برای نازنین
 
پس از سقوط

در ساعات پایانی جنگ جهانی دوم چه گذشت؟


 هوبرت وتزل و یوآخیم کپنر / ترجمه: محمدعلی فیروزآبادی
 

تاریخ ایرانی: آنجا در رایمس یعنی همان جایی که روزگاری پادشاه فرانسه تاجگذاری کرد، اکنون ستاد فرماندهی نیروهای متفقین به رهبری ژنرال آمریکایی «دوایت دی. آیزنهاور» مستقر شده است و در همین مکان ژنرال آلمانی یعنی آلفرد یودی با قلمی طلایی امضای خود را بر پای سند تسلیم آلمان می‌گذارد.

در آن صبحگاه روز هفتم مه ۱۹۴۵ در عرض فقط دو دقیقه یعنی از ساعت ۲:۳۹ تا ۲:۴۱ صبح همه امضاها بر پای آن سند گذاشته می‌شود. در این سند که خطوط آن به پاکیزگی تایپ شده، تاریخی دست‌نویس و آمریکایی زمان آغاز تسلیم بی‌قید و شرط آلمان را نشان می‌دهد: ۸ مه ساعت ۲۳:۰۱ به وقت اروپای مرکزی.

 

پایان نظم کهنه

 مقام‌های نظامی آمریکا در آغاز کار قصد دارند که خبر تسلیم آلمان را مخفی نگه دارند اما ادوارد کندی، گزارشگر خبرگزاری آسوشیتدپرس سانسور را دور زده و نادیده می‌گیرد. از ظهر همان روز این خبر از طریق ایستگاه‌های رادیو منتشر می‌شود و روزنامه نیویورک‌تایمز صبح روز هشتم مه تیتر می‌زند: «جنگ در اروپا به پایان رسید! تسلیم بی‌قید و شرط.»

از آنجایی که شهر آخن آلمان چندین ماه قبل یعنی در پاییز ۱۹۴۴ آزاد شده است، روزنامه «آخنر ناخریشتن» با مجوز نیروهای متفقین امکان فعالیت و خبررسانی آزاد دارد و به همین خاطر بر روی صفحه نخست شماره روز هشتم ماه مه این روزنامه این عبارت به چشم می‌خورد: «جنگ به پایان رسید».

در آن صبح بهاری در شهر بادناوهایم آلمان یک سرجوخه ارتش آمریکا به نشانه جشن پیروزی خشاب تپانچه خود را خالی می‌کند. این سرجوخه که «اشتفان‌ هایم» نام دارد در واقع یک یهودی آلمانی است که زمانی از چنگ نازی‌ها گریخته و سپس با اونیفورم ارتش ایالات متحده به کشورش بازگشته و بعدها در آلمان شرقی به نویسنده‌ای منتقد و مشهور بدل خواهد شد. دو پسر کوچک بر روی محوطه چمن پارک بازی می‌کنند و نگهبان پارک به آن‌ها تشر می‌زند. در همین حال سرجوخه‌ ّ«هایم» بر سر نگهبان فریاد می‌کشد و می‌گوید: «آن نظم کهنه به پایان رسیده و زمان آن سپری شده است. از این به بعد آزادی بر آلمان حاکم است.»

در برلین هنوز هم جنازه‌ها در خیابان‌ها دیده می‌شود و همچنان برای کنترل پایتخت رایش نبردهایی وجود دارد. سربازان و غیرنظامیان اعم از زن و مرد در این درگیری‌ها حضور دارند. یک نویسنده و روزنامه‌نگار به نام فریتز جی. راداتز بعدها به یاد می‌آورد: «از درخت یاس خبری نبود اما در آن روزهای بهاری همچنان رایحه سنبل شامه‌ها را نوازش می‌داد.»

 

مرز نامشخص گناه و بی‌گناهی

 آن دختر ۲۱ ساله به نام «اینگه پاسولت» در میان ویرانه‌های شهر درسدن شاهد ورود نیروهای ارتش سرخ است. در این میان یک نفر فریاد می‌کشد: «شلیک نکنید! روس‌ها اینجا هستند!»

اینگه تنها چند ساعت بعد شاهد غارتگری‌ها و ورود سربازان روس به خانه‌ای است که او همراه با خانواده‌اش در آن بسر می‌برند. اینگه بعدها برای آرشیو تاریخ معاصر درسدن رویدادهای آن روز را به رشته تحریر درمی‌آورد: «پدرم در همان حالی که یک سرباز روس زن صاحبخانه را مورد تجاوز قرار می‌داد با روس‌ها در همان اتاق ودکا می‌خورد.» البته سرنوشتی مشابه در انتظار اینگه نیز بود و او از جمله نخستین زنانی به شمار می‌آید که چند دهه بعد آشکارا در مورد این مساله لب به سخن گشود.

هاینریش هیملر، فرمانده اس اس که طی چند ماه گذشته دستور اعدام همه سربازان فراری و حتی شهرداران روستاهایی را که قصد داشتند در برابر متفقین پرچم سفید بالا ببرند صادر کرده و کماندوهای مرگش این دستور را بی‌چون و چرا اجرا کرده بودند، فرار را بر قرار ترجیح داده و ناپدید شده است. البته هیملر روز هشتم ماه مه هنوز آزاد بود و با یک گذرنامه تقلبی و هویتی جعلی به نام هاینریش هیتزینگر، خود را عضوی از دستگاه پلیس مخفی غیرنظامی معرفی می‌کند. اما چند روز بعد به دام نیروهای بریتانیایی می‌افتد و در نهایت روز ۲۳ مه با یک کپسول سیانور به زندگی خود پایان می‌دهد.

اریش کستن، نویسنده مشهور با احساسی چندگانه به روز تسلیم آلمان می‌نگرد. او فاتحان را متهم می‌کند که پیش از جنگ و از مدت‌ها قبل از آن با نازی‌ها هماهنگ بوده‌اند و می‌نویسد: «چه کسی به جای آنکه دست قربانیان را بفشارد با جنایتکاران دست می‌دهد؟» و سپس پیش‌بینی می‌کند که در آینده نزدیک آلمانی‌ها حاضر به همکاری با نیروهای خارجی نخواهند شد و در پایان می‌نویسد: «بی‌گناهی مانند طاعون سرایت می‌کند.»

 

سراسر این لانه باید آتش بگیرد

 در محوطه‌های باز و خیابان‌های پراگ منظره وحشتناک اجساد آلمانی‌هایی به چشم می‌خورد که از پا دار زده شده و سوزانده شده‌اند. یان اسکلنار، جوان اهل چک در میان ویرانه‌های ساختمان رادیو از روی اجساد آلمانی‌ها می‌گذرد: «همه جا پوشیده از جسد بود. اما من فقط می‌خواستم که خودم را نجات دهم و به هر قیمت از آن ساختمان خارج شوم.»

نیروهای شورشی در پایتخت چکسلواکی پس از سه روز نبرد به پیروزی رسیده‌اند. پیش از این کارل فریدریش گراف فون پوکلر-بورگهاوس، فرمانده اس اس در منطقه بومان و مرن دستور داده بود که بخش قدیمی پراگ که یکی از زیباترین شهرهای اروپا است با بمب‌های آتش‌زا نابود و ویران شود: «سراسر این لانه باید آتش بگیرد.»

اکنون بخشی از نیروهای آلمانی تسلیم و بخشی عقب‌نشینی می‌کنند. بسیاری از بازماندگان گرفتار آتش فروخفته انتقامی می‌شوند که از مدت‌ها قبل در زیر خاکستر پنهان مانده است. پاول کوهوت، نمایشنامه‌نویس چک بعدها از «ستاره اقبال قاتلان» می‌گوید و عنوان می‌کند که نیروهای آلمانی در واقع پیش از ورود روس‌ها از پراگ رفته بودند و نیروهای ارتش سرخ روز ۹ ماه مه به پایتخت چکسلواکی وارد می‌شوند.

 

سرمستی‌های حاصل از پایان جنگ

 اریش هارتمان، خلبان هواپیماهای جنگنده آلمانی می‌داند که جنگ تا چند ساعت دیگر به پایان خواهد رسید، اما در ذهن او همچنان جنگ ادامه دارد. به همین خاطر پشت فرمان هواپیمای جنگی‌اش می‌نشیند و در ارتفاع بالا خود را به پشت یک جنگنده یاک روسی می‌رساند و آن را ساقط می‌کند و این ۳۵۲ مین پیروزی هوایی این خلبان آلمانی به شمار می‌آید و هیچ خلبان دیگری در طول جنگ دوم جهانی این تعداد هواپیمای دشمن را ساقط نکرده است.

هارتمان پس از فرود در خاک چکسلواکی، خود را به نیروهای پیاده آمریکا تسلیم می‌کند و آن‌ها نیز بر اساس توافق به عمل آمده در کنفرانس یالتا وی را به نیروهای ارتش سرخ تحویل می‌دهند. تشکیلات قضایی شوروی هارتمان را به ۲۵ سال کار اجباری محکوم می‌کند و در نهایت هارتمان در سال ۱۹۵۵ به عنوان آخرین اسیر آلمانی در شوروی آزاد و به خانه بازمی‌گردد.

مکان: هتشتد آم هرتز. این یهودی لهستانی یعنی آرنو لوستیگر از طریق یکی از دوستان آمریکایی‌اش از رویدادهای روز خبردار می‌شود. این دوست آمریکایی به صورت سرزده به خانه وی آمده و می‌گوید: «آرنو همین الآن از رادیوی ارتش شنیدم که جنگ تمام شده است.» لوستیگر شخصاً تجربه حضور در آشویتس و بوخن‌والد را دارد و دو بار تا آستانه مرگ رفته است. اوایل آوریل آن سال بود که به جنگل فرار کرد و توسط سرنشینان یک تانک آمریکایی نجات یافت.

 

سرود انترناسیونال به نشانه پیروزی

 آرنو لوستیگر در واقع به عنوان مترجم برای نیروهای آمریکایی کار می‌کند اما در هفته‌های آخر جنگ یک مسلسل تحویل گرفته و به نفع متفقین می‌جنگد. لوستیگر بعدها یعنی زمانی که به یکی از مهم‌ترین وقایع‌نگاران مقاومت یهودیان بدل می‌شود در مورد این تغییر نقش خود از یک مترجم به یک عنصر عملیاتی علیه ناسیونال سوسیالیست‌ها می‌گوید: «شب هشتم ماه مه نوعی سرمستی فراگیر و عمومی از بابت پایان جنگ جریان داشت و تقریباً مصادف با سالروز تولد من نیز بود. البته من یک روز قبل یعنی روز هفتم ماه مه ۲۱ ساله شده بودم.» آرنو لوستیگر در سال ۲۰۱۱ درگذشت.

در نقطه‌ای دیگر در اروپا یعنی در آب‌های گوتبورگ سوئد، فرمانده زیردریایی U-۳۵۰۳ آلمان زیردریایی خود را رأس ساعت ۱۹:۲۹ به قعر آب‌ها می‌فرستد و در واقع آن را به نوعی نابود می‌کند. این زیردریایی تایپ XXI می‌تواند برای مدت نامحدود در زیر آب بماند و یکی از مدرن‌ترین زیردریایی‌های نیروی دریایی آلمان نازی به شمار می‌آید. فرماندهان ارتش آلمان امید داشتند که بتوانند به کمک این وسیله فوق مدرن، جنگ از مدت‌ها پیش باخته در آتلانتیک را به یک پیروزی بدل کنند و یک بار دیگر شرایط را به نفع آلمان تغییر دهند. اما در این لحظه سرنشینان آن زیردریایی درون یک قایق لاستیکی نشسته و در نهایت توسط یکی از هواپیماهای جنگی سوئد شناسایی و نجات داده می‌شوند. اما فرمانده این زیردریایی یعنی ناوبان یکم هوگو دایرینگ در سال ۱۹۷۰ به سردبیری روزنامه زود دویچه می‌رسد.

اکثر زیردریایی‌های باقی‌مانده آلمانی چند روز پیش از این و در جریان «عملیات رنگین کمان» توسط سرنشینان خود غرق شده بودند. در تاریخ هشتم ماه مه سال ۱۹۴۵ این فرمان از سوی سرویس اطلاعات و امنیت نیروی دریایی آلمان به ناوگان‌های تابعه مخابره می‌شود: «فوراً و بدون هر گونه مسامحه‌ای از غرق شدن کشتی‌ها و تخریب تاسیسات نظامی و غیرنظامی جلوگیری به عمل آید.» دیگر واحدهای ارتش نیز دستورالعملی دال بر خودداری از سلام هیتلری دریافت می‌کنند و به آن‌ها فرمان داده می‌شود که از این پس برای سلام نظامی به مانند سال‌های دور «دست راست را به لبه کلاه» بچسبانند.

در نخستین شب تسلیم آلمان، نیروهای ارتش سرخ شوروی به ترزین اشتادت واقع در منطقه بومن وارد می‌شوند. روس‌ها در این شهر کوچک با انبوه جنازه‌ها روبرو می‌شوند. از قرار معلوم افراد اس اس کوتاه زمانی پیش از آزادی شهر و به هنگام عقب‌نشینی کشتاری بزرگ به راه انداخته و به سوی هر جنبنده‌ای شلیک کرده و نارنجک‌های خود را مورد استفاده قرار داده بودند.

یک اسیر آلمانی به نام «آلیسا شک» در خاطرات خود می‌نویسد: «روس‌ها هر شب حوالی ساعت نه و نیم نعره می‌کشیدند و شادی می‌کردند.» اریش کسلر نیز تجربه مشابهی از آخرین شب اقامت خود در زندان نازی‌ها دارد: «ناگهان غرش تانک‌های در حال حرکت و فریاد شادی شنیدیم. آن‌ها نیروهای روس بودند! ما هم متقابلاً فریاد شادی کشیدیم و هر کس می‌توانست سرود انترناسیونال می‌خواند.»

پزشکی به نام هانس گراف نیز از تجربیات خود در روز هشتم ماه مه در یکی از اردوگاه‌های روس‌ها در نزدیکی کونیگزبرگ می‌گوید: «ناگهان همه از صلح و پایان جنگ گفتند. اما در آن محل کسی به پیروزی قطعی و نهایی فکر نمی‌کرد زیرا افراد باقی مانده بیشتر از آنکه به سیاست توجه کنند با گرسنگی و سرما دست به گریبان بودند.»

در شهر لیباو اما هرج و مرج بر همه جا حاکم است. یک سرباز آلمانی در مورد وضعیت این شهر ساحلی واقع در خاک لیتوانی و در مورد بندر آن یعنی همان محلی که هنوز هزاران سرباز آلمانی از آن برای فرار از چنگ نیروهای روس تلاش می‌کنند، می‌گوید: «این مسابقه‌ای برای زنده ماندن بود. گزارش رسیده بود که یک کشتی برای نجات افراد در راه است اما تا ساعت ده شب خبری نبود. لیباو از نور آتش به مانند روز بود.»

روز نهم مه ۱۹۴۵، ویلهلم کایتل، رئیس ستاد ارتش آلمان نازی در کازینوی افسران مدرسه ضدجاسوسی در کارلس هورست برلین یک سند تسلیم دیگر را امضا می‌کند. امضای این سند برای رسمیت بخشیدن به سند رایمس ضرورت دارد. به این ترتیب همه امضاهای لازم گرفته شده است و جنگ به صورت رسمی پایان یافته تلقی می‌شود. به هنگام ورود نیروهای پیروز ارتش سرخ شوروی به برلین بسیاری از مردم به علامت همبستگی و شادی تیر هوایی شلیک کرده و بطری‌های ودکا یکی پس از دیگری باز می‌شود.

یک پزشک لهستانی آزاد شده از اردوگاه کار اجباری داخائو به مارتا گلهورن گزارشگر آمریکایی می‌گوید: «جنگ تمام شد. آلمان شکست خورد.» این گزارشگر آمریکایی که از زمان جنگ داخلی اسپانیا در اواسط دهه سی از بسیاری از جبهه‌ها گزارش تهیه می‌کند این بار نیز نبرد آردن در پایان سال ۱۹۴۴ و آغاز ۱۹۴۵ را گزارش کرد و اینک در یک جنگنده بمب‌افکن نیروی هوایی آمریکا نشسته است و بر فراز آلمان پرواز می‌کند. گلهورن به شدت احساس خستگی دارد و مشاهده آن مناظر وحشتناک در اردوگاه داخائو زبانش را بند آورده است.

خانم گلهورن در گزارش خود می‌نویسد: «اتاقی را دیدیم که به گور شبیه بود و تا آن زمان کسی در مورد آن صحبت نکرده بود. با این حال داخائو از نظر من مناسب‌ترین محل برای شنیدن اخبار پیروزی‌ها بود. زیرا این جنگ به این دلیل صورت گرفت که داخائو و دیگر مکان‌های مشابه آن در سراسر جهان برای همیشه برچیده شود.»

 
منبع: زود دویچه تسایتونگ


نظرات | ۱۳٩٥/٢/٢۳ - کاوه |لینک به نوشته

آیت‌الله مطهری پیشنهاد ترور منصور را داد؟

روایت‌های متناقض درباره قتل نخست‌وزیر دوره پهلوی

 تاریخ ایرانی: دبیرکل حزب موتلفه اسلامی گفته که ترور حسنعلی منصور، نخست‌وزیر دوره پهلوی به پیشنهاد آیت‌الله مرتضی مطهری بوده است.


محمدنبی حبیبی در دیدار اعضای حزب موتلفه اسلامی با خانواده آیت‌الله مطهری در سالروز شهادتش گفت: «در ملاقاتی که با آیت‌الله سیستانی در چند سال پیش داشتم، گفتم در زمان رعب و یاس رژیم ستمشاهی در سال ۴۲ شهید مطهری بود که جرقه کار مسلحانه در موتلفه اسلامی را زد و پیشنهاد اعدام انقلابی حسنعلی منصور را داد که این مطلب حتی مورد تعجب آیت‌الله سیستانی بود. این مساله نشان می‌دهد ابعاد مختلف شخصیتی شهید مطهری مغفول مانده است.» (خبرگزاری مهر، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵)

منصور نخستین دبیرکل حزب ایران نوین و نخست‌وزیر وقت در روز اول بهمن ۱۳۴۳ توسط گروهی از مخالفان مسلح رژیم در مقابل مجلس شورای ملی ترور شد. به دنبال بازداشت عوامل این ترور از جمله محمد بخارایی [ضارب]، مرتضی نیک‌نژاد، رضا صفارهرندی و صادق امانی مشخص شد که طرح این ترور از سوی گروهی از جوانان مذهبی که از چند ماه پیش از آن تحت عنوان «هیات‌های موتلفه اسلامی» فعالیت خود را سامان داده بودند، برنامه‌ریزی شده است؛ جمعی که بعدها نطفه تشکیل «حزب موتلفه اسلامی» شدند، تشکلی سیاسی که در دو دهه نخست پس از انقلاب نقش‌آفرین مهمی در عرصه سیاست ایران بود.


دبیرکل حزب موتلفه در خرداد ۹۱ در سخنرانی خود در نماز جمعه تهران گفته بود اعضای این حزب «پس از جلسه‌ای ۱۸ ساعته به این نتیجه رسیدند که باید اقدام مسلحانه انجام شود» و افزود: «شهید مطهری که عضو شورای روحانیت موتلفه بود با توجه به وجود شرایط استبداد در کشور، ذلت اربابان رژیم در مقابل بیگانگان، وجود جو رعب و یاس در بین مردم به این نتیجه رسیدند که دیگر سخنرانی و مقاله دادن نتیجه نمی‌دهد و نیاز به کار مسلحانه است. از این رو شهید مطهری اظهار کردند باید چند نفر از سران رژیم شاه به خاک بیفتند تا این جو شکسته شود. برای مجوز شرعی این حرکت سران حزب موتلفه به مشهد و نزد مرحوم آیت‌الله میلانی رفتند و با ارائه تحلیل‌های فضای موجود آیت‌الله میلانی فتوا به اعدام انقلابی سران رژیم شاه دادند و گفت اگر به خود شاه دسترسی داشتید می‌توانید شلیک کنید، از این رو منصور با اقدامات شجاعانه اعضای موتلفه اسلامی در اول بهمن ۱۳۴۳ به سزای اعمال ننگین خود رسید. پس از مرگ منصور وقتی از شهید بخارایی پرسیده شد چرا به گلوی او شلیک کردی گفت خواستم گلویی که به مرجع تقلیدم اهانت کرده است را هدف بگیریم.» (خبرگزاری فارس، ۲۶ خرداد ۱۳۹۱)

حبیب‌الله عسگراولادی نیز در گفت‌وگویی تلویزیونی به مخالفت امام خمینی با ترور منصور و دریافت فتوا از سوی مطهری اشاره کرده بود: «شهید صادق امانی و یارانش از من خواسته بودند که از امام فتوا بگیرم و امام فتوا ندادند و با اعدام حسنعلی منصور موافقت نکردند؛ چون از آیت‌الله میلانی، آیت‌الله مطهری و آیت‌الله فومنی فتوای اعدام را گرفته بودند، باز هم من را نزد امام فرستادند تا از ایشان بخواهم نهی خودشان را از این کار بردارند. اما امام باز فرمودند که این کار مفید نیست.»

ابوالفضل توکلی‌بینا از مؤسسان مؤتلفه اسلامی پیش‌تر در گفت‌وگویی، جلسه ۱۸ ساعت‌های که موتلفه طی آن تصمیم به ترور منصور گرفت را چنین روایت کرده بود: «در مورد ترور منصور در منزل آقای میرمحمد صادقی یک جلسه‌ای گذاشتیم که ۱۸ ساعت طول کشید. در این جلسه قرار بود در مورد ماجرای ترور منصور تصمیم‌گیری شود. امام هم به ترکیه تبعید شده بودند. شورای مرکزی مؤتلفه همگی در جلسه بودند. مرحوم مطهری هم گفته بودند تا سه نفر از سران این حکومت از بین نرود، کاری پیش نمی‌رود. ما به این جمع‌بندی رسیدم که چند نفر مفسد فی‌الارض هستند. یکی، نصیری ساواک و دیگری منصور که لایحه کاپیتولاسیون را تصویب کرده بود.» (ماهنامه مدیریت ارتباطات، آذر ۱۳۸۹)

آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هم چند سال قبل در مراسمی به مناسبت سالگرد شهادت استاد مطهری تاکید کرده بود که «آیت‌الله مطهری در یک حرکت سری، فتوای ترور منصور را داده بودند و این خیلی سری بود. من هم آن روز [اول بهمن ۱۳۴۳، روز اجرای عملیات ترور منصور] به مدرسه مروی رفتم و قیافه آقای مطهری را دیدم. هیچ‌گاه از ایشان این خوشحالی و خنده‌های بی‌اختیار را ندیده بودم، طوری که می‌دانست موفق بوده و کار اصیلی انجام شده است... اگر من حالت‌های مختلف ایشان را کنار هم بگذارم، حدس قوی می‌رود که آقای مطهری فتوای این ترور را داده است.» هاشمی رفسنجانی چنانکه خود اشاره کرده طبق «حدس قوی» خود مطهری را در فتوای قتل منصور دخیل دانسته است. گرچه روایت‌های دیگری نیز درباره نقش مطهری در این باره نقل شده که از جمله آن‌ها لطف‌الله میثمی است که در خاطرات خود به نقل از آیت‌الله انواری، فتوای این اقدام را به آیت‌الله مطهری نسبت می‌دهد: «گویا آقای انواری در محفلی گفته بودند که فتوای ترور منصور را آیت‌الله مطهری داده بود، ولی به نام من تمام شد، اما قضیه را لو نداده بود.»

در «پایگاه اطلاع‌رسانی آستان مقدس امام خمینی» نیز نوشته شده که «پس از تبعید حضرت امام به ترکیه، یاران مؤتلفه پس از کسب اجازه از آیت‌الله مرتضی مطهری و اذن آیت‌الله العظمی سیدمحمد هادی میلانی، تصمیم به ترور انقلابی حسنعلی منصور نخست‌وزیر سرسپرده شاه گرفتند.»


هفته‌نامه «شما» (ارگان حزب موتلفه) نیز تحلیلی از شهید صادق اسلامی از مؤسسین مؤتلفه منتشر کرده که علت ابهام درباره نقش آیت‌الله مطهری را شرح داده است: «فکر می‌کنم سالگرد ۱۵ خرداد بود که دولت اقدام به تیغه کردن مغازه‌ها نمود. مردم وحشت‌زده بودند و ما هم بر این مبنا فکر می‌کردیم که باید وارد مبارزه مسلحانه بشویم. جمعیت‌های مؤتلفه با تصویب هیات‌های مرکزی، یک شاخه مستقلی تأسیس کردند به عنوان گروه مسلحانه که صادق امانی مسئول کمیته آن شد. مخصوصاً یادم می‌آید که خود بنده دو سه بار که با آقای مطهری صحبت می‌کردم ایشان هم تأیید می‌کرد که چاره‌ای نیست. با این برنامه‌هایی که دولت علیه تظاهرکنندگان و مردم اجرا کرده، برای روحیه دادن به مردم می‌باید یک مقدار فعالیت مسلحانه انجام بشود و چند نفر از این گردانندگان نظامی دستگاه مورد حمله قرار بگیرند تا گردانندگان مهم سیاسی بدانند که در مقابل ضربه، ضربه هم شروع خواهد شد. این را مخصوصاً دو سه بار با آقای مطهری صحبت کرده بودم تأکید کردند و من رابطی بودم در نقل این فتوا برای دوستانم برای آقای امانی و دوستانی دیگر که آقای مطهری نظرشان این است. البته در قضایای بعدی ما این مساله را مسکوت گذاشتیم. دوستان ما هم در پرونده‌هایشان از این مساله آثاری نبوده و مزاحم آقای مطهری به هیچ وجه نشدند. ما بعد از اینکه دستگیر شدیم ارتباطمان را با آقایان مطهری و بهشتی در یک سطح فقط تعلیماتی تلقی کردیم و اعلام کردیم که ما می‌رفتیم از این آقایان درس می‌گرفتیم و جزوه‌هایشان را می‌گرفتیم و می‌آوردیم به عنوان اعتقادات اسلامی در جلساتمان بحث می‌کردیم و خوراک می‌گرفتیم برای جلساتمان، خوراک اعتقاداتی، ارتباط سیاسی‌مان را در بازجویی‌ها با آقایان انکار کردیم. همین باعث شد که نقش آقای مطهری یک مقدار مجهول ماند. در هر حال منظورم این بود که از اولین کسانی که معتقد به مبارزه مسلحانه بود، آیت‌الله مطهری بودند.»


علی مطهری، فرزند آیت‌الله مطهری پیش‌تر گرفته بود که پدرش در این ترور «نقش داشت» ولی هیچ اشاره‌ای به این فتوا نکرده: «بعد از ۱۵ خرداد شهید مطهری با جمعیت مؤتلفه اسلامی ارتباط داشت و یکی از رابط‌های این جمعیت با امام بود. بعد از مدتی ترور حسنعلی منصور (نخست‌وزیر وقت) پیش آمد که شهید مطهری در این واقعه نقش داشت زیرا محمد بخارایی (ضارب منصور) از شاگردان شهید مطهری بود و در دادگاه هم اسمی از شهید مطهری برده بود ولی چون قاضی دادگاه ارادت زیادی به پدرم داشت و ظاهراً در قم پای درس ایشان نشسته بود به بخارایی می‌گوید ساکت باش و به هر حال پدرم از این ماجرا جان سالم بدر برد، در حالی که آیت‌الله انواری که نقش کمتری در این قضیه داشت به ۱۴ سال زندان محکوم شد.» (گفت‌وگو با پایگاه اطلاع‌رسانی جماران، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰)

اما محمد غرضی منکر نقش آیت‌الله مطهری در ترور منصور شده و گفته است: «آقای هاشمی سهم پیدا کرد و آقای مطهری و آقای بهشتی سهم پیدا نکردند.» (گفت‌وگو با روزنامه اعتماد، ۲۸ شهریور ۱۳۹۴)

در زندگینامه‌ای که در پایگاه اطلاع‌رسانی آیت‌الله مطهری منتشر شده، هیچ اشاره‌ای به پیشنهاد ایشان برای ترور منصور نشده است: «پس از تشکیل هیات‌های موتلفه اسلامی، استاد مطهری از سوی امام خمینی همراه چند تن دیگر از شخصیت‌های روحانی عهده‌دار رهبری این هیات‌ها می‌گردد. پس از ترور حسنعلی منصور نخست‌وزیر وقت توسط شهید محمد بخارایی کادر رهبری هیات‌های موتلفه شناسایی و دستگیر می‌شود ولی از آنجا که قاضی که پرونده این گروه تحت نظر او بود مدتی در قم نزد استاد تحصیل کرده بود به ایشان پیغام می‌فرستد که حق استادی را به جا آوردم و بدین ترتیب استاد شهید از مهلکه جان سالم بدر می‌برد.»

آیت‌الله انواری یکی از اعضای شورای فقاهتی هیأت مؤتلفه هم گفته است که آیت‌الله مطهری توافقی با مشی مسلحانه نداشت و می‌گفت قبل از آموزش صحیح جوانان انقلابی با توجه به شرایط محیطی، به‌ ویژه رونق افکار الحادی در جامعه، این کار نتیجه عکس خواهد داد.

کاظم مقدم، نویسنده کتاب‌های «خشونت قانونی» و «سرنوشت منصور» که توسط موسسهٔ تنظیم و نشر آثار امام خمینی (نشر عروج) منتشر شده، در کتابش نوشته است: «برخی نیز عقیده دارند که استاد مرتضی مطهری با ترور افراد موافق بوده‌اند و تاییداتی نیز بر این مطلب داشته‌اند. یک ماه بعد از تبعید امام و پس از تلاش زیاد گروه و نهی امام و نهی آیت‌الله میلانی (احتماًلا در اواخر آبان ۴۳) این جملهٔ دعایی و آرزویی، از آیت‌الله مطهری، شنیده شده است: لازم است چند نفر از این طاغوتی‌ها، به زمین بیفتد تا روحیهٔ مردم بازسازی شود. البته آقای توکلی‌بینا جملهٔ ایشان را اینگونه دانسته‌اند که آیت‌الله مطهری بعد از تبعید حضرت امام به ترکیه اظهار کردند که: «تا سه چهار نفر از سران این رژیم به زمین نیفتند این خفقان از بین نمی‌رود.» در این نقل قول، کلمه «لازم است» موجود نیست، که معنی عبارت به کلی تغییر پیدا می‌کند. اما در نوشته‌ای، همان جملهٔ قبل، فتوای ترور منصور فرض شده و مؤلف در اثرش بیان داشته است: بعد از دستگیری امام در آبان ماه سال ۱۳۴۳ و تبعید ایشان به ترکیه به علت مخالفت شدید با کاپیتولاسیون آمریکایی، آیت‌الله مطهری فرمود: لازم است چند نفر از این طاغوتی‌ها، به زمین بیفتد تا روحیه مردم بازسازی شود. حاج صادق امانی و یارانش این موضوع را «اذن اعدام شاه و مزدورانش» دانستند و چون حضرت امام در غیاب و عدم دسترسی به خودشان، نظر آیت‌الله مطهری و آیت‌الله بهشتی را تأیید فرموده بودند، گروه حجت را تمام می‌دانست، اما برای مزید اطمینان آقایان حاج تقی خاموشی و عباس مدرسی‌فر را مشهد فرستادند تا اذن این حرکت مسلحانه را از آیت‌الله العظمی میلانی (ره) بگیرند.»

در این روایات حتی با وجود اثبات نقش آیت‌الله مطهری در مرگ منصور، در اینکه ایشان ترور را پیشنهاد کرده یا فتوای آن را داده و یا اجازه آن را گرفته بود، اختلاف نظر وجود دارد


نظرات | ۱۳٩٥/٢/٢۳ - کاوه |لینک به نوشته

قراردادهای دوره پهلوی از دیدگاه بنیانگذار جمهوری اسلامی

تمام قراردادهایی که تا حالا بسته شده است در ایران - اگر از صدر مشروطه نگوییم، در زمان این دو تا سلطان، که عبارت از رضا شاه و محمدرضا شاه باشد - تمام قراردادها برخلاف قانون است و قراردادها همه باطل است، برای اینکه مجلسْ مجلس قانونی نیست تا تصویب کند؛ سلطان سلطان قانونی نیست تا مثلاً عرضه بدارد به مجلس، تا نخست وزیر تعیین کند، تا امر به فتحِ مجلس بکند. اینها همه‌روی قوانین، بایدروی قواعد باشد. اینها هیچ کدام‌روی قواعد نبوده، روی قوانین نبوده. همه این قراردادهایی که کردند، قرارداد اسلحه کردند، باطل بوده این قرارداد. بیایند پول ما را بدهند و آهنهایشان را ببرند. نفت ما را بردید پولش را بدهید؛ آهنهایتان را هم ببرید مال خودتان.

 

صحیفه امام خمینی » جلد ۵ » صفحه ۶۷

منبع: rouhollah.ir


نظرات | ۱۳٩٥/٢/٢۳ - کاوه |لینک به نوشته

تیر رضا و تدبیر اتابک

عبدالحسین اورنگ (شیخ‌الملک)، نماینده مجلس شورای ملی

سالنامه دنیا، ۱۳۴۹

 

دکتر شیخ محمدخان احیاءالملک در حادثه قتل ناصرالدین شاه قاجار که به سال ۱۳۱۳ هجری قمری اتفاق افتاد حضور داشت و از آن واقعه داستانی نقل می‌کرد که جزئیات آن اتفاق را از این اشخاص نیز شخصا شنیده‌ام.

 

اول از مرحومه تاج‌الدوله جده آقای معیرالممالک که بانوی طرف علاقه ناصرالدین شاه بود. دوم از عبدالله میرزای دارایی (سردار حشمت) کالسکه‌چی‌باشی شاه. سوم از صاحب اختیار و مجدالدوله و سردار امجد و سایر رجال عصر ناصری و مخصوصا افرادی که در آن روز در موکب شاه بوده‌اند از قبیل میرزا عبدا‌ل‌خان امین‌السلطان پسر بزرگ اتابک اعظم و سایرین و چون صحیح‌ترین و معتبر‌ترین روایات است نقل می‌کنم:

 

دکتر احیاء‌الملک فرمود: روز پنجشنبه دوازدهم ذیقعده سال ۱۳۱۳ هجری قمری ناصرالدین شاه در باغ ساعدالدوله پدر مرحوم محمدولی‌خان سپهسالار اعظم تنکابنی وقع در جوار پل تجریش میهمان بود. من هم جزء ملتزمین رکاب اتابک شرفیاب بودم. عصر شاه به شهر مراجعت کرد و در جلو باغ عشرت‌آباد که فعلا محل قشون است پیاده شد و امر قلیان فرمود، و معمول این بود که چند عسلی (صندلی بی‌پشتی) می‌گذاردند، روی یکی شاه جلوس می‌فرمود و از همه قسم خوراکی‌ها که هر وقت همراه شاه موجود بود مجموعه‌ها روی سایر عسلی‌ها آماده می‌کردند تا شاه ضمن کشیدن قلیان تناول کند.

 

شاه در حال کشیدن قلیان به صحرا نگاه کرد و درختان پر از گل ارغوان را نظر نمود و این شعر را خواند: نیش خاری نیست کز خون شکاری رنگ نیست / آفتی بود آن شکارافکن کزین صحرا گذشت

 

البته اطرافیان یا نفهمیدند یا جرئت حرف زدن نداشتند. همه را متاثر یافتم. بعد به غلامحسین‌خان غفاری (صاحب اختیار) فرمودند تو برگرد برو «چیزر» (باغ ییلاقی صاحب اختیار در شمیران که منزل ایشان بود) کاغذهای خود را فردای جمعه مرتب کن، صبح شنبه در خانه بیا و به عرض برسان تا جواب داده شود که شب یکشنبه اول جشن هیچ کار باقی نباشد. (شب یکشنبه آخر سال پنجاهم سلطنت شاه بود که جشن قرن یا پایان نیم قرن سلطنت شاه را دولت و دربار خیلی مجلل تدارک دیده بودند.)

 

صاحب اختیار تعظیم کرد و مرخص شد. شاه به شهر آمد و تا در اندرون شاه در خیابان ناصریه همراه بودیم و مرخص شدیم. من در رکاب اتابک به پارک او (که فعلا محل سفارت شوروی در تهران است) آمدم. اتابک اول شب میان یکی از تالارهای بزرگ پارک با یکی، دو نفر بازی «بیلیارد» می‌کرد تا در ضمن بازی ورزشی هم نموده باشد. اتابک مشغول بازی و من و امثال من هم در گوشه تالار حساب بازی‌های ایشان را مراقب بودیم و گاهی هم احسنت و آفرین البته به نفع اتابک می‌گفتیم.

 

در همین وقت علی‌خان امین حضور وارد تالار شد و به اتابک عرض کرد که شاه می‌فرماید ما فردای جمعه شاهزاده عبدالعظیم به زیارت می‌رویم. ناهار را در باغ مادر شاه چلوکباب خبر کنید. اتابک گفت عرض کنم فردا هزار کار داریم. خوب است زیارت را بگذارند بعد از خاتمه جشن. امین حضور مرخص شد و به فاصله کمی برگشت و عرض کرد: شاه می‌فرمایند فردا از زیارت منصرف نمی‌شویم باید برویم.

 

اتابک کیفی جیبی خود را بیرون آورد و میان دو دست امین حضور پول‌های زردش را ریخت و دستی به شانه او زد و گفت جانکم برو و شاه را منصرف کن. رفت و بازگشت که شاه می‌فرمایند حتما می‌رویم و صحن و حرم شاهزاده عبدالعظیم هم نباید قرق باشد و ناهار را هم در باغ مادر شاه چلوکباب بایستی حاضر باشد.

 

اتابک با کمال اوقات تلخی گفت من که پا درد دارم خود می‌دانند. امین حضور از ترس فوری از تالار بیرون رفت. اتابک چوب بیلیارد را روی میز پرتاب نمود و قدم می‌زد و با خود این مصراع از شعر مولوی را می‌خواند: دشمن طاووس آمد پر اوی. و مصرع دوم را نمی‌خواند که این بود: ای بسا شه را که کشته فر اوی.

 

ناگاه به ما نگاهی کرد و با تغیر فرمود بروید من فردا پا درد دارم و در خانه می‌خوابم. غرض از فرمایش اتابک به من این بود که مطابق معمول هر وقت به سبب و جهتی اتابک از رفتن در خانه یعنی حضور تمارض می‌کرد به اسم پا درد بود، و شخص من که طبیب مخصوص او بودم بایستی در منزل او یا منزل خودم باشم.

 

از حضور اتابک مرخص شدیم و شب جمعه را در بازار سرچشمه خانه شیخ مرتضی خزانه میهمان بودیم. به آنجا رفته شب آنجا خوابیدیم.

 

صبح جمعه نوکر شیخ مرتضی را به اول سرچشمه که معبر شاه بود فرستادیم تا اگر اتابک در رکاب شاه باشد معلوم است که شب یا صبح شاه از او استمالت نموده است، در آن صورت که ‌‌نهایت آرزوی من هم بود زود به شاهزاده عبدالعظیم برویم و روزی را به خوشی بگذرانیم و الا بایستی در‌‌ همان جا یا خانه خود پنهان باشیم. در این وقت نوکر شیخ مرتضی مژده آورد که اتابک در رکاب شاه بود. فوری از راه میان‌بر به شاهزاده عبدالعظیم رفتیم و زود‌تر از شاه رسیدیم چه که شاه در جاده بین راه پیاده می‌شد و صرف قلیان می‌کرد.

 

وارد صحن شاهزاده عبدالعظیم شدیم. جمعیت مرد و زن موج می‌زد و راه عبور نبود. به زحمت وارد صحن شدیم و به حجره آخر صحن دست راست رسیدیم. برای تماشای آمدن شاه به داخل آن حجره وارد شدیم که پرده طور جلو درهای آن آویخته بودند، جماعتی سید و آخوند یزدی میان آن حجره نشسته و مشغول لعن بودند! متوحش شده سبب را سئوال کردیم. گفتند هشت ماه است که از ظلم شاهزاده جلال‌الدوله حاکم یزد اینجا آمده متحصن هستیم و هر چه تظلم می‌کنیم این شاه به داد ما نمی‌رسد. امروز مصمم شدیم به جده خودمان لعن کنیم تا اگر ارواح آن‌ها کاری می‌توانند نزد حق بکنند و اگر نمی‌توانند ما را راحت کنند و دیگر به آن‌ها توجه نکنیم! ما از خوف اینکه مبادا صدای این اشخاص را مردم خارج بشنوند و برای کشتن این‌ها بریزند و ما را هم جزو آن‌ها بکشند خواستیم از اطاق خارج شویم، که ناگهان دیدیم شاه میان موج جمعیت به طرف حرم می‌رود.

 

همین که شاه وارد ایوان شد از اطاق خارج شدیم و خود را میان دالان بین صحن که به طرف مقبره فعلی ناصرالدین شاه است داخل کردیم و با حرکت جمعیت رفتیم وسط دالان. صدایی مثل اینکه صندوق آهنی خالی را از بالای بلندی میان پله‌ها پرتاب کنند، که به هر پله خورد صدایی می‌دهد، شنیدیم.

 

به باغ جیران وارد شدم، مجدالدوله را میان ایوان جلو قبر جیران دیدم (حالیه‌‌ همان ایوان محل مقبره ناصرالدین شاه می‌باشد) که مرا به نام صدا می‌زد و سخت دشنامم می‌داد.

 

خیال کردم یزدی‌های داخل اطاق را گرفته‌اند و ما هم متهم شده‌ایم، به طرف ایوان رفتم، دستم را مجدالدوله گرفت. از نرده چوبی به داخل ایوان رفتم. چنان سیلی به صورتم نواخت که چشمم سیاه شد، به داخل اطاق هدایتم کرد. وارد اطاق شدم. فریاد اتابک را شنیدم که می‌گفت بارک‌الله دکتر وقت بروز هنر و لیاقت است. شاه را به حال بیار.

 

چند لحظه چشم خود را بستم و مالیدم و بعد چشم باز کرده دیدم جلوی دری که از مقبره جیران به راهرو بین حرم شاهزاده عبدالعظیم و امامزاده حمزه است، شاه روی زمین دراز کشیده است. بلافاصله با اشاره اتابک کنار شاه نشستم، نظرم به جوراب نخی سفید ساق کوتاه کار جلفای اصفهان معروف به امیری که معمولا شاه همیشه به پا می‌کرد افتاد و دیدم خون روی جوراب پای چپ شاه است، به ناچار از زیر دو شلوار شاه به ساق پای شاه دست بردم، تا جایی که مقدور بود و دست من بالا می‌رفت جریان خون را از قسمت بالای پا احساس کردم، به واسطه تنگی شلوار ناچار بند شلوار را گشودم تا جریان خون را بتوانم تعقیب کنم. سیلی محکم دیگری صورتم را نوازش داد و مجدالدوله دشنام می‌داد که کارت به جایی رسیده که بند شلوار شاه را باز می‌کنی.

 

اتابک از طرف دیگر با عصایی که در دست داشت به مجدالدوله به سختی کوفت و فوری اطاق را به کلی خلوت و خالی کرد و باز به من فرمود دکتر جان امروز روز ترقی تو و بروز لیاقت است. کاری کن شاه به حال بیایند.

 

من با ‌‌نهایت اطمینان خاطر، بند‌ها را گشودم و از کنار پهلوی چپ شاه خون را تعقیب و بین دنده‌های چپ‌‌ همان جایی که میان کلاس مدرسه طب قسمت تشریح میان حقیقی قلب را نشان داده بودند انگشتم فرو رفت. با کمال تامل انگشت خود را چندین بار داخل و خارج و میان قلب را هم امتحان کردم و مطمئن شدم که قلب به کلی از کار افتاده و شاه مدتی است مرده.

 

از جیب شاه دو دستمال سفید بیرون آوردم. یکی را داخل قلب نموده بیرون کشیدم، و دومی را وارد کرده آنجا برای بیرون نیامدن خونابه گذاردم (همان دستمال را دکتر احیاءالملک چندین سال قبل با حضور من و جماعتی از رجال به موزه معارف داد تا محفوظ بماند.)

 

در این وقت اتابک میان راهرو بین حرمین قدم می‌زد. با اشاره ایشان را به طرف خود آوردم به طوری که خم شدند. در گوش ایشان با اینکه اطاق خلوت بود آهسته گفتم: قربان، قلب به کلی از کار افتاده و شاه قطعا و حتما مرده است و از نظر اینکه چاکر نمک‌خوار شما بوده و هستم در عالم دولت‌خواهی عرض می‌کنم مثل حاجی میرزا آغاسی وزیر محمدشاه از میان این حرم بیرون نروید تا از اینجا مانند او به کربلا بروید.

 

اتابک هم یک سیلی محکم به گوشم نواخت و بدون تغیر گفت: «معراج نرو» و باز فریاد کرد دکتر جان روز ابراز لیاقت و هنر است، تمام ترقیات تو امروز است، شاه را حال بیار، تیر پای شاه خورده زود کاری کن که شاه حال بیاید.

 

پس از خوردن سیلی از اتابک در حقیقت بیدار و هشیار شدم و وظیفه خود را دانستم و مشغول مالش پهلوی و پای شاه گشتم و لباس‌های او را مرتب نمودم و فریاد زدم قربان، الحمدالله حال قبله عالم به جا آمد. اتابک فریاد کرد: ناصرالملک قلیان بیار، حال شاه به جا آمد.

 

فوری ناصرالملک قراگزلو که بعد‌ها نایب‌السلطنه ایران شد قلیانی برای اتابک در‌‌ همان راهرو بین حرمین آورد و اتابک ایستاده در حالیکه قلیان دست ناصرالملک بود کشید و دائم تشکر می‌کرد. سپس ناصرالملک و قلیان را مرخص کرد و بعد از چند دقیقه پسرهای کرم‌خان که فداییان اتابک بودند وارد اطاق شده یک صندلی آوردند و یک چوب بلند پهن از زیر صندلی عبور دادند. پدر عزیزالسلطان منیژه [ملیجک] که مردی کوتاه و باریک بود آمد و روی صندلی نشست. با گارد لباس‌های شاه را از پشت سر از یقه تا دامن پاره کردند و شاه را جلو آن صندلی نشانیدند. دو دست پدر منیژه را از زیر پیراهن داخل کرده وارد آستین شاه نمودند و به او تعلیم دادند که دست شاه را حرکت دهد و گاهی به سبیل شاه کشیده شود، و آن تخته زیر صندلی را چهار نفر هر سر تخته را دو نفر بلند کردند، دو نفر هم پشت سر صندلی را گرفته به ایوان مقابل مقبره آوردند.

 

کالسکه شاه بدون اسب جلو ایوان حاضر بود. اول پدر منیژه را وارد کلاسه کرده بعد شاه را به‌‌ همان ترتیب جلو او نشانیدند و دست‌های شاه را به‌‌ همان کیفیت به او گفتند گاهی حرکت بدهد و سبیل‌ها را دستمالی کند. عینک یاقوت کبود شاه را از جیبش بیرون آوردند و به چشمش گذاردند.

 

اتابک به من گفت در راه مراقب باش به کسی حرفی نزنی جز اینکه خدا را شکر کنی که شاه به دست تو حالش به جا آمده و تیر به پایش خورده است و دست‌های خود را هم خوب از خون پاک کنی.

 

بعد اتابک هم میان کالسکه مقابل شاه رفت و نشست و با دست کالسکه را از باغ جیران که فعلا باغ مقبره شاه است از در جنوب غربی به خارج آوردند. اسب‌های آن را بستند و به طرف شهر حرکت کردیم. بین راه چند مرتبه اتابک از آبدار برای شاه آب خواست و قوری آب خوردن را به لب شاه می‌گذارد و بعد آب را میان کالسکه می‌ریخت و پس می‌داد و چند مرتبه شاه از نوکرهای محرم در رکاب به توسط اتابک احوالپرسی و تفقد می‌فرمود و هر یک هر چه پول زرد داشتند برای تصدق تقدیم می‌کردند و اتابک پول‌ها را میان کالسکه شاه جا می‌داد.

 

در وسط راه شهر تهران عبدالله میرزای دارایی (سردار حشمت) کالسکه‌چی‌باشی شاه که به امر اتابک از شاهزاده عبدالعظیم برای آوردن حکیم‌باشی طولوزان (حکیم فرانسوی مخصوص شاه) به شهر رفته بود به اتفاق حکیم‌باشی سوار بر اسب به موکب شاه رسیدند. اتابک به حکیم‌باشی فرمودند: الحمدلله حال شاه به جای آمده است. دنبال موکب همایون به شهر بیایید و به شهر آمدیم.

 

پس از ورود به شهر از داخل تکیه دولت کالسکه را دیگر بار بدون اسب وارد حیاط گلستان حالیه نمودند. جلو اطاق برلیان، شاه را از میان کالسکه به اطاق برلیان برده خوابانیدند و اتابک چهل و چند شب و روز در آن عمارت مشغول مملکت‌داری بود و حاج علیقلی‌خان سردار اسعد با پنجاه سوار بختیاری و اولاد کرم‌خان فقط وظیفه‌دار مراقب حفظ جان شخص اتابک بودند.

 

***

 

از مرحوم تاج‌الدوله جده آقای معیرالممالک که زن طرف علاقه مرحوم ناصرالدین شاه بوده شنیدم که فرمود: صبح روز جمعه ۱۳ ذیقعده ۱۳۱۳ هجری قمری میان اطاق خود در اندرون شاه نشسته بودم و چند نفر زن زردوز از کلیمی و مسلمان نشسته بودند و سرداری یعنی جامه شاه را برای شب جشن قرن سلطنت که جنس آن ماهوت سیاه بود و جلو سینه و اطراف یقه و سر آستین‌هایش را با نشاسته گل و بته طراحی کرده بودند در حضور من روی طرح طراح‌ها جواهر می‌دوختند و جعبه جواهر جلو من بود، سفره سفیدی میان اطاق گسترده جامه شاه روی آن و هر طرفش در دست یکی و هر یک از زن‌ها که به جواهری محتاج می‌شد از من می‌خواست و من جواهر طرف احتیاج را می‌دادم و می‌دوختند، ناگهان مقداری خاک روی جامه شاه و سفره ریخت، همه متوحش شدیم، سر‌ها را بلند کردیم دیدیم شاه از میان حیاط با صدای بلند می‌خندد و می‌گوید «تاجی تو را سخت مشغول دیدم از خاک باغچه برداشته ریختم که تو بترسی» و بعد شاه گفت «تاجی امروز خیلی خوشحالم چه زایچه طالع مرا که دیده‌اند پنجشنبه دیروز را برای من قران نحس معین کرده‌اند که اگر از آن نحوست به سلامت گذشتم پنجاه سال دیگر سلطنت خواهم کرد، الحمدلله ما دیروز را به سلامت به سر آوردیم و امروز به شکرانه آن به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) می‌رویم.» و در تمام مدتی که شاه مشغول صحبت بود خنده از لبانش محو نمی‌شد و به خداوند قسم که بند دل من گویی گسیخته بود و ابدا خوشحال نبودم برای اینکه مردی به دست خود خاک روی جامه جشن خود پاشید.

 

پنج ساعت بعد از رفتن شاه به اندرون ریختند و تمام زن‌ها را از اندرون بیرون کردند منجمله مرا و خبر کشته شدن شاه را به ما دادند.

 

***

 

از شاهزاده عبدالله میرزا سردار حشمت دارایی که بعلاوه از قرابت سببی از دوستان صدیق بنده بود شنیدم که می‌گفت: روز جمعه ۱۳ ذیقعده سال ۱۳۱۳ هجری قمری با سمت کالسکه‌چی‌باشی در رکاب شاه به شاهزاده عبدالعظیم رفتم و در حرم پهلوی آقا میرزا عبدالله‌خان پسر ارشد اتابک اعظم به طرف بالای سر ایستاده بودم. جلو و اطراف ما پر از زن بود که تماشای شاه را انتظار داشتند، جلوی ما مردی با عریضه‌ای در دست چپ داشت، کاغذ ورق بزرگی بود، ناگاه با دست راست یک تیر به طرف شاه خالی کرد و شاه با دست راست صورت خود را گرفت و به زمین افتاد.

 

زنان داخل حرم که مشغول زیارت بودند بدون تامل تیرانداز را گرفتند تا فرار نکند. معین‌السلطان برادر مجدالدوله که فراش‌باشی و در آنجا حاضر بود با کارد کمر خود گوش ضارب را برید. اتابک اعظم سررسید و با چوب دستی خود معین‌الملک را سخت کوبید و می‌گفت این آدم به شاه تیر زده باید خوب او را حفظ کرد تا قبله عالم خودش حکم او را بکند. و فوری چند نفر را معین کرد که آن شیخ تیرانداز را به شهر بردند و به من امر کرد فوری سوار اسب شده به شهر رفته حکیم‌باشی طولوزان که طبیب فرانسوی مخصوص شاه بود همراه به شاهزاده عبدالعظیم بیاورم.

 

اطاعت کرده آمدم و اسب را عوض کرده با حکیم‌باشی و کیف دوای ایشان به شتاب برگشتیم. در بین راه بین تهران و شاهزاده عبدالعظیم(ع) به موکب شاه رسیدیم که به طرف تهران تشریف می‌آوردند، اتابک از میان کالسکه شاه سرش را بیرون کرد و گفت حال شاه الحمدالله خیلی خوب است، با حکیم‌باشی همراه بیایید.

 

به شهر که وارد شدیم کالسکه شاه را از طرف تکیه دولت به طرف قصر گلستان بردند و من به اتفاق حکیم‌باشی از حیاط تخت مرمر به حیاط گلستان که درب آن بسته بود رفتیم.

 

برای حکیم‌باشی که سپرده شده بود در را باز کردند، من هم چون کیف حکیم‌باشی طولوزان فرانسوی را به دست داشتم همراه او وارد حیاط گلستان شده به طرف اطاق برلیان که گفتند شاه آنجا است رفتیم. وارد اطاق شده دیدم شاه را میان اطاق روی تشک گذارده‌اند.

 

اتابک مرا که دید سخت متغیر شد و معلوم بود که نبایستی من وارد اطاق شده باشم. فوری اتابک به اطاق دیگر رفت و مرا احضار کرد، در آن اطاق تنها بود، به من گفت: «به حق این قرآن (که از جیب خود بیرون آورد) قسم است که اگر یک کلمه از آنچه در این اطاق دیده‌ای به پدر و زن و کس دیگر گفتی و اظهار کردی روده‌هایت را دور گردنت می‌پیچم و رحم به تو و کسانت نمی‌کنم.»

 

به قدری این کلمات را محکم می‌گفت که از شدت تغیر می‌لرزید. من هم سخت لرزیدم، تعظیم کرده بیرون آمدم ولی دریافتم شاه کارش تمام و به کلی مرده است. از حیاط خارج شده و در حیاط تخت مرمر کلیه رجال و شاهزادگان و اعیان و امناء دولت حیران نشسته بودند، همه به دور من جمع شدند و حال شاه را پرسیدند. گفتم: الحمدالله تیر به پای شاه خورده و حال شاه به جا آمده است.

 

به پدرم که در جمع حضور داشت گفتم به خانه می‌روم یک لقمه نان خورده و سپس مراجعت نموده تا شرفیاب شوم. سوار اسب به خانه خود آمدم. آب برای شستن دست و صورت طلبیده میان اطاق دست و صورت را شستم و قدری نان خشک که در‌‌ همان اطاق داشتم خوردم، در اطاق را به روی خود بسته گریه مفرطی کردم، باز صورت را آب زده سوار شدم و به در بزرگ قصر گلستان آمدم، وقت غروب آفتاب بود که وارد قصر شدم و‌‌ همان جمعیت را در حیاط تخت مرمر دیدم که در انتظار نشسته‌اند.

 

نیم ساعت از شب گذشته که در حیاط گلستان را باز و جمیع منتظرین را احضار کرد. در معیت پدرم شاهزاده یمین‌السطان میرآخور وارد حیاط گلستان شدیم. جلو عمارت ابیض روی زمین را فرش کرده بود و چراغ زیاد روشن بود. همه رفتند و به فراخور شأن و مقام خود روی زمین نشستند.

 

اتابک آمد و نشست و پس از لحظه‌ای گفت: آقایان تا دو ساعت قبل من صدراعظم شما بودم و اینک یک نفر از افراد عادی و با شما‌ها همقطارم. باید اولا بدانید که هر کاری وقتی دارد فعلا وقت گریه و زاری نیست. شاه به رحمت ایزدی رفت و اکنون اختیار با شما است. هر چه را برای مملکت مناسب و صلاح می‌دانید و بر آن اتفاق می‌کنید بگویید من هم مطیع آراء شما هستم. اگر میل دارید و صلاح می‌دانید ولیعهد در تبریز است و او را به سلطنت انتخاب کنیم و اگر به جمهوریت راغب و آن را برای کشور صلاح می‌دانید من حرفی ندارم. آنچه صلاح می‌دانید بفرمایید تا عمل کنیم.

 

پدر من شاهزاده یمین‌السلطان از جای خود بلند شد و گفت: چنان که تا دو ساعت قبل شخص شما صدراعظم و صاحب اختیار ما بودید من و تمام شاهزادگان و کلیه جماعت نوکر عرض می‌کنیم که فعلا هم صدراعظم و صاحب اختیار و آقای ما شما هستید، هر چه را شما برای مملکت و ما‌ها صلاح بدانید ما اطاعت می‌کنیم، رای خودتان را بفرمایید.

 

اتابک گفت: عقیده من اینست که الساعه از همین جا تلگرافی به ولیعهد بکنیم برای سلطنت استدعا کنیم هر چه زود‌تر تهران تشریف بیاورند. همه به اتفاق تصدیق کردند.

 

اتابک کاغذ و قلم خواست و در یک لحظه خود متن تلگراف را تحریر کرد و رئیس تلگرافخانه قصر گلستان را احضار نمود تا فوری به تبریز مخابره نماید.

 

متن تلگراف به این عبارت بود: تبریز، پیشگاه اعلیحضرت قدر قدرت شهریاری ارواحنا فداه

چرا خون نگریم چرا خوش نخندم / که دریا فرو رفت و گوهر برآمد

اگر شاهنشاه مبرور انارالله برهانه که پادشاه سالخورده‌ای بود حق تعالی در کنف مرحمت خود او را برد و از فیض و احسان خویش برخوردار ساخت به حمدالله تعالی عنایت خداوندی شامل حال مسلمانان شد و شاهنشاه مهربان مشفق جوانی به ایرانیان ارزانی فرمود که امیدواریم در سایه ذات مقدس و وجود اقدسش ایران و ایرانیان سربلند، مملکت آباد و خلق آسوده خاطر و دعاگو باشند. حکم آنچه تو فرمایی ما بنده فرمانیم. چاکران این دولت روزافزون تمامی چشمشان به راه و گوش به در چون گوش روزه‌دار بر الله اکبر است.

 

بعد از خواندن متن تلگراف بلافاصله به تبریز مخابره شد و ما هم متفرق شدیم تا برای روز بعد تدارک تشییع جنازه شاه فقید داده شود.

 

منبع: تاریخ ایرانی


نظرات | ۱۳٩٥/٢/٢٢ - کاوه |لینک به نوشته

روایت مشاور فرمانده سپاه کربلای مازندران از «خان طومان»

جانشین سابق و مشاور سپاه کربلای مازندران گفت: در خان‌طومان از 18 فروردین تا امروز از سوی رزمندگان سپاه کربلا سه پاتک سنگین انجام و ضربات و تلفات زیادی به دشمن وارد شد که در پاتک نخست 180 نفر از لشکر دشمن به هلاکت رسیدند.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، عین‌الله تبریزی در گردهمایی بسیج رسانه مازندران در ساری اظهار کرد: در دو هفته گذشته در خان‌طومان در کنار شهدای بزرگوار این منطقه حضور داشتم.

وی با اشاره به وجود امنیت نسبی در دمشق، اظهار کرد: منطقه حلب حدود 350 کیلومتر از دمشق فاصله دارد و تمامی پروازها در این استان به صورت پنهانی صورت می‌گیرد.

جانشین سابق سپاه کربلا مازندران با بیان اینکه باید قدر امنیت کشور را بدانیم، خاطرنشان کرد: اگر با داعش در سرزمین سوریه مبارزه نشود، باید در مرز کردستان با آنها بجنگیم.

تبریزی با اشاره به اینکه هدف از حضور رزمندگان در کشور سوریه مبارزه با دشمن در خارج از مرزها است، گفت: داعش مخفف دولت اسلامی عراق و شام است و این گروه تکفیری با اشغال این دو کشور اقدام‌ خود برای تأسیس این حکومت را آغاز کرده اما بدون نتیجه ماند.

وی با بیان اینکه در مدت چهار سال 1200 رزمنده در سوریه شهید شدند، اظهار کرد: داعش تهدید کرد اگر حرم حضرت رقیه و زینب (س) را اشغال کنند آنجا را به آتش می‌کشند و این برای شیعیان غیرقابل تحمل است.

تبریزی با اشاره به تلاش جوانان برای حضور در جمع مدافعان حرم، گفت: در حال حاضر بسیاری از رزمندگان بسیاری به صورت داوطلب آماده اعزام هستند که اجازه به آنها داده نمی‌شود.

این فرمانده محور حلب سوریه اعلام کرد: بمباران بسیار شدیدی از دیشب تاکنون در خان طومان در حال انجام است و درگیری سنگینی درحال جریان است.

تبریزی گفت: جنگ آنجا چیزی شبیه جنگ صدر اسلام است و بسیاری از تکفیری‌ها شعار الله اکبر و لااله‌الله سر می‌دهند، بسیاری از افراد دشمن فریب خورده‌اند و برخی هم جزو نیروهای تربیت شده آنها هستند. جنگ با این افراد بسیار سخت است و تا کنون مدافعان حرم اجازه نداده‌اند گروه‌های تکفیری به حرم آل الله هتک حرمت کنند.

جانشین سابق سپاه کربلا مازندران، گفت: نیروهای ایران موجب عدم اشغال سوریه و عراق می‌شوند و در غیر این صورت تنها در مدت 24 ساعت این دو کشور اشغال می‌شود.

تبریزی با بیان اینکه در مبارزه با تکفیری‌ها نیروهای فاطمیون عراق، حیدریون افغانستان، زینبیون سوریه و حزب الله لبنان حضور دارند، اظهار کرد: اعزام نیروها از سوی جمهوری اسلامی ایران بسیار اندک است و در کل، نیروهای جمهوری اسلامی نقش مستشاری دارد.

وی با بیان اینکه شهادت شهید بلباسی و کابلی تایید شده است، افزود: همه بازوبندها و سربندهای رزمنده‌ها لبیک یا زینب، کلنا عباسک یا زینب بوده اما سربند رزمندگان ایرانی کلنا فداک عباس یا زینب دارند.

جانشین سابق سپاه کربلا مازندران با بیان اینکه مجروحان النصره در اسرائیل درمان می‌شوند، خاطرنشان کرد: در تروریستی بودن داعش و جبهه النصره شکی نیست و این دو گروه از سوی کشورهای مختلف به طور رسمی به عنوان گروه تروریستی معرفی شده‌اند.

وی افزود: در سوریه شاهد ضعیف شدن داعش هستیم و اختلاف‌های فراوانی با جبهه النصره پیدا کرده‌اند.


نظرات | ۱۳٩٥/٢/٢۱ - کاوه |لینک به نوشته

آیت الله خامنه ای: آنتالیا شهر فسق و فجور است

روزنامه جوان نوشت: روز گذشته حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در درس خارج، «آنتالیا» را به عنوان شهری که در آن فسق و فجور انجام می‌شود و سبب سفر باطل و اتمام نماز می‌شود مثال زدند و فرمودند: باشد که مسئولان فرهنگی و قانونگذار ترتیبی اتخاذ کنند که سفرهای حرام اقلاً تبلیغ نشود.

این روزنامه اصولگرا با انتقاد از میزان سفرهای ایرانیان به برخی کشورها بویژه ترکیه و تایلند، ادامه داد: حجم حدود 4 میلیون گردشگر به مقاصدی که به فساد شهرت دارند، زیبنده است؟

روزنامه «جوان» در بخشی از مطلب خود نوشته است که «ترکیه چند سالی است به جمع کشورهای دارای پلاژ برهنگی پیوسته و اولین کشور به ظاهر اسلامی است که اجازه می‌دهد گردشگران در ساحلش به طور کامل برهنه شوند! این کشور همچنین حدود پنج سال پیش هتلی را راه‌اندازی کرد که یکی از شرایط اقامت در آن برهنگی بود. آیا با شرایط اخلاقی که در این کشور برپا است، تبلیغات پر حجم گردشگری به مقصد ترکیه، اشاعه فحشا نخواهد بود؟!»

این روزنامه همچنین می‌نویسد: «مشخص نیست چند درصد از مردانی که به صورت مجردی به تایلند سفر می‌کنند بعد از بازگشت آزمایش ایدز می‌دهند و یا اینکه اصلاً به فکر چنین آزمایشی هستند یا خیر!»

در مطلب این روزنامه آمده است:

اگر هنوز پیامک‌های تبلیغاتی را در گوشی موبایلتان مسدود نکرده‌اید یا در شبکه‌های موبایلی به کانال‌های تبلیغاتی سر می‌زنید، حتماً تعداد بالای آگهی‌های سفر به ترکیه با تخفیف‌های فوق‌العاده را مشاهده کرده‌اید؛ شهرهای مختلف گردشگری در ترکیه، از استانبول تا سواحل این کشور در حاشیه مدیترانه که تورهای گردشگری هفتگی از مبدأ کشورمان به سمت آنها برقرار است. این در حالی است که به غیر از ترکیه، تایلند نیز جزو نقاط هدف گردشگری ایرانیان تعریف شده‌اند که شهرتشان را مدیون برخی از رفتارهای غیرشرعی و خارج از شئون اخلاقی‌اند. آیا برای کشوری که مدعی اخلاق اسلامی است، حجم حدود 4 میلیون گردشگر به مقاصدی که به فساد شهرت دارند، زیبنده است؟

روز گذشته حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در درس خارج، «آنتالیا» را به عنوان شهری که در آن فسق و فجور انجام می‌شود و سبب سفر باطل و اتمام نماز می‌شود مثال زدند و فرمودند: باشد که مسئولان فرهنگی و قانونگذار ترتیبی اتخاذ کنند که سفرهای حرام اقلاً تبلیغ نشود.

نجات گردشگری ترکیه

بعد از درگیری سیاسی میان آنکارا و مسکو بر سر حمایت دولت ترکیه از داعش که در نهایت با هدف قرار گرفتن هواپیمای روس و کشته شدن خلبان هواپیما همراه شد، دولت روسیه محدودیت‌هایی از جمله ممنوعیت سفر اتباع روس به ترکیه را اجرایی کرد. این اتفاق بد برای صنعت توریسم ترکیه با انفجار‌های تروریستی در استانبول و دیگر شهرهای این کشور تکمیل شد تا گردشگری ترکیه با بحران و رکود جدی روبه‌رو شود. در شرایطی که اعلام شد بیش از 50 درصد ظرفیت هتل‌های ترکیه خالی شده است.

تبلیغات گسترده‌ای برای جلب نظر مردم ایران برای سفر به ترکیه به راه افتاده است. تخفیف‌های سفر و آفرهای باور نکردنی همگی سعی دارند تا با مجاب کردن مردم ایران برای سفر به شهرهای ترکیه، ضربه‌ای را که این کشور به خاطر حمایت از تروریسم داعش خورده است، جبران کنند. این در حالی است که ترکیه با وجود اینکه اکثریت مردم این کشور مسلمان هستند، برای جلب توجه گردشگران خارجی و غربی نگاهی کاملاً مادی‌گرایانه به صنعت توریسم داشته و از هر راهی برای کسب درآمد از ورود گردشگران رویگردان نیست.

با مشخص شدن کارکرد سواحل کشور ترکیه از جمله آنتالیا، کار را به جایی رساند که دستور ممنوعیت تبلیغ سفر به این ساحل در رسانه‌های ایرانی اعلام شد. با وجود اینکه نام بردن از آنتالیا تا چند وقت ممنوع بود، اکنون بار دیگر این ساحل با شرایط خاصش، به متن پیام‌های تبلیغاتی بازگشته است و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری نیز موضعی نسبت به این اقدام اتخاذ نکرده است.

ترکیه چند سالی است به جمع کشورهای دارای پلاژ برهنگی پیوسته و اولین کشور به ظاهر اسلامی است که اجازه می‌دهد گردشگران در ساحلش به طور کامل برهنه شوند! این کشور همچنین حدود پنج سال پیش هتلی را راه‌اندازی کرد که یکی از شرایط اقامت در آن برهنگی بود. آیا با شرایط اخلاقی که در این کشور برپا است، تبلیغات پر حجم گردشگری به مقصد ترکیه، اشاعه فحشا نخواهد بود؟!

تایلند؛ فحشای قانونی

متأسفانه یکی از انواع توریسم در جهان، گردشگری جنسی است که در آن گردشگران به هدف تلذذ جنسی اقدام به سفر به مناطقی خاص می‌کنند. یکی از کشورهای مطرح جهان در پرداختن به گردشگری جنسی، کشوری در جنوب آسیا است که هر ساله میزبان چند میلیون ایرانی نیز هست. تایلند از 30 سال پیش تلاش کرده است تا به وسیله توریسم درآمد کسب کند. در این بین توریسم جنسی از مواردی بود که دولتمردان تایلندی روی آن تمرکز کردند به طوری که اکنون 60 درصد از گردشگرانی که به تایلند می‌روند، جزو توریسم‌های جنسی محسوب می‌شوند.

از این تأسف‌آورتر، رفتار تایلندی‌ها است. طبق گزارش‌ها حتی در این کشور کودکان نیز برای سوءاستفاده جنسی در اختیار توریست‌ها قرار می‌گیرند. با این حال پرواز‌های منظم هوایی میان ایران و تایلند برقرار است. مردان تنها یکی از مشتریان دائمی پرواز‌ها به مقصد تایلند هستند! هنوز هم در بین افکار عمومی، سفر به تایلند به عنوان یک قبح شناخته می‌شود و به‌رغم اینکه جامعه نسبت به مسافران تایلند نگاه مثبتی ندارد، تورهای سفر به این کشور همپا با تورهای سفر به ترکیه در رسانه‌ها منتشر می‌شود.

تایلند دارای یکی از بالاترین آمار مبتلایان به ویروس HIV است که راه اصلی انتقال آن در این کشور روابط جنسی اعلام شده است. مشخص نیست چند درصد از مردانی که به صورت مجردی به تایلند سفر می‌کنند بعد از بازگشت آزمایش ایدز می‌دهند و یا اینکه اصلاً به فکر چنین آزمایشی هستند یا خیر!

مراکز جدید گردشگری

ترکیه و تایلند تنها مراکز شهره به فساد نیستند که مقصد گردشگری مسافران ایرانی به شمار می‌روند، در کنار این دو کشور مناطق دیگری نیز هستند که به خاطر شهرت جهانی در تولید مشروبات الکلی در حال تبدیل شدن به مقاصد ارزانقیمت گردشگری در ایران هستند که حتی با سفر زمینی نیز می‌توان به آن مناطق دسترسی پیدا کرد.

تبلیغات غیررسمی نیز در دامن زدن به مراکز نو گردشگری بی‌تأثیر نیستند و شبکه‌های اجتماعی به صورت فزاینده‌ای به محل معرفی و تبلیغ تورهای گردشگری و تخفیف‌های ویژه سفر تبدیل شده‌اند.

شاید دولت به دلیل احترام به آزادی‌های فردی افراد، از ممنوعیت سفر به مراکز توریستی که به فساد شهرت دارند، جلوگیری نکرده است، اما حداقل می‌تواند مانع از برگزاری تورهای مستقیم از مبدأ ایران به این کشورها شود یا حداقل از تبلیغات گسترده تورهای مسافرتی به مقصد این کشور‌ها جلوگیری کند. تغییر رفتار‌های اجتماعی و ریختن قبح حضور در مراکز فساد به همراه احتمال ورود آلودگی‌های جنسی و بیماری‌های مقاربتی از ثمرات بی‌مبالاتی و سهل انگاری درباره سفر به کشورهایی است که اخلاق را فدای درآمد ناشی از توریسم جنسی و سواحل آزاد کرده‌اند.

 

منبع: عصر ایران


نظرات | ۱۳٩٥/٢/۱٤ - کاوه |لینک به نوشته

احمد قصیر کیست؟

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری فارس، «سید حسن نصرالله» دبیر کل حزب الله لبنان در 16 فوریه 1985 در گرد‌همایی عظیم شهیر صیدا که به اعلام علنی شکل گیری حزب الله منجر شد، یازدهم نوامبر سالروز شهادت «احمد قصیر» را «روز شهید» نامگذاری کرد.

بی تردید 11 نوامبر در طول تاریخ برای رژیم صهیونیستی که اولین عملیات شهادت طلبانه علیه آن در لبنان انجام شد روزی فراموش نشدنی است، چرا که این روز سرآغاز عملیات‌های شهادت طلبانه دیگری شد که شروع شکست رژیم صهیونیستی در سال 2000 میلادی و پیروزی در جنگ 33 روزه در سال 2006 میلادی را رقم زد.

در این نوشتار بر آنیم که تا ضمن بازخوانی زندگی و سیرت شهید احمد قصیر، به بهانه فرا رسیدن سالروز «روز شهید» لبنان، ابعاد عملیات استشهادی 11 نوامبر در جنوب این کشور علیه اشغالگران صهیونیست‌ را موشکافی کنیم.

شهید احمد جعفر قصیر کیست؟

به گزارش فارس، شهید احمد جعفر قصیر، در 1346 در خانواده‌ای مذهبی در روستای «دیر قانون النهر» از توابع شهر «صور» لبنان به دنیا آمد. او که در دامان پرمهر مادر و پدر بزرگ شده بود، عشق به اسلام و دشمنی با کفار، زورگویان و استعمارگران را در جامعه آشوب‌زده و اشغال شده لبنان به درستی آموخت و یاد گرفت که همواره با استعمارگران و صهیونیست‌های اشغالگر در ستیز باشد.

احمد قصیر تا سه سالگی به همراه خانواده‌اش در عربستان و لیبی بود. پدرش، مغازه کوچکى داشت که در آن میوه و تره‌بار مى‌‏فروخت و از این راه، هزینه خانواده خود را به ‌دست می‌آورد. احمد نیز در کارهاى مغازه به پدر کمک می‌کرد، تا از این راه بر درآمد خانواده بیفزاید.

احمد قصیر در آغاز دوران جوانى، چند ماهى برای کار به حجاز عربستان سعودی سفر کرد و با دلگرمی دوستان و همکارى آنان، به کار خرید و فروش ابزار بهداشتى پرداخت، اما با تجاوز رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان به کشور خود بازگشت.

مغازه کوچک پدر در لبنان بیشترین ارزش را براى او داشت. وی با فرا گرفتن آموزش‌های نظامی در لبنان بعد از اشغال بخشی از خاک لبنان، با دوستانش گروه‏‌هاى پایداری محلى را پایه گذاری کردند. زد و خوردهاى کوچه به کوچه با نیروهاى اسرائیلى و حمله و شبیخون به پایگاه‌های نظامى صهیونیست‏ها در زمره فعالیت‏هاى روزانه احمد و دوستانش بود، اما آنها زود دریافتند که با چند شبیخون کوچک نمی‌توان دشمن اسرائیلی را از لبنان بیرون کرد، به این ترتیب بود که با راهنمایی‌های یکی از دوستان خود طرحی نو در انداخت.

از طریق یکی از دوستان خود به حزب الله لبنان معرفی شد و آمادگی خود را برای انجام عملیات‌های شهادت طلبانه اعلام کرد،‌ اما هیچ کس در آن زمان تصور نمی‌کرد که او مجری چنین عملیات بزرگ و تاریخی باشد، عملیاتی که در میان بهت و حیرت صهیوینست‌ها و به ویژه قصاب معروف آنها «آریل شارون» به اجرا گذاشته شد تا برگ زرینی از مجاهدت و دشمن ستیزی مسلمانان و مایه غرور و سربلندی حزب الله باشد.

به گزارش فارس، احمد قصیر در اولین گفت‌وگویی که درباره عملیات استشهادی‌اش با رهبران حزب الله از جمله سید حسن نصرالله، دبیر کل کنونی حزب الله لبنان انجام داد، اعلام کرد که تنها شرط او برای انجام این عملیات بزرگ تعیین زمان (روز و ساعت) اجرای عملیات توسط خودش بود. این شرط پدیرفته می‌شود تا خودرو آماده شود. دوست احمد قصیر پس از آماده کردن خودرو و جا سازی مواد منفجره به شهید قصیر می‌گوید که تصمیم حزب تغییر کرده و او باید عملیات را به اجرا بگذارد که با مخالفت شدید احمد مواجه می‌شود و با بهانه کردن خودرو و این که مالکیت خودرو از آن اوست،‌ با موافقت یکی از رهبران حزب الله خودرو در اختیار او قرار می‌گیرد.

استخاره احمد قصیر برای اجرای عملیات

احمد قصیر برای تعیین ساعت و روز عملیات سه روز متوالی استخاره می‌کند،‌ اما هر بار استخاره بد می آید، به گونه‌ای که مسئولان حزب‌الله گمان می‌کنند که وی در انجام عملیات مردد شده است، لذا تصمیم به تعویض او با فرد دیگری می‌گیرند، اما بالاخره برای بار چهارم و در یک روز بارانی و در حالی که باران به شدت می‌بارید استخاره خوب می‌آید و بامداد یازدهم نوامبر احمد قصیر به طرف مقر صهیونیست‌ها به راه می‌افتد.

شرح عملیات استشهادی 11 نوامبر

در  صبح روز 11 نوامبر 1982 (آبان ماه 1361) احمد قصیر بعد از نماز صبح سوار پژوی 504 خودش شد و از ولایت پدری‌اش دیرقانون النهر خارج و به سمت صور به راه افتاد، جوان کم سن و سالی بود، اما افکاری بلند در سر داشت، می خواست کاری جاودانه انجام دهد و شجره مقدسی را پایه گذاری کند که تا سال‌ها و دهه ها بعد بتواند خار چشم دشمن صهیونیستی باشد.

به گزارش فارس، ساعت هفت صبح روز پنجشنبه 11 نوامبر سال 1982میلادی صدای انفجار مهیبی در مقر فرماندهان نظامی ارتش رژیم صهیونیستی واقع در جنوب لبنان به گوش رسید که آتش و دود غلیظی منطقه را فرا گرفت. چند روز بعد روزنامه‌های رژیم صهیونیستی آمار این عملیات شهادت طلبانه را 141 کشته و 10 مفقود اعلام کردند. مقامات این رژیم در میان حیرت به تحلیل‌های مختلف نظامی در این خصوص پرداختند و در نهایت این روز به عنوان بزرگترین روز اندوه در سرزمین‌های اشغالی نامگذاری شد.

یکی از شاهدان عینی می‌گوید که بین ساعت شش و نیم تا هفت صبح پژوی احمد قصیر چندین بار طول خیابان را طی کرده و دوباره باز می‌گردد. بعدها مشخص شد که علت آن همه تردد و رفت و آمدهای قصیر در خیابان پیش از انجام عملیات برای چه بوده، در واقع در آن ساعت هر لحظه بر شدت باران افزوده می‌شده و همین موضوع صهیونیست‌هایی را که خارج از ساختمان بودند، وادار می‌کند برای در امان ماندن از باران به داخل آن ساختمان هشت طبقه محل استقرار خود بروند و شهید منتظر بوده تا تعداد بیشتری از آنها وارد ساختمان شوند.

پس از این‌ که احمد قصیر اطمینان حاصل می‌کند که اکثر قریب به اتفاق صهیونیست‌ها برای فرار از باران به ساختمان پناه برده‌اند، ماشین خود را روشن کرده و با آخرین سرعت خود را به طبقه اول ساختمان می‌کوبد تا در عرض تنها چند ثانیه تمامی ساختمان به تلی از خاکستر تبدیل شده و بر اثر این عملیات استشهادی 151 صهیونیست به هلاکت برسند که جنازه های 10 نفر از آنها هرگز پیدا نشد.

به این ترتیب اولین و بزرگترین عملیات استشهادی مقاومت اسلامی علیه رژیم صهیونیستی انجام شد، حزب‌الله او را «امیر الاستشهادیون» (امیر شهادت‌طلبان) لقب داد و روز شهادت او را «روز شهید » نام نهاد، حزب‌الله همه ساله مراسم بزرگداشتی در سالروز این عملیات استشهادی برگزار می‌کند و سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله نیز در این مراسم سخنرانی می‌‌کند.

 

 
نامگذاری «روز شهید» توسط نصرالله

تا سه سال بعد از شهادت احمد قصیر جز تعداد اندکی از فرماندهان حزب‌الله کسی از نحوه عملیات و شخصی که آن را انجام داده خبر نداشت. این سید حسن نصرالله بود که برای اولین بار نام احمد قصیر را برد و از چگونگی انجام عملیات سخن به میان آورد تا نام این شهید برای همیشه لرزه بر پیکره رژیم صهیونیستی بیندازد.

به گزارش فارس، سید حسن نصرالله دبیرکل حزب‌الله لبنان که در آن زمان از سران این حزب بود، سه سال بعد از آن حادثه یعنی در 16 فوریه 1985 در مراسم گرامیداشت یاد شهدای مقاومت در منطقه دیر قانون النهر زادگاه احمد قصیر پرده از راز این عملیات برداشت و ضمن بر عهده گرفتن رسمی مسئولیت آن عملیات روز 11 نوامبر را روز شهید نامید و گفت: ما این روز را به عنوان روز شهید حزب‌الله انتخاب کردیم؛ چرا که روز شهادت نخستین استشهادی تاریخ ما یعنی شهید احمد قصیر بود. در آن روز شارون وزیر جنگ وقت اسراییل با چهره‌ای سرشار از شکست بر بالای آوارها ایستاده بود. این روز برای ما روز شکر و بشارت و آرزوهای بلند پیروزی بود که به برکت خون‌ها و فداکاری‌ها به دست آمد. روز شهید نمادی برای تمامی پیروزی‌های مقاومت است.

ادامه راه «شهید قصیر» توسط رزمندگان حزب الله

آری این جوان 15 ساله حزب الله بنیان‌گذار مکتبی می‌شود که هم‌چنان از آن به عنوان غیر قابل کنترل‌ترین شیوه مبارزه بر علیه صهیونیست‌ها و ایادی آنها یاد می‌شود و هر بار که عملیات شهادت طلبانه‌ای به اجرا گذاشته می‌شود، لرزه بر اندام صهیونیست‌های متجاوز می‌افتد.

پس از عملیات شهادت طلبانه احمد قصیر، رزمندگان حزب الله 11 عملیات شهادت طلبانه به شرح زیر انجام دادند.

-عامر کلاکش 11/3/1983 مکان: شهرک المطله نتیجه: 12 کشته و 14 زخمی

-ابو زینب 4/10/1983 مکان: مدرسه الشجره نتیجه: 29 کشته

-حسن قصیر 7/2/1985 مکان:البرج الشمالی نتیجه: 15 کشته و 50 زخمی

- هیثم دبوق 19/8/1988 مکان: راه مرجعیون نتیجه: 30کشته و زخمی

-عبدالله عطوی 19/10/1988 مکان: بوابه فاطمه نتیجه: 43 کشته و زخمی

- اسعد برو 9/8/1989 مکان: راه القلیعه - مرجعیون نتیجه: 20 کشته و زخمی

-ابراهیم ضاهر 21/9/1992 مکان: نزدیک نبطیه نتیجه: 25 کشته و زخمی

-علی صفی الدین 13/4/1994 مکان: دیر قانون النهر نتیجه: انفجار دو نفربر و 10زخمی

-صلاح غندور 25/4/1995 مکان:بنت جبیل نتیجه: 20 کشته و زخمی

-علی اشمر 20/3/1996 مکان: مثلث العدیسه نتیجه: کشته شدن چند تن

-عمار حمود 30/12/1999 مکان: راه القلیعه نتیجه: 15 کشته و زخمی


نظرات | ۱۳٩٥/٢/۸ - کاوه |لینک به نوشته

onLoad and onUnload Example