عوض می‌کند، یکی قیمت را تغییر می‌دهد اما همه‌شان از یک منبع هستند. این پایان‌نامه‌ها از کجا آمده؟ مثلا شما اگر بروید انقلاب که پایان‌نامه‌تان را پرینت بگیرید شک نکنید که فایل پایان‌نامه‌تان را برای خودشان کپی می‌کنند. من یکی از همین مغازه‌های فتوکپی را می‌شناسم که روی یک هارد ٣٠ هزار تا پایان‌نامه جمع کرده بود و به قیمت چند میلیون تومان گذاشته بود برای فروش. الان پایان‌نامه خیلی از اساتید و آدم‌های سرشناس را می‌توانید ببینید که به عنوان‌های مختلف و در قالب پایان‌نامه‌های تازه دارد فروخته می‌شود. مثلا بنده خدا رفته یک نسخه پرینت بگیرد و حالا پایان‌نامه‌اش تبدیل شده به یکی از همین منابعی که دست به دست می‌چرخند و کپی می‌شوند.

چند نفر را مثل خودتان می‌شناسید که جدای از مغازه‌های انقلاب مشغول کار هستند؟

(با خنده) من البته یک استثنا هستم، به دوستانم می‌گویم باید مجسمه‌ام را برای سر در دانشگاه تهران بسازند. من برای سخت‌ترین رشته‌های حقوقی هم پایان‌نامه نوشته‌ام. سخت‌ترین دانشگاه حقوق بهشتی است، من پایان‌نامه‌ای نوشتم در موضوعی که اصلا منبع فارسی برایش نبود و واقعا وقت گذاشتم و ترجمه کردم و واقعا سه هفته وقتم را گرفت تا ٢٠٠ صفحه را بنویسم.

بحث تقلب علمی الان خیلی پررنگ شده. وقتی حرف این موضوع به میان می‌آید خودتان را در این چرخه نمی‌بینید؟ هیچ‌وقت به لحاظ اخلاقی مشکلی با کاری که می‌کنید، نداشته‌اید؟

نه اصلا! چون این ساختار کلا فاسد است. آن کسی که دارد پایان‌نامه را برای فروش می‌نویسد کسی است که در همین سیستم آموزشی تربیت شده. در کشورهای توسعه‌یافته برای چنین کسی موقعیت و بازار کار فراهم می‌کنند تا متناسب با تخصصش مشغول شود. آن بحث اخلاق که مطرح می‌کنید در سیستمی جواب می‌دهد که اخلاق و علم در آن در اولویت باشد. وقتی اولویت پول باشد و گردش تجاری، دیگر نمی‌توانید انتظار داشته باشید در یک سیستم تجاری کاملا اخلاقی عمل کرد. پایان‌نامه‌نویسی یک بخشی از چرخه تجاری شدن علوم در ایران است، یک بخش خیلی کوچک. بخش اصلی دانشگاه‌های غیرانتفاعی و پیام نور و دانشگاه آزاد است. الان خود دانشگاه تهران مثل یک پاساژ است که بیشتر از دغدغه علمی فکر می‌کند که چند سهمیه شبانه بگیرد که سرمایه‌ای دستش را بگیرد. در جامعه مدرک‌گرا نوشتن و فروش پایان‌نامه تنها یک حلقه در کنار بقیه است. تازه محققی مثل من دارد مطلب می‌نویسد و پول می‌گیرد، مغازه‌های دلالی که همین کار را هم نمی‌کنند و فقط حق واسطه‌گری می‌گیرند.

چند بار حرف دلالی مغازه‌هایی مثل مغازه‌های فروش مقاله و پایان‌نامه در خیابان انقلاب شد. فکر می‌کنید برای سیستم آموزشی چه سودی دارد که جلوی فعالیت این مراکز گرفته نمی‌شود. یا به این مشکل اهمیتی نمی‌دهند؟

نه موضوع این است که اگر اینها را جمع کنند تکلیف این همه متقاضی و دانشجویی که می‌خواهند در این سیستم فارغ‌التحصیل شوند، چیست؟ همه در جریان این چرخه هستند، به نظرم یک سیستم معیوب است که در عین حال نمی‌شود به راحتی آن را جمع کرد.

یک بخشی از رزومه و سوابق اساتید، محققان و چهره‌های شناخته شده، فهرست مقالات به خصوص مقالات علمی- پژوهشی و ISI است. اگر یک نفر واقعا با مطالعه بخواهد مقاله ISI بنویسد، در طول زندگی فعال آکادمیک چند نمونه می‌تواند تولید کند؟

بله من الان کسی را می‌شناسم که مسوولیت دارد و در سوابقش تولید ۶٠٠ مقاله و کتاب آمده. در حالی که مثلا یکی از اساتید نخبه دانشگاه MIT از سال ١٩٩٠ تا الان ١۶٠ مقاله ISI داشته، این تعداد برای کسی که این همه سال سابقه علمی دارد معنا می‌دهد اما یک استاد ۴٠ ساله با ۶٠٠ مقاله و کتاب غیرمعقول است و فقط در ایران می‌توانید، ببینید.

حرف مهاجرت و ادامه تحصیل در دانشگاه‌های خارج از ایران زدید، وقتی به عنوان دانشجو مشغول تحصیل شوید با قواعد آکادمیک پیش می‌روید؟

بله قطعا در سیستمی که اخلاق‌محور است شما هم تلاش می‌کنید بر مبنای همان قواعد عمل کنید.


منبع: عصر ایران


نظرات | ۱۳٩٥/۱٠/٢٥ - کاوه |لینک به نوشته

زندگی نامه شهید حسن آیت

زندگی نامه شهید حسن آیت:


در سوم تیر 1317 در نجف آباد به دنیا آمد. هم پدرش سید بود و هم مادرش. گرچه خانواده فقیرشان با درآمد کشاورزی پدر سر می کرد ولی جد مادری اش از علمای به نام بود و همین، رگه ای از جویندگی علم را در این خانواده نهادینه می کرد. شاید به همین جهت بود که سید حسن نوجوان حاضر می شد از خرج روزانه و پول توجیبی اندکش مقداری را پس انداز کند تا بتواند با آن روزنامه بخرد. ماجرا وقتی جالبتر می شود که بدانیم برخی از روزنامه ها در آن دوران به نجف آباد نمی آمد و او با اصرار از کسانی که به اصفهان رفت و آمد داشتند می خواست آن روزنامه ها را برایش بخرند.

گرچه در دوره نهضت ملی بسیار سن کمی داشت و تا پایان دوره دبیرستان هم در همان شهر کوچک نجف آباد ماند، ولی با ذهن دقیق و پشتکار مثال زدنی ای که داشت چنان جریانهای سیاسی را خوب شناخته بود که وقتی در دانشگاه قبول شد و به تهران آمد تکلیفش با خودش روشن بود و می دانست باید خط سیاسی آیت الله کاشانی را دنبال کند.

 

***

 

وقتی که آیت به تهران آمد، اواخر دهه سی، همزمان بود با رقابت‌های انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا و بعد انتخاب کندی به ریاست جمهوری آن سامان. در داخل ایران هم برخی احزاب و اشخاص ملی گرای پایبند به قانون اساسی مشروطه و قائل به مبازات پارلمانتاریستی فرصت را غنیمت شمرده و با توجه به فشار کندی به شاه برای دادن فضای باز سیاسی (در جهت جلوگیری از نفوذ کمونیسم) اقدام به تأسیس جبهه ملی دوم کرده بودند.

احزاب دیگر هم فعال بودند و در این بین، آیت جوان در این معرکه و های هوی بازار مکاره هزار رنگ گروه های سیاسی، پیوستن به گروهی که خود را در زمره پیروان آیت الله کاشانی قلمداد می کرد، ترجیح می داد. حزب زحمتکشان ملت ایران به رهبری دکتر مظفر بقایی درحالی حزب متبوع آیت شد که او خود، بعدها در نامه مفصل 94 صفحه ای اش به بقایی برای اعلام جدایی، به اطلاعش از غث و ثمین شخصیت این رهبر حزبی، اذعان کرده بود: «موقعی که من به حزب آمدم موقعی بود که جنابعالی در زندان بودید و دادستان ارتش برایتان تقاضای اعدام کرده بود. سر و صدای جبهه جدید ملی، ایران را پر کرده بود و جراید تقریبا بالاتفاق در تمجید و تحسین و تعظیم جبهه ملی می کوشیدند و گویا در این مورد با یکدیگر مسابقه گذارده بودند. عده زیادی به این جبهه پیوسته بودند. گروهی از روی ایمان، گروهی از روی ترس و گروهی از روی طمع. در چنین موقعیتی بر خود فرض دانستم [به جای پیوستن به جبهه یاران مصدق، به حزب طرفدار آیت الله کاشانی بپیوندم و] رسما افتخار عضویت حزب زحمتکشان ملت ایران را با وجود تمام مشکلاتی که در زندگی خصوصی من وجود داشت بیابم. با وجودی که تا آنجا که مقدور بوده است از نقاط قوت و ضعف جنابعالی با اطلاع بودم. ... من با دانستن تمام اشتباهات مذکور و بسیاری اشتباهات دیگر، بدون آنکه قبلا کسی مرا تبلیغ کرده باشد وارد حزب زحمتکشان شدم. ...عضویت حزب را پذیرفتم تا سهمی را که دین و وجدان به عهده من گذارده بود در طریق حقیقت ادا نمایم»


البته جدایی آیت از این حزب در سالهای بعد، یک دلیل اساسی هم داشت: آنکه حالا آیت (که هم فوق لیسانس جامعه شناسی داشت و هم لیسانس حقوق و هم لیسانس ادبیات) مرادی والاتر از آیت الله کاشانی یافته بود و در سیمای مبارزاتی امام خمینی، افق رهایی ملت را نظاره می کرد. ولی بالاخره مخالفانش که در خود او نقطه ضعفی نمی دیدند که در پوستینش اوفتند، به تشبث به هر گیاهکی راضی بودند و هم از این رو بود که از پیراهن عثمان کردن این عضویت آیت حتی تا سالیان پسین هم دست بر نمی داشتند و هم در جواب این ها بود که آیت در جایی به سخن آمد و گفت: «من شاید چند دقیقه فرصت داشته باشم راجع به حزب رحمتکشان [صحبت کنم] ... چون این هم خیلى تبلیغ شد. بنده ازسال 50 مطابق آن چیزى که دراین پرونده هم هست با دکتربقائى اصلا ارتباط نداشته ام. ... من درهمین نوار [اشاره به نوار موسوم به نوار آیت] آن قسمتى که پیاده نشده است، گفته ام درایران یک خطى است که یا خط آمریکا است یا قابل تحمل براى آمریکا و جزو این خط گفته ام على اصغرخان حاج سید جوادى، شاپورخان بختیار، داریوش فروهر ودکتر بقائى. این نظر من در این نوارى است که میگویند ما توطئه کرده ایم درصفحه هشت هست چونکه مطلب را گفته ام از رویش خواندم. گفته ام وقضاوت کرده ام. که اینها را آمریکا فرستاده است که اعلامیه بدهند، وظاهرا خودشان را جلو بیندازند وابتکار عمل را از دست ملیون بگیرند. از سال 42 تا 50 من با بقائى رابطه سیاسى نداشتم، رابطه من با بقائى در سال چهل هست موقعى که آیت الله کاشانى بود که برضد آن دستگاه مبارزه مى کرد. موقعى بود که درسال 41 دکتر بقائى اولین فردى بود که از طرف سیاسیون اعلامیه داد وقطعا آقاى هاشمى رفسنجانى ودیگران که درجریانش هستند مى دانند که مرجعیت تامه امام خمینى را به روحانیت پیشنهاد کرد و خودش تأیید کرد اولین فردى بود که ضد کاپیتولاسیون اعلامیه داد و مخالفت جبهه چى ها [یعنی طرفداران جبهه ملی و ملی گراها] نه بخاطر بدى دکتر بقائى است بلکه بخاطر خوبى هاى دکتر بقائى است. بخاطر این است که دکتربقائى از آیت الله کاشانى و از امام خمینى حمایت کرد»


 

***

 

گرچه سرکوب قیام 15 خرداد و بعد هم تبعید حضرت امام، به ظاهر اخگر قیام را افسرد ولی اصحاب امام در سرتاسر پهنه وسیع این کشور، دست از کار کشیدن را بر خود نپسندیدند. در این بین آیت بود که دست به کاری بس مهم و خطیر یازید: تشکیل هسته های منظم ضد رژیم در دل ارتش شاهنشاهی با عضویت نیروهای مذهبی ارتش. این اقدام عظیم خطرخیز زیرزمینی آیت، قبل از آنکه به مبارزه جهادی با رژیم منجر شود با پیروزی انقلاب مواجه شد ولی ثمره زرین دیگری از این درخت رویید و آن هم تشکیل و شناخت گرهی از نیروهای امتحان پس داده مؤمن ارتشی بود که مصدر خدمات فراوانی در جمهوری اسلامی شدند. کافی است بدانیم که مثلا شهید کلاهدوز (که نقش سترگش در تشکیل و سازماندهی سپاه، بر عارف و عامی پوشیده نیست) از نیروهای همین هسته ها بوده است.

اما تقدیر بر آن بود که نقش های بزرگ تر از این، پس از انقلاب به دوش این سید عالم افتد.

 

***

 

امام خمینی در سالهای آخر حضور در نجف در اقدامی به معنای اخص کلمه انقلابی، در درس خارج فقه خود به جای بحث از خمس و زکات و طهارت و دیات، مبحث حکومت اسلامی را مطمح بحث قرار داده بود و به ولایت فقیه به نحوی قاطع لباس اثبات پوشانده بود. از همین رو بود که مردم دقیقا جایگزین حکومت شاه را در پیش چشم داشتند. اما حالا که انقلاب پیروز شده بود، لازم بود همه چیز از دروازه قانون عبور کند. به همین جهت مجلس بررسی نهایی قانون اساسی که در افواه به «مجلس خبرگان قانون اساسی» مشهور شده بود تشکیل شد تا قانون اساسی نظام جدید را تصویب کند. آیت هم جزو منتخبین مردم برای حضور در این جمع بود و اتفاقا در بین اقران، درخشش خاص یافت.

ماجرا آنجا بود که در پش نویس قانون اساسی، موضوع ولایت فقیه درج نشده بود و می رفت مردمی که برای حکومت اسلامی قیام کرده بودند، شب بخسبند و صبح که سر از بالین بر می دارند خود را با رژیمی شبه سکولار مواجه ببیند. اما پایمردی چند نفری در آن مجلس (که به اذعان خصم و صدیق، در رأسشان آیت قرار داشت و از همراهی چند کس چون آیت الله منتظری و آیت الله بهشتی برخوردار بود) موجب جاافتادن اهمیت وجود اصل ولایت فقیه در قانون اساسی برای حاضرین شد و در نهایت، این اصل هم شد یکی از مصوبات آن مجلس. و البته این در پرونده آیت از دید لیبرالها و مارکسیست ها و جبهه متحد ضد انقلاب، کم جرمی نبود. جرقه کینه عجیب اینها به آیت از همینجا خورد. چیزی که بعدها خود او هم آن را یادآوری کرد: «[حالا] می پردازم به هدف یا هدفهاییکه روزنامه انقلاب اسلامی و سایر ضدانقلابیون، خلقیون[مجاهدین خلق]، حزب دموکرات، کومله و فداییان خلق که همه الان متحدا علیه من دست به سمپاشی زده اند و خود این حقانیت من را ثابت می کند، ببینید هدفشان از این چه بوده. اولین هدف، از اعتبار انداختن قانون اساسی اسلامی است. دلیل من این است که من آن پیش نویس کذائی را که اقتباش از غرب بود و منطبق با اسلام نبود، همانطوریکه همه می دانند و همه شاهد هستند آنرا من تلاش کردم در مجلس خبرگان تغییر بدهند و بدلش کنند به این قانون اساسی اسلامی که مورد تأیید امام و ملت ایران قرار گرفت. دومین مطلبی که باز دنباله همان است انتقام گرفتن از من است و اینکه اصول ولایت فقیه را همانطوریکه در تلویزیون و جاهای دیگر هم گفته ام و نمایند گان مجلس خبرگان هم شاهدند، [این] اصل را من باعث شدم که در قانون اساسی تصویب شود.» این تازه اول داستان بود و آیت و مخالفانش راهی طولانی در پیش داشتند.

 

***

 

آیت که سالها در بطن سیاست حضور داشت و تاریخ را خوب می دانست و از آن، عبرت ها در چنگ داشت نیک در می یافت که برای عدم تکرار تجربه شکست مشروطه و نهضت ملی، لازم است این بار اسلام گرایان اصیل هم برای خود تشکل منسجم داشته باشند و مثل تجربه های قبل، ثمره خون خود را دودستی تقدیم بداندیشگانِ خوش تشکیلات چپ و راست ندهند. و هم از این رو بود که در تأسیس حزب جمهوری اسلامی مشارکت فعال یافت و اولین دبیر سیاسی حزب هم شد. اما از این حزب، بعدها داستانها برخاست.

این حزب گرچه قرار بود حزب خط امامی ها باشد ولی به دلایل مختلف (که شرحش را این زمان بگذار تا وقتی دگر) حزب هفتاد و دو ملت شده بود. گرچه همه این هفتاد و دو ملت مشتراکی داشتند ولی اختلافاتشان اینقدری بود که رسما آن را به چند جناح تقسیم کند و رهبر یکی از جناح هایش که جوانی نوخاسته به نام میر حسین موسوی بود (و کلید اتاق سردبیری ارگان حزب هم در جیبش نهاده شده بود) با آیت مثل دو سر طیف باشند. تا حدی که وقتی دبیر سیاسی حزب برای ارگان رسمی حزب مقاله ای نوشت، شورای نویسندگان روزنامه بر خود فرض دانست(لابد برای آنکه مشغول الذمه حق آزادی بیان نشود!) موقع چاپ آن مقاله، در بالایش بنویسد: «مقاله زیر را آقای دکتر حسن آیت نوشته اند ولی لازم به یادآوری است که درج آن به معنای موافقت شورای نویسندگان روزنامه جمهوری اسلامی با محتوای آن نیست.»


جالبتر آنکه وقتی سردبیر روزنامه همین حزب برای تصدی گری وزات خارجه به مجلس معرفی شد، دبیر سیاسی حزب هم بر خود فرض دانست برای جلوگیری از تکرار تجربه نهضت ملی و با به یکسو نهادن تعارفات متعارف حزبی و قبیله گرایی های مرسوم سیاسی، در تریبون مخالف مجلس نطق کند.

این مخالفت، سرسری نبود. آیت معتقد بود نهضت ملی را گندم نمایان جوفروش به شکست کشاندند و می اندیشید کسانی چون میر حسین موسوی هم خلف همانها در انقلاب اسلامی هستند. گرچه آیت را تندرو خواندند ولی تاریخ که «معلم انسان ها است»، 30 سال بعد به آیت برای این تشخیصش نمره 20 داد.

 

***

 

در اولین انتخابات ریاست جمهوری در نظام جدید دو کاندیدای اصلی رو در روی هم بودند، یکی جلال الدین فارسی و یکی سید ابوالحسن بنی صدر. اما آیت که بنی صدر را از زمان تحصیل در دانشگاه می شناخت، برای آنکه بتواند مردم را از انتخاب او برحذر دارد، خود را نامزد ریاست جمهوری کرد. نامزدی ریاست جمهوری او به او این امکان را می داد که از فرصت های قانونی هر کاندیدا در جهت افشای خط بنی صدر (که او را هم شریک دزد و رفیق قافله می دانست) استفاده کند. طرفه آنکه بنی صدر هم این را خوب فهمیده بود و در همان ایام در مقابل سؤال انتقادی یک جوان، از کوره در رفت و حرف دلش را اینطور به زبان آورد که: «این حرف از گور آقای آیت درآمده.»


با حذف جلال فارسی از انتخابات و برخی چرخشهای دیگر فلک سیاست، نهایتا عکس بنی صدر به عنوان اولین رئیس جمهور منتخب نظام اسلامی در روزنامه ها چاپ شد. اما آیت ماجرا را پایان یافته تلقی نمی کرد، بلکه طبق مشی امام(که قائل بود در عین حمایت از رئیس جمهور قانونی کشور، باید مراقب انحرافات احتمالی او هم بود) عمل می کرد و در این بین، بهترین راه را بصیرت پراکنی بین مردم می دانست. خود او در یک جلسه خصوصی (که نوارش مخفیانه ضبط شد و برای اثبات «توطئه گر» و «کودتاچی» بودن او در روزنامه ها منتشر و به اسم «نوار آیت» معروف شد) مشی خود را در قبال بنی صدر اینچنین شرح داده بود: «[بنی صدر و التقاطیون] خط امام نیستند و اینها جدا هستند و شما نمی توانید با اینها یکسان عمل کنید. ... عموم مردم هم برمی گردند. الآن هم عموم مردم هنوز دقیقاً در جریان نیستند که کی به کی است. فکر می کنند بنی صدر و بهشتی همه در یک جریان هستند؛ گرچه حالا کم کم دارند می فهمند. ... تبلیغ بکنید که مجاهدین و بنی صدر با هم هستند ولی اعتراض نکنید. و به مردم بگویید که اینها با هم هستند و تا حدی که می شود اعتراض مردم را [به این روابط با گروه های منحرف] برانگیزید. خیلی خیلی یواش و مطلب را به تدریج مردم بفهمند، بعداً اعتراض، اشکال ندارد. ... آنها ضعفشان و حماقتشان اینجاست که جلوی امام ایستاده اند، باید به اینها میدان داده شود؛ چون اگر میدان ندهی، دستش را می بندی [و آن وقت ماهیتش مشخص نمی شود]. تا یک جایی به اینها میدان داده می شود. ... ما باید برنامه طولانی داشته باشیم. بله، من حدسم این است که بنی صدر خیلی دوام نمی آورد، گرچه من تلاش می کنم که برای چهار سال آینده دوام بیاورد، لا اقل ما یک مدتی وقت داشته باشیم برای اینکه خودمان را بهتر بشناسیم ... یعنی به طور کلی اگر بشود به نحوی کار کرد که کجدار و مریز باشد، چون رویه اش خودش غلط است، خودش زود دارد خودش را به طرف نابودی می برد ... مجلس که بیاید [افتتاح شود] یک ارگان انتخابی است و به این عنوان می تواند بایستد مقابل رئیس جمهور و خواهد ایستاد اگر بخواهد راه کج برود. این است که خودش را ساقط می کند. ما کوشش می کنیم به آن حادّی نشودکار فعلاً که ساقط بشود. اما اگر هم خب حاد شد، باید آمادگی داشته باشیم در هر لحظه که جلویش را بگیریم ... ما باید کارمان را بکنیم، اتفاقاً در مجلس کاری که می کنیم که بتوانیم همین کار را بکنیم، این است که نگذاریم بنی صدر از چهارچوب قانون خارج بشود ... خط امام و خط بنی صدر دوتاست و بنی صدر نمی خواهد که بگذارد که مردم بفهمند این خط دوتاست. [...] به نحوی این باید تبلیغ بشود غیر مستقیم که تمام مردم پایین تشخیص بدهند. تمام مردم باید بفهمند که اگر بنی صدر بود، اصلاً این انقلاب از بین می رود.»


و همین حرف ها که توسط روزنامه انقلاب اسلامی خود بنی صدر منتشر شده بود، بهترین گواه دروغ بودن «توطئه چی» بودن آیت بود ولی همان روزها هم شعار «آیت کودتاچی اعدام باید گرددِ» منافقین، مایه روشنی چشم و مهجه قلب عده ای شده بود و روزنامه انقلاب اسلامی هم از زبان مردم نسخه می پیچید که آیت «باید به دست خلخالی سپرده شود!»

 

***

 

جبهه متحد ضد انقلاب «از هر کرانه تیر جفا» به سوی آیت روان کرده بود، «باشد که زان میانه کی کارگر شود» و در این بین گمان می بردند مخالفت با اعتبارنامه او (که به نمایندگی مجلس اول شورای اسلامی انتخاب شده بود) می تواند از همه برّاتر باشد. احمد سلامتیان (یار غار بنی صدر) عهده دار این مخالفت شد ولی حکایتش حکایت چاه کنی شد که خود، ته چاه ماند. نطق آیت در روز رأی گیری راجع به تصویب اعتبارنامه اش، نه تنها جواب مخالفان بود، بلکه بهترین گواه صدق و بصیرت آیت هم شد.

آیت از سنگر مجلس و با استفاده از امکانات قانونی که در اختیار هر نماینده ای بود، خط برخورد روشنگرانه با انحرافات را پی گرفت و صدالبته که فقط بنی صدر را حریف خود ندانسته و به ظاهر دوستانِ بعضا هم حزبی (که هم ریششان از آیت بلندتر بود و هم ولاالضالین نمازشان را بیشتر می کشیدند) را هم از تیغ افشاگری او زخم ها بود و همین بود که به گرداگرد خود چندان که می نگریست، بلا رو چون انگشتری ای می یافت که از جانب بنی صدری ها و مجاهدین خلق و لیرالها و مارکسیستها و برخی ظاهرا حزب اللهی ها، او را مانند نگینی در بر گرفته است.

 

***

 

یک سال پرحادثه 59 گذشت و چه گذشتنی. و درست یک سال بعد از انتشار نوار سخنان خصوصی آیت که در آن نسبت به انحرافات بنی صدر هشدار داده بود، نمایندگان مجلس رأی سفید برای «تصویب عدم کفایت سیاسی» بنی صدر به گلدانها انداختند و شیرین آنکه در این میانه ی پرهیاهو، باز بنی صدر و مجاهدین خلق (که حالا کاکلشان را محکم به هم گره زده بودند) باز دست آیت را در میانه می دیدند و در نشریه های خود تیتر می زدند: «تحقق کودتای آیت».


و البته این حداکثر شعور مدعیان طرفداری از رأی مردم بود که وقتی نمایندگان همان مردم به آنها رأی منفی دادند، باید زیر میز زده و آن را «کودتا» خواند. طنز زمانه آنکه کسانیکه در آن روزها ظاهرا با بنی صدر آبشان در یک جوی نمی رفت ولی آیت دست آنان را در عمق نظرات با هم در یک کاسه می دید، 30 سال بعد در میان چشم های بهت زده دموکراسی، همین منطق را با تئوری هایی چون داماد لرستان، تکرار کردند.

 

***

 

ظاهرا افشاگری های آیت جواب داد: بنی صدر عزل شد، منافقین نفاق را کنار گذاشته و رسما چون زنگی مست، عربده «خلق و آزادی» کشان، تیغ را بی دریغ به روی خلق کشیدند. ولی هنوز تکلیف برخی ظاهرا خودی ها (که یا رسما منافق بودند یا زمینه درغلطیدن به زمین دشمن را داشتند) روشن نشده بود. همین ها بودند که در روزنامه کیهان به سرپرستی سید محمد خاتمی (که قرار «فرزند فاضل، متعهد و باتقوا»ی امام خمینی باشد) بعد از اثبات عینی و بی ظن و گمان تک تک حرفهای آیت درباره بنی صدر، باز مقاله ای منتشر کردند و این ساز را کوک کردند که: بله، خط  آیت و سازمان مجاهدین خلق در اصل با هم مرتبط است! و آیت مدعی است به امام خط می دهد! و از این هرزه درائی ها. و بازهم جواب آیت بود که نگینی شد برتارک صداقت و بصیرت: که آی مردم، بدانید  بنی صدر رفت، اما «بنی صدر سازان» هنوز هستند.

و مقدر بود این آخرین جدال قلمی او در حیات کم طول و پر عمق و عرضش باشد.

 

***

 

آیت که از جلسه تاریخی هفت تیر جان به در برده بود؛ از کینه کسانی که سالها نیش زبان او، نوش مردم فریبی شان را زهر کرده بود جان به در نبرد و در 14 مرداد 60، با 60 گلوله به دیدار حضرت حق رفت. او هم خودش چنین سرنوشتی را برای خویش در پیش چشم می دید که روزی گفت: «این مبارزه را ادامه می دهم و آنها نمی توانند شخصیت من را ترور کنند، مگر اینکه جسم مرا ترور کنند.»


و چه کینه عجیبی بود که بعدها برخی دستگیر شدگان تیم های عملیانی سازمان مجاهدین خلق در مرحله ترور مردم حزب اللهی، اعتراف کردند که هر کس در مغازه اش عکس امام یا شهید بهشتی یا شهید آیت را داشت باید حتما ترور می شد. مثلا محمد طاهر تیموری (فرمانده یک واحد ویژه ی سازمان) پس از دستگیری اعتراف کرد که: «خط این بود که صاحبان دستفروشی ها و مغازه ها و ماشین هایی که عکس امام یا شهید بهشتی یا شهید آیت را دارند حتماً باید ترور شوند»


یا حسین شیخ الحکما (مسئول و فرمانده نظامی شرق تهران در سازمان) هم اعتراف کرد: «اولین خط [داده شده به اعضای سازمان در فاز نظامی] ... این است که :"تمامی مکانها و مغازه ها ، دست فروشیها و ماشینهایی که عکس های امام، شهید بهشتی، شهید آیت و کلاَ مقامات جمهوری اسلامی را داشته باشند میبایست ترور و منهدم بشوند.»


باری، آیت شهید شد و منافقین هم رفتند اما یادمان باشد «منافقین سازان» هنوز زنده اند.


منبع: مشرق نیوز


نظرات | ۱۳٩٥/۱٠/٧ - کاوه |لینک به نوشته

«فکه»، «زین القوس» و «سیف سعد» در قرارداد الجزایر

ایرانیان فقط به خرداد پر حادثه عادت ندارند؛ تیرماه هم برای ما، پرحادثه و سرشار از واقعه است. یکی از مهم ترین این رویدادها، پذیرش قطعنامه 598 در تابستان 1367 است. این روزها پذیرش قطعنامه آتش بس از سوی ایران، 25سالگی اش را پر کرده؛ قطعنامه ای که 29تیر 1366 به تصویب شورای امنیت سازمان ملل رسید و 27تیر 1367 با پذیرش آن، در مرزهای 1458کیلومتری ایران و عراق آتش سلاح ها خاموش شد. مرزهایی که هشت سال شاهد یکی از طولانی ترین جنگ های قرن بیستم بود.

ربع قرن پس از پذیرش قطعنامه 598، نحوه پذیرش و شرایط ایران و عراق در زمان پذیرش از سوی تهران را با دکتر «عباس ملکی» عضو تیم مذاکره برای اجرای قطعنامه، بررسی کردیم. این دیپلمات قدیمی در زمان مذاکرات قطعنامه در تیمی حضور داشت که ریاست آن با «علی اکبر ولایتی» وزیرخارجه وقت بود و به طور مستقیم با هیات عراقی که ریاست آن را طارق عزیز وزیر خارجه وقت عراق بر عهده داشت مذاکره می کرد. او اکنون نیز به عنوان معاون بین الملل مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام، در کنار «ولایتی» وزیر سابقش و رییس این مرکز حضور دارد.

گفت وگو با ملکی در اتاق کار این استاد دانشگاه در دانشکده انرژی دانشگاه صنعتی شریف انجام شد. او کارشناسی و کارشناسی ارشد را از همین دانشگاه اخذ کرد و مقطع دکترا را در دانشگاه علوم استراتژیک گذراند. او دوره پسا دکترا را در رشته «مدیریت امنیت انرژی» در دانشگاه «هاروارد» طی کرد. او از سال های 64 تا 68 مدیرکل دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه و پس از آن معاون وزیرخارجه در امور آموزش و پژوهش (68 تا 72) بود. ملکی همچنین مشاغل مهم دیگری نظیر عضویت در دفتر مشاورت مقام معظم رهبری در امور بین المللی در سال های 1376 تا 1382 را نیز در کارنامه خود دارد.

    شاید بد نباشد بحث را از ریشه های آغاز جنگ تحمیلی شروع کنیم.
در مورد جنگ ایران و عراق موضوع اصلی این است که این جنگ به ایران تحمیل شد. روابط ایران و عراق غالبا روابط خیلی شکننده و همراه با تنش بود. عراق از لحاظ انرژی و منابع انسانی و طبیعی در خاورمیانه از وضعیت خوبی برخوردار است اما این کشور با این امکانات یک اشکال دارد. دسترسی عراق به آب های آزاد دنیا خیلی محدود است. این دسترسی در هنگام جزرومد در دهانه «فاو» بین «خورعبدالله» تا «اروند رود» بین 15 تا 60کیلومتر است. صدام یک بار به ایران حمله و یک بار هم به کویت حمله کرد تا راه تنفسی برای خود باز کند که هر دو مرتبه شکست خورد. در سال 1975 بر اثر «قرارداد الجزایر»، این احساس تنفس عراق کمتر شد.

شاه در آن زمان، با حمایت آمریکا و بهره گیری از نقشی که ایران در سیاست «دو ستونی» نیکسون بر عهده داشت، توانست امتیازاتی از عراق بگیرد. دیپلماسی خاورمیانه ای آمریکا در زمان نیکسون بر «دو ستون» اصلی (ایران و عربستان) پی ریزی شده بود. ایران در آن برهه، همچنین با حمایت از کردهای عراقی، فشار زیادی بر بغداد وارد می کرد. یکی از این امتیازاتی که بر اساس «قرارداد الجزایر» به ایران داده شد این بود که از مرزهای ایران و عراق از ساحل شرقی اروندرود به وسط اروند منتقل شد که همان زمان عراقی ها گفتند که این خیلی به ضررشان است. اما آن موقع چیزی نتوانستند بگویند تا اینکه در سال 1359 به ایران حمله کردند. صحبت های زیادی مطرح است که قبل از جنگ؛ عراقی ها شکایاتی از ایران داشته اند که البته واقعا بوده است. آنها می گویند که قبل از حمله چند یادداشت به ایران داده اند اما آن یادداشت ها به هیچ وجه با حجم حملات قابل قیاس نیست.

  یادداشت داده بودند که می خواهند حمله کنند؟
 در معاهده 1975، سه بخش مهم وجود دارد. یکی حدود مرزها، دوم متوقف شدن فعالیت های مخالفان در دو کشور و سوم مساله جابه جایی مرز در اروندرود به نفع ایران در برابر اعطای سه منطقه در «فکه»، «زین القوس» و «سیف سعد» به عراق. بلافاصله بعد از این معاهده، ایران به اعمال حاکمیت در اروندرود اقدام کرد ولی واگذاری سه منطقه اتفاق نیفتاد. اوایل انقلاب و پیش از جنگ، عراق چند یادداشت اعتراضی - مخصوصا یادداشت 12سپتامبر 1980- به ایران داد. طرف ایرانی شاید توجه نکرده باشد، چراکه آن موقع در سال 1358 مشکلات زیادی داشتیم به خصوص در خوزستان که یک کودتا می خواست انجام شود. فرماندهی لشگر 92 تعویض شد. چندبار استاندار تغییر کرد و مسایلی از این قبیل که کسی حواسش نبود.

  با همه اینها، اعتراض عراق نمی تواند توجیه کننده حمله بزرگ و وسیع آن کشور به خاک ایران باشد. ولی به هرحال عراقی ها و صدام، آرزوی بزرگ شان را در قالب حمله گسترده به ایران در 29 شهریور 1359 به مرحله اجرا گذاشتند. وقتی این جنگ تحمیلی علیه ایران شروع شد دو راه داشتیم؛ اول اینکه بگوییم حاضریم مذاکره کنیم و عراق هم در سرزمین هایی که اشغال کرده بماند. در این وضعیت، برای بغداد اهمیتی نداشت که مذاکرات، طولانی و فرسایشی شود زیرا در موقعیت برتر قرار می گرفت. راه دوم هم این بود که نپذیریم و مقاومت کنیم تا به جایی برسیم و از موضع بالاتری به ادعاهای عراقی ها پاسخ دهیم. امام روش دوم را برگزیدند. مردم هم رفتند و بسیج را راه اندازی و ساماندهی کردند. ارتش و سپاه هم مقاومت را در دستور کار قرار دادند.

  میان صدور قطعنامه 598 تا پذیرش آن، شکاف زمانی نزدیک به یک سال ایجاد شد. این فاصله یک ساله به چه دلیل بود؟ اگر قرار بود قطعنامه را بپذیریم، چرا زودتر این کار را نکردیم؟
 در این مورد باید سه نکته را مدنظر قرار داد؛ اول اینکه صدام حمله کرده بود. پس تعیین اینکه چه کسی و کدام کشور متجاوز است، مهم بود. قطعنامه های شورای امنیت از ابتدا تا قبل از قطعنامه 598 عموما به سمت عراق گرایش داشت. عراق، سلاح شیمیایی استفاده کرده بود، بعد در قطعنامه گفته می شد که از دو طرف ایران و عراق می خواهیم که این کار را انجام ندهند. یا در خلیج فارس یک کشتی هدف قرار می گرفت؛ مشخصا در قطعنامه گفته می شد که از ایران می خواهیم اینگونه اقدامات را انجام ندهد. خب، غرامت هم موضوع مهمی بود. علاوه بر این، تا لحظه پذیرش قطعنامه قسمت هایی از خاک ایران در اشغال عراق بود.

  درست است که ایران به «فاو» و شرق «بصره» (القرنه) حمله کرد اما در جبهه های شمالی عراق دست بالا را داشت. نکته سوم مساله اسرا بود. تعداد زیادی از ایرانیان اسیر بودند. بنابراین ما دنبال این بودیم که یک پیروزی قاطع به دست بیاوریم؛ بعد صحبت پذیرش قطعنامه بشود. اما در سال آخر، اتفاقات دیگری افتاد. روز سوم پس از آغاز جنگ، نیروی هوایی ارتش ایران سکوهای نفتی «البکر» و «الامیه» را منهدم کرد. صدور نفت عراق از خلیج فارس که حدود یک میلیون بشکه در روز بود، کاملا قطع شد. پس از آن با چندماه تلاش دیپلماتیک وزارت خارجه، دولت سوریه موافقت کرد خط لوله «کرکوک» عراق به «بندر بانیاس» سوریه در دریای مدیترانه را قطع کند که این هم یک میلیون بشکه نفت در روز از صادرات نفت عراق کم کرد. دولت صدام، تقریبا فلج شده بود. یک خط لوله سوم هم بود که از «کرکوک» به سمت ترکیه می رفت که گاهی اوقات منفجر می شد.

عربستان به کمک عراق آمد و خط لوله ای را از «زبیر» در عراق به «ینبوع» در دریای سرخ کشید و تلاش کرد معبری برای افزایش صادرات نفت عراق به بازارهای جهانی بگشاید. بغداد، هنگامی که مشاهده کرد صادرات نفت ایران ادامه دارد، جنگ را به خلیج فارس کشاند. آنها با حمله به خارک آغاز کردند. پس از آن ایران هرقدر، محل انتقال و صادرات نفت را جابه جا می کرد باز هم مورد حمله قرار می گرفت. وقتی کار به این مرحله رسید؛ کشتی های کسانی که برای عراق خط لوله نفت کشیده بودند، مورد اصابت قرار می گرفتند. آنها کشتی هایشان را تحت پرچم قدرت بزرگ مثل آمریکا و شوروی و... قرار می دادند.

به هرحال، اتفاقات زیادی افتاد تا اینکه آمریکا دوبار به سکوهای نفتی ایران حمله کرد و در نهایت، هواپیمای مسافربری ایران را منهدم کرد؛ این نکته مهمی بود. نکته دیگر اینکه ما در عملیات های زمینی با توجه به تلاشی که کردیم، نتوانستیم موفقیت چشمگیری کسب کنیم. در تامین نیرو هم دچار برخی مشکلات می شدیم. از آن طرف هم از آغاز جنگ همه دنیا حتی برزیلی ها هم به صدام کمک می کردند. اینها متغیرهای مهمی بود. یک سالی که ایران قطعنامه را نپذیرفت، به خاطر چند مساله از جمله مسایلی بود که در خلیج فارس اتفاق افتاد. دوم در جبهه های جنگ هم پاره ای مشکلات داشتیم. سوم مشکل تامین نیرو بود و در نهایت نکته مهم، به نوعی «خاویر پرز دکوییار» و سه نفر از معاونانش، به تدریج در مذاکرات با ایرانیان نشان دادند که مایل نیستند به صورت یک طرفه حامی عراق باشند.

اینها با ایرانی ها مذاکره کردند و علایمی از بی طرفی و عدالت در آنها دیده شد. به همین دلیل رهبری کشور اجازه دادند که این بحث ها در تهران، «ژنو» و «نیویورک» ادامه پیدا کند تا به نتیجه برسد. روند پذیرش قطعنامه 598 به نظر من تا حد خیلی زیادی باثبات است.

  شایبه ای که برخی درباره دیپلماسی ایران مطرح می کنند؛ این است که چرا پیش از صدور قطعنامه 598؛ ایران در مذاکرات شورای امنیت سازمان ملل شرکت نداشته است؟
 ما با سازمان ملل صحبت می کردیم ولی با عراقی ها خیر. چون زبان مشترکی نداشتیم چرا که آن زمان عراقی ها می خواستند به دنیا اینگونه القا کنند که ایرانی ها در حالی که ما در اراضی آنها هستیم، قبول کردند مذاکرات را شروع کنند. از لحظه ای که جنگ شروع شد، قسمت هایی از خاک ایران در اشغال عراق بود که به نوعی به آنها دست بالا را می داد و در این شرایط می گفتند که بیایید مذاکره کنیم. اما ایران معتقد بود ابتدا به مرزهای بین المللی برگردند بعد مذاکره کنیم. بنابراین در طول پذیرش و پس از پذیرش قطعنامه، مذاکره مستقیم با عراق نداشتیم. اما جولای 1990 (سه هفته پیش از حمله صدام به کویت)، عراق یک کانال جدید باز کرد.

«برزان تکریتی» برادر صدام که سفیر عراق در«ژنو» بود با آقای سیروس ناصری تماس گرفت و گفت برادرم پیامی دارد. پیامش این بود که هرچه شما بخواهید، ما قبول داریم. مشخص بود که صدام می خواهد از سمت ایران، اطمینان خاطر پیدا کند. یکسری نامه نگاری میان ایران و عراق انجام شد. صدام نامه هایش را خطاب به مقام معظم رهبری و آقای هاشمی می نوشت و در ایران، رییس جمهوری که آقای هاشمی بود، جواب نامه ها را می داد. آقای هاشمی اصرار داشت که مبنای مذاکرات و صلح، معاهده 1975 باشد ولی صدام مخالفت می کرد  اما در آخرین نامه که به صورت رسمی میان ما و عراق از سوی برزان تکریتی به آقای ناصری ارایه شد، صدام گفت که با شرط ایران موافقت می کنم.

  در سال 1365 ایران دست بالا را در جبهه ها داشت. یعنی وارد خاک عراق شده بودیم. چه اتفاقی افتاد که درنهایت بحث پذیرش قطعنامه پیش آمد؟
 ما «فاو» را در اختیار داشتیم ولی «فاو» در درازمدت در اختیار ما نماند. دوره ای که «فاو»در اختیار ما بود خیلی کوتاه بود. با این حال تصرف «فاو» مثل زلزله بود چرا که جهان متوجه شد ایران می تواند به راحتی با کویت و عربستان مرز مشترک خاکی پیدا کند. اما بعدا مسایل مربوط به انتخابات مجلس پیش آمد و ما «فاو»را از دست دادیم زیرا توجه بعضی از فرماندهان به مساله انتخابات معطوف شد که در آن زمان مساله عجیبی بود. شاید آنها فکر می کردند برای اینکه گرایش هایشان وارد مجلس شود، باید فعالیت های داخلی را در شهرستان های مختلف شروع کنند ولی به هرحال رزمندگان از ابتدای اینکه «فاو» را گرفتیم زیر آتش بودند و «فاو» هیچ لحظه ای خاموش نبود. الان هم به فاو بروید، تعداد نخل هایی که بی سر هستند؛ نشان دهنده میزان بالای آتش جنگی در آنجاست.

به هرحال تصمیم گیری سیاسی همین است. یعنی در عین اینکه محکم ایستاده اید، انعطاف پذیر هم باشید. مساله، مساله تمامیت ارضی ایران بود. امام (ره) تشخیص داده بودند که جنگ را تا آن موقع ادامه دهیم. بعد هم بنا به دلایلی، یعنی گسترش جنگ به خلیج فارس، دخالت مستقیم آمریکا که در حال تبدیل جنگ ایران و عراق به جنگ ایران و آمریکا بود، مساله تدارکات و نیروها و نهایتا اینکه به نوعی در قطعنامه 598 مقداری از خواسته های ایران منعکس شده بود - در حالی که در قبلی ها نبود – که باعث شد رهبری ایران تصمیم بگیرند که قطعنامه را بپذیرند. به هر حال کار سیاسی همین است باید از همه امکانات استفاده کرد که به نظر من امام (ره) استفاده کرد.

  این مواردی که شما فرمودید باعث شد تا ایران قطعنامه را بپذیرد، مسلما طرف دشمن هم آگاه بود. آیا باعث نمی شد عراقی ها ببینند که ایران این مشکلات را دارد، پس از پذیرش قطعنامه جنگ را ادامه دهند؟
 اتفاقا همین هم شد. وقتی که قطعنامه در سال 1366 صادر شد، عراق همان موقع یعنی یک سال پیش، از ایران پذیرفت. ایران به دلیل وجود دشمن در خاکش قطعنامه را نمی پذیرفت و به همین دلیل عراق فکر می کرد که همیشه همین منوال ادامه پیدا می کند. وقتی ایران پذیرفت، ما به همراه آقای ولایتی به نیویورک رفتیم. در جلسه با آقای دکوییار (دبیرکل وقت سازمان ملل)، از تهران تلکس رسید که عراق دوباره از جنوب حمله و منافقین تا نزدیکی کرمانشاه آمده اند. وقتی آقای ولایتی به دکوییار گفت، او باور نمی کرد که چنین حمله ای صورت گرفته باشد. او گفت که باید چک کنم.

عصر آن روز گفت که هواپیماهای آمریکایی در منطقه تایید کرده اند که نیروهای عراق در جاهایی که نبودند وارد خاک ایران شده اند. تمام نگرانی آقای دکوییار این بود که آمریکایی ها شاید پشت ماجرا باشند که آنها به او گفته بودند که ما هم با حمله دوباره عراق به ایران مشکل داریم و مخالف هستیم. با فشار آمریکا و آقای دکوییار عراقی ها متوقف شدند. نکته ای که جالب است مقاومت ایران در آن زمان است. بعد از آن حمله، رییس جمهوری که آیت الله خامنه ای بود، دوباره عازم جبهه ها شدند. طی آن حملات، در جریان مقاومت برابر عراقی ها و منافقین، خیلی ها مظلومانه شهید شدند. عراق حتی در مذاکرات هم می گفت که ایران در پذیرش قطعنامه جدی نیست. به نظر با این حرکت عراق، دروغ بودن ژستی که می گرفتند که ما صلح طلبیم و ایران جنگ طلب است برای دنیا آشکار شد که چه کسی جنگ طلب است.

  پس چرا برای پذیرش قطعنامه تعبیر «جام زهر» استفاده شد؟
 امام این تعبیر را خطاب به رزمنده ها گفتند. خوب یادم هست وقتی از نیویورک برگشتیم برخی دوستان ما در سپاه و جاهای دیگر به ما می گفتند که شما خیلی جدی نباشید. چون امام (ره) این را تاکتیکی پذیرفتند تا وقت بگیریم و تجدیدقوا کنیم تا بتوانیم نیرو بفرستیم. این شایعات خیلی فراگیر شده بود که بعد امام (ره) آن بیانیه را دادند که «ما همانقدر که در جنگ جدی بودیم در صلح هم جدی هستیم.» خیلی ها احساس می کردند این همه فداکاری که کردند؛ یک دفعه متوقف شد. واقعا اگر امام نبودند؛ کسی نمی توانست این کار را انجام دهد.

  در آن موقعیت با توجه به اینکه نظامی ها می دانستند امکانات و توانایی هایشان چقدر است، چه اصراری به ادامه جنگ داشتند؟
 اصرار به ادامه جنگ نبود. یک جریان عرفانی بود. مثلا کسی که برادرش شهید شده بود زندگی عادی برایش مشکل بود. رفتن به جبهه و جایی که خودتان را فدا کنید راحت تر بود تا اینکه بنشینید در شهرتان و کار اقتصادی کنید. فضای عجیبی بود. تعدادی که از رزمندگان شهید شده بودند زیاد بود و آنها عموما در همه محلات از باهوش ترین و با تقواترین ها بودند.

  در پذیرش قطعنامه اجلاس «ریکیاویک» چقدر نقش داشته؟ برخی مدعی هستند یکی از دلایل ختم جنگ؛ همین اجلاس بوده و معتقدند که آمریکا و شوروی پیرامون پایان جنگ به توافق رسیدند.
این مباحث هست که جنگ نباید برنده داشته باشد و... . اما به نظر من دو اتفاق افتاده بود. یکی رویدادهای خلیج فارس بود و دیگر اینکه ما از سال 1985 به تدریج تلاش کردیم رابطه مان با شوروی را بهبود ببخشیم. رابطه ایران و شوروی تا پیش از انقلاب رابطه خوبی بود. یعنی اینکه شاه متوجه شده بود که باید این خرس شمالی را به نحوی آرام کند. بنابراین علاوه بر اینکه کارهای استراتژیک نیروی هوایی را با آمریکا و نیروی دریایی را با انگلیس دنبال می کرد برخی از نیازهای نیروی زمینی مثل موشک های کاتیوشا و خودروهای زرهی را از شوروی یا بلوک شرق تهیه می کرد. پس از انقلاب مشکلی با روس ها نبود اما بعدا مسایلی نظیر کشف شبکه جاسوسی «کا.گ.ب» در ایران که در سطح فرمانده نیروی دریایی ارتش ایران نفوذ کرده بودند یا مسایل حزب توده در ایران و ارتباط مجاهدین خلق با شوروی کم کم روابط را دچار تیرگی کرد.

بعد از اینها مساله افغانستان بود که امام رسما با اقدامات روس ها مخالفت کردند. در جنگ هم که مسکو متحد استراتژیک بغداد بود و باعث شد تا روابط ایران و شوروی سرد شود. مدت ها ارتباط نزدیک نداشتیم که یک بار معاون وزیر خارجه در امور اقتصادی و یک بار هم معاون امور بین الملل عازم مسکو شدند. کم کم روابط بهبود یافت. روس ها دیدند ایرانی ها درست کار می کنند. اما اینکه در ریکیاویک صحبت شود بله صحبت شد اما آمریکا نفوذی در ایران نداشت. شوروی هم نفوذ نداشت اما روابط داشتیم.

  بندهای 7 و 8 قطعنامه درخصوص پرداخت غرامت است که می گوید باید یک صندوق بین المللی برای جبران خسارات تشکیل شود. اما این صندوق بیشتر شبیه صندوق خیریه است و هنوز خبری از آن نیست.
ببینید در قطعنامه غرامت خیلی دور از دسترس بود. مهم ترین مساله برای ایران این بود که متجاوز مشخص شود. چون عراق مدعی بود که ایران با حملات مرزی متجاوز بوده است. کمیته ای بعد از جنگ عراق و ایران تشکیل شد و نظرش را داد و عراق را به عنوان متجاوز اعلام کرد. ولی همانطور که گفتید روند پرداخت غرامت به صورت مشخصی در قطعنامه معلوم نشده است ولی از مجامع بین المللی می خواهد صندوقی برای خسارات کشورها تشکیل دهند.

  این دیگر به نوع رابطه ما با کشورهای مهم شورای امنیت برمی گردد. وقتی جنگ کویت شد، این کشور با آمریکا و انگلیس و دیگران مشکلی نداشت و توانست از همان ابتدا موضوع غرامت جنگی را در قالب فروش نفت عراق دنبال کند. درست است که جنگ در حال اتمام بود ولی مسایل دیگری مثل گروگان ها در لبنان، حزب الله، فلسطین و بعدا «سلمان رشدی» یا ماجرای «میکونوس» وجود داشت. یعنی در هر دوره ای، به محض اینکه دنبال فعال شدن در این زمینه می رفتیم یک مشکلی پیش می آمد.

  به نظر شما چقدر امکان پیگیری هست؟
 باید پیگیری کنیم چون یکی از حقوق ماست. منتها مساله الان این است که ما با عراق رابطه خیلی نزدیکی داریم. برای اولین بار است که در طول تاریخ، ایران و عراق دو دولتی دارند که همدیگر را درک می کنند و نگرانی امنیتی خیلی کمتر شده است.

حالا این دیگر یک تصمیم گیری سیاسی است که چه مقدار از مسایل رابطه تان با عراق را اجازه دهید که با غرامت گره بخورد. همین الان سودهای خوبی از عراق می بریم. روابط اقتصادی در حال گسترش است. هم در سطح مرزی و پیله وری و هم در سطح دولتی. خطوط لوله گاز، فرآورده ها، پروژهایی که ایرانیان در حال انجامش در عراق هستند؛ با توجه به تهدید داعش و اینکه آیا بغداد در دست شیعیان باقی می ماند یا نه، به نظرم الان وقت مطرح کردن غرامت نیست بلکه وقت کمک به دولت عراق است. چرا که به نظر من روابط با عراق نسبت به غرامت در اولویت است. فرق تصمیم گیری اقتصادی و سیاسی در اینجاها معلوم می شود. تصمیم گیری سیاسی منافع درازمدت را می بیند.

منبع: روزنامه شرق (بازنشر در وبسایت دیپلماسی ایرانی)


نظرات | ۱۳٩٥/۱٠/۳ - کاوه |لینک به نوشته

نظر مراجع عظام تقلید در مورد خوانندگی زنان

سرویس دین مشرق، آیا شنیدن صدای زنان به عنوان خواننده، از نظر شرعی دارای اشکال است؟ این پرسشی است که ذهن بسیاری را به خود مشغول کرده است. برای رسیدن به پاسخ برای این پرسش، باید دو فرض را مدنظر قرار داد.


فرض اول، هنگامی است که این خوانندگی موجب غنا شود. در تعریف غنا آمده که عبارت است از ترجیع صدا و گرداندن آن در حلق خواننده، به نحوى که طرب ‏انگیز و مناسب با مجالس لهو و گناه باشد. در چنین فرضی، نظر تمامی علما بر حرام بودن است.
اما در فرض دوم، یعنی غنا نداشتن صدای خواننده زن، میان علما اختلاف نظر وجود دارد.


با این توضیحات، پاسخ مراجع عظام تقلید نسبت به این سؤال، چنین است:

حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای (مد ظله العالی):
اگر صداى زن (چه به صورت تک خوانی و یا همخوانی با زنان و یا با مردان ) به صورت غنا نباشد و گوش دادن به صداى او هم به قصد لذت و ریبه نباشد و مفسده‌‏اى هم بر آن مترتّب نشود، اشکال ندارد، اگر مفسده داشته باشد و یا تحریک شهوت بکند، جایز نیست.

آیت الله سیستانی (مد ظله العالی):
آواز خواندن زن حرام نیست؛ مگر اینکه مشتمل بر ترقیق و تحسین که عادت مهیج شهوت شنونده باشد. در این صورت بر مردان هم حرام است و منظور از آن سخن باطلی است که با آوازی خوانده می‌شود که مناسب مجالس لهو و لعب باشد.

آیت الله مکارم شیرازی (مد ظله العالی):
کلیه آهنگ‌ها و صداهایى که مناسب مجالس لهو و فساد است، حرام و غیر آن جایز است و فرقى در این قسمت میان مرد و زن نیست؛ ولى خوانندگى نوع مباح براى زنان در صورتى جایز است که مجلس مخصوص به جنس خودشان باشد، خواه دسته جمعى بخوانند یا به تنهایى.

آیات عظام امام خمینى (ره)، فاضل لنکرانی (ره)، بهجت (ره)، صافى گلپایگانی و وحید خراسانی (مد ظلهم العالی):
گوش دادن به صدای خوانندگی زن مطلقاً جایز نیست.

آیات عظام تبریزى (ره) و نورى همدانی (مدظله العالی):
گوش دادن به آواز زن اگر غنا نباشد و باعث التذاذ جنسى و تهییج شهوت نشود و مفسده‌‏اى بر آن مترتب نگردد، اشکال ندارد.


نظرات | ۱۳٩٥/۱٠/۱ - کاوه |لینک به نوشته

onLoad and onUnload Example