برای نازنین
 
تیر رضا و تدبیر اتابک

عبدالحسین اورنگ (شیخ‌الملک)، نماینده مجلس شورای ملی

سالنامه دنیا، ۱۳۴۹

 

دکتر شیخ محمدخان احیاءالملک در حادثه قتل ناصرالدین شاه قاجار که به سال ۱۳۱۳ هجری قمری اتفاق افتاد حضور داشت و از آن واقعه داستانی نقل می‌کرد که جزئیات آن اتفاق را از این اشخاص نیز شخصا شنیده‌ام.

 

اول از مرحومه تاج‌الدوله جده آقای معیرالممالک که بانوی طرف علاقه ناصرالدین شاه بود. دوم از عبدالله میرزای دارایی (سردار حشمت) کالسکه‌چی‌باشی شاه. سوم از صاحب اختیار و مجدالدوله و سردار امجد و سایر رجال عصر ناصری و مخصوصا افرادی که در آن روز در موکب شاه بوده‌اند از قبیل میرزا عبدا‌ل‌خان امین‌السلطان پسر بزرگ اتابک اعظم و سایرین و چون صحیح‌ترین و معتبر‌ترین روایات است نقل می‌کنم:

 

دکتر احیاء‌الملک فرمود: روز پنجشنبه دوازدهم ذیقعده سال ۱۳۱۳ هجری قمری ناصرالدین شاه در باغ ساعدالدوله پدر مرحوم محمدولی‌خان سپهسالار اعظم تنکابنی وقع در جوار پل تجریش میهمان بود. من هم جزء ملتزمین رکاب اتابک شرفیاب بودم. عصر شاه به شهر مراجعت کرد و در جلو باغ عشرت‌آباد که فعلا محل قشون است پیاده شد و امر قلیان فرمود، و معمول این بود که چند عسلی (صندلی بی‌پشتی) می‌گذاردند، روی یکی شاه جلوس می‌فرمود و از همه قسم خوراکی‌ها که هر وقت همراه شاه موجود بود مجموعه‌ها روی سایر عسلی‌ها آماده می‌کردند تا شاه ضمن کشیدن قلیان تناول کند.

 

شاه در حال کشیدن قلیان به صحرا نگاه کرد و درختان پر از گل ارغوان را نظر نمود و این شعر را خواند: نیش خاری نیست کز خون شکاری رنگ نیست / آفتی بود آن شکارافکن کزین صحرا گذشت

 

البته اطرافیان یا نفهمیدند یا جرئت حرف زدن نداشتند. همه را متاثر یافتم. بعد به غلامحسین‌خان غفاری (صاحب اختیار) فرمودند تو برگرد برو «چیزر» (باغ ییلاقی صاحب اختیار در شمیران که منزل ایشان بود) کاغذهای خود را فردای جمعه مرتب کن، صبح شنبه در خانه بیا و به عرض برسان تا جواب داده شود که شب یکشنبه اول جشن هیچ کار باقی نباشد. (شب یکشنبه آخر سال پنجاهم سلطنت شاه بود که جشن قرن یا پایان نیم قرن سلطنت شاه را دولت و دربار خیلی مجلل تدارک دیده بودند.)

 

صاحب اختیار تعظیم کرد و مرخص شد. شاه به شهر آمد و تا در اندرون شاه در خیابان ناصریه همراه بودیم و مرخص شدیم. من در رکاب اتابک به پارک او (که فعلا محل سفارت شوروی در تهران است) آمدم. اتابک اول شب میان یکی از تالارهای بزرگ پارک با یکی، دو نفر بازی «بیلیارد» می‌کرد تا در ضمن بازی ورزشی هم نموده باشد. اتابک مشغول بازی و من و امثال من هم در گوشه تالار حساب بازی‌های ایشان را مراقب بودیم و گاهی هم احسنت و آفرین البته به نفع اتابک می‌گفتیم.

 

در همین وقت علی‌خان امین حضور وارد تالار شد و به اتابک عرض کرد که شاه می‌فرماید ما فردای جمعه شاهزاده عبدالعظیم به زیارت می‌رویم. ناهار را در باغ مادر شاه چلوکباب خبر کنید. اتابک گفت عرض کنم فردا هزار کار داریم. خوب است زیارت را بگذارند بعد از خاتمه جشن. امین حضور مرخص شد و به فاصله کمی برگشت و عرض کرد: شاه می‌فرمایند فردا از زیارت منصرف نمی‌شویم باید برویم.

 

اتابک کیفی جیبی خود را بیرون آورد و میان دو دست امین حضور پول‌های زردش را ریخت و دستی به شانه او زد و گفت جانکم برو و شاه را منصرف کن. رفت و بازگشت که شاه می‌فرمایند حتما می‌رویم و صحن و حرم شاهزاده عبدالعظیم هم نباید قرق باشد و ناهار را هم در باغ مادر شاه چلوکباب بایستی حاضر باشد.

 

اتابک با کمال اوقات تلخی گفت من که پا درد دارم خود می‌دانند. امین حضور از ترس فوری از تالار بیرون رفت. اتابک چوب بیلیارد را روی میز پرتاب نمود و قدم می‌زد و با خود این مصراع از شعر مولوی را می‌خواند: دشمن طاووس آمد پر اوی. و مصرع دوم را نمی‌خواند که این بود: ای بسا شه را که کشته فر اوی.

 

ناگاه به ما نگاهی کرد و با تغیر فرمود بروید من فردا پا درد دارم و در خانه می‌خوابم. غرض از فرمایش اتابک به من این بود که مطابق معمول هر وقت به سبب و جهتی اتابک از رفتن در خانه یعنی حضور تمارض می‌کرد به اسم پا درد بود، و شخص من که طبیب مخصوص او بودم بایستی در منزل او یا منزل خودم باشم.

 

از حضور اتابک مرخص شدیم و شب جمعه را در بازار سرچشمه خانه شیخ مرتضی خزانه میهمان بودیم. به آنجا رفته شب آنجا خوابیدیم.

 

صبح جمعه نوکر شیخ مرتضی را به اول سرچشمه که معبر شاه بود فرستادیم تا اگر اتابک در رکاب شاه باشد معلوم است که شب یا صبح شاه از او استمالت نموده است، در آن صورت که ‌‌نهایت آرزوی من هم بود زود به شاهزاده عبدالعظیم برویم و روزی را به خوشی بگذرانیم و الا بایستی در‌‌ همان جا یا خانه خود پنهان باشیم. در این وقت نوکر شیخ مرتضی مژده آورد که اتابک در رکاب شاه بود. فوری از راه میان‌بر به شاهزاده عبدالعظیم رفتیم و زود‌تر از شاه رسیدیم چه که شاه در جاده بین راه پیاده می‌شد و صرف قلیان می‌کرد.

 

وارد صحن شاهزاده عبدالعظیم شدیم. جمعیت مرد و زن موج می‌زد و راه عبور نبود. به زحمت وارد صحن شدیم و به حجره آخر صحن دست راست رسیدیم. برای تماشای آمدن شاه به داخل آن حجره وارد شدیم که پرده طور جلو درهای آن آویخته بودند، جماعتی سید و آخوند یزدی میان آن حجره نشسته و مشغول لعن بودند! متوحش شده سبب را سئوال کردیم. گفتند هشت ماه است که از ظلم شاهزاده جلال‌الدوله حاکم یزد اینجا آمده متحصن هستیم و هر چه تظلم می‌کنیم این شاه به داد ما نمی‌رسد. امروز مصمم شدیم به جده خودمان لعن کنیم تا اگر ارواح آن‌ها کاری می‌توانند نزد حق بکنند و اگر نمی‌توانند ما را راحت کنند و دیگر به آن‌ها توجه نکنیم! ما از خوف اینکه مبادا صدای این اشخاص را مردم خارج بشنوند و برای کشتن این‌ها بریزند و ما را هم جزو آن‌ها بکشند خواستیم از اطاق خارج شویم، که ناگهان دیدیم شاه میان موج جمعیت به طرف حرم می‌رود.

 

همین که شاه وارد ایوان شد از اطاق خارج شدیم و خود را میان دالان بین صحن که به طرف مقبره فعلی ناصرالدین شاه است داخل کردیم و با حرکت جمعیت رفتیم وسط دالان. صدایی مثل اینکه صندوق آهنی خالی را از بالای بلندی میان پله‌ها پرتاب کنند، که به هر پله خورد صدایی می‌دهد، شنیدیم.

 

به باغ جیران وارد شدم، مجدالدوله را میان ایوان جلو قبر جیران دیدم (حالیه‌‌ همان ایوان محل مقبره ناصرالدین شاه می‌باشد) که مرا به نام صدا می‌زد و سخت دشنامم می‌داد.

 

خیال کردم یزدی‌های داخل اطاق را گرفته‌اند و ما هم متهم شده‌ایم، به طرف ایوان رفتم، دستم را مجدالدوله گرفت. از نرده چوبی به داخل ایوان رفتم. چنان سیلی به صورتم نواخت که چشمم سیاه شد، به داخل اطاق هدایتم کرد. وارد اطاق شدم. فریاد اتابک را شنیدم که می‌گفت بارک‌الله دکتر وقت بروز هنر و لیاقت است. شاه را به حال بیار.

 

چند لحظه چشم خود را بستم و مالیدم و بعد چشم باز کرده دیدم جلوی دری که از مقبره جیران به راهرو بین حرم شاهزاده عبدالعظیم و امامزاده حمزه است، شاه روی زمین دراز کشیده است. بلافاصله با اشاره اتابک کنار شاه نشستم، نظرم به جوراب نخی سفید ساق کوتاه کار جلفای اصفهان معروف به امیری که معمولا شاه همیشه به پا می‌کرد افتاد و دیدم خون روی جوراب پای چپ شاه است، به ناچار از زیر دو شلوار شاه به ساق پای شاه دست بردم، تا جایی که مقدور بود و دست من بالا می‌رفت جریان خون را از قسمت بالای پا احساس کردم، به واسطه تنگی شلوار ناچار بند شلوار را گشودم تا جریان خون را بتوانم تعقیب کنم. سیلی محکم دیگری صورتم را نوازش داد و مجدالدوله دشنام می‌داد که کارت به جایی رسیده که بند شلوار شاه را باز می‌کنی.

 

اتابک از طرف دیگر با عصایی که در دست داشت به مجدالدوله به سختی کوفت و فوری اطاق را به کلی خلوت و خالی کرد و باز به من فرمود دکتر جان امروز روز ترقی تو و بروز لیاقت است. کاری کن شاه به حال بیایند.

 

من با ‌‌نهایت اطمینان خاطر، بند‌ها را گشودم و از کنار پهلوی چپ شاه خون را تعقیب و بین دنده‌های چپ‌‌ همان جایی که میان کلاس مدرسه طب قسمت تشریح میان حقیقی قلب را نشان داده بودند انگشتم فرو رفت. با کمال تامل انگشت خود را چندین بار داخل و خارج و میان قلب را هم امتحان کردم و مطمئن شدم که قلب به کلی از کار افتاده و شاه مدتی است مرده.

 

از جیب شاه دو دستمال سفید بیرون آوردم. یکی را داخل قلب نموده بیرون کشیدم، و دومی را وارد کرده آنجا برای بیرون نیامدن خونابه گذاردم (همان دستمال را دکتر احیاءالملک چندین سال قبل با حضور من و جماعتی از رجال به موزه معارف داد تا محفوظ بماند.)

 

در این وقت اتابک میان راهرو بین حرمین قدم می‌زد. با اشاره ایشان را به طرف خود آوردم به طوری که خم شدند. در گوش ایشان با اینکه اطاق خلوت بود آهسته گفتم: قربان، قلب به کلی از کار افتاده و شاه قطعا و حتما مرده است و از نظر اینکه چاکر نمک‌خوار شما بوده و هستم در عالم دولت‌خواهی عرض می‌کنم مثل حاجی میرزا آغاسی وزیر محمدشاه از میان این حرم بیرون نروید تا از اینجا مانند او به کربلا بروید.

 

اتابک هم یک سیلی محکم به گوشم نواخت و بدون تغیر گفت: «معراج نرو» و باز فریاد کرد دکتر جان روز ابراز لیاقت و هنر است، تمام ترقیات تو امروز است، شاه را حال بیار، تیر پای شاه خورده زود کاری کن که شاه حال بیاید.

 

پس از خوردن سیلی از اتابک در حقیقت بیدار و هشیار شدم و وظیفه خود را دانستم و مشغول مالش پهلوی و پای شاه گشتم و لباس‌های او را مرتب نمودم و فریاد زدم قربان، الحمدالله حال قبله عالم به جا آمد. اتابک فریاد کرد: ناصرالملک قلیان بیار، حال شاه به جا آمد.

 

فوری ناصرالملک قراگزلو که بعد‌ها نایب‌السلطنه ایران شد قلیانی برای اتابک در‌‌ همان راهرو بین حرمین آورد و اتابک ایستاده در حالیکه قلیان دست ناصرالملک بود کشید و دائم تشکر می‌کرد. سپس ناصرالملک و قلیان را مرخص کرد و بعد از چند دقیقه پسرهای کرم‌خان که فداییان اتابک بودند وارد اطاق شده یک صندلی آوردند و یک چوب بلند پهن از زیر صندلی عبور دادند. پدر عزیزالسلطان منیژه [ملیجک] که مردی کوتاه و باریک بود آمد و روی صندلی نشست. با گارد لباس‌های شاه را از پشت سر از یقه تا دامن پاره کردند و شاه را جلو آن صندلی نشانیدند. دو دست پدر منیژه را از زیر پیراهن داخل کرده وارد آستین شاه نمودند و به او تعلیم دادند که دست شاه را حرکت دهد و گاهی به سبیل شاه کشیده شود، و آن تخته زیر صندلی را چهار نفر هر سر تخته را دو نفر بلند کردند، دو نفر هم پشت سر صندلی را گرفته به ایوان مقابل مقبره آوردند.

 

کالسکه شاه بدون اسب جلو ایوان حاضر بود. اول پدر منیژه را وارد کلاسه کرده بعد شاه را به‌‌ همان ترتیب جلو او نشانیدند و دست‌های شاه را به‌‌ همان کیفیت به او گفتند گاهی حرکت بدهد و سبیل‌ها را دستمالی کند. عینک یاقوت کبود شاه را از جیبش بیرون آوردند و به چشمش گذاردند.

 

اتابک به من گفت در راه مراقب باش به کسی حرفی نزنی جز اینکه خدا را شکر کنی که شاه به دست تو حالش به جا آمده و تیر به پایش خورده است و دست‌های خود را هم خوب از خون پاک کنی.

 

بعد اتابک هم میان کالسکه مقابل شاه رفت و نشست و با دست کالسکه را از باغ جیران که فعلا باغ مقبره شاه است از در جنوب غربی به خارج آوردند. اسب‌های آن را بستند و به طرف شهر حرکت کردیم. بین راه چند مرتبه اتابک از آبدار برای شاه آب خواست و قوری آب خوردن را به لب شاه می‌گذارد و بعد آب را میان کالسکه می‌ریخت و پس می‌داد و چند مرتبه شاه از نوکرهای محرم در رکاب به توسط اتابک احوالپرسی و تفقد می‌فرمود و هر یک هر چه پول زرد داشتند برای تصدق تقدیم می‌کردند و اتابک پول‌ها را میان کالسکه شاه جا می‌داد.

 

در وسط راه شهر تهران عبدالله میرزای دارایی (سردار حشمت) کالسکه‌چی‌باشی شاه که به امر اتابک از شاهزاده عبدالعظیم برای آوردن حکیم‌باشی طولوزان (حکیم فرانسوی مخصوص شاه) به شهر رفته بود به اتفاق حکیم‌باشی سوار بر اسب به موکب شاه رسیدند. اتابک به حکیم‌باشی فرمودند: الحمدلله حال شاه به جای آمده است. دنبال موکب همایون به شهر بیایید و به شهر آمدیم.

 

پس از ورود به شهر از داخل تکیه دولت کالسکه را دیگر بار بدون اسب وارد حیاط گلستان حالیه نمودند. جلو اطاق برلیان، شاه را از میان کالسکه به اطاق برلیان برده خوابانیدند و اتابک چهل و چند شب و روز در آن عمارت مشغول مملکت‌داری بود و حاج علیقلی‌خان سردار اسعد با پنجاه سوار بختیاری و اولاد کرم‌خان فقط وظیفه‌دار مراقب حفظ جان شخص اتابک بودند.

 

***

 

از مرحوم تاج‌الدوله جده آقای معیرالممالک که زن طرف علاقه مرحوم ناصرالدین شاه بوده شنیدم که فرمود: صبح روز جمعه ۱۳ ذیقعده ۱۳۱۳ هجری قمری میان اطاق خود در اندرون شاه نشسته بودم و چند نفر زن زردوز از کلیمی و مسلمان نشسته بودند و سرداری یعنی جامه شاه را برای شب جشن قرن سلطنت که جنس آن ماهوت سیاه بود و جلو سینه و اطراف یقه و سر آستین‌هایش را با نشاسته گل و بته طراحی کرده بودند در حضور من روی طرح طراح‌ها جواهر می‌دوختند و جعبه جواهر جلو من بود، سفره سفیدی میان اطاق گسترده جامه شاه روی آن و هر طرفش در دست یکی و هر یک از زن‌ها که به جواهری محتاج می‌شد از من می‌خواست و من جواهر طرف احتیاج را می‌دادم و می‌دوختند، ناگهان مقداری خاک روی جامه شاه و سفره ریخت، همه متوحش شدیم، سر‌ها را بلند کردیم دیدیم شاه از میان حیاط با صدای بلند می‌خندد و می‌گوید «تاجی تو را سخت مشغول دیدم از خاک باغچه برداشته ریختم که تو بترسی» و بعد شاه گفت «تاجی امروز خیلی خوشحالم چه زایچه طالع مرا که دیده‌اند پنجشنبه دیروز را برای من قران نحس معین کرده‌اند که اگر از آن نحوست به سلامت گذشتم پنجاه سال دیگر سلطنت خواهم کرد، الحمدلله ما دیروز را به سلامت به سر آوردیم و امروز به شکرانه آن به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) می‌رویم.» و در تمام مدتی که شاه مشغول صحبت بود خنده از لبانش محو نمی‌شد و به خداوند قسم که بند دل من گویی گسیخته بود و ابدا خوشحال نبودم برای اینکه مردی به دست خود خاک روی جامه جشن خود پاشید.

 

پنج ساعت بعد از رفتن شاه به اندرون ریختند و تمام زن‌ها را از اندرون بیرون کردند منجمله مرا و خبر کشته شدن شاه را به ما دادند.

 

***

 

از شاهزاده عبدالله میرزا سردار حشمت دارایی که بعلاوه از قرابت سببی از دوستان صدیق بنده بود شنیدم که می‌گفت: روز جمعه ۱۳ ذیقعده سال ۱۳۱۳ هجری قمری با سمت کالسکه‌چی‌باشی در رکاب شاه به شاهزاده عبدالعظیم رفتم و در حرم پهلوی آقا میرزا عبدالله‌خان پسر ارشد اتابک اعظم به طرف بالای سر ایستاده بودم. جلو و اطراف ما پر از زن بود که تماشای شاه را انتظار داشتند، جلوی ما مردی با عریضه‌ای در دست چپ داشت، کاغذ ورق بزرگی بود، ناگاه با دست راست یک تیر به طرف شاه خالی کرد و شاه با دست راست صورت خود را گرفت و به زمین افتاد.

 

زنان داخل حرم که مشغول زیارت بودند بدون تامل تیرانداز را گرفتند تا فرار نکند. معین‌السلطان برادر مجدالدوله که فراش‌باشی و در آنجا حاضر بود با کارد کمر خود گوش ضارب را برید. اتابک اعظم سررسید و با چوب دستی خود معین‌الملک را سخت کوبید و می‌گفت این آدم به شاه تیر زده باید خوب او را حفظ کرد تا قبله عالم خودش حکم او را بکند. و فوری چند نفر را معین کرد که آن شیخ تیرانداز را به شهر بردند و به من امر کرد فوری سوار اسب شده به شهر رفته حکیم‌باشی طولوزان که طبیب فرانسوی مخصوص شاه بود همراه به شاهزاده عبدالعظیم بیاورم.

 

اطاعت کرده آمدم و اسب را عوض کرده با حکیم‌باشی و کیف دوای ایشان به شتاب برگشتیم. در بین راه بین تهران و شاهزاده عبدالعظیم(ع) به موکب شاه رسیدیم که به طرف تهران تشریف می‌آوردند، اتابک از میان کالسکه شاه سرش را بیرون کرد و گفت حال شاه الحمدالله خیلی خوب است، با حکیم‌باشی همراه بیایید.

 

به شهر که وارد شدیم کالسکه شاه را از طرف تکیه دولت به طرف قصر گلستان بردند و من به اتفاق حکیم‌باشی از حیاط تخت مرمر به حیاط گلستان که درب آن بسته بود رفتیم.

 

برای حکیم‌باشی که سپرده شده بود در را باز کردند، من هم چون کیف حکیم‌باشی طولوزان فرانسوی را به دست داشتم همراه او وارد حیاط گلستان شده به طرف اطاق برلیان که گفتند شاه آنجا است رفتیم. وارد اطاق شده دیدم شاه را میان اطاق روی تشک گذارده‌اند.

 

اتابک مرا که دید سخت متغیر شد و معلوم بود که نبایستی من وارد اطاق شده باشم. فوری اتابک به اطاق دیگر رفت و مرا احضار کرد، در آن اطاق تنها بود، به من گفت: «به حق این قرآن (که از جیب خود بیرون آورد) قسم است که اگر یک کلمه از آنچه در این اطاق دیده‌ای به پدر و زن و کس دیگر گفتی و اظهار کردی روده‌هایت را دور گردنت می‌پیچم و رحم به تو و کسانت نمی‌کنم.»

 

به قدری این کلمات را محکم می‌گفت که از شدت تغیر می‌لرزید. من هم سخت لرزیدم، تعظیم کرده بیرون آمدم ولی دریافتم شاه کارش تمام و به کلی مرده است. از حیاط خارج شده و در حیاط تخت مرمر کلیه رجال و شاهزادگان و اعیان و امناء دولت حیران نشسته بودند، همه به دور من جمع شدند و حال شاه را پرسیدند. گفتم: الحمدالله تیر به پای شاه خورده و حال شاه به جا آمده است.

 

به پدرم که در جمع حضور داشت گفتم به خانه می‌روم یک لقمه نان خورده و سپس مراجعت نموده تا شرفیاب شوم. سوار اسب به خانه خود آمدم. آب برای شستن دست و صورت طلبیده میان اطاق دست و صورت را شستم و قدری نان خشک که در‌‌ همان اطاق داشتم خوردم، در اطاق را به روی خود بسته گریه مفرطی کردم، باز صورت را آب زده سوار شدم و به در بزرگ قصر گلستان آمدم، وقت غروب آفتاب بود که وارد قصر شدم و‌‌ همان جمعیت را در حیاط تخت مرمر دیدم که در انتظار نشسته‌اند.

 

نیم ساعت از شب گذشته که در حیاط گلستان را باز و جمیع منتظرین را احضار کرد. در معیت پدرم شاهزاده یمین‌السطان میرآخور وارد حیاط گلستان شدیم. جلو عمارت ابیض روی زمین را فرش کرده بود و چراغ زیاد روشن بود. همه رفتند و به فراخور شأن و مقام خود روی زمین نشستند.

 

اتابک آمد و نشست و پس از لحظه‌ای گفت: آقایان تا دو ساعت قبل من صدراعظم شما بودم و اینک یک نفر از افراد عادی و با شما‌ها همقطارم. باید اولا بدانید که هر کاری وقتی دارد فعلا وقت گریه و زاری نیست. شاه به رحمت ایزدی رفت و اکنون اختیار با شما است. هر چه را برای مملکت مناسب و صلاح می‌دانید و بر آن اتفاق می‌کنید بگویید من هم مطیع آراء شما هستم. اگر میل دارید و صلاح می‌دانید ولیعهد در تبریز است و او را به سلطنت انتخاب کنیم و اگر به جمهوریت راغب و آن را برای کشور صلاح می‌دانید من حرفی ندارم. آنچه صلاح می‌دانید بفرمایید تا عمل کنیم.

 

پدر من شاهزاده یمین‌السلطان از جای خود بلند شد و گفت: چنان که تا دو ساعت قبل شخص شما صدراعظم و صاحب اختیار ما بودید من و تمام شاهزادگان و کلیه جماعت نوکر عرض می‌کنیم که فعلا هم صدراعظم و صاحب اختیار و آقای ما شما هستید، هر چه را شما برای مملکت و ما‌ها صلاح بدانید ما اطاعت می‌کنیم، رای خودتان را بفرمایید.

 

اتابک گفت: عقیده من اینست که الساعه از همین جا تلگرافی به ولیعهد بکنیم برای سلطنت استدعا کنیم هر چه زود‌تر تهران تشریف بیاورند. همه به اتفاق تصدیق کردند.

 

اتابک کاغذ و قلم خواست و در یک لحظه خود متن تلگراف را تحریر کرد و رئیس تلگرافخانه قصر گلستان را احضار نمود تا فوری به تبریز مخابره نماید.

 

متن تلگراف به این عبارت بود: تبریز، پیشگاه اعلیحضرت قدر قدرت شهریاری ارواحنا فداه

چرا خون نگریم چرا خوش نخندم / که دریا فرو رفت و گوهر برآمد

اگر شاهنشاه مبرور انارالله برهانه که پادشاه سالخورده‌ای بود حق تعالی در کنف مرحمت خود او را برد و از فیض و احسان خویش برخوردار ساخت به حمدالله تعالی عنایت خداوندی شامل حال مسلمانان شد و شاهنشاه مهربان مشفق جوانی به ایرانیان ارزانی فرمود که امیدواریم در سایه ذات مقدس و وجود اقدسش ایران و ایرانیان سربلند، مملکت آباد و خلق آسوده خاطر و دعاگو باشند. حکم آنچه تو فرمایی ما بنده فرمانیم. چاکران این دولت روزافزون تمامی چشمشان به راه و گوش به در چون گوش روزه‌دار بر الله اکبر است.

 

بعد از خواندن متن تلگراف بلافاصله به تبریز مخابره شد و ما هم متفرق شدیم تا برای روز بعد تدارک تشییع جنازه شاه فقید داده شود.

 

منبع: تاریخ ایرانی


نظرات | ۱۳٩٥/٢/٢٢ - کاوه |لینک به نوشته

onLoad and onUnload Example